تقدیم به ...
امروز که صندوق نامههام رو توی دانشکده نگاه کردم دیدم بستهای دارم از ایران حاوی یک کتاب و دو مجله. بینهایت خوشحال شدم از دریافت بسته. نه که فکر کنید خوشحالیای که هرکسی که بستهای میگیره، ابراز میکنه. نه؛ خوشحالیم فراتر و فراوونتر از این نوع عمومی خوشحالی هنگام دریافت بسته بود. در واقع، همهی بسته واسم یکطرفه و دو سه برگهی اول کتاب داخل اون بسته، طرف دیگه. بخشی از جریان از این قراره که من – چندین سال پیش – به فرستندهی بسته قولی داده بودم و ازش قولی گرفته بودم. قول دادهبودم که فرستنده یک وقتی که خیلی دور نیست آدم مهمی میشه و کتابها چاپ میکنه و در عوضش قول گرفته بودم که اولین کتابش رو که چاپ کرد، به من تقدیمش کنه. هرچند این آخرسری درست قبل از چاپ کتاب که گفت میخواد وفای به عهد کنه، عذاب وجدان گرفتم و بهش گفتم که خانواده و آدمهای مهم زندگیش حتمأ و قطعأ بر من حق تقدم دارن و حالاحالاها فرصت هست واسه اینکه قولش رو عملی کنه و من میتونم یه کم بیشتر صبر کنم تا نوبت کتابهای بعدی برسه. ولی بهرحال، گویا مرده و قولش! و حالا کتابی در کتابخونهام دارم که جدیجدی به من تقدیم شده – یعنی تو یه صفحهی سفید، گوشهی بالا سمتِ چپ، خط اول نوشته «تقدیم به» و یه خرده پایینتراسم من اومده. نمیدونید از این بابت چقدر خوشحالم.
بخش دیگهی جریان به یادداشت طولانیای مربوط میشه که فرستنده، با دستخط خودش اول کتاب برام نوشته و توش خاطرات خیلی خوبی رو زنده کرده و حرفهای خیلی قشنگی زده و تازه این همهی ماجرا نیست. چراکه نویسندهی متن نه تنها با محتوای نوشته که با فرمش خوشحالم کرده. هر دوی محتوا و فرم یادداشت البته به خودم مربوطه و بازگوش نمیکنم؛ امّا همینقدر بگم که خوندنش، ملغمهای از حس خوب خوشحالی، رضایت، موفقیّت، افتخار و غرور بهم داد. و البته قدری هم ناراحتی. ناراحتی حاصل از فکر کردن به این سؤال که «من واقعا آدم کجام؟ کجا به درد میخورم؟ کجا به دردم میخوره؟»
هرچند، ناراحتی رو خیلی زود و راحت با فکر کردن به این موضوع که یک نفر چطور میتونه یک نفر دیگه رو اینطوری همزمان به چندین روش مختلف و تو-در-تو، اینهمه خوشحال کنه، فراموش کردم. حالا فقط و فقط خوشحالم.
دهسالگی راز
چند وقت پیش جایی در همین وبلاگستان خودمان چند جملهای میخواندم منسوب به دکتر ناتل خانلری (ظاهرا از کتاب زبانشناسی و زبان فارسی) که میگفت لفظ وسیلهی بیان معنیست و به خودی خودش اصالتی ندارد و کسی که معنایی در ذهن ندارد، لفظ کمکی بهش نمیکند و چه و چه. وقتی نقل قول و البته توضیح نقلکننده را خواندم، اینطور به نظرم آمد که انگار در نظر هر دو، معنا بر واژه مقدم است. انگار که بهترین نوع نوشته آنیست که بتواند واژهها را طوری انتخاب و پشت هم ردیف کند که حاصل، دقیقاً بازنمایندهی آنچیزی باشد که نویسنده در سر دارد. انگار که - اگر دقیقتر مسأله را وابکاویم - زبان و واژهها هدف و مقصود اولیهشان این است که تأثیر خاصی نداشته باشند؛ یکجورهایی در واقع شیشهای باشند و فقط نقش وسیلهای را ایفا کنند برای عبور دادن بینقص معنا. انگار که من نویسنده، برای خودم و به خودی خودم شخصیت مستقلی هستم که همه چیزم تمام و کمال و سر جایش هست و حالا این «زبان شیشهای راستگو» را باید بکار بگیرم تا نیات حقیقیم را برای خواننده آشکار کنم.
اینرا که میخواندم، به نظرم آمد که اتفاقاً «راز» یکی از خدمتهایی که به من کرده همین بوده که این تصور زبان شیشهای و راستگو را زدوده و یادآوری کرده که واژهها بازتابانندهی شخصیت من نیستند؛ بلکه مقدم بر آن، سازندهی شخصیت منند. من هم آدم همهچی تمام و قائم به ذاتی نیستم که از قدرت کلمهها در امان باشم. اتفاقاً برعکس تحت تأثیر قدرت واژگان بودهام و در کشاکش با واژهها بوده که خودم را پیدا کردهام و شخصیتم را ساختهام. من برای اینکه خودم را بسازم، نوشتم. انگار که نه تنها تصوری که دیگران از من دارند، بلکه تصوری که من از خودم دارم، ساخته و پرداختهی همین واژههاست -- من آنچیزی شدهام که واژههایم میخواستهاند.
خیلی از ما اول از همه برای اینکه خودمان بفهمیم که حرف حسابمان چیست؛ چه تصمیمی باید بگیریم؛ اصلاً کی هستیم و از این دنیا چه میخواهیم؛ برای اینکه خودمان را گُم نکنیم، باید بنویسیم. تکتک ما، برای خودمان یکپا ژان ژاک روسو هستیم که اگر ننویسیم، که اگر اعتراف نکنیم، نمیتوانیم خودمان را توجیه کنیم. ماها باید بنویسیم تا بدانیم و بفهمیم؛ نه اینکه چون میدانیم و میفهمیم، مینویسم. و خصوصاً وقتی لازم است بفهمیم و بدانیم که در میانهی یک بحران و تغییریم. برای همین عجیب نیست که برای من - یا شاید برای بسیاری از ما - نوشتن وقتی حیاتی میشود که یک جوری از بحران و تغییر را تجربه میکنیم.
«راز» ده سال پیش، در یکی از لحظههای تغییر تاریخی نویسندهاش متولد شد و وقتی که به عقب برمیگردم، هر بار که نگاه میکنم، هرجایی تغییر و بحرانی پیش آمده، «راز» در زندگیم مهمتر شده. تولد دهسالگی راز مبارک صاحبانش! :)
خاکسپاری در تبس
نمیدانم چرا اواخر اینجا فقط دربارهی نمایشهایی که دیدهایم، مینویسم. کسی نداند، گُمان میکند «راز» وبلاگ نقد نمایش است. بههرشکل، پریروز نمایش «خاکسپاری در تبس» را دیدیم. نمایشنامه را شِیماس هینی – شاعر ایرلندی برندهی نوبل ادبی 1995 – بر اساسِ انتیگونهی سوفوکل نوشته. در واقع، نمایشنامه ترجمه/برداشت هینی از انتیگونه است. اهمیّت نمایشنامهی هینی در واقع در این است که به سوگنمایش سوفوکل رنگ و لعابِ امروزیتری داده – یا بهتر بگویم، بیزمان و مکانش کرده. در اجرایی که ما دیدیم، در حالیکه نیمی از هنرپیشهها، بخصوص زنهای نمایش، لباسهای قدیمی – هرچند مندرآوردی امّا متناسب با حال و هوای نمایش اصلی – به تن دارند، نیمهی دیگر – عمدتاً مردهای داستان – لباسهای امروزیتر پوشیدهاند: محافظها، کریئون و هِمون چکمهی نظامی به پا دارند و لباس محافظها – خصوصاً – کمابیش شکل لباس نیروی زمینی ارتش آمریکاست.
داستان، تغییر عمدهای نکرده: انتیگونه دو برادرش – پولونیکس و اتئوکلس – را از دست داده؛ امّا مرگ دو برادر یکسان نبوده: پولونیکس – که سردستهی حملهکنندگان به تبس بوده – و اتئوکلس – که از شهر دفاع میکرده – در برابر هم قرار گرفتهاند و هم را کشتهاند. کریئون، عموی دو برادر، اتئوکلس را به مثابهی قهرمان دفن میکند؛ امّا مانع دفن پولونیکس میشود – تا بسانِ دیگر خائنان جسدش فارغ از هر احترامی، طعامِ درّندگان شود. امّا انتیگونه – داغدار مرگ دو برادر – از عمویش – پادشاه تبس – فرمان نمیبرد؛ به خاطرِ خواستِ مشروع شخصیاش و محبّتی که به برادرش دارد، قانونِ مملکت را زیر پا میگذارد و یکتنه برادر را دفن میکند. چه اگر برادر را دفن نکند – مطابق اعتقاد یونانی – روح برادر هیچگاه آرام نمیگیرد و به هادس وارد نمیشود. کریئون – برخلافِ خواستش و برای احترام به قانون تبس – دستور به مجازات مرگِ انتیگونه میدهد. هرمون – پسر کریئون و نامزد انتیگونه – وساطت میکند تا جان انتیگونه را نجات دهد که تلاشش بیثمر میافتد. انتیگونه را به غاری میبرند و بعد از اینکه مقداری غذا در اختیارش میگذارند - تا خونی به گردن کریئون نباشد - دهانهی غار را میبندند تا انتیگونه همانجا بعد از مدتی از گرسنگی بمیرد. امّا چیزی نمیگذرد که تئیریاس – پیشگوی نابینای تبس – در خطابی جانانه، نظر کریئون را برمیگرداند. کریئون به غار میرود تا برادرزاده و عروس آیندهاش را از مرگ برهاند. امّا دیگر خیلی دیر شده. در غار را که میگشایند، انتیگونه را مییابد که خودش را حلقآویز کرده و در کنار جسدش، هرمون را میبیند که خودش را کشته. بدبختی به همینجا ختم نمیشود. خبر مرگ پسرْ به ئیوردیس – همسر کریئون – که میرسد، او هم خود را هلاک میکند. کریئون – مردِ قدرقدرتِ نمایش – در پایان، تنها، بیپناه و بیچاره بر نعش همسر و پسرش اشک میریزد.

اجرایی که ما دیدیم – جز اینکه در مجموع واقعاً خوب از کار درآمده بود – دو نقطهی اوج اساسی داشت. یکی، گروه راویان (کُرس) بینظیر که از قضا شامل رابرت رابینسون – خوانندهی گاسپل که بهش لقبِ «قناری خدا» دادهاند (اولین نفر نشسته از سمت راست در تصویر بالا) – میشد. نقطهی اوج دیگر، پایان نمایش بود؛ وقتیکه کریئون بر سر نعش همسر و فرزندش، عاجزانه فریاد میکشید. پایانِ نمایش با اجرای عالی بازیگر نقش کریئون و پسزمینهی آواز رابینسون، بسیار تأثربرانگیز و درخورِ سوگنمایش انتیگونه بود و پرسشهایی که هنوز بعد از هزاران سال، تازه مینمایند: حق با چه کسیست؟ هدفِ کریئون – در زیر پا گذاشتنِ خواستِ قلبیش و اولویّتدادنِ قانون بر عروس و برادرزادهاش – چه بوده؟ آیا عمل کریئون را با همان استدلالی که کرکگارد عمل ابراهیم را توضیح میدهد، میتوان توضیح داد؟ چرا انتیگونه پیش از آنکه بمیرد به استقبال مرگ میرود؟ چرا خودش را دار میزند؟ معنای مرگِ انتیگونه با معنای مرگ مسیح بر صلیب قابل قیاس است؟
لبهی بدنهایمان
-- دوستی نداشتم. امّا با خودم فکر کردم «اگر نمایشنامه بنویسم، کسی ممکن است نمایشنامهی من را اجرا کند. آنوقت کسانی هستند که باهاشان بروم بیرون.»
-- برای مردم خیلی حیاتیست که تلهویزیونهایشان را خاموش کنند و به دیدن نمایش بروند؛ به موزهها بروند و بحث کنند. خوشحالم که تونی کوشنر هست؛ خوشحالم که نمایشنامهنویسهایی هستند که تئاتر سیاسی مینویسند. کسی به من میگفت که موجی از جوانها راه افتادهاند که میروند اُپرا میبینند. بلیتهایی برای دانشجوها درست قبل از نمایش هست؛ مثلاً به پانصد دانشجو بلیت بیست و پنج دلاری میفروشند. آنها هم اکس میزنند و پات میکشند و میروند واگنر گوش میدهد. من اینجور آدمهایی لازم دارم که به نمایش بیاییند.
-- من میخواهم این موضوع را که هنر تبدیل به امتیازی تجمّلی شده عوض کنم. آرزو میکنم آدمهای جوانتر و فقیرتر بتوانند بروند نمایش ببینند؛ همانطور که در لندن میروند. بیشتر کسانی که برای دیدن نمایشهای خارج از بردوی میروند با قطار میآیند [...] من میروم تئاتر و همهی آنهایی که دور و بَرِ من نشستهاند، بیشتر از پنجاه سال سن دارند. چطور اینها میتوانند به آن نوع کارهایی که من میکنم علاقهمند باشند؟
- اَدَم رپ
دیشب به لطف بلیتهای دانشجویی پنجدلاری، در استودیوی کوچک دولینگ در تماشاخانهی گاتری، نمایش کمخرجِ «لبهی بدنهایمان» را دیدیم. «لبهی بدنهایمان» یکی از آخرین نوشتههای اَدَم رَپ است که جز نمایشنامهها، برای کتابهای گاه بحثبرانگیزی که برای جوانان مینویسد – و گاهی هم ممنوع میشوند – مشهور است. نمایش – که در یک پرده و برای دو بازیگر نوشته شده؛ امّا عمدهاش را یکنفر اجرا میکند – دربارهی دختر شانزده سالهایست به اسم برنادِت که خاطرهاش را دربارهی سفرش با قطار از مدرسهی شبانهروزی خصوصیش در نیوانگلند به نیویورک و اقامت کوتاهش در آن شهر بازگو میکند. برنادت به نیویورک میرود تا خبر بارداریش را به دوستپسرش مایک بدهد؛ امّا زنجیرهای از اتّفاقات او را اوّل به خانهی پدر مایک – که از سرطان رنج میبرد – و سپس باری در منهتن میکشاند تا اینکه دستِ آخر با مردی غریبه – که خودش را مارک معرّفی میکند و در بار با هم آشنا شدهاند – به اتاقِ مرد غریبه در «هالیدی این» در چایناتاون میرود. برنادت، خاطرهی آن یک روز و روزهای بعد را – خاطرهی روزهای تنهایی و ناگهان بزرگشدنش – در دفترچهی خاطراتش ثبت کرده و حالا که چند ماهی از اتّفاق گذشته، سر صحنهی آخرین شب نمایش «خدمتکاران» اثر ژان ژُنه، آنها را بازگو میکند. برنادت، اوّل، داستان را از روی دفترچهی خاطرات – به مثابهی نویسندهای که دوست دارد در آینده بشود – میخوانَد و بعد که خودش را دوباره در دنیای رویدادهای رفته میبیند، دست از خواندن میکشد و آنها را به سیاقی نمایشیتر – به شکل بازیگری که حالا هست – اجرا میکند.
داستان، با اینکه به شکل خاطره و «گفتم – گفت» روایت میشود، بسیار گیراست. ترکیبِ معنادار ماجراها با تحلیل ذهنی دختر شانزدهسالهای که با آرامشی عجیب و بسیار ماهرانه آنها را از دریچهی دیدش روایت میکند، نقطهی قوّت داستان است؛ داستانی که با توصیفهای عالی، صحنهسازی قوی، در کنار ارجاعهایش به «خدمتکاران» ژُنه، مرکز ثقل نمایش است. متن نمایش، بارها بیننده را به شک میاندازد که آیا آنچه میشنود واقعاً برای دختر داستان پیش آمده یا اینها زادهی خیال دختری اهل خیال است که دوست ندارد دنیای داستان و نمایش را ترک کند و حالا که نمایشش به پایان رسیده و شب آخر آمده، حتّا با ورودِ کارگر صحنه که اسبابِ صحنه را خارج میکند، صحنهی خالی را رها نمیکند تا داستان دیگری بگوید؛ دختری که دوست دارد نویسنده شود و این در واقع اوّلین داستان جدّی اوست. پایانِ نمایش این سؤال را جدّیتر برجسته میکند که آیا دختر از ترس واقعیّت – از آن جنس که در نیویورک برایش پیش آمده – است که به خیال پناه آورده یا از ترسِ خیال – از جنس خیالپردازی خدمتکارانِ نمایش ژنه – است که به قول فروید به واقعیّت – به حیاط مدرسه که اکنون پوشیده از برف است – روی میآورد. هرچه باشد، فُرمِ فراداستان نمایش – نمایشی که داستانش داستان دیگریست که بر روی صحنهی نمایش دیگری اجرا میشود – بیننده را یکنَفَس و بیوقفه درگیرِ نمایش یکساعت و نیمه میکند.
درگیری بیننده با نمایش هم البتّه جز داستانِ رپ، مدیونِ بازی هنرپیشهی نقش برنادت است. در اجرای گاتری، نقش برنادت را اَلی رُز دچیس – بازیگری محلی که دورهی توأم دانشگاه مینهسوتا و تماشاخانهی گاتری را گذرانده، ولی حالا ساکن نیویورک است – بازی میکند که انصافاً کارش عالیست. جواب این پرسش را که ممکن است به ذهن بیننده خطور کند که چرا رَپ چنین متنی را نه به صورت داستان – که قاعدتاً نباید برایش دشوار بوده باشد – بلکه به صورت نمایشنامه عرضه کرده، باید در بازی بازیگرانی جستجو کرد که نقش برنادت را بازی میکنند. بازی عالی دچیس در نمایش دیشب، ارزش متن اَدَم رپ را بیتردید دوچندان میکند.
پ.ن. تصویر مربوط به اجرای اصلی نمایش به کارگردانی خود ادم رپ و بازیگری کترین کامز در لوئیزویل کنتاکی در بهار امسال است.
خداوندگار کُشتار
جُدای از گفتگوها و حرکات خندهدار، سکوت و حتّا انفعال و بیعملی بازیگرها هم – دستِ کم در اجرایی که ما با بازی چهار بازیگر محلّی و نه بازیگرهای اجرای برادوی دیدیم – بینندهها را تا سر حدّ انفجار به خنده وامیدارد. برای نمونه، در تمام طول مدّت یک بخش از نمایش که کمابیش یکدقیقه طول کشید، بدون اینکه مکالمهای در کار باشد و علیرغم اینکه حرکت بازیگرها خیلی حداقلی بود، تماشاچیها بیوقفه میخندیدند. با اینحال، «خداوندگار کشتار» کمدی در معنای سبک آن نیست. خودِ رضا میگوید که نمایشهایش هرچند بیشتر کمدی خوانده میشوند، امّا در واقع تراژدی هستند. «خداوندگار کشتار» هم جدای از این قاعده نبود. نمایش در نهایت، تراژدیست؛ حتّی اگر آنطور که به نظر میآید در آمادهسازی نمایش برای اجرای صحنه در آمریکا، داستان کمی «سبکتر» از آنچه مد نظر رضا بوده از کار درآمده باشد.
شخصاً «خداوندگار کُشتار» را دوست داشتم؛ فارغ از اجرا و تکنیک به این دلیل که نشان میدهد که ادب و قاعدهمندی اجتماعی بورژوا – اینکه باید مسایل را در حالی حل کنیم که در میان گلهای لالهی هلندی نشستهایم؛ اسپرسو را با کلفوتی سیب و گلابی میخوریم؛ مؤدبانه همدیگر را خطاب میکنیم و دربارهی نقّاشیهای بیکن صحبت میکنیم – فریب و خطایی بیشتر نیست؛ ساختار شکنندهایست که یک تلنگر شیرازهاش را به هم میریزد. هر لحظه، سادهترین گفتگوی روزمره – به سادگی گفتگوهای بزرگسالان دربارهی نقششان به عنوان والدین – میتواند به چشم برهمزدنی به جهتِ خطرناکی تغییر مسیر بدهد و خسارتهای جبرانناپذیر به بار بیاورد. سادهترین گفتگوهای روزمره چنین توانی دارند؛ چه برسد به استفراغ انت روی کاتالوگ نقّاشیهای کوکوشکای ورونیکا – که صحنهی جذّابی میسازد از شبه هیستریای ورونیکا. اطوارهایمان – آنطور که مایکل میگوید – «نئاندرتال»ی که ما باشیم را پنهان کرده و هر وقت بیم آن هست که «وحشی» وجودمان نمایان شود. «خداوندگار کُشتار» یادمان میآورد که ما آدمهای «متمدنی» نیستیم که فقط گاهی از کوره در میرویم؛ بلکه برعکس در اصل «نامتمدنهایی» هستیم که به زور ادای «متمدنها» را درمیآوریم. اخلاق بورژوا ما را به زور به پارک کابلهیل برده؛ وگرنه در واقعیّت آنطور که ورونیکا میگوید طنز قضیه اینجاست که از اهالی پارک والت ویتمنیم.
سگهای انباری
چند سال دیگه باید منتظر بشیم تا یکی پیدا بشه و باز گفتگوی افتتاحیهای مثل گفتگوی اوّل «سگهای انباری» تارانتینو بنویسه و بسازه؟ وقتی فیلمی افتتاحیهاش - قبل از اینکه اصلاً عنوان بندی فیلم شروع بشه - اینقدر خوبه، دیگه ببینین خودش چه شاهکاریه.
نشانه
یکی از لحظههایی که میفهمی سن و سالی ازت گذشته، وقتیه که مهمون داری و همه دارن میگن و میخورن و میخندن و تو چند قدمی اونطرفتر تکیه دادی به دیوار و با فاصله نگاهشون میکنی و خوشحالی که بهشون خوش میگذره.
«همسایه» - و کتابهایی که در سال رو به اتمام خواندهایم
بتازگی خواندنِ کتابِ «همسایه:سه جُستار در الاهیّاتِ سیاسی» (اینجا) را تمام کردم. نویسندگان کتاب – راینهارد، سنتنر و ژیژک –فرمانِ یهود-مسیحیایی «همسایهات را دوست بدار!» را تفسیر میکنند. راینهارد فرمان را در بستر الاهیات سیاسی اشمیت و روانکاوی لاکانی بحث میکند؛ سنتنر، پای بنیامین و روزنزویگ را به میان میکشد و ژیژک، در بحثش دربارهی فرمانِ، باتلر و بویژه لویناس را مشتومال حسابی میدهد.
فارغ از دستاوردهای نظری تکتکِ نوشتهها، به نظرم پیامِ کلّی هر سه، نقدِ اخلاق مبتنی بر متافیزیک و در برابر پیشنهادِ طرحی برای اخلاقی ضدمتافیزیکیست. از نظر نویسندهها – هرچند به صراحت اشاره نمیکنند – به نظر میآید اخلاق متافیزیکی اخلاقی مبتنی بر همسانیست. این همسانی که طبقهی «سوّم» را نادیده میگیرد، همواره بهوسیلهی یک «استثناء» تضمین میشود. اگر اَخم نمیکنید البتّه، شاید بهترین نمایندهی اخلاق متافیزیکی همسانساز در عمل، «حقوق بشر» باشد. راینهارد اینرا با اشاره به تفاوت فرمول مرد و فرمول زن در روانکاوری لاکانی توضیح میدهد. استثنایی که همسانی را در بین مردانِ رمهی نخستین فروید تضمین میکند، پدر است که حق انحصاری بر لذّت دارد و همین همهی مردها را همسان میسازد. برعکس در فرمول زنِ لاکانی، هر فرد با فردِ کناریاش متفاوت است: هر زن یک استثناست. همین، راه را برای مفهوم همسایه (نفرِ بغلدستی) که خارج از دوگانهی سیاسی دوست/دشمن اشمیت قرار میگیرد، هموار میسازد. همسایه درواقع تجسّم ناممکنی بیرون/درون است. ژیژک، تدبیر مشابهی را دربارهی مفهومِ «ناانسان» پیش میگیرد تا کاستی اخلاق لویناسی را که «ناانسان» (و نه غیرانسان) را بیرون میگذارد، نشان دهد و بگوید که دوست داشتنِ همسایه جز از راهِ قانون (فرمان – سوّمی بیچهره) ممکن نیست و این همان است که لویناس بیتوجّه رها کرده و از کنارش گذشته.
البتّه پیچیدگیهایی که کتاب پیش روی ذهنِخواننده میگذارد فراتر از اینهاست و بیشک برای من خواندنش بی کمکِ گروهِ مطالعهی دوهفتهیکبارمان در دانشگاه دشوار بود. اگر به کتاب اصلی دسترسی ندارید، تا جاییکه میدانم مقالهای از ژیژک که بسیار مختصرتر امّا مشابه فصلش در این کتاب است، به فارسی در مجموعه مقالههای ژیژک (کتاب رخداد) برگردانده شده و عنوانش چیزی شبیه دفاع از خشونت اخلاقی است.
----
و امّا مهمتر: از آنجا که بتازگی دسترسی «راز» در ایران به علّتی که هرچه فکر کردم سر درنیاوردم از بیخ و بُن و به دستور مخابرات یا همچه جایی قطع شده و از آن مهمتر چند صباحیست مورد کممحلّی صاحبانش قرار گرفته، نمیدانم چقدر فراخوان برای معرّفی کتابهایی که در سال رو به پایان خواندید و دوست داشتید، فایدهمند است. با اینحال، اگر مثل هر سال لطف کنید و بگویید کتابهای منتخبتان در سال هشتاد و نُه کدامها بودهاند، مرا و احتمالاً بعضی دیگر از خوانندهها را قرین لطفتان ساختهاید.
راز
اینطوری بود که راز نُه سالش تمام شد. مقاله نوشتنها اگر امان بدهند، بزودی در اینجا چیزکی مینویسم.
-----
افزونه - آنچه را وعده کرده بودم بنویسم در بارت یافتم. او در سطرهای پایانی آخرین مقالهی کتاب درخشانش «دربارهی راسین» مینویسد که نوشتن، نهادی کردنِ سوبژکتیویتهست. بگذارید نُهسالگی راز را اینطور علامتگذاری کنم: تناقضی را که بارت ازش صحبت میکند، بعد از نُه سال حالا بهتر میفهمم.
من به پرباری ابرم به سبکباری باد
قاعدتاً همه چیز باید از وقتی شروع شده باشد که باران بارید و باد شدید وزید. دیدیم دیگر زمستان پشتِ در منتظر ایستاده و باید فکری کرد به حالِ لنتِ ترمُزهای سائیدهی خودرومان. چند وقتی فکر اینکه دیر یا زود لنتها به تَه میرسند و کمکم دیسک را میسایند، روحمان را میسائید. صبحی، سیما را رساندم دانشگاه و خودرو را بردم تعمیرگاه. پیش از تحویل، جز رهیاب، امپیتیری پلیر را هم از داخل خودرو برداشتم و توی کیفم انداختم و در باد و باران راه افتادم، خودم را توی شلوغی تُندتُند رساندم به کلاس اوّلم. بادش خیلی تُند بود. از شبِ قبل اخطار داده بودند که اینطور میشود. سرعت تندباد به پیش از صد و ده کیلومتر در ساعت هم میرسید. باد تند بود و باران را میکوبید توی صورتم. زمستان در راه است و اوّلین برف هم – که دیر کرده – باید همین روزها ببارد.
حالا که اینها را مینویسم کلاس اوّلم تمام شده. دوباره در باران و باد، تُندتُند از بین صدها آدم احمق خودم را رساندم به ساختمان انجمنهای دانشجویی. حالا نشستهام بین ازدحام آدمهای خیس و خوشحال تا وقت بگذرانم و نوبتِ کلاسِ بعدم برسد. بعضی از این خیسها، از همان آدمهای احمقی بودند که اصرار داشتند با وجودِ تندباد وحشتناکْ چترشان را باز کنند و با اینکه نمیتوانستند و چترشان برمیگشت و میرفت و میآمد، آنها از رو نمیرفتند و چند لحظهای که گمان میکردند موفق شدهاند و چتر را باز نگه میداشتند، نه از بالا که از روبرو یعنی درست از همانجا که چتری چیزی حفظشان نمیکرد خیس آب میشدند. همانطور که به حماقت و خوشحالیشان فکر میکردم، چند صفحهای کتاب خواندم و نخواندم تا اینکه یادم افتاد که امپیتیریپلیرم همراهم هست. همانی که صبح، قبل از تحویل خودرومان که لنتهایش سائیده شده بود و فکرِ سائیدگیش روحمان را میسائید، برداشته بودمش. همین که کتاب را بستم و امپیتیری پلیر را راه انداختم، بیهوا خواند «سلامِ من به تو یارِ قدیمی – منم همون هوادار قدیمی».
نمیدانم بخاطرِ لنتِ خودرو بود که یادِ سام افتادم که یکبار خودروی من را صبح برد تعمیرگاه و شب پس آورد چون من کار داشتم و نمیرسیدم یا آهنگِ هایده بود که هر بار میشنوم یادِ مهرتاش میافتم که علاقهی من را به این آهنگ میدانست؛ نمیدانم به خاطرِ باران بود یا باد که باران را میکوبید توی صورتم. به هر حال هر چه که بود و هر که که بود، یادم آمد که فصلِ تولّدهای دوستانم نزدیک شده. چُندمش را نمیدانم؛ امّا حالا حتماً دیگر اوائل آبان باید باشد. این را از سالگردِ عقدمان میدانم. دوستانمان یکییکی باید همینطور تا چند ماه جشن تولّد بگیرند.
دلم تنگ شُده. نمیدانم به خاطر باران است که میبارَد یا به خاطرِ استهلاک و سائیدگی لنتِ تُرمز؛ یا از اینکه این دو سه روزه پُشتِِ هم با خانوادههامان صحبت کردیم یا به این خاطر که چند وقتیست با علی صحبت نکردهام؛ نمیدانم شاید به خاطر صدای هایده بود یا اینکه تولّد دوستان یکییکی میرسند یا از اینکه من و سیما آنجا نیستیم، شاید هم به خاطر حماقت آدمهای خوشحال بود یا دلنگرانی از اینکه چرا برف دیر کرده یا شاید هم اینکه زمستان پشت در منتظر ایستاده. به هر دلیلی که بود و از هرچه هست؛ دلم تنگ شده، دلم گرفته.
شاید هم همه چیز کمی پیشتر از صحبتِ کوتاه دیشبمان شروع شد که فهمیدیم هیچوقت هیچکس، هرقدر خوب، دوستانِ تهرانِ خودمان نمیشود. از باران بود، از باد بود که باران را به صورتم میکوبید، یا لنتِ ترمز بود یا صحبت کردنمان با خانواده بود یا از صحبت نکردنم با علی بود یا صدای هایده بود یا گفتگوی کوتاه دیشب، قبل از اینکه با دوستی شام برویم بیرون یا از حماقت خوشحالها؛ نمیدانم. میدانم که چقدر دلم برای خندیدنهایمان با بچّهها، برای خانهی عمّه فرشته، برای خانهی خودمان، برای لحظههای شاد و بحثهای جدّی، برای گرگان، برای سفرهایمان تنگ شده. هایده دیگر رسیده بود به «ای فَلَک بازی چرخ تو نازم – بیگمان آمدم تا که ببازم» که قلم و کاغذم را درآوردم تا بنویسم که مهرتاش! دلم برای خودت، برای طوری که با دیگران تا میکردی، برای فلسفهی ردّ و قبول دعوتهایت، برای معرفتت تنگ شده. خواستم بنویسم که فرهاد! دلم برای گفتگوهایمان، برای همهی ساعتهایی که بالای پشتِ بام در کنار مرغ و خروسها گذراندیم، برای روزهایی که به بطالتی خوشایند گذشت، برای معرفتت تنگ شده. خواستم بنویسم که سام! دلم برای دوستی طولانیمان، برای فلسفهی هنوز به باورم مزخرفِ «که چی؟»ت، برای سخنرانیهایت تنگ شده. خواستم بنویسم که احسان! دلم برای گپهایمان، پیادهرویهایمان، برای ایدههای بیمحابات، برای خوشیهامان، برای معرفتت تنگ شده. خواستم بنویسم که سینا! دلم برای لطفی که همیشه داشتی، برای همیشه ساده در دسترس بودنت، برای خجالتی بودنت، برای «خودرو» گفتنت، برای معرفتت تنگ شده. خواستم بنویسم عمه فرشته، عمو مختار، نیما، پویا، بابا، مامان، پدر، مادر، سیمین، علی دلم برایتان – برای همهی آنچه که نه اینجا و هیچجا شرح نمیشود – تنگ شده.
از باران بود یا باد بود یا از لنتِ سائیدهی ترمز بود که روحمان را میسائید یا صدای هایده بود یا از نزدیک شدنِ سالروزهای تولّد دوستانمان بود یا صحبتی بود که دیشب کردیم یا چی. نمیدانم دلتنگی بود دلگرفتگی بود یا نگرانی بود. شاید هم نگرانی بود. نگرانی از اینکه برف دیر کرده. همهی اینها بود و نگرانی از فراموشی تاریخهای خورشیدی، فراموشی خاطرهها و از یاد بردن اسم خیابانها و مغازهها هم بود. احتمالاً نگرانی بود که وقتی هایده میخواند «تو رفیق نارفیق چه بد شدی ای وای – خونه آتیشزدنُ بلد شدی ای وای» خواستم حتماً یادم بمانَد که اوائل پائیز در سر پایینی قیطریّه تا برسیم به بزرگراهِ صدر همین آهنگ را با سینا که رفیق بود و رفیق هست میخواندیم.
دیرم شده. ده دقیقهی دیگر کلاس بعدیم شروع میشود و باید راه بیفتم. امّا تا هایده این یکی را هم تا تَه بخواند که «ای که تویی همه کسم، بی تو میگیره نفسم» با خودم فکر میکنم که هرچه که بود و به هر خاطر که بود، دو ساعت دیگر که کلاسم تمام بشود و بروم خودرو را تحویل بگیرم و برگردم خانه و سیما را که ببینم همه چیز – که هنوز معتقدم احتمالاً از بارانی شروع شد که آمد و یادمان آورد باید لنت ترمزها را که سائیده بودند عوض کنیم وگرنه روحمان را میسایند – درست میشود.
اتوبوسی به نام هوس
مینئاپولیس از نظر علاقهی مردمانش به نمایش، شهر عجیبیست. نصابِ بیشترین سرانهی صندلی تئاتر بعد از نیویورک – در واقع برادوی – متعلّق به مینئاپولیس است. به فراوانی پیش میآید که بیشتر صندلیهای همهی نمایشهای شهر در شبی معمولی در وسطِ هفته فروش رفته باشند. پریشب با سیما «اتوبوسی به نام هوس» را در گاتری دیدیم (پیوند به صفحهی نمایش در وبگاه گاتری). آنها که اجراهای مختلف نمایش را دیدهاند، اجرای اخیر را فوقالعاده ارزیابی میکنند. بهویژه بازی هنرپیشهی نقش بلنچ را منتقدان بسیار ستودهاند – که البتّه در کنار طرّاحی صحنهی عالی نمایش واقعاً ستودنی بود. جالب اینجاست که گمان میکردیم شبِ وسطِ هفته، آن هم درست بعد از پایان جشنوارهی فرینج مینهسوتا – که در ده روز بیش از هشتصد اجرا به روی صحنه میرود و سالنها عموماً لبالب از تماشاگر است– نباید استقبال از نمایشی که بیش از یکماهست هر شب اجرا میشود، زیاد باشد. امّا برعکس برخلاف تصوّر ما، شاید صندلیهای خالی سالن کمتر از انگشتان دو دست بود.
بگذریم؛ به بهانهی تماشای «اتوبوسی به نام هوس»، بخشی از نامهی تنسی ویلیامز را ترجمه کردهام که به نمایندهی کاریش آدری وود نوشته و در آن ایدههای اولیّهاش را دربارهی نمایش توضیح میدهد. آنها که نمایش – یا فیلم – را دیدهاند، میتوانند ببینند که چه اندازه ایدههای اولیّهی ویلیامز و جزئیات در نسخهی نهایی وجود دارد و چه اندازه، ایدههایش در بازنویسی عوض شدهاند.
هفتهی گذشته را – یا شاید کمی هم بیشتر – سخت سرگرم نوشتن بودم و حالا پنجاه و پنج یا شصت صفحه از دستنویس اوّل نمایشنامه را تمام کردهام. تا این لحظه چهار اسم مختلف برایش در ذهن دارم: شبپره، شبِ پوکر، رنگهای اصلی و صندلی بلنچ در کرهی ماه. نمایشنامه دربارهی دو خواهر از بازماندگان یک خاندانِ برشکستهی اهل جنوب است. خواهرِ جوانتر، استلّا، وضعیّتش را پذیرفته و با مردی از طبقهی اجتماعی فرودستتر ازدواج کرده و همراه شوهر عامی خشن امّا جذّابش به یکی از شهرهای جنوبی نقل مکان کرده. امّا بلنچ در بلهریو، خانهی ویرانهشان، مانده و پنج سال دست و پا زده و تقلّا کرده تا بلکه بتواند نظم امور را مثل سابق نگه دارد. هرچند بلنچ ذاتاً نجیب و طبعاً حسّاس و ظریف است، برای اینکه بتواند از خودش حفاظت کند به مردهای مختلفی پناه برده و شهرت و حیثیتش خدشهدار شده. بلنچ در دبیرستانی در شهری کوچک، انگلیسی درس میدهد؛ امّا بعد از اینکه با مرد زنداری رابطه برقرار میکند، عذرش را میخواهند و شغلش را از دست میدهد. خانهی پدری، بلهریو، نهایتاً از دست میرود و بلنچِ بینوا و مفلس، دست از تقلّا میکشد و به خواهرش استلّا در آن شهر جنوبی پنا میبرد. بلنچ، برشکسته از تقلّایی بیثمر از راه میرسد (ورود بلنچ به شهر نخستین صحنهی نمایش است) و حالا تحتِ قدرت شوهر جوان و خشن خواهرش – رالف – قرار میگیرد. موقعیّت جنسی سختی ایجاد میشود: ظرافت و حسّاسیّت بلنچ، قدرت رالف را به چالش میکشد و او را خشمگین میکند و بلنچ با او مقابله میکند امّا مجذوب قدرتِ خشنش میشود. دوستانِ رالف که شبیه خودش هستند، شبهای شنبه برای بازی پوکر در خانهی آنها جمع میشوند. یکی از مردهای حلقهی دوستان رالف، شیفتهی بلنچ میشود و بلنچ به خاطر نیاز شدیدش به قدرتی بیرونی، این توجّه را میپذیرد. چیزی نمانده که بلنچ برنامهای را که استلّا چیده عملی کند و خشونت و زمختی را پذیرا شود تا بلکه امنیّتش را به دست آورد. امّا رالف – که ناخودآگاه عاشق بلنچ شده – از گذشتهی او در شهر کوچک و بیآبروییای که او را واداشته تا مدرسه را ترک گوید، مطّلع میشود. بلنچ تظاهر میکرده که هنوز شغلش را در مدرسه دارد و پاییز که بشود برمیگردد و همینطور از دسترفتن بلهریو را پنهان میکرده. رالف، واقعیّت را برای استلًا در شبِِ تولّد بلنچ افشا میکند و به عنوان هدیهی تولّد به بلنچ بلیت اتوبوسی هدیه میدهد تا به شهر کوچکی که در واقع از آنجا تبعید شده برگردد. دستِ کم سه پایان محتمل وجود دارد:
یکی اینکه بلنچ صرفاً آنجا را ترک کند – بدون اینکه هیچ مقصدی داشته باشد.
دوم اینکه دیوانه بشود.
سوّم اینکه خودش را جلوی قطار باریای بیندازد که غرّش مهیبش در سرتاسر نمایش زیرصدای بدشگونیست.
میدانم که اینها که نوشتهام محتوای سنگینیست. دارم تا آنجا که ممکن است همزمان با حفظ فضای تراژیک و تأثربرانگیز ذاتی اثر، به نمایش تسکینی از جنس کمدی و تغزل میافزایم. بیشتر کمدی را دوستان رالف و درونمایهی جنسی نمایش پدید میآورند؛ درونمایهای که شخصیّت تلخ بلنچ، آنرا موقّر و آسوده میسازد. "رفتار" همه چیزِ نمایشی از این نوع است. امّا بعضی از صحنهها همین حالا به قدر کافی بافتِ دراماتیک دارند و بنابراین فکر میکنم که همینطور ادامه بدهم.
دوستدار، تِن
جمعه بیست و سهی مارس هزار و نهصد و چهل و پنج
رُسوایی
کوتزی نویسندهای که احتمالاً میشود گفت اهل آفریقای جنوبیست، هرچند حالا شهروند استرالیا شده، شهرتِ جهانی دارد. از قرار معلوم، بسیاری از کارهایش را هم به فارسی برگرداندهاند. امّا تا جاییکه من سراغ گرفتهام و جستجو کردهام، «رسوایی» به فارسی ترجمه نشده. چند روز قبل کتاب را خواندم. اوّلین کتابی بود که از او میخواندم. بسیار عالی بود. چهار سال بعد از این کتاب، کوتزی نوبل ادبی 2003 را میبَرَد.
کوتزی، آنقدری که از زندگیش و زندگینامههای خودنوشتش میدانیم آدم خاصّیست. دشوار تن به مصاحبه میدهد. هرچند که چندتایی از مصاحبههایش را جمع و منتشرکردهاند. اندیشههای سیاسیاش خوشایندِ همه نیست و هرچند ضد آپارتاید بوده است، بعضی از هموطنانش «رسوایی» را کتابی نژادپرستانه میدانند. البته عمدهی دلخوریها از وقتی پیدا شده که کوتزی ملیّت استرالیایی را میپذیرد و از سیاستهای کشور پیشینش خصوصاً در موردِ مقابلهی با جرم و جنایت انتقاد میکند. رسوایی، داستان غریبیست بازنمای سیاستهای نژادی در آفریقای جنوبی پس از آپارتاید.
خلاصهی داستان را در بسیاری از منابع انگلیسی و بعضی وبگاههای فارسیزبان میتوانید – اگر بخواهید البتّه – بیابید. داستان را عمداً اینجا نمیآورم تا مزّهی خواندنش – اگر قصد دارید بخوانید – از بین نرود. بخشی که این پایین ترجمه کردهام، تأثیر عجیبی روی من گذاشت و البتّه همین کوتاه هم در آشکار شدن زوایای شخصیّت قهرمان داستان در کتاب بسیار راهگشای خواننده است. گمان نمیکنم با خواندنِ این مقدار، داستان ضایع شود. هرچند ترجمهام به هیچشکل قابل مقایسه با نثرِ درخشانِ کوتزی نیست؛ خوشحال میشوم بخوانید تا بدانم این بخش روی شما هم همانقدری که روی من تأثیر داشته، تأثیر میگذارد یا نه.
ترجمهی بخش کوچکی از رمان رسوایی، نوشتهی جِی. ام. کوتزی
عمدهی حیوانهایی که در درمانگاهْ تیمارشان میکنند، سگها هستند. گربه، کمتر است. برای احشام هم روستا ظاهراً راه و روش دامپزشکی خاص خودش را دارد؛ درمانگرها و داروهای خاص خودشان هست. امّا سگهایی که به درمانگاه میآورند، یا هاری دارند یا دست و پاشان شکسته. بعضی هم دچار گزیدگی عفونی شدهاند یا مشکلشان گریست. از بعضیهای دیگر درست مراقبت نکردهاند و مرضهای خوشخیم و بدخیم قدیمی دارند. سگهایی میآورند که سوء تغذیه یا انگل روده دارند. امّا بیشتر از همهی مرضها، سگها هرچه میکشند از باروری خودشان است: تعدادشان زیاد است. وقتی مردم سگشان را به درمانگاه میآورند، رُک و راست حرفشان را نمیزنند؛ نمیگویند «سگ را آوردهام پیشتان خلاصش کنید». امّا توقّعشان همین است. اینکه ترتیبشان را بدهند؛ محوشان کنند؛ از خاطرهها پاکشان کنند. آنچه که میخواهند این است که «حل»شان کنند. تصعید: همانطور که مثلاً الکل از آب تصعید میشود و هیچ چیز باقی نمیماند. بعدش هیچ طعمِ الکل در آب نمیمانَد.
به همین دلیل است که یکشنبهها بعدازظهر، درهای درمانگاه را میبندند تا او به بِو شاو کمک کند و سگهای اضافی هفته را راحت کنند. سگها را یکییکی از قفسهای پشت درمانگاه میگیرد و میآوردشان و میفرستدشان یا بلندشان میکند و میبَرَدشان به سالن نمایش. بِو به تکتکِ سگها در لحظههای پایانی عمرشان، بیشترین توجّهی را که میشود، میکند: نوازششان میکند؛ باهاشان حرف میزند و مرگشان را برایشان آسانتر میکند. اگر، آنطور که گاهی پیش میآید، سگی بعد از ناز و نوازشها آسوده خاطر نشود، به خاطر حضور اوست: بوی غلطی میدهد (سگها میتوانند فکرهایت را بو کنند)، بوی شرمندگی. با همهی اینها، اوست که سگها را بیحرکت نگه میدارد تا سوزن، رگ را بیابد و دوا به قلب بزند و پاها خم بشوند و چشمها، تاریک.
اوّلها فکر میکرد که به این وضع عادت میکند. ولی اوضاع آنطور که فکر میکرد پیش نمیرود. هرچه کشتارهای بیشتری را دستیاری میکند، بیشتر وحشتزده و عصبانی میشود. غروب یکی از یکشنبهها، وقتی که فولکس کمبیِ لوسی را میرانَد، مجبور میشود کنار جادّه بایستد تا بتواند خودش را جمع و جور کند. اشک همینطور از صورتش میریزد پایین و او نمیتواند مانع شود. دستهاش میلرزند.
نمیفهمد چه بلایی دارد سرش میآید. تا حالا، کمتر و بیشتر، حیوانها برایش مهم نبودهاند. هرچند که در شکل مجرّد و انتزاعیش هر نوع ظلمی را رد میکند، امّا نمیتواند تشخیص بدهد که ذاتاً مهربان است یا ظالم. در واقع هیچچی نیست. تصوّر میکند آنهایی که ظلم، مثل یکجور وظیفه ازشان انتظار میرود، مثلاً آدمهایی که در سلّاخخانهها کار میکنند، یک جور لاکِ سفت و سختی مثل لاکِ لاکپشت دور روحشان کمکم رشد میکند. عادت، آدم را سخت میکند. در بیشتر موارد باید اینطور باشد. امّا به نظر نمی رسد که در مورد او هم قضیّه از این قرار باشد. موهبتِ دلسختشدن را ندارد.
همهی هست و نیستش گره خورده به آنچه در آن سالن نمایش میگذرد. متقاعد شده که سگها میدانند که نوبهی مرگشان فرارسیده. با وجودِ سکوت و بدونِ درد بودنِ کل عملیات، علیرغمِ فکرهای خوبی که بِو شاو بهشان میاندیشد و او تلاشش را میکند که بهشان فکر کند، با وجودِ اینکه هوا از کیسههایی که جسدهای تازه را داخلشان میگذارند رد نمیشود، علیرغمِ همهی اینها، سگهای منتظر در حیاط پشتی آنچه را آن تو میگذرد، بو میکشند. سگها گوشهایشان را پایین میآورند و دمهایشان را زمین میاندازند، جوری که انگار آنها هم خفّت مرگ را احساس میکنند؛ پاهاشان قفل میشود و برای همین باید هلشان داد یا کیشدشان یا بغلشان گرفت و از درگاهی عبورشان داد. روی میزِ عمل، بعضیها ناگهان راست و چپ را گاز میزنند، بعضیها از سرِ استیصال ناله میکنند؛ هیچکدامشان مستقیم به سوزنِ توی دستِ بِو که یکطوری میدانند بدجوری بهشان صدمه خواهد زد، نگاه نمیکنند.
بدترینشان آنهایی هستند که او را بو میکشند و سعی میکنند دستش را لیس بزنند. هیچوقت دوست نداشته لیسش بزنند و اوّلین واکنشش این است که خودش را میکشد کنار. چرا باید وانمود کند که رفیقشان است در حالیکه در واقعِ امر قاتلشان است؟ امّا دوباره نرم میشود و دلش به رحم میآید. چرا باید موجودی که سایهی مرگ بالای سرش ایستاده احساس کند که او دارد چیزی را مضایقه میکند، انگار که تماس باهاش منزجرکننده است؟ به همین خاطر بهشان اجازه میدهد که اگر دلشان میخواهد، لیسش بزنند همانطور که بِو شاو، اگر آنها اجازه بدهند، نوازششان میکند و میبوسدشان.
سانتیمانتال و احساساتی نیست. دستِ کم آرزو میکند که نباشد. تلاش میکند که حیواناتی را که میکشد و همینطور بِو شاو را با احساسات آمیخته نکند. از اینکه به او بگوید «نمیفهمم چطور میتوانی این کار را بکنی» سر باز میزند به خاطر اینکه در جواب نشوند «یک کسی بالاخره باید اینکار را بکند». احتمال این را که شاید در سطحی ژرفتر بِو شاو نه فرشتهی نجات که شیطانی پلید باشد رد نمیکند. زیر نمایش شفقت و دلسورزیاش ممکن است قلبی به سختی قلب قصّابها مخفی شده باشد. سعی میکند که ذهنش را بر روی هر احتمالی باز نگه دارد.
بِو شاو سوزنها را تزریق میکند و او عهدهدار امحای جسدها شده. صبحِ روز بعد از هر جلسهی کشتار، فولکس کمبی پُر از جسد را تا محوّطهی بیمارستان ستلرز و کورهی لاشهسوزیش میراند و آنجا جسدهای داخل کیسههای سیاه را به شعلهها میسپارد.
آسانتر این بود که کیسهها را بلافاصله بعد از هر جلسه میبُرد و میسپردشان به خدمهی کوره تا امحاشان کنند. امّا اینطوری باید آنها را روی آشغالها با بقیهی آنچه از تمیزکاری آخر هفته جمع شده رها میکرد: با زبالهی بیمارستانی، با لاشه گندیدههای جمع شده از کنار جادّه، با فضولات بدبوی دبّاغی – مخلوطی از چیزهایی که معمولی امّا وحشتناک است. حاضر نبود که چنین ننگی را بهشان تحمیل کند.
به همین خاطر غروب هر یکشنبه، کیسهها را با خودش پشت فولکس کمبی لوسی به مزرعه میآوَرَد، شب همانجا میگذاردشان و صبح هر دوشنبه با ماشین میبردشان به محوّطهی بیمارستان. آنجا، خودش دست به کار میشود و آنها را یکی یکی میگذارد روی گاریای که خوراک کوره را میبرد. دستهی دستگاهی را که گاری را از دروازهی پولادی هل میدهد داخل شعلهها میچرخاند. اهرم را فشار میدهد و بار گاری را خالی میکند و دوباره دسته را میچرخانَد تا گاری برگردد بیرون. همهی اینها را وقتی میکند که کارگرهایی که شغلشان معمولاً همین است، ایستادهاند و نگاه میکنند.
دوشنبهی اوّل، لاشهسوزی را واگذار کرد به خودِ کارگرها. جمودِ نعشی، اینکه ماهیچهها بعد از مرگ سخت میشود، در طول شب باعث شده بود که لاشهها سفت و خشک شوند. پاهای نعشها بین میلههای گاری گیر میکرد و وقتیکه گاری از کوره برمیگشت، گاهی سگها هم همراه گاری در حالیکه سیاه شده بودند و دندانهایشان نمایان بود و بوی پشم کِزکرده میدادند و کیسهی پلاستیکیشان کاملاً سوخته بود، برمیگشتند. بعد از چندی، کارگرها شروع کردند با پشت بیلهایشان کیسهها را قبل از اینکه بارِ گاری کنند میزدند تا دست و پای خشک و سفت بشکند. از آن موقع بود که او مداخله کرد و کار را خودش برعهده گرفت.
کورهی لاشهسوز با زغالسنگ خشک میسوخت و بادبزن برقیای داشت که هوا را از طریق دودکش میمکید. حدس میزد که تاریخ ساختش به دههی پنجاه برگردد، تقریباً همانوقتهایی که خودِ بیمارستان ساخته شده بود. کوره، شش روز هفته کار میکرد. دوشنبه تا شنبه. روز هفتم، کار نمیکرد. وقتی خدمه بعد از روزِ هفتم برمیگشتند، اوّلدست خاکسترهای روز قبل را جمع میکردند و بعد آتش را روشن میکردند. تا نُه صبح، محفظهی داخلی به دمای هزار درجهی سانتیگراد میرسید؛ دمایی که برای تبدیل استخوان به آهک کافی بود. آتش تا وسطهای روز روشن میماند و همهی بعدازظهر طول میکشید تا خنک شود.
اسمِ خدمه را نمیدانست و آنها هم اسم او را نمیدانستند. برای آنها، او خیلی راحت مردی بود که از یک دوشنبهای به بعد هر هفته با کیسههای «مؤسّسهی رفاه حیوانات» میآمد و از آن موقع به بعد هم، هر دفعه، صبح زودتر و زودتر میآید. میآید، کارش را میکُنَد و میرود. در واقع بخشی از جامعه و آدمهایی نیست که کورهی لاشهسوزی، علیرغم وجود حصار مفتولی، دروازهی قفلدار و آگهی سه زبانه، مرکز و هستهی آن جامعه است.
از آنجاییکه بخشی از حصار را خیلی وقت پیش پاره کردهاند، کسی به دروازه و آگهی توجّهی نمیکند. از قبل از اینکه خدمهی بیمارستان، صبح، با نخستین بستههای زبالههای بیمارستانی از راه میرسند، چندین زن و بچّه منتظرند تا زبالهها را بکاوند بلکه سُرنگی، سنجاقی، باند زخمبندی قابل شستشویی، یا هر چیز دیگری که بازاری برایش هست، پیدا کنند. مخصوصاً دنبال قرص میگردند تا به مغازههای طب سنّتی بفروشند یا کنار خیابان معامله کنند. آوارهها هم هستند. روزها دور و بر محوّطهی بیمارستان پرسه میزنند و شبها کنار دیوار کوره یا شاید حتّا داخل تونل میخوابند تا گرم شوند.
این مجموعهی آدمها، گروه و دستهای نیست که بخواهد بهشان بپیوندد. امّا وقتیکه آنجاست، آنها هم همانجایند و اگر آنچه که میآوَرَد، نظر آنها را جلب نمیکند، فقط به این خاطر است که اعضای بدن سگِ مرده را نه میتوانند بفروشند و نه بخورند.
چرا چنین کاری را قبول کرده است؟ برای اینکه مسؤولیّت بِو شاو را کمتر کرده باشد؟ اگر دلیلش این بود، تنها کافی بود که کیسهها را روی آشغالها بیندازد و با ماشین دور شود. به خاطر خودِ سگها بوده؟ امّا سگها که مُردهانند؛ و اصلاً سگها از ننگ و احترام چه میفهمند؟
پس، برای خودش بوده. به خاطرِ ایدهاش دربارهی دنیا؛ دنیایی که درش مردم با بیل لاشهها را نمیکوبند تا قوارهشان برای فرایند نعشسوزی مناسبتر شود.
سگها را به درمانگاه میآورند چون نمیخواهندشان: به خاطر اینکه ما خیلی هستیم. اینجاست که او وارد زندگی آنها میشود. ممکن است که نجاتبخششان نباشد، کسی که در نظر او عدّهشان زیاد نیست. امّا او آمادهست که آنوقتی که آنها خودشان نمیتوانند – مطلقاً نمیتوانند – از خودشان مواظبت کنند، مواظبشان باشد. آنوقتیکه حتّا بِو شاو هم دست ازشان میشوید. پتروس یکبار خودش را سگ-چران خوانده بود. بسیار خب، حالا او سگ-چران است: مسؤول کفن و دفن سگها؛ راهنمای روح سگها؛ هاریجان – فرزند خدا.
غریب است که مردی به خودخواهی او باید خودش را وقف خدمت به سگهای مُرده کند. باید روشهای دیگری، روشهای مؤثرتری، برای دهش به دنیا یا به ایدهای که از دنیا داریم، وجود داشته باشد. مثلاً میتواند ساعتهای بیشتری را در درمانگاه کار کند. میتواند بچّههایی را که در زبالهها میگردند متقاعد کند که نباید بدنشان را با زهر و سم پر کنند. حتّا جدیّت به خرج دادن برای نشستن و نوشتن کتابِ اُپرای لرد بایرون را، اگر کار مهمتری نباشد، میتوان به نوعی خدمت به بشر تعبیر کرد.
امّا آدمهای دیگری هستند که این کارها را – کارهای مربوط به رفاه حیوانات، کارهای مربوط به بازتوانی اجتماع یا حتّا کارهای مربوط به اُپرای لرد بایرون – انجام بدهند. او مسؤولیّت احترام به اجساد را برای خودش نگاه میدارد چراکه هیچ احمق دیگری پیدا نمیشود که این مسؤولیّت را بپذیرد. او دارد تبدیل به یک چنین آدمی میشود: احمق، نادان، مصر به انجام و باز-انجامِ کار اشتباه.
گوشا و الکساندرا
الکساندرا: به مامان میگیم؟
گوشا: لازم نیست بگیم.
ا: چرا نه؟ میخوام بدونه که چی کار کردی.... رفتارت مث یه مرد واقعی بود.
گ: هر مردی بود همین کار رو میکرد... تصمیم گرفتن و جنگیدن برای اون تصمیم وظیفهی مرداست. تو فقط به خاطر اینکه یه زنی میتونه غذا درست کنه، بهش افتخار نمیکنی.
ا: ولی من نمیدونم چطور غذا بپزم...
گ: اشکالی نداره. بهت یاد میدم.
ا: چرا درست رو ادامه ندادی؟
گ: چرا باید ادامه میدادم؟
ا: واسه اینکه مدیر بشی.
گ: مگه همه باید مدیر بشن؟
ا: نه... اصلاً. ولی همه دوست دارن.
گ: هیچوقت چیزی در مورد امپراتور رومی دیوکلتیانوس شنیدی؟ در اوج قدرتش، تاج و تختش رو ترک کرد و رفت یه جایی بیرون شهر توی روستا ساکن شد و وقتی ازش خواستن دوباره قدرت رو بدست بگیره، گفت «اگه یه بار کَلَمهایی رو که من پرورش دادهام دیده باشین، دیگه هیچوقت همچین چیزی ازم نمیخواین.»
ا: هیچوقت برنگشت؟
گ: نه. میبینی؟ همه دلشون نمیخواد تو موقعیتی باشن که بقیه رو رهبری کنن. هرچند؛ بنظر میرسه که این تنها مورد تو تاریخ کل جهان باشه.
ا: پس تو بیشتر دلت میخواد کَلَم پرورش بدی...
گ: من ترجیح میدم کارهایی رو بکنم که دوست دارم بکنم. پرستیژ و مُدای احمقانهی روز رو به هیچجام نمیگیرم. من کاری رو که الان دارم میکنم، دوست دارم. چونکه میدونم بهم احتیاج هست. عاشقِ دوستامم؛ چون هیچوقت از همدیگه و از حرفایی که میزنیم خسته نمیشیم. عاشق مامانتم چون ... چون عاشقشم.
ا: [میخندد]
گ: چرا میخندی؟
ا: حرف زدن باهات جالبه... فکر میکنی تا نهایتی که ممکنه خوشبختی؟
گ: واقعیتش رو بخوای نه... اگه الان میتونستم یه لیوان نوشابهی خنک تو دستم بگیرم، اونوقت خودم رو کاملِ کامل خوشبخت میدونستم.
«مسکو اشکها را باور ندارد»(1980، شوروی)
نوشتهی ولنتین چرنیخ
کارگردان ولادمیر منشو
فهرستِ کتابهای دوستداشتنی سال هشتاد و هشت
سال نوتان فرخنده باد! سپاسگزاریم از شرکت در نظرخواهی کتابهای دوستداشتنی سالِ رفته. مثل همیشه، «برگزیده» بیمعناست؛ تکتکِ نظرها پای نوشتهی قبلی و کتابهایی که معرّفی شدهاند، مهم و سودمند و باارزشند و میتوانند راهگشای کتابخوانها باشند. با اینحال، این چهار تا با بسامدِ بیشتری در میان انتخابها تکرار شده بودند:
خاکِ غریب، جومپا لاهیری
گفتگو در کاتدرال، ماریو بارگاس یوسا
کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی - که پارسال هم فراوان خوانده شده بود.
خداحافظ گری کوپر، رومن گاری
هر چهار تا کتابهای ارزشمندیاند که باید خواندشان.
باز هم سپاسگزاریم از اینکه تجربهی کتابخوانیتان را با ما و دیگران قسمت کردید و ممنونیم از آنها که فراخوان را در شبکههای اجتماعی یا وبلاگهاشان به اشتراک گذاشتند و دیگران را تشویق به شرکت کردند.
نوروزتان صددفعه خجسته!
معرفی کتابهای دوستداشتنی: سال هفتم
به مانندِ شش سال گذشته، در روزهای پایانی سال، دعوتتان میکنیم نام کتابهایی را بنویسید که در سال رفته خواندهاید و لذّت بردهاید. کتاب و کتابخواندن موضوع فردی نیست؛ اجتماعیست. نویسنده، ممکن است کتاب را در خلوت بنویسد، امّا در خلاء نمینویسد. ما خوانندهها هم بیاییم کتاب را با معرّفیش به دیگران به جایگاهش، به اجتماع برگردانیم. بزرگواری میکنید اگر نام کتابهایی را که در سال گذشته خواندهاید و دوست داشتهاید با ما به اشتراک بگذارید.
دوباره، قوانینِ این معرّفی – مانندِ هر سال –تصریح میکنند که قانونی در کار نیست:
× دوستداشتنی را هر طور که دوست داشتید تعریف کنید: کتابی که مفیدش یافتهاید؛ احساساتتان را غلغلک داده؛ به فکر واداشتهتان؛ خاطرهای را در دلتان زنده کرده یا اصلاً خاطرهای برایتان ساخته.
× هر چندتا کتاب که میخواهید معرّفی کنید؛ لازم نیست با خودتان بجنگید تا یکی را از بر دیگری ترجیح دهید.
× دوست داشتید توضیحی دربارهی هر کتاب – کوتاه یا بلند – بنویسید؛ دوست نداشتید ننویسید و به نامش اکتفا کنید.
× اگر خواستید، فهرستتان را برایمان با ایمیل بفرستید؛ نخواستید پای همین نوشته کامنت بگذارید. به هر شکل، دستِ آخر آنها را جمع و جور میکنیم و در مطلبِ دیگری جمعبندی نظراتتان را میآوریم.
× اگر دوست داشتید میتوانید دیگران را هم تشویق کنید که کتابهاشان را معرّفی کنند؛ دوست نداشتید، نه. میتوانید پیوندی به این نوشته را در وبلاگ خودتان بگذارید. یا نه؛ شفاهی از دیگران دربارهی کتابهای دوستداشتنیشان بپرسید و آنرا به ما منتقل کنید.
دستِ آخر اینکه، مثل هر سال، در این روزهای پایانی، با دیگران تسویه حساب هم بکنیم. بگذارید این یادداشت یادآوریمان کند اگر کتابی، فیلمی چیزی به قرض دستمان است، به صاحبانشان برگردانیم.
سابقه:
فراخوانِ هشتاد و هفت / فهرست هشتاد و هفت
فراخوانِ هشتاد و شش / فهرست هشتاد و شش
فراخوانِ هشتاد و پنج / فهرست هشتاد و پنج
فراخوانِ هشتاد و چهار / فهرست هشتاد و چهار
فراخوانِ هشتاد و سه / فهرست هشتاد و سه
فراخوانِ هشتاد و دو / فهرست هشتاد و دو
دربارهی بمبگذاری انتحاری - گزارش کتاب 6
طلال اسد در انسانشناسی - و در بقیهی رشتههای نزدیک - اینروزها اسم بزرگیست. خیلی وقتها هم نوشتههای تأثیرگذاری در انسانشناسی داشته و تئوری را در اندازههای خودش تکانهایی داده.
گزارشم دربارهی «دربارهی بمبگذاری انتحاری» کمتر از شش دقیقهست و نزدیک پنج و نیم مگابایت. میتوانید از اینجا گوش کنید.
پ.ن. این آخرین صدایی بود که در تعطیلات ضبط کردم. شاید انتشار گزارش بعدی دیرتر شود.
من لم یشکر المخلوق...
با تلاش صبورانه و دقت دانشمندانه ی سولوژن بزرگوار، راز به میزبان دیگری منتقل شد و حالا دیگر مشکلی درباره ی پهنای باند وجود ندارد. هدف تشکر از امیرمسعود عزیز است. سپاسگزاریم :)
پ.ن. در ضمن از پرشین تولز هم بسیار زیاد ممنونیم بابت میزبانی راز این همه سال و پشتیبانی عالیشان. :)
سی سالگی
امروز سی ساله شدم. پریشب هم شاید برای اوّلینبار به معنی واقعی کلمه از جشنِ تولّدی که اصلاً منتظرش نبودم، شگفتزده شدم. جشنی که مغز متفکّرِ سیما پُشتش بود! من و سیما هر دو رفته بودیم بیرون. رفته بودیم کافه که بعد از سر-و-سامان دادن به کارهای خانه و آماده کردنِ غذا برای مهمانی روز بعد – که قرارش را خودم گذاشته بودم و ربطی به تولّد نداشت – درس بخوانیم. بر که گشتیم، دوستانمان – که مثلاً قرار بود فردا مهمانمان باشند – از پشت مبل و توی آشپزخانه آمدند بیرون و «تولّدت مبارک» فارسی را با لهجه خواندند! دفعات قبل که قرار بود شگفتزده شوم، هر بار نشانهای وجود داشت که میتوانستم پیشبینی کنم. امّا اینبار، واقعاً محاسبات پیچیدهای در کار بود. یکقّلّم و از همه عجیبترش اینکه بچّهها چطور واردِ خانهی ما شده بودند. خودم که آن لحظه خودم را ندیدم. آنها که دیدند، میگفتند چشمم از حدقه بیرون بود!
به هر حال، هماهنگ کردنِ چنین جشنی با آدمهایی از قارّههای مختلف دنیا کار دشواری بود که سیما بینقص اجرایش کرد. مثل همیشه نمیدانم چطور تشکّر کنم.... در کنار هدیههای دیگری که گرفتم؛ خودِ جشن از همه دلچسبتر بود. پریشب، شبِ خاطرهانگیزی بود و سیسالگیم و آغاز دههی چهارم زندگیم با این خاطره همیشگی شد.
تأملاتی دربارهی کار میدانی در مراکش - گزارش کتاب 5
کتاب بعدی که در تعطیلات زمستانی گزارش کردم و حالا روی «راز» میگذارم، کتاب مشهور ربینوست. این کتاب را در کلاسهای انسانشناسی فرهنگی از همان آغاز و در درسهای کارشناسی و بعدتر بارها میخوانند یا بهش رجوع میکنند. به هر حال، مثل خیلی از کلاسیکها کتاب مهمیست.
گزارش را از اینجا بشنوید: پنج و شش دهمِ مگابایت. پنج و نیم دقیقه.
میهمانان شیخ - گزارش کتاب 4
دربارهی «میهمانان شیخ» نوشتهی الیزابت فرنیا. از اینجا گوش کنید. شش دقیقه و بیست ثانیه، بیش از پنج و نیم مگابایت.
آشپزخانهی راز گشایش یافت
به آشپزخانهی راز بروید و صفحهی دربارهاش را بخوانید تا بدانید این وبگاه جدید زیرمجموعهی راز چهطور متولّد شد و قرار است کارش را چهطور ادامه دهد. کاستی و پیشنهاد و انتقادتان را هم آنجا یا اینجا بنویسید.
جادوی دولت - گزارش کتاب 3
سوّمین گزارش کتاب راز دربارهی «جادوی دولت» نوشتهی مایکل تاوسیگ.
امیدوارم که مفید باشد. پروندهی صوتی گزارش را از اینجا بگیرید (پنج دقیقه - چهار و نیم مگابایت).
بدن و روح - گزارش کتاب 2
دوباره سپاسگزارم از پشتیبانیها و تشویقهای همگی: چه اینجا، چه در گودرها و چه در وبلاگها، و البته در خانه!
کتاب دوّم، عنوانش هست «بدن و روح» نوشتهی لویی واکوان. معرفی من را از اینجا بگیرید. چهار دقیقه و بیست و هفت ثانیه و کمی بیش از چهار مگابایت.
به جز کسانی که به جامعهشناسی شهری و حاشیهنشینی علاقهمندند، کتاب باید احتمالاً برای آنها که به مباحث اجتماعی ورزش علاقه دارند جذّاب باشد. اشتراک این دو علاقه را در سینا سراغ دارم. سینا جان! کتاب به آلمانی هم ترجمه شده. وقت کردی، نگاهی بهش بکن.
بوطیقای اشغال نظامی - گزارش کتاب 1
تصمیم گرفته بودم بعضی از کتابهایی را که اینجا در دانشگاه خواندهام، گاهی معرفی کنم. چون حرفزدن کمتر از نوشتن زمان میبَرَد، گفتم بد نیست به جای نوشتن، صدایم را ضبط کنم. فایدهی معرّفی کتابها این است که اوّل از همه، در ایران نوشتههای انسانشناسی زیاد ترجمه نمیشوند و اگر بشوند اولویّت با کتابهای تئوریست و نه با مردمنگاریها – در حالیکه مردمنگاریها فقط به دلیل ثبت زندگی یک گروه خاص نیست که ارزشمندند؛ نگاه و نظریّهی پشت نوشته هم مهم است و این نگاه و نظریّه و روش محدود به جغرافیای خاص و زمان مشخّص نیست و درسها در خودش دارد. بعد اینکه حجم خواندنیها اینجا واقعاً زیاد است. این نیمسال هفتهای دو کتاب، معمول بود. با اینکه خیلی وقتها مقالههای کوتاه بعد از خواندن هر کتاب مینویسیم؛ امّا حفظ و نگهداری اساس مطلب کتابهای گزیده و برداشت من از آنها به صورت صوتی، برای خودم هم مفید است و یادگار میمانَد. دستِ آخر اینکه اصولاً خوب حرف نمیزنم. شاید ضبط صدا، کمکم کند بهتر حرف بزنم. نهایتِ تلاشم را میکنم که معرّفیها کمتر از پنج دقیقه باشند تا سرتان درد نگیرد.
اولین کتاب، اسمش هست بوطیقای اشغال نظامی؛ نوشتهی سمادر لویه از انتشارات دانشگاه کالیفرنیا.
معرفی کتاب «راز» - کتاب نخست - بوطیقای اشغال نظامی – 89/4 مگابایت
بین - 3
ششم دیماه سالروز ازدواج ماست. حالا دیگر بیشترِ زمانی را که هر روز و شبش را با هم بودهایم، در جایی گذراندهایم که کشورمان نیست. پایگاهی را که پیشتر در ایران داشتیم و شبکهی اجتماعیای را که هروقت نیازمندش بودیم، هر طور که میتوانست به کمکمان میآمد، مثل قبل بیواسطه و آنی در اختیار نداریم. درست که پشتیبانیهای خانواده و دوستان – خیلی وقتها مؤثرتر از قبل – ادامه دارد؛ حمایتهای مالی، محبّتهای بیدریغ، عشقهایی که نثارمان میشود، خبرگرفتن و دادنهای همیشگی – تا یکوقت احساس نکنیم اتّفاقی افتاده و ما بیخبریم – همه و همه مثل همیشه سر جایشان هست؛ امّا ناخواسته، بخشی از آنچه داشتهایم، به دلیل آنجا نبودنمان از دست رفته و میرود و کاریش نمیشود کرد. درست که شوخی و خندههامان از راه دور هست؛ درست که حتّا نیازی به اعلام نیاز ما نیست تا آنچه میخواهیم داشته باشیم؛ درست که گز و سوهانمان هم مستقیم از خودِ قُم به راه است؛ درست که حتّا وقتی سؤال کوچکی مثل طرز تهیّهی غذایی که هوس کردهایم داریم، همزمان جوابش را میتوانیم بگیریم؛ درست که وقتِ تولّد دوستان آنلاین حضور داریم و حتّا عکس هم میگیریم؛ امّا به هر حال، نمیتوانیم وقتی حوصلهمان سررفته یا دلمان گرفته زنگ بزنیم به عمّه فرشته که «مهمون نمیخواین؟» یا از دوستانمان بخواهیم که «آخر هفته دور هم جمع بشیم».
از خوبیهای اقامتمان اینجا – که باید وقتی دربارهی آن هم بنویسم – با حضور سیماست که بیشتر لذّت میبرم و دشواریها – که آن بخشیش را که بالا گفتم هر لحظه احساس میکنی و بخشیش سختیهای دیگریست که اینطور دائمی نیست امّا هست – به خاطر سیماست که آسان شده. حتماً اگر هر جای دیگر بودیم، به هر دلیل دیگر، همینقدر – که نمیتوانم بگویم چقدر زیادست – سیما را دوست میداشتم؛ حالا امّا اینجا بُعد تازهای به دوستداشتنم اضافه شده. اگر عشق، «بین» ما باشد؛ اگر عشق مثل لبهی محل برخورد دو سطح باشد که نه متعلق به من است و نه متعلّق به تو و همزمان هم متعلّق به من است و هم تو؛ حس میکنم که این هزار لبهی بین ما، حالا شده هزار و یک لبه. این بُعد و لبهی تازه تا اندازهای مرهون دشواریهای اینجاست.
غریب اینکه دروندادِ رابطهی ما تا حالا هرچه بوده – سختی و آسانی و خوشی و ناخوشی – بروندادش دوستداشتنهای بیشتر بوده و لبههای نو و بُعدهای تازه برای عشقی که بین ماست: عشقی که هر روز پیچیدهتر/ژرفتر می شود.
بین - 2
نه تنها عشق در "بین" است؛ که حرف را هم در "میان" میگذاریم. "راز" یکی از جاهایی بود که حرفم را و حرفمان را در میان گذاشته ایم. حالا هشتمین زادروز راز است. همانطور که ما نه فقط عشق را که عشق هم ما را میسازد، نه فقط ما راز را که راز هم ما را مینویسد.
بین - 1
عشق در من، در تو نیست. عشق بین ماست. از ظرافت زبانی غافل نمانیم که عشق، «بین» دو نفر اتفاق میافتد . من و تو نیستیم که تنها عشق را میسازیم؛ عشق هم ما را میسازد؛ چه بسا بیش از آنکه ما عشق را میسازیم. عشق، نیروی محرک خودش و ماست. حرف غریبی نیست که میگویند عشق، رانهی خلقت بوده. عشق، دنیای تازه، آدمهای نو میسازد.
در چنین روزی بود که من و سیما هم را دیدیم.
کامنتدانی
ظاهرا بخش دریافت کامنت در راز چند روزیست که کار نمیکند و متاسفانه ما پیامهای شما را دریافت نمیکنیم. بنابراین فریب پیغامی را که میگوید نظر شما را دریافت کردیم نخورید. در اولین فرصت تلاش میکنیم راز را به حالت عادی برگردانیم.
در ضمن اگر کسی میداند چرا اینطور شده و چطور میتوان درستش کرد، رایانامه بفرستد ممنون میشویم.
پ.ن. با اندکی دست کاری اوضاع کمی بهتر شده. حالا کامنتها میروند به بخش کامنتهای هرز! چرایش را نمیدانیم.
شگفت
متناقض و شگفتآور اینکه در سالروزهای تولّد سیما، منم – و نه او – که بهترینِ همهی هدیههای دنیا را انگار از نو و هر سال به تکرار دریافت میکنم. امروز، زادروزِ بهترین هدیهی همهی روزگار است. سیما برای من پاسخِ پرسشهای ویژهی روزهای آسوده و سخت – هر دو – ست. روزهایی که از سر آسودگی میپرسم «دلیلِ این همه خوشبختی چیست؟» و روزهایی که فشارِ لحظههای سخت وامیداردم بپرسم «چرا باید امیدوار و دلخوشِ این روزهای دشوار باشم؟» پاسخ روشن است.
و تولّدت مبارک، عزیزم.
پس از وقفه...
مدتی را به دلیل سرشلوغیهای شخصی و سفر پدر و مادرم به اینجا فرصت کافی نداشتم و ننوشتم و اصولاً سرزدنهایم به اینترنت - و حتا ایمیلم - حداقلی بود و میشد چند روزی ایمیلم را حتا نگاه نکنم. هرچند هنوز از کارهای عقبافتاده فارغ نیستم، ولی تلاش میکنم دوباره بنویسم.
دربارهی اتفاقات اخیر، فراوان نوشتهاند و بعضاً خوب نوشتهاند و تحلیل کردهاند. سعی کردم تا آنجا که میتوانم بخوانم. شاید برای خوانندهی راز حالا دیگر اهمیتی نداشته باشد؛ امّا دوست دارم در فرصت کوتاه این مقدّمهی شروع دوباره، هرچند دیر و هرقدر کوتاه همین اندازه بگویم که هرگونه سرکوب، خشونت، شکنجه، قتل، دروغ و سانسور و تحدید اطلاعرسانی و برخورد قهری با ابراز عقیده در نظر من محکوم است.
تا بعد...
استاد
چند روز پیش دیدم که مهدی احمدی -استاد شبهای روشن- در صفحهی دوستان پیشنهادی فیس بوکم هست. اول وسوسه شدم به فهرست دوستانم اضافهش کنم! آخه استاد شبهای روشن رو بی نهایت زیاد دوست دارم. بعد با خودم گفتم این مهدی احمدیه نه استاد! اگه استاد واقعی بود اضافهش میکردم. اما خیلی زود خودم رو تصحیح کردم که استاد واقعی خیلی وقته به فهرست دوستهای من اضافه شده. استاد واقعی من همونیه که داره همهی قشنگیها رو به من نشون میده. یکیش همین شبهای روشن. استاد واقعی من همونه که عاشق بودن رو بهم یاد داده و معنای تازهای رو به زندگی من اورده. استاد من همون کسیه که هرروز در کنارش دارم عاشقیت رو تجربه میکنم. همون استاد صبور و مهربون و پاک و عاشقی که با تمام وجودم دوستش دارم و قدردان بودنش هستم.
حالا که حرف از شبهای روشن شد برای چندمین بار بیت پایین رو از شعرهای فیلم شبهای روشن اینجا مینویسم خطاب به دوستم، استادم، عشقم، خطاب به پویان نازنینم :
آشکارا نهان کنم تا چند
دوست میدارمت به بانگ بلند
همهی این چند خط رو نوشتم که آخرش بگم: پویان مهربونم، استاد عزیزم روزت مبارک! امروز و هر روزت مبارک عزیزترینم :*
سر خطّ خبرها
سعی میکنم غیبتِ طولانیمان را در اینجا با خبررسانی دربارهی اهمّ اتّفاقاتِ این دهروز جبران کنم.
یک اینکه اوّلین شبِ فیلمِ ایرانی را در خانهمان برگزار کردیم. دوستانمان آمدند و با هم شام خوردیم و «چهارشنبهسوری» را با زیرنویس انگلیسی دیدیم. دوستانمان از فیلم خوششان آمده بود. حالا به فکریم که در دوّمین شبِ فیلم ایرانی، کدام فیلم را – که البتّه اینجا با زیرنویس انگلیسی وجود داشته باشد – نمایش دهیم. پیشنهادِ خودمان «سنتوری»ست. هرچند، فؤاد موافق نیست و میگوید که فیلمِ خوبی نیست. ما امّا همچنان معتقدیم که فیلمْ دیدنیست. من هم پیشتر دربارهاش اینجا یادداشتِ کوتاهی نوشته بودم. شما هم اگر پیشنهادی دارید، برایمان بنویسید.
دو اینکه در هفتهی گذشته، خبر شدیم که سیما در دکتری کار و توسعهی منابع انسانی دانشگاهِ مینهسوتا پذیرفته شده. امّا بعد متوجّه شدیم که متأسّفانه دانشکدهشان هیچیک از دانشجوهای دکتریشان را حمایتِ مالی نمیکنند. دوستی میگفت که از نظر اقتصادی اکنون بدترین زمان برای ورود به دانشگاه و نیز خروجِ از آن است. برای همه عجیب بود که چطور و چرا اگر دانشکدهای به دانشجویانش کمکِ مالی نمیکند، اصلاً اقدام به پذیرشِ دانشجو کرده. به هر حال، پذیرفتهشدنِ سیما در دانشکدهی آموزش دانشگاهِ مینهسوتا که یکی از بهترین مدرسههای آموزش دنیاست، بهخودیخود خوشحالکننده و هیجانانگیز است. هرچند که سیما فعلاً به قول خودش به توصیهی امیرحسین گوش میکند که میگوید تا جاییکه میتوانید درس نخوانید و از زندگی لذّت ببرید!
سه اینکه تکلیفهای نوشتنی این نیمسال زیادند. در انسانشناسی زبانشناختی تا به حال دو مقالهی کوتاه نوشتهام. وقتِ نوشتنِ سوّمیش هم به زودی میرسد و بعد مقالهی بلندی که باید برای همین درس بنویسم. اینرا بگذارید کنارِ مقالهی بلندی که باید برای درس «جادو و مدرنیته» آماده کنم. اینروزها دنبالِ وقتِ خالی میگردم برای اینکه جدای از کارهای روزمرّهی درسی و غیردرسی مقالههای پایانی را زودتر واقعاً و عملاً شروع کنم.
چهار اینکه دیشب تولّد ملیسا را با دوستانِ خوبش جشن گرفتیم. روزِ قبلش هم در تولّد سام و شبنم به طور مجازی و از راهِ دور شرکت کردیم و یک دلِ سیر رفقا را دیدیم و گپ زدیم و خندیدیم – و حتّا دستهجمعی عکس هم گرفتیم. ناگفته هم پیداست که دلمان برای آن جمعشدنها و گپوگفتها تنگ شده.
سه نمایشگاه
نقّاشی: علی روستائیان
حتماً نشانی خانهی هنرمندان را بلدید؛ ولی محض احتیاط بدانید که خانهی هنرمندان در باغِ هنر – خیابان طالقانی، بعد از چهارراهِ ایرانشهر، خیابانِ موسوی شمالی – واقع شده. علی، پیشتر وبگاه/وبلاگی داشت که مدّتها قبل به بهانهی ارتقاء و بهترکردنش متروکش گذاشت و دیگر سراغش نرفت. این را نوشتم که یادش بیندازم چقدر جای وبگاهی که آثارش را درش نمایش بدهد، خالیست.
محضِ توجّه دوستانِ فرنگنشین: آثار تصویرگری نگین احتسابیان – دوست، وبلاگنویس و همکارِ سابق در مرحومِ نشریّهی هزارتو – همین روزها در دو نمایشگاه یکی در اروپا و دیگری در ایالاتِ متّحد نشان داده میشود. یکی، از یکم تا نهم فروردین هشتاد و هشت، در نمایشگاهِ گروهی تصویرگرانِ ایرانی در ایتالیا با نام «رؤیاهای ترسیم رؤیاها» (تصویرگری کتاب کودک معاصر ایرانی، از ورای نمایشگاهی غنی از آثار) و دیگری، از 6 عصرِ شنبه اوّل فروردین به مدّت یکهفته، در نمایشگاهِ گروهی آیآریواس در گالری آندکن در دنورِ کلرادو.
نگین احتسابیان، وبلاگی دارد که میتوانید جزئیاتِ نمایشگاهها را آنجا دنبال کنید و پوسترشان را ببینید.
برای هر دویشان آرزوی موفقیّت میکنیم.
پ.ن.1. بخش آگهی متنی در گوشهی سمتِ چپ و بالای «راز» فعلاً وقفِ کارهای دوستان است. از آغاز، هر یک از دوستانمان که کتابی نوشته یا ترجمه کردهاند؛ یا کسبی راه انداختهاند و حالا نمایشگاهی گذاشتهاند، سعی کردهایم آن بالا برایشان تبلیغ کنیم.
پ.ن.2. ببخشید که چند روز – به دلیل هجومِ کامنتهای هرز – به سروری که «راز» رویش کار میکند، امکانِ دریافتِ کامنت وجود نداشت. موقّتاً درستش کردهایم تا بعدتر یک فکر اساسی کنیم.
دو روایت از سالِ خوبِ رفته - هشتاد و هفت
سفرهی هفتسین امسالمان با امکاناتِ اینجایی
شش ماه اوّل سال که به تمامی به بُدوبُدو و تلاش گذشت برای رسیدن به برنامهای که با هم در موردش تصمیم گرفته بودیم و پُر بود از دلهره و بلاتکلیفی. از اضطراب پایان به موقع پایاننامههامان گرفته تا گرفتن ویزای آمریکا که خودش مصیبت بزرگی است. با وجودِ اینها، در همان شش ماه اوّل هم بسیار خوش گذراندم. یکی از بهترین خاطراتمان سفر فوقالعادهمان به گرگان بود به همراه دوستان افسانهایمان که شرح کاملش در راز هست. دیگری سفرِ ترکیه بود که علیرغم اضطرابی که برای گرفتنِ ویزا داشتیم، حسابی خوش گذراندیم. خیلی سریع شدیم یک گروه دهدوازده نفره که اتّفاقی بعضی ها را میشناختم و بعضی حتّا از دوستان نزدیکِ سابق و دانشگاه بودند. خلاصه، با گروه دهدوازده نفرهمان برنامهریزی کردیم و در فاصلهی فرصتِ قبل از مصاحبهی سفارت، یکروزه رفتیم به «قونیه» که حسابی خوش گذشت و شد از به یاد ماندنی ترین خاطرات زندگیم.
دفاع از پایاننامهام هم برای خودش ماجرایی بود! اینکه در ایران گیر استادِ بیسواد بیفتی اصلاً عجیب نیست و همهمان حتماً چندباری تجربهش کردیم. استاد عزیز من علاوه بر این، بینظم و برنامه و تنبل هم بود که واقعا پدرم را درآورد. به هرحال پایاننامهام را خیلی دوست داشتم و اگرچه استاد راهنمایی در کار نبود، پویان و پیام عزیز واقعاً نبودش را جبران کردند. یک سال تمام برایش زحمت کشیدم و به نظرم کم عیب و نقص از آب درآمد. هرچند وقتی در دانشکدهی فنی و مهندسی و در حضور اساتید داور مرد از یک پایان نامهی کاملاً علوم انسانی با تأکید بر وضعیت زنان دفاع کنی، مسلماً از کارت استقبال نخواهد شد. با همهی این حرفها و مشکلات، خوشحالم که کارم عالی ارزیابی شد و در نهایت با دوندگی زیاد حقم را که نمرهی کامل بود، گرفتم. در این حین البتّه فهمیدم که بزرگترین مشکلم این است که میخواهم حقم را کامل از همه بگیرم. این کار خیلی وقت و انرژی میبرد. پایان نامه را هم تقدیم کردم به پویان عزیزم که در تمام مسیر همراهم بود و در طول انجام تحقیق و نوشتنش بینهایت از او یاد گرفتم.
بعد از دفاع و در زمان انتظار کشنده برای آمدن جواب ویزا، اینقدر خسته بودیم که تصمیم گرفتیم به سفری دونفری برویم. اتاقی در هتل زیبای نارنجستان رزرو کردیم و با ماشینِ دوست داشتنیمان – که دلم برایش خیلی خیلی تنگ شده – راهی شمال شدیم. روز دوّم سفر، فرهاد نازنین زنگ زد و خبر سقوط هواپیما و از دست رفتن محسن عزیز را داد. دنیا سرمان خراب شد. داشتیم دیوانه میشدیم. چه کار میشد کرد؟ میگفتیم شاید اشتباه باشد. اینترنت را زیر-و-رو کردیم و دیدیم خبر درست است. به سختی با احسان تماس گرفتیم؛ اما چه فایده؟ فردایش برگشتیم تهران. آن روزها خیلی سخت بود. حتا جرأت روبه رو شدن با احسان را نداشتم. دیگران مقصر بودند؛ امّا من خجالت میکشیدم. خجالت میکشیدم که چرا هیچ کاری از دستم برایش برنمیآید. احسان از اولین دوستان پویان بود که شناختم و بینهایت دوستش دارم. همیشه شاد و فعّال و پرانرژی دیده بودمش و دیدنش در رخت سیاه عزا و با چشمانی سرخ و غمی بزرگ واقعاً سخت بود. هنوز هم چیزی برای گفتن ندارم. سخت است. کاش روزهای خوبی در انتظار احسان عزیز باشد و غم بزرگش کمی تسکین پیدا کند. روح محسن عزیز شاد و یادش گرامی.
فکر کنم یک هفتهای بعد از مراسم محسن بود که ویزای پویان آمد؛ و مال من نه. زندگی سیاه شد! حتّا فکرِ اینکه مجبور بودیم از هم جدا شویم برایم به منزلهی مرگ بود. قسم خورده بودیم و قول داده بودیم که دیگر هرگز از هم دور نشویم؛ که قبلاً خوب طعم تلخش را هر دو چشیده بودیم. خیلی فکر کردیم و آخر دست تصمیم گرفتیم که مدّتِ کوتاهِ دوری را تحمّل کنیم تا تمام زحمات هفتهشت ماههمان هدر نرود. مراسم خداحافظیای ترتیب دادیم در کنار دوستان نازنینمان و روز بعدش پویان رفت؛ تنها! روزی را که با پویان در فرودگاه امام خداحافظی کردم، هرگز فراموش نمیکنم. بیاغراق سختترین لحظهی زندگیم بود. دقیقاً انگار چیزی از قلبم کنده شد. همانقدر درد داشت؛ تلخ بود؛ تلخ، تلخ. حتّا یادآوریش هم قلبم را مُچاله میکند. تا رفت از همهی تصمیمهایمان پشیمان شدم. به خودم فحش میدادم که چرا گذاشتی برود. کاش میگفتی نرو و هرگز نمیرفت. گور پدر تمام برنامهها! اما دیگر نمیشد کاری کرد. تمام یک ماه و ده روزی که از پویان دور بودم سخت و تلخ گذشت. روزی دو سه ساعت میخوابیدم و تمام مدت آنلاین بودم شاید بیاید و حرف بزنیم. اشتهایم کاملاً کور شده بود و اصلاً نمیتوانستم غذا بخورم که البتّه این بخش برای هردومان توفیق اجباری بود و حسابی پُرخوریهای قبل را جبران کرد. اخلاقم هم که به طرز هولناکی بد شده بود. سریع و به هربهانهای شروع میکردم به گریه و داد و بیداد و هرگز فراموش نمیکنم لُطف و محبّت و صبری که خانوادههای عزیزمان در برابرم داشتند و چقدر تحمّلم کردند. فکرش هم بینهایت شرمندهام میکند. تا روزی که بالاخره شمارهام اعلام شد قضیه از همین قرار بود. ترکیه رفتن و تأخیر در صدور ویزا و به هم خوردن برنامهی پرواز و همهی اینها هم برای خودش داستانی دارد که چند صفحه میشود.
امّا همهی سختیها روزی که وارد فرودگاه شهر مینیاپلیس شدم، تمام شد. نه احساس غربت میکردم نه بعد از نزدیک بیست ساعت بیداری و در راه بودن، خستگی. فقط دلتنگ بودم و چشم چشم میکردم پویان را پیدا کنم. لحظهای که دوباره دیدمش انگار دنیا روشن شد. یکی از زیباترین لحظههای عمرم. محکم بغلش کرده بودم و به هیچ وجه حاضر نبودم جدا شوم. نزدیک ده کیلو لاغر شده بود عزیز من! خدایا چه روزهای سختی بود برای هردومان و بعدها فهمیدم چقدر سختتر بوده برای پویان.
امُا قسمت قشنگ ماجرا از باهم بودنمان اینجا شروع شد. دوتایی شروع کردیم به ساختن یک زندگی قشنگ و جدید. واقعاً لذّتبخش است که دوتایی همه کارهایمان را انجام میدهیم. تجربهی فوق العادهایست که بینهایت دوستش دارم. زندگی اینجا را دوست دارم. خیلی کمک کرد تا خیلی چیزها یاد بگیریم: از جمله، آشپزی. آشپزهای خیلی ماهری شدهایم و خودمان حسابی کیف میکنیم. کاری که تا ایران بودیم حتّا یک بار هم نکرده بودیم! با هم آشپزیکردن از لذّتهای اینجامان است. با هم خرید میرویم. کشفِ جاهای جدید هم از تخصصهای ما دو تاست. فیلم هم اینجا زیاد میبینیم و دوستان جدید هم پیدا کردهایم. یکی از تفریحاتمان هم معرّفی زیبایی های ایران است به غیرِ ایرانیها.
اعتراف میکنم که زندگی اینجا بزرگترین حُسنش برای من، این بود که نشانم داد چقدر کشورم را دوست دارم. دیگرانی را که ظرف مدت کوتاهی ملیّت و هویت و زبان و فرهنگ ایرانیشان را میبوسند و کنار میگذارند اصلاً درک نمیکنم. تا ایران بودم فکر میکردم بیایم اینجا از ایرانی بودنم شرمنده خواهم بود؛ امّا حالا که اینجایم با تعصّب از کشورم دفاع میکنم و تمام سعی و تلاشم این است که تصویر خوبی از ایران و ایرانی نشان بدهم. کار لذّت بخشی است واقعاً.
در این مدت یکبار هم مسافرت رفتهایم. برای تعطیلات سال نوی میلادی رفتیم سیاتل، پیش عمو منوچهر مهربان؛ عموی نازنین پویان. بسیار خوش گذشت و از سفرهای خوب امسالمان به حساب میآید. دلتنگی هم که اینجا همیشه هست. دوری از تمام کسانی که دوستشان داری. اما خدا را شکر که به کمک اینترنت تقریبا هرروز با خانوادهمان حرف میزنیم و با هم در ارتباطیم.
خلاصه که امسال رویهمرفته سال خوبی بود. به استثنای آخرهایش که برای ایرانمان خیلی خوب نبود. تقریباً هرروز خبرهای تلخی از گوشه و کنار می شنیدیم. اینجا که هستی همهش نگرانی که نکند از اخبار ایران عقب بمانی و برای همین دیوانهوار سایتها و خصوصاً بالاترین را دنبال میکنم. این روزهای آخر سال واقعا غمگین شدم. از رفتن خاتمی غمگین شدم؛ از مرگ یک وبلاگ نویس در زندان؛ از اتفاقات تلخی که در زندانها میافتد و از همهی حوادث دردناکی که همگی میدانیم.
دستِ آخر هم، از صمیم قلب آرزو میکنم که امسال سال خوبی برای ما و ایرانمان باشد. کاش دیگر از این اتفاقهای تلخ روزهای آخر سال نیفتد. کاش پیام زیبای رئیس جمهور امریکا مقدمهی روزهای خوبی باشد برای ایران و ایرانیان.
سال خوبی داشته باشید. :)
پویان:
امسال، دوّمین سالیست که پای هفتسینِ خودمان در دوّمین خانهای که تا به امروز داشتهایم، در شهری که چند سالی شهرِ ما خواهد بود، نشستیم و سال را نو کردیم. صبحِ خیلی زود به وقتِ اینجا پا شدیم و همزمان با سراسرِ جهان، عید را جشن گرفتیم. در حالیکه همزمان با خانوادهمان در تهران، گرگان و سیاتل حرف میزدیم، هشتاد و هفت رفت و هشتاد و هشت آمد.
سالِ هشتاد و هفت، سالِ آغازِ سفری بود که احتمالاً چند سالی طول خواهد کشید. سفر، آغازِ دشواری داشت که باعث شد قدرِ سیما و در کنارم بودنش را بیشتر – اگر بیشتری متصوّر باشد – بدانم. سالِ رفته، همچنین از پایاننامهی کارشناسی ارشدم دفاع کردم. مطمئناً پایاننامهام شکل و محتوای آرمانی دلخواهم را نداشت. با اینحال، گمان میکنم تلاشِ موفّقی بود. آرمانی نمیتوانست باشد، چراکه پایاننامه را نه به مثابهی پایاننامه که به شکلِ یکی از مراحلِ چندگانهای میدیدم که بهویژه پیش روی پسرانِ سربازینرفتهای مثل من هست و باید با برنامهریزی حسابشدهای – که زحمتِ پیشبینی و تنظیمِ همهش را سیما کشید – طی شود تا اوّل روادید و بعد اجازهی خروج گرفت.
در سالی که گذشت، تجربهی زندگی و تحصیل در ایالاتِ متّحد هم برایم تازه بود. تا از هوای تحصیل و دانشگاه بیرون نیامدهام، این را اضافه کنم که طبق آنچه دیدهام، اصلاً و ابداً اینطور نیست که آموختههایمان در دانشگاههای ایران، سراسر ناچیز و بیاهمیّت باشد. این نگرانیایست که خصوصاً دانشجویان علوم انسانی دارند و گمان میکنند اینهایی که ما در دانشگاههای وطنی میآموزیم هیچ به درد نمیخورند. دستِ کم بنا به تجربهی من، آنچه در ایران و از استادان و همکلاسیهایم آموختم، هم منبعِ دانش و هم مأخذِ ایدههای فراوانی بوده است.
زندگیمان اینجا هم خوب بوده و هم بد. خوبش برای من تجربههای جدیدیست که کسب میکنیم؛ طورهای جدیدیست که خودمان را میشناسیم و بدش دوری از خانواده و دوستانمان – هرچند آنرا تلاش میکنیم به مدَدِ فنآوریهای ارتباطی مرهم بگذاریم. جز این، سالی که رفت، با زندگی در ایالاتِ متّحد احساسِ در-اقلیّت-بودن را تجربه کردم. خلاصهش این است که وقتی در اقلیّتی، هر کاری که میکنی، شاید در پَسَش این ترس پنهان است که گمان میکنی «دیگران فکر میکنند ایرانیها اینطورند». در حالیکه وقتی جزئی از اکثریّتی هر کاری که میکنی، نهایتاً گمان میکنی «دیگران فکر میکنند من اینطورم». در اقلیّت بودن، آنهم در اقلیّت بودن در جامعهای که فرهنگت را مستقیم نمیشناسند، برایم این ترسِ تعمیم از سوی دیگران را همراه داشت.
جز این، سفرمان در سالِ هشتاد و هفت، باعث شد حضورِ فیزیکی دوستانِ سابق و همیشگیمان را از دست بدهیم و البتّه دوستانِ جدیدی پیدا کنیم. اگر واقعیّت داشته باشد که قلمروی آدمها، حاکمیّتشان، محدودهی دوستیهایشان است، گمانم با دوری ما از دوستانمان، قلمروی حاکمیّتِ دوستیمان نه تنها از بیننرفته که گستردهتر شده.
سالی که رفت، یاد گرفتم که ذخیرهی آموختهها و تجربههای آدمها چقدر بزرگ و وسیع است و چه اندازه، مهم. تجربههایی که در هشتاد و هفت آموختم، برایم بسیار ارزشمندند. اینها که اینجا آمد البته همهی تجربهی من از سالِ رفته نیست. جزئیست که خلاصهوار بیانش کردم. بههرحال، هشتاد و هفت رفت تا مجالی فراهم کند برای آرزوهایمان در سالِ جدید. آرزو میکنم، سالِ هشتاد و هشت سالِ خوبی خصوصاً برای کشورم و مردمانش باشد که انتخابات در پیش است؛ سالِ خوبی برای خانوادهام باشد که دلتنگشان هستم؛ سالِ خوبی برای دوستانم در گوشهگوشهی قلمروی دوستیمان باشد که خاطرات و یادشان همیشه زنده است؛ سالِ خوبی برای سیمای عزیزم باشد که بیاندازه و بینهایت دوستش دارم؛ و خدا خواست، سالِ خوبی برای خودم باشد.
امیدوارم هشتاد و هشت، سالِ خوبی برای شما هم باشد. سالِ نویتان مبارک.
فهرستِ کتابهای دوستداشتنی سال هشتاد و هفت
در روزهای پایانی سال، نگاهی انداختیم به انتخابِ دوستان از دوستداشتنیترین کتابهایشان در سالِ هشتاد و هفت. هرچند در این میان، «برگزیده» معنای خاصّی ندارد؛ بااینحال، این کتابها با بسامدِ بیشتری در میانِ انتخابهای دوستان دیده میشدند:
داستانی فارسی: رازی در کوچهها، فریبا وفی – بیوتن، رضا امیرخانی
داستانی ترجمه: کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی – بارون درختنشین، ایتالو کالوینو – ژاک قضا و قدری و اربابش، دنی دیدرو – پدرو پارامو، خوان رولفو – فضیلتهای ناچیز، ناتالیا گینزبورگ
شعر فارسی: ملّاح خیابانها، شمس لنگرودی
بعد از دیدنِ فهرست، به نظرم رسید که امسال بیش از سالهای قبل بهویژه در مورد داستانهای ترجمه، کتابهای چاپِ سالهای پیش محبوبیّت دارند. دلیلش را نمیدانم. در ضمن، احتمال میدهم که هاروکی موراکامی، یکی از نویسندههای محبوب امروز کتابخوانهاست. من هم اینروزها دارم «تعقیبِ گوسفندِ وحشی (؟)»ش را میخوانم.
دستِ آخر سپاسگزاریم از همهی دوستانی که کتابهای دوستداشتنیشان را فهرست کردند و آنها که به فراخوان لینک دادند؛ امسال، در کنارِ دیگران، خصوصاً از بهمن دارالشفایی ممنونیم که در انتشار سخنمان کوشید. تولّدش هم مبارک باشد! :)
در همین یکی دو قدمی سالِ نو، عید همگی مبارک. سالِ خوب و پرباری داشته باشید.
معرفی کتابهای دوستداشتنی: سال ششم
هر آیینی، بیانیّهای لازم دارد. امسال امّا، در ششمین دورهی آیینِ معرّفی دوستداشتنیترین کتابهای سالِ رفته، چیزی بیشتر از آنچه پارسال و سال قبلتر دربارهی اهمیّت کتاب – به مثابهی مکانی برای ملاقات – گفته بودیم، نداریم. هنوز هم برای بعضی از ما، «تازگیها چی خوندهی؟» یکی از جایگزینهای مطبوعِ «اوه؛ هوا خیلی خوبه!» است؛ بهانهای برای شروع مکالمه – و ادامهی آن. کتاب، مکانیست برای ملاقاتِ جمعیّتِ هوادار. کتاب نوشتن و کتاب خواندن، هیچوقت در-خود و برای-خود نبوده: وقتی به تماشای «کتابخوان» مینشینیم، توازی و همآییِ همآغوشی میشل برگ و هانا شمیتز را با مراسمِ کتابخوانیشان درک میکنیم: کتاب، بِستر، خواندن، همآغوشی.
×××
مثلِ پنج سالِ گذشته، در روزهای پایانِ اسفند، از خوانندگانِ این متن میخواهیم کتابهایی را که به هر شکل در سالِ رو به پایان خواندنی و دوستداشتنی یافتهاند به دیگر خوانندههای راز معرّفی کنند. کتاب، امریست اجتماعی و با معرّفی کتابهای محبوبمان قصد داریم به توانِ اجتماعی کتاب چیزکی بیفزاییم. شاید کسی از بینِ کتابهایی که ما معرّفی کردهایم، عیدی یا هدیهای برای دوستی انتخاب کرد و همان شد بهانهای برای دوستیهای بیشتر و حرفهای دیگر.
بگذریم؛ قوانینِ این معرّفی – مانندِ هر سال –تصریح میکنند که قانونی در کار نیست:
× دوستداشتنی را هر طور که دوست داشتید تعریف کنید: کتابی که مفیدش یافتهاید؛ احساساتتان را غلغلک داده؛ به فکر واداشتهتان؛ خاطرهای را در دلتان زنده کرده یا اصلاً خاطرهای برایتان ساخته.
× هر چندتا کتاب که میخواهید معرّفی کنید؛ لازم نیست با خودتان بجنگید تا یکی را از بر دیگری ترجیح دهید.
× دوست داشتید توضیحی دربارهی هر کتاب – کوتاه یا بلند – بنویسید؛ دوست نداشتید ننویسید و به نامش اکتفا کنید.
× اگر خواستید، فهرستتان را برایمان با ایمیل بفرستید؛ نخواستید پای همین نوشته کامنت بگذارید. به هر شکل، دستِ آخر آنها را جمع و جور میکنیم و در مطلبِ دیگری جمعبندی نظراتتان را میآوریم.
× اگر دوست داشتید میتوانید دیگران را هم تشویق کنید که کتابهاشان را معرّفی کنند؛ دوست نداشتید، نه. میتوانید پیوندی به این نوشته را در وبلاگ خودتان بگذارید. یا نه؛ شفاهی از دیگران دربارهی کتابهای دوستداشتنیشان بپرسید و آنرا به ما منتقل کنید.
دستِ آخر اینکه این یادداشت، هر ساله هدف و قصد و منظور دیگری هم دارد. یادمان میاندازد اگر کتابی، فیلمی یا موسیقیای از کسی دستمان هست و خواندهایم و استفاده کردهایم و چه، به صاحبش مرجوع کنیم.
همین روزها به دیدارتان میآییم،
سیما و پویان
پ.ن. ممنونیم از هدای عزیز – که یادش نرفته بود و گفت تا یادمان نرود که این آیینِ هر ساله را امسال هم برگزار کنیم.
سابقه:
فراخوانِ هشتاد و شش / فهرست هشتاد و شش
فراخوانِ هشتاد و پنج / فهرست هشتاد و پنج
فراخوانِ هشتاد و چهار / فهرست هشتاد و چهار
فراخوانِ هشتاد و سه / فهرست هشتاد و سه
فراخوانِ هشتاد و دو / فهرست هشتاد و دو
باسیلیکای مریم مقدّس
امروز – به وقتِ اینجا – با فؤاد و ملیسای عزیز رفتیم به باسیلیکای مریم مقدّس. من، بارِ دوّمم بود. بار اوّل، وقتی رفتم که سیما هنوز نرسیده بود اینجا. ملیسا همهش نگران بودکه نکند حوصلهمان سر برود. امّا برعکس، یکی از بهترین تجربیاتِ مینهئاپولیس بود. برنامه یا به قول خودشان خدمتِ ساعتِ یازده و نیم – که ما درش شرکت کردیم – گویا امروزیتر از برنامهی صبحِ زودترِ یکشنبههاست که سنّتیتر اجرا میشود. آنطور که ملیسا میگفت پیرترها بیشتر برنامهی صبح را میآیند – البتّه شاید به این دلیل که زودتر از خواب بلند میشوند! بههرحال، در برنامهی ساعتِ یازده و نیم، مثلاً گیتار مینوازند یا خوانندهی مهمان دارند و از ایندست حرفها.

باسیلیکای مریم مقدّس، بهرهای از شهرتش را از آنجا دارد که نخستین باسیلیکای ایالات متّحد است. این را که باسیلیکا چه فرقی با کلیسا و کتدرال دارد، هنوز درست نمیدانم. گمانم در کاتدرالها قدّیسی دفن است – اگر اشتباه نکنم. ساختار برنامه هم آنطور که میدانم در کلیساهای کاتولیک رومی، از پنج بخش ثابت شکل گرفته: آیینِ آغازین، که کشیش و خادمین وارد میشوند و چه و چه؛ مناجاتِ کلمه، که در آن قسمی از عهدِ عتیق و تکّهای از مزامیر و قِسمی از عهدِ جدید و یکی از انجیلها را میخوانند؛ مناجاتِ عشای ربّانی، که در آن مقدّماتِ خوراندنِ نان و شراب را در محراب مهیّا میکنند؛ آیینِ عشای ربّانی، که در آن کشیش و همکارانش به جماعت نان و شراب میدهند و نهایتاًآیینِ انجامین.
اینوسط کلّی زانوزدن و سر خمکردن و ایستادن و دست به دعا بالا بردن و دستدادن و طلب آرامش کردن هم اضافه کنید. امروز اوّلین یکشنبهی چلّهی روزه و پرهیزِ کاتولیکها پیش از عیدِ پاک بود و بنابراین بخشی که از انجیلِ مرقس خواندند، بههمین مناسبت، دربارهی آزمایش چهل روزهی عیسا در بیابان بود (بخش اوّل، آیات دوازدهم تا پانزدهم). بعد هم کشیش آمد و وعظ کرد که در مقایسهی با بقیّهی انجیلها این بخش را در انجیل مرقس بیشتر میپسندد. چون تنها و تنها در انجیل مرقس است که در تمامِ این چهل روز، فرشتگان همزمان با وسوسههای شیطان از عیسای مسیح حمایت و مراقبت میکردند. در باقی انجیلها، فرشتگان در پایانِ ماجرا ظاهر میشوند. بعد گفت که همهی ما در زندگیهامان، بیابان داریم و باید بدانیم که در این بیابانها با درّندگان تنها نیستیم و مثلاً دوستانمان هستند و هیچکس هم اگر نباشد، خُداوند یار و محافظ و مراقبِ ماست.

بعد از اتمامِ مراسم، شمع هم روشن کردیم. با ملیسا دمِ در با کشیش هم چاقسلامتی کردیم. ملیسا گفت که اینها دوستان ایرانیم هستند. او هم خوشامدگویی کرد و جواب داد باز هم به ما سر بزنید و دربارهی هوای سرد اینجا – آنچه که همیشه میشود دربارهش سخن گفت بیآنکه کسی آزرده شود – چند کلمهای حرف زد. اصولاً بعد از مراسم، خوردنی مختصری در حد قهوه و شیرینی آماده میکنند که میتوانی بروی و بخوری. دفعهی اوّل رفتیم و آنجا هم زن و شوهری را دیدیم که بیش از بیست سال بود هرهفته به باسیلیکا میآمدند. قاعدتاً گویا، نباید پیش از عشای ربّانی چیزی خورد. البتّه آنطور که ملیسا میگفت، جوانترهایی که چندان در عقایدشان محافظهکار نیستند اینها را آنقدر رعایت نمیکنند. در راه دربارهی روزهی مسلمانی هم با ملیسا صحبت کردیم. میدانست چه اندازه مشکلتر از پرهیز کاتولیکهاست. گفت دوستی دارم که مسلمان شده و برای همراهیش و اینکه بگویم از تصمیمش خوشحالم و قوّت قلبش بدهم، یکروز همراهش روزه گرفتم – و چه اندازه دشوار بود!
خلاصه اینها را نوشتم تا جایی ثبت باشد که اوّلین یکشنبهی چلّهی پرهیز کاتولیکها را در نخستین باسیلیکای ایالات متّحد گذراندیم.
افزونه: گمانم برای اینکه جایی باسیلیکا محسوب شود، پاپ باید بیاید و سلسلهای از اعمال را انجام دهد. ضمن اینکه گویا در کتدرال لازم نیست که قدّیسی دفن باشد. کتدرال مرکز ناحیهی اسقفنشین است؛ امّا معمولاً چیزی از قدّیسان و در واقع آثار متبرّکی از آنان آنجا هست.
تازه به دوران رسیدگی زبانی، انجمن فارسی سره و شاملو
1- علی - برادر عزیزم - با کمک بعضی دوستان همراه و بیشتر برای مخاطبِ نوجوان، چند سالی هست که انجمنی راه انداخته به اسم « انجمن فارسی سَرِه» (یا کوتاهتر: افسر). انجمن، کمتر از یکسالی هست که وبگاهی دارد. اینجا میتوانید بیابیدش. مرامنامهش را هم همانجا بخوانید. بیش از همه، گنجینهی واژگان و برابرنهادهاش بروز میشود.
2- برای انجمن فارسی سره، یادداشتی نوشتهام به اسم «زبان و تازه به دورانرسیدگی». وقتِ نوشتن، بیشترْ مخاطبانِ نوجوان در نظرم بوده. خلاصهش نقد اجتماعی همان است که بسیاری دیدهایم و شنیده که چطور بعضیها واژگان و البتّه بدتر، نحو بیگانه را در جملههای فارسی وارد میکنند.
3- همین دیشب، دوست عزیزی، رایانامهای فرستاد که صدای شاملو پیوستش بود در سخنرانیای در ایالات متّحد. تاریخش را نمیدانم. احتمالاً بگردید جایی باید تاریخچه و جا و مکان و زمانش را پیدا کنید. حتّا اگر با موضوع این نقد موافق نیستید، شنیدن سفرنامهی طنزش از خنده رودهبرتان میکند. این پرونده هم رونویسی سفرنامهی طنز مذکور است - بدون سخنرانی پایانیش - از وبگاه دفتر نظارت بر حفظ و نشر آثار احمد شاملو.
پ.ن. در متن نیامده، امّا به توضیحی که شاملو دربارهی «ابراهیم یزدخواستی» میدهد، دقّت کنید.
پ.ن. من اینرا نشنیده بودم. اگر شما شنیده بودید و برایتان تکراری بود، پیشاپیش پوزش میخواهم.
خوش آمدی :)
همین الان به وقت تهران وارد قشنگترین روز سال شدیم. بیست و نه سال پیش یه همچین روزی بهترین و پاکترین و مهربونترین و معصومترین و عزیزترین موجود این دنیا متولد شد. موجود عزیز و نازنینی که حالا افتخار دارم همراهش باشم و بینهایت مغرورم از این همراهی.
عزیزترین عزیزم تولدت هزاران بار مبارک. تمام خوبیهای دنیا رو یکجا برای تو خوبترینم میخوام. آرزوم برای تو شادی و شادمانی و خوشی و خوشبختی و سلامت در لحظه لحظهی زندگیته. به رسم خودت میمونه فقط و فقط یک آرزو برای من و اون هم اینکه بتونم همونقدری که تو مایهی شادی و خوشبختی من هستی شاد و خوشبختت کنم و لیاقت همراهی تو و عشق بینظیرت رو تا همیشه داشته باشم.
همهی کسایی که دوستمون دارید! همین الان یه آمییین بلند و از ته دل بگید. ممنون:)
این ترانهی فوقالعاده قشنگ هم که انگار جمله به جملهاش از زبون منه تقدیم به مهربان مرد همراهم. خوشاومدی عزیزترینم:*
متن ترانه رو هم میتونید اینجا ببینید.
برنامهی مستند آمریکایی دربارهی ایران
دو سه روز پیش، یکی از استادهای پویان با ذوق و شوق بهمون خبر داد که برنامهی مستندی دیده دربارهی ایران و براش خیلی جالب بوده و دوست داره ما هم تکرارش رو ببینیم و نظرمون رو در موردش بهش بگیم. از فردای اونروز هم هربار ما رو دیده یا ایمیل زده با ذوق به جای سلام فرنگی با لهجه گفته یا نوشته سلام و بعد هم پرسیده که درست گفتم؟!!
خلاصه که بله. دیشب ما هم برنامهی مستندی رو که جناب آقای ریک استیوز از ایران ساخته و چند وقتیه پخشش در سراسر امریکا شروع شده و در ایالتهای مختلف یا پخش شده یا تا چند روز آینده پخش میشه، دیدیم و قرار شده استاد محترم ما رو به شامی ناهاری کافیشاپی چیزی دعوت کنه تا براش توضیح بدیم چقدرش واقعی بوده. برخورد آمریکاییها با ایران و ایرانی واقعا جالبه. همشون به شدت در مورد ایران کنجکاون و وقتی میشنون یکی از ایران اومده، دقیقاً همون واکنشی رو نشون میدن که یه ایرانی تو ایران وقتی یه امریکایی رو میبینیه.
و اما بریم سراغ آقای استیوز و برنامهاش. این آقای شاد و خوشحال سفرش رو از تهران شروع کرده و در مسیرش به سمت ابیانه یه سری هم به مقبرهی امام زده و بعد هم رفته اصفهان و شیراز گردش کرده. از اونجا که هدف استیوز - که برای کتابهای راهنمای سفر به شهرهای اروپایی مشهوره - از این سفر و ساخت برنامه، شناخت فرهنگ و مردم ایران به منظور بهبود روابط مردم دو کشور ایران و آمریکا بوده، خیلی بیشتر به نکات مثبت سفرش تآکید کرده و علاقهی زیاد ایرانیها رو به مردم امریکا نشون داده؛ مثلا در چندین مصاحبه، مردم خیلی با اشتیاق در مورد امریکا صحبت میکنن و به مردم امریکا ابراز علاقه. البته از اون طرف هم تصویر مرگ برآمریکای بزرگی رو که روی یکی از ساختمونها تو خیابون کریم خان هست نشون میده و سعی میکنه بگه که مردم با دولت در مورد امریکا موافق نیستن.
یکی از جنبههای مثبت دیگهای که تو فیلم نشون میده، نمایش وجوه مدرن زندگی در ایران و مقایسهی چندبارهش با کشورهای اروپایی و آمریکاست. مثلاً وقتی مراکز خرید شیک و مدرن تهران رو نشون میده یا زندگی اجتماعی و گردش مردم در سی و سه پل اصفهان رو، تاکید میکنه که اینها هیچ چیز از اروپا و امریکا کم ندارند. از طرفی مذهبی بودن مردم ایران و امریکا رو با هم مقایسه میکنه و میگه ایرانیها هم مثل امریکاییها مذهبی هستن و وقتی صحنههای نماز خوندن رو در اصفهان نشون میده میگه این اعمال مذهبی من رو یاد کلیساهای خودمون میندازه!
غذاهای ایرانی و مهمون نوازی ایرانیها هم که کلاً خیلی به مذاق این دوست امریکایی خوش اومده. مخصوصاً وقتی در شیراز در خانهای مهمون بوده و براش بیخبر جشن تولد گرفتن. شیطنت بامزهی اصفهانیها هم که جای خود رو داشت: وقتی که آرزوشون رو دوستی مردم ایران و آمریکا اعلام میکردن و علامت پیروزی امریکایی رو به این آقای استیوز بینوا نشون میدادن! البته اون هم تند و تند به ایرانیها این علامت پیروزی رو نشون میداد. این هم خب یه نشونهی دیگهی مهموننوازی ایرانی بود که البته ایشون متوجهش نشد، چون کتکش که نزدن هیچ همه هم غش غش میخندیدن و متقابلا همون علامت رو نشونش میدادن
در شیراز هم حسابی از حافظ و سعدی تعریف کرد و مقبرههاشون رو نشون داد و وقتی هم رفت تخت جمشید طبق معمول از غرور آریایی و کوروش و داریوش و قدرت و افتخارات ایرانی مفصل گفت.
خلاصه که برنامهی خیلی جالبی بود و من رو که حسابی دلتنگ ایران کرد. به خصوص وقتی تو یه صحنه میدون آرژانتین و خیابون بخارست رو نشون داد، من سه متر پریدم هوا و جیغ زدم که خونمون و دیگه اشکم دراومد.
اینجا یه قسمتهایی از همین برنامه رو میتونید ببینید. اینجا هم میتونید نظرات کسایی که برنامه رو دیدن ببینید؛ جالبه!
لاست
بیست و یکم ژانویه، ادامهی زنجیرهی تلهویزیونی لاست پخش میشود. چهار فصلِ قبلی را اینمدّتی که اینجا آمدهام، دیدیم و دوست داشتم. این هفته هم اِیبیسی، سهچهار ساعتی پشتِ هم لاست نشان داد و به هر شخصیّت یا ماجرایی که میرسید، کوتاه، گذشته و تاریخچهی طرف یا جریان را زیرنویس میکرد تا آنها که ندیدهاند گرم شوند برای «پرمیر ایونت» لاست در چهارشنبهی بیست و یکم ژانویه!
از قرار، لاست طرفدارِ پر-و-پا قرص همهجای دنیا زیاد دارد. تعلیقِ داستان کُشندهست و گرههای ناگشودهاش فراوان و حدسِ اینکه کی واقعاً خوبِ داستان و چهکسی بدِ ماجراست، دشوار. اگر از طرفدارهای قدیمی لاست هستید، این چند مرجع اینترنتی را حتماً دیدهاید و یادآوریشان به کارتان نمیآید؛ امّا اگر مثلِ من از طرفدارانِ تازهرسیدهاید، بد نیست نگاهی به این منابع بیندازید. هرکدام ساعتها مشغولتان میکنند:
- دانشنامهی آزاد لاست: کوچکترین اطّلاعی نیست که اینجا نباشد. دربارهی همهی شخصیّتهای اصلی و فرعی، همهی قسمتها، ارجاعاتِ فلسفی و غیرفلسفی داستان، جاها، تکنیکهای داستانی، وقایع و حتّا مصاحبهی عوامل گزارش کاملی پیدا خواهید کرد. خلاصه هر پرسشی دارید، پاسخش را در دانشنامهی لاست جستجو کنید. انجمنش را هم فراموش نکنید.
- نظریّههای لاست: برای توجیه اتفاقاتِ گذشته و پیشبینی آیندهی لاست، نظریههای مختلفی ابداع شده. بعضیها جزئیتر و بعضیها کلّیتر ماجراها را توجیه و حدسهایی دربارهی آینده طرح میکنند. اینرا که اینها تا چه حد درستند، تنها نویسندههای مجموعه میدانند. وبگاهِ سازندهی زنجیره – ایبیسی – هم بازار را داغتر کرده و انجمنی راه انداخته تا هرکه نظریّهای دربارهی لاست دارد بیاید و طرح کند. امّا جدّیترین نظریّه دربارهی زنجیره، نظریّهایست مربوط به زمان که بابایی در ویرجینیا ساخته و گفته که فحوای اصلی داستان، جدال بین اراده و سرنوشت است. پایگاهِ نظریه اینجاست. به خیلی از پرسشها هم پاسخ داده؛ امّا برای اینکه بخواهید کلیّتی از ماجرا دستتان بیاید، خوب است که این تصویرسازی را ببینید. خلاصهی خوبی از ماجراست. اگر باز هم به ایندست جریانها علاقهمندید، به انگلیسی تئوریهای لاست را جستجو کنید.
- انجمن ایرانی طرفدارانِ زنجیرهی لاست: این هم انجمن ایرانی هوادارانِ لاست است. اینجا هم اطلاعات زیادی به زبانِ فارسی پیدا میکنید. هرچند برای اطلاعات کاملتر بهتر است به دانشنامهی آزاد لاست و انجمنش مراجعه کنید.
- نهایتاً اینکه ایبیسی، مثلِ خیلی از شبکههای تلهویزیونی دیگر، در ازای ثانیههای واقعاً کوتاهی تبلیغ، هر قسمت را روی وبگاهش میگذارد. بسیاری از خارجنشینها هم گویا، یکی دو روزی صبر میکنند و فیلم را اینطور میبینند تا از گزندِ تبلیغاتِ فراوانی که لابلای برنامه پخش میکنند و اعصابت را بههم میریزند در امان باشند.
مثل یه فرشته...
بله... امروز تولد عمه فرشتهی مهربون و عزیزمونه. امروز رو بهونه کردم که بگم و بنویسم چقدر دوستش دارم و چقدر سپاسگزارم از تمام محبتهای بیدریغش در تمام این مدت و از اینکه حتا از راه دور هم هوای هر دومون رو حسابی داره.
عمه فرشتهی عزیز تولدتون مبارک. امیدوارم که سالهای سال سالم و سلامت و شاد و قبراق باشین و ما بتونیم لبخند شیرینتون رو ببینیم. دوستتون دارم یه عالمه. :*:*
ششم
عشق هم مثل هر مذهبِ موجودِ دیگری نیازمندِ واسطههاست. همانگونه که مجسّمهای از بودا یا تصویری از کعبه، حسّی مذهبی را در دلِ دیندارانِ معتقد زنده میکند، واسطههایی هم احساس عاشقانه را دلِ آدمها بیدار میکنند. هدیههای عاشقانه، نامهها و خاطرات یا روزهای ویژه میتوانند نمایندهی عشقِ دو نفر به هم باشند.
ششم دیماه سالگردِ ازدواجِ من و سیماست. مبارکمان باشد. :)
ترانه آی ترانه...
همه چیز شوخیشوخی شروع شد. چند روز پیش یکیمان همینطوری مصرع اوّل ترانهای را که احتمالاً قبلاً شنیده بود، به زمزمه، غلط و اشتباه خواند و آندیگری مصرعی باز به غلط و تنها با همان قافیه به آن افزود و کار بالا گرفت و قافیههای جدید پیشنهاد شد و اسکلتِ ترانه شکل گرفت و روایتش پدید آمد. پریروز سیما و من نشستیم و مثلاً – به خیال خودمان – دستی به سر و گوشش کشیدیم؛ حاصل، ترانهای شد در نُه بیت. از آنجا که یکی از قافیههای پیشنهادی «سینا» بود، تصمیم گرفتیم که ترانه را به سبکِ ترانههای سیاهِ معمولِ این روزها، از زبانِ معشوقهی جان بهلبآمدهی سینا-نامی بگوییم. پس خوانندهی فرضی ترانهی پایین، زن است. پیشنهادمان هم البتّه خانم هنگامهست. هنگامه خوانندهی محبوب سینای عزیزمان است – که نه به طور کاملاً اتّفاقی همنام شخصیّتِ مردِ مخاطبِ ترانهست. گرچه همه خوب میدانیم که این توصیفها به سینا نمیچسبد که نمیچسبد. پیش از انتشار، نامهای برای سینا نوشتیم و کسبِ اجازه کردیم. مرقوم فرمودند:
«اصولا در کار هنر اجازه نیاز نیست و بنده معتقدم هر چه طبع هنرمند به نظرش میآید باید ذکر کند. خلاصه منتظر انتشار شعر شما هستم؛ فقط نگران خانم هنگامه هستم که هنگام زایمان چه بلایی سر هیکل زیبایش میآید!»
تعطیلی زمستانی آدم را وامیدارد به اینطور فعّالیّتهای فراغتی. تشخیص سالم و ناسالمش البتّه به عهدهی شما.
یکی از همین روزا، رو دِلت پا میذارم
هرچی که بهم دادی، پیشِ تو جا میذارم
کور بشن چشمای شور! گُم میشم یه جای دور
فکر نکن برای تو، ردّی از پا میذارم
نمیخوام که بشنوم، التماس و نالهتُ
[هِه!] عاشقیت کشته مَنو؛ تورو تنها میذارم
هرچی تهمت میزدی، یا دروغ بود یا خیال
ایندفعه تو راست میگی: طاقچه بالا میذارم!
دیگه من دوسْت ندارم، تو باشی همسفرم
تو رو تا آخرِ عمر، بهخودت وامیذارم
با تو حرف زدن واسَم، یه عذابه بهخّدا
میرم و تو فکرِ تو، یه معمّا میذارم
امّا قبلِ رفتنم، دوست دارم تا بدونی
داری بابا میشی و من تو رو جـا میذارم
میدونم دلت میخواد؛ امّا کور خوندی عزیز!
نه اونُ میندازم و نه سرِ را میذارم
اینجوری تموم کنم: تو دیگه مُردی برام
فکر نکن به یادِ تو، اسمشو «سینا» میذارم
سینای عزیز، همواره زنده بماند... :) و جای احسان خالی که در کافهی پاییز اینبار سه نفری ترانه بگوییم «صیدِ بیتابِ کدوم تورِ منی تو، پدر سگ!» الی آخر. که البتّه در نسخهی آرام – که فرضاً قرار بود تنها با پیانو اجرا شود – تغییر میکرد به «صیدِ بیتابِ کدوم تورِ منی تو، عزیزم!»
بغلدستی
چندین سالِ پیش، یکیدو سال بعد از سالهای دبیرستان، وقتی برای بارِ اوّل فهمیدیم که حالِ ایمان بد است ومیخواستیم برویم عیادتش، معلّم فیزیکِ آن سالها مرا دید و بیهیچ مقدّمهای گفت «ایمان بغلدستی تو بود.» برای من که آن لحظه اصلاً خاطرم نبود ایمان سال دوّم دبیرستان بغلدستیم بوده، یادآوری او مثل سقفی بود که آوارِ سرِ آدم میشود. همانروز وقتی حال و روز ایمان را روی تختِ بیمارستان دیدم، آوارِ دیگری سرم خراب شد. امروز، ایمان بعدِ سالها درگیری با بیماریش رفت. روحش شاد و یادش گرامی.
نوید در گروهِ دانشآموختههای سالِ ما نوشته که فکر میکرده سیچهل سال دیگر نوبتِ ایمیلهای خبرهای فوت دوستان برسد؛ امّا میبیند که بیست و هشت سالگی اوّلین دوستِ همدورهمان را ازمان گرفت. نوید پرسیده که آیا واقعاً خوشبختترینمان کسیست که تا شصتهفتاد سالِ دیگر خبرِ همهی دوستانش را یک به یک بشنود؟
زادراز - هفت
نوشتن دوطرفهست. نمیتوانی بنویسی بیآنکه نوشته شوی. اینرا گمانم آنها که شده کوتاه، نوشتهاند، به تجربه تأیید میکنند. دلباختهی تجربههای از این دستم. اسمش را بگذاریم تجربهی تماس؛ پیشتر نوشته بودم که نمیتوانی لمس کنی بیآنکه لمس شوی. نوشتن هم همین است. همانقدر که مینویسی، نوشته میشوی. همینکه نوشتن اوّلین کلمه را شروع کردی، درمییابی که تو فعّال مایشا و مایرید نیستی و صفحهی پیشِ روت و واژهها، منفعل بیکار ننشستهند.
همانقدر که ما راز را نوشتهایم، راز هم ما را - و سرنوشتمان را - نوشته. نوشته و نویسای ما حالا هفتساله شد.
هدیه
1-
هنوز هم در هدیههای تجاری امروزی، ردّ پایی از عناصرِ مغفولِ مفهومِ مطلق «هدیه» به جا مانده. هرچند حالا مثلاً موقعِ خریدِ هدیه، چُرتکه میاندازیم و حسابگری میکنیم، ولی هنوز هیچ به خودمان اجازه نمیدهیم به هدیهگیرنده بگوییم که فرضاً اینرا فلانقدر خریدهام و از تو انتظار دارم در مقابل، همیناندازه یا بیشتر هدیه بدهی. این نشان میدهد هنوز چیزی به عنوانِ آرمانِ «دهش» و «هدیه» برامان معنادار است. عناصرِ برسازندهی این مفهومِ مطلقِ آرمانی – که از آن سخن میگویم و میپندارم چیزی ازش به جا مانده – چهها هستند؟ من اینها را به خاطر میآورم:
× هدیه، کاری به کارِ حسابگری و سنجش و چرتکهانداختن ندارد؛ سخاوتِ مطلق و بیحساب و کتاب است.
× هدیه را با انتظارِ متقابل، جبران و تلافی و تبادل کاری نیست.
× هدیه، شخصیست؛ برای هدیهگیرنده معنا دارد؛ یکّهست؛ غیر قابلِ تعویض است.
× هدیه، فداکردنِ چیزی از داشتههای هدیهدهندهست؛ قوای روحی یا جسمی، زمان و دارایی بیچشمداشتی «فدا» شده.
کافیست به بهترین هدیههایی که داده یا گرفتهایم – و نه تنها به هدیههای جسممند که همچنین به دهشها – فکر کنیم تا عناصر بالا – که احتمالاً فهرستِ کاملی نیستند – معنا پیدا کنند. ما با قرار دادنِ این مؤلّفهها در هدیه/دهش، آنرا به کلّی از تمامی اشکالِ دیگر تبادل جدا میکنیم: آنچه من به تو میدهم، هدیهست – و نه مثلاً قرض؛ چون بیحساب و بدونِ انتظارِ متقابل تقدیمش میکنم و تنها برای تو و با فداکردنِ آنچه داشتهام، ساختهمش.
2-
امّا چه چیز دیگری چنین خاصیّتی دارد: غیر قابلِ تعویض است؛ مطلق است؛ یکّهست و فدا میکند؟ بیشک، مرگ. مرگ، دهشِ مطلق است و بنابراین شخصی و فردیست. نه البتّه فردی به معنای اندیویجوالیستی بورژاویی. فردی در معنای مادّی – بدنی و جسممند. مرگ را – مانند هدیه – نمیتوان با کسی سهیم شد و بازتولیدش کرد. از این نظر، هر دو فردیند. دهش/هدیه و مرگ را تنها میتوان به تنهایی تجربه کرد.

3-
کارتِ هدیه در ایران هست؛ امّا نه به فراگیری اینجا. من هم – به تنهایی و یا به عنوانِ سهمی از جمع – کارتِ هدیه، پیشکش کردهام؛ امّا همواره سعی کردهام که چیزی از مؤلّفههای بالا درش باشد. چیزی ضمیمهاش کنم تا رد هایی که از مفهومِ مطلق و آرمانی هدیه میشناسم، پررنگتر شوند. اینجا امّا، کارتِ هدیه همهگیر است. در همهی خردهفروشیها میتوانید سراغی ازشان پیدا کنید. میگویند در ایالاتِ متّحد سالانه کمتر و بیشتر، حدودِ 100 بیلیون دلار، کارتِ هدیه خریداری میشود. یکبار فهرستِ مؤلّفههای سازندهی هدیهی آرمانی را نگاه کنیم و ببینیم کارتها چه بلایی به سرِ آنها میآورند: میزانِ ارزشِ هدیه – درشت – در مرکزِ توجّه بیننده و دریافتکننده حک شده. اگر نه اصلاً، دستِ کم بسیار کمتر، شخصی و فردیست؛ نمیتوانی به راحتی بگویی من اینرا فقط برای تو خریدهام. بههیچوجه غیرِ قابلِ تعویض و جایگزینناپذیر نیست. دستِ کم این حس را منتقل میکند که چیزی فدا نشده؛ نهایتاً خرج شده.
4-
با هدیه، میتوانی به هدیهگیرنده بگویی: برایت میمیرم؛ با کارتِ هدیه نمیتوان برای کسی مُرد.
خاکسپاری
امشب کنجکاو شدم و گفتم از اهل علم بپرسم که آیا در مراسم خاکسپاری مسیحیها - آنچه در غرب معمول است - همیشه وقتی دربارهی متوفّا صحبت میکنند، در معرفیش از شغلش میگویند؟ مثلاً چیزی در این مایهها که فلانی که داریم به دستِ خاک میسپاریمش، پرستار بیمارستان بود و چه و چه و دستِ آخر «آسوده بیارام»؟ یا این فقط صحنههاییست که من در یکی دو فیلم دیدهام؟ اصولاً آیا کموبیش شبیه به ما، حرفهای تقریباً ثابتی هنگامِ آیینِ خاکسپاری به زبان میآورند؟ اگر آره، چه هستند؟
و در مراسمِ خاکسپاری ما - یا پس از آن مثلاً در مجالس ختم - آیا از شغل طرف چیزی گفته میشود؟ یا فقط میگویند که او مادری فداکار، پدری کوشا، برادری مهربان، جوانی ناکام و ... بود؟ چیزی یادتان میآید؟ اگر در هر دو، هم از شغل طرف و موقعیّت اجتماعیش و هم از نقشهای خانوادگیش میگویند، کدام را مقدّم میآورند یا بیشتر برش تأکید میکنند؟
جمعهی سیاه
گویا اینجاییها فردای بعد از روزِ شکرگزاری را – همین امروزی که دارد کمکم این طرفها به آخر میرسد– «جمعهی سیاه» میخوانند. در واقع از فردای شکرگزاری تا سالِ نو، دورهی خرید و تخفیفهاست و جمعهی سیاه اوّلین روزش. اینطور میگویند که جمعهی بعدِ شکرگزاری، شلوغترین روزِ فروشگاههای خردهفروشیست. معمولاً فروشگاهها ساعت پنج یا شش صبح و حتّا زودتر باز میشوند. مردم از ساعتها قبلْ در انتظارِ گشایش فروشگاهها – که خیلیها پنجشنبهی شکرگزاری را تعطیلند – صف میکشند. فروشگاهها باز که شدند، منتظران هجوم میبرند تا از انواع مختلفِ تخفیف و حراج بهره ببرند. اینها البتّه شنیدههای من است. صحّتش را دیگران تأیید کنند. دربارهی وجه تسمیهش هم دقیق نمیدانم. بعضی دلیل را ترافیک شدید این روز میدانند و برخی دیگر، از این میگویند که فروشندهها مثلاً با تخفیفهایشان به خاک سیاه مینشینند.
به هر شکل؛ امروز در یکی از حومههای نیویورک و در فروشگاهِ مشهورِ زنجیرهای والمارت، یکی از کارکنان فروشگاهْ زیر دست و پای مردمی که از شبِ قبلش برای خرید جمع شدهبودند، مُرده. طرف زیرِ دست و پای خریدارانی که در را فشار میدادهاند تا پنج دقیقه زودتر از ساعتِ پنج – ساعتِ گشایش – وارد شوند، افتاده بوده؛ امّا هیچکس با دیدنِ او متوقّف نشده. همه با عجله از روی بدنِ نقشِ بر زمین طرف یا از دور و بَرَش رد میشدهاند تا چیزی از دستشان در نرود. خریدارانِ مشتاق حتّا نگذاشتهاند که بقیّهی کارمندانی که آمدهبودند تا به همکارشان کمک کنند یا پلیس، مانع خریدشان شوند. جز کارمندِ مذکور، چند نفر از خریداران – از جمله خانمِ باردارِ هشتماههای – برای معالجه و مراقبت به بیمارستان رفتهاند.
نیویورک تایمز، خبر را در صفحهی «کسب-و-کار» کار کرده.
والمارت اطّلاعیه داده که برای ما از همه مهمتر، سلامتِ خریداران و کارمندانمان است.
دکتر
اسمِ روزنامهی دانشگاه، مینهسوتا دیلیست. مینهسوتادیلی هر روز منتشر میشود و رایگان در اختیار دانشجوها قرار میگیرد. عنوانهای روی صفحهی اوّل اینطور میرسانند که قصدِ روزنامه بیشتر پوششِ اخبارِ داخلی دانشگاهست؛ امّا فراتر از آن، دربارهی سیاست و اقتصاد و اجتماع و خبرهای روز آمریکا و دنیا نوشته و مقاله دارد. سوای اینها، دو صفحهی سرگرمی بیشترْ محبوبِ دانشجوهاست. خصوصاً جدولِ کلماتِ متقاطع و سودوکو مناسبِ کلاسهای درسشان است! یک ستونِ روزانه هم دارد به اسم «دکتر دِیت». بچّهها پرسشها و ابهاماتشان را دربارهی مسایل عشقی برای ستون میفرستند و «دکتر دیت» هم جوابشان را – با چاشنی شوخیهای معمولِ اینجور ستونها – میدهد. موضوعاتِ ستون و پرسشهای دانشجوها واقعاً خواندنیست. طرزِ تلقّیشان از عشق و مراحلی که طی میکنند تا با یکی جدّیتر شوند و راههاشان برای نزدیکشدن به محبوبشان و ابهاماتی که در این میان دارند البتّه. سعی میکنم هر وقت فرصت بود، ستون را بخوانم.
خواندنیترین سؤال و جوابی که از ستون تا امروز در ذهنم مانده این بوده که دختری داستانِ عشقیش را برای «دکتر دیت» تعریف کرده بود که با پسری بوده و پسر بعد از مدّتی با او به هم زده. حالا امّا پسر دارد دوستی خیلی نزدیکی با بهترین دوستِ دخترِ مذکور برقرار میکند. بعد از تشریحِ وضع و ماجرا، سؤال دخترْ ساده – امّا برای من به شدّت عجیب بود؛ طوریکه چند بار جمله را خواندم تا ببینم درست میفهممش یا نه. پرسشِ دختر از جنابِ «دکتر دیت» این بود: «به نظرِ شما، آیا من باید از دوستم یا از پسرِ ماجرا ناراحت و عصبانی بشوم؟» و جالب اینکه این پرسش اصلاً برای «دکتر دیت» عجیب نبود و جوابش را منطقی و حتّا بدونِ شوخیهای نوشتاری داده بود.
هزارتوی هزارتو
هزارتوی هزارتو – هزارتوی پایانی – منتشر شد. هنوز نوشتهای از ما – سیما و من – در این هزارتو نیست. هرچند، گویا میرزای عزیز، امکانش را باز گذاشته که حالاها هر کدام از نویسندهها خواستند، درش بنویسند.
امروز با دوستِ بزرگواری صحبت این بود که چرا هزارتو تمام شد. پرسیدم آخر انگیزهی نویسندهها و مدیرش مگر چه بوده – که انتظار میداشتیم بیش از این ادامه پیدا کند؟ این اتّفاقاً پرسشِ آغازین من بود وقتی اوّلبار میرزا پیکوفسکی دعوت کرد دوستانِ هزارتویی در نشرِ ثالث هم را ببینند. سؤالم این بود که چرا اصلاً ما باید در هزارتو بنویسیم؛ وقتی وبلاگهایمان را یا روشهای دیگری برای نشرِ ایدههامان داریم. پاسخِ محتمل ذهنیم این بود که همافزایی موجود در هزارتو (اینکه چیزی از مجموعِ عناصر سازندهاش بیشتر باشد و بنابراین اعتبار و قدر بیشتری به هر یک از عناصر بدهد) و طرّاحی خوشایند – که کار را حرفهای نشان میداد – بعضی دلایلِ نوشتنِ ما بوده. این انگیزهها امّا کمکم سُست شدند. یکی از دلایل – به عقیدهی من – مهمش اینکه نویسندهها هم را نمیدیدند. هر مجلّه، تحریریهای دارد که نویسندهها، بخش مهمّی از انگیزهشان را از آنجا میگیرند. نویسندههای هزارتو ماه به ماه با هم به اندازهی یک دو ایمیل کوتاه در ارتباط بودند و خداحافظ شما تا ماهِ بعد. مثالی که وقتِ صحبت با دوستِ بزرگوارِ پیشگفته به ذهنم رسید، مثال درس دادنِ ما بود در مدرسه. ما در مدرسهای که ازش فارغالتحصیل شدیم درس میدادیم نه با انگیزهی مالی و نه فقط به عشق کلاس (معادلِ شمارهی ماهانهی مجلّه) که به خاطر دفتر دبیران و اتّفاقاتی که آنجا میگذشت (بگیرید معادلِ تحریریه).
به هر حال این را میگفتم که انگیزهها کم شد و راهِ چارهاش دعوتِ از نویسندههای تازه بود. احتمالاً دیگرانی که بعد از موجِ اوّل، به هزارتو پیوستند – مثل خودِ من – وقتی دعوت شدند که مجلّه، نفس تازهای میخواست و انگیزههای نو، تا جایگزینِ انگیزههای اندکاندک رو به خاموشی موجِ اوّل شوند. امّا آفتِ دیگری هم این وسط به واسطهی همین دعوتها پیش آمد. به نظر میرسید – دستِ کم عدّهای اینطور استدلال میکردند – که هزارتوهای آخری – از استثناها اگر بگذریم – کیفیّتِ سابق را ندارند و این را به انتخابِ نویسندههای تازه نسبت میدادند. اینطوری اگر نگاه کنیم، دیگر اعتباری که از نوشتنِ در هزارتو پیش از این به حسابِ نویسنده گذاشته میشد، از بین رفته بود.
با همهی اینها – با محوشدنِ انگیزههای بسیاری از نویسندگان – میشد باز هم هزارتو را ادامه داد اگر انگیزههای مدیریّت پابرجا میماند؛ یا به عبارتِ دیگر میرزا ، بیش از این آدمها را فشار میداد! که البتّه توقّع بیجایی بود یا نوشتن به فارسی برایش توجیهی میداشت. یا شیوهی مدیریّت بهگونهای تغییر میکرد که ایدهها یا آدمهای تازه با خودشان انگیزههای نو میآوردند. با از دست رفتن انگیزهی نویسندهها و مدیر، هزارتو تعطیل شد؛ هرچند به هر حال – گمانم همه متفقالقول باشند – اثرِ خوبی برای مدیر و نویسندههاش در فضای مجازی فارسیزبان به جا گذاشت. خسته نباشی محمّد عزیز و همکاران و دوستانِ دیده و نادیده!
زمانه
دربارهی مسألهی زمانه، تا حالا چیزی نگفته بودم. نزدِ من مهدی جامی، اهل رسانهی خلّاقیست که با ایدهی نابش زمانه را راه انداخت. گمانم، کم و بیش شکلی از وفاقِ جمعی وجود دارد که ایدهی زمانه – اصلاً فارغ از اجرایش – نو و تازه بوده و مفاهیمِ جدیدی نه تنها به حوزهی رسانههای فارسیزبان که به حوزهی رسانه به طورِ کلّی آورده. دربابِ ایدهی زمانه، پیشتر نوشتهام و تکرار نمیکنم. دربارهی مسألهی اخیر هم تا حالا چیزی نگفته بودم؛ چون علیرغمِ سوگیری شخصیم به سمتِ مهدی جامی – براساسِ نوشتههایی که از دو جانبِ ماجرا حول مسأله منتشر شده – قضاوتِ قاطعی حاصلِ دادههای واقعی دربارهی پیشآمدهها نمیتوانستم بکنم و بنابراین، به طور عمومی چیزی از این سوگیری شخصی نگفتم.
قصد هم نداشتم چنین کنم. با اینحال، نوشتهی نبوی کّکش را به جانم انداخت و افشاگری اخیر معروفی مصمّم کرد. بیپرده، با خواندنِ نوشتهی معروفی مشمئز شدم؛ نه از شیوهای که سویهی حالا غالبِ غائله پیش گرفته که از خودِ واژههایی که او به کار برده. من هیچ نمیدانم که داخلِ زمانه چه گذشته؛ امّا ندانستم دلیل نمیشود نگویم حالم از نوشتهی معروفی به هم خورد. چرایش همانجا لای سطرهای نوشتهی خودش هست. آدمهایی که اگر کارشان را دوست نداشتم، دستِ کم امّا اسمهای بزرگی داشتند، وقتی اینطور دستبهکار میشوند، نه اشتباههای عمده که گندهای بزرگی میزنند، به قدرِ اسمشان.
-----
لینک نمیگذارم. همهی نوشتهها دربارهی مسألهی اخیر زمانه را اینجا ببینید.
نود و چهار
پُلِ عابر، از فرازِ بزرگراهِ نود و چهارِ بینِ ایالتی، خیابانمان را به خیابانِ منتهی به دانشگاه میرسانَد. پهلوها و سقفِ پُل را – نمیدانم چرا – سرتاسر با توری سیمی پوشاندهاند.
پیش از آمدنِ سیما، شبها وقتی از دانشگاه پیاده برمیگشتم، درست وسطهای پل میایستادم و چند ثانیهای منتظر میماندم تا به یکی از هواپیماهای پُرشُماری که لحظهای آسمانِ شهر را آرام نمیگذارند – انگار که اینجا پرآمد-و-شد-ترین آسمانِ دنیاست – نگاه کنم و در دل دعا کنم که خیلی زود سیما با یکی از اینها برسد یا من با یکی از همینها برگردم. بعد، فکر میکردم اینجا زندگیم عینهو همین پُل، محصورِ قفسِ بزرگیست که همه با سرعتِ خودروهای بزرگراه یا با شتابِ هواپیماهای نورثوست از بالا و پایینش میگذرند و منم که ماندهام در این قفسِ معلّق بینِ زمین و هوا. پُلِ روی بزرگراهِ نود و چهار، تمثیل زندگی من بود: محصور و معلّق.
چند شب پیش وقتی با سیما از دانشگاه برمیگشتیم و از روی همین پل رد میشدیم، یک آن فکر کردم دنیا باید قفسِ بزرگی باشد برای آنها که بیرونِ همین پل اسیرند و من حالا چقدر حتّا داخلِ پلِ محصور و معلقِ روی بزرگراهِ نود و چهار، آزادم.
سیما، یکی از دالانهای هوایی در داونتاونِ مینیاپولیس
من رسیدم!
من حالا سه شبه که در مینیاپولیسم. از وقتی از آنکارا راه افتادم تا زمانیکه در مقصد به زمین نشستیم، سی ساعت در راه بودم. بالطبع مسافرت خستهکننده و طولانیای بود؛ اما شکر خدا، هرقدر مراحل مقدماتی برام به درازا کشید، تشریفات بعدی سفر به ایالات متحد از مصاحبهها و انگشتنگاریها گرفته تا جداکردن ایرانیها و گشتن بارها خیلی آسان برگزار شد.
دیروز و پریروز هنوز گیج و خسته بودم. امروز اما بهترم. خونهای که درش هستیم هم خیلی خوشگله. پویان در نهایت سلیقه و دقت بهترین وسایل ممکن رو خریده و کنار هم گذاشته. وقتی رسیدم، همهچی کاملا مرتب و آماده بود و به قول پدر جونم مثل شاهزادهها باهام رفتار شد. خلاصه پویان مثل همیشه حسابی شرمندهام کرد.
پریروز برای انجام چند تا کار اداری – که حضور من لازم بود– رفتیم دانشگاه. هم شهر و هم دانشگاه هر دو خیلی قشنگن. دیشب هم به اتفاق فؤاد و ملیسا رفتیم و فیلم بادی آو لایز رو دیدیم. به نظرم تنها نکتهی مثبت فیلم گلشیفته بود! بقیهی فیلم رو هم من – در اثر همان خستگی که ذکرش رفت – جاتون خالی خواب بودم! هرجا گلشیفته فراهانی میومد پا میشدم؛ نگاه میکردم. ضمن اینکه سعی میکردم خط سیر کلی داستان رو در ذهن داشته باشم...
فعلا همین.
راست
امروز بعد از کلاس سمینار روش و تئوری انسانشناسی فرهنگی، با دوستانِ همگروهیم آمدیم نشستیم در «لمکده»ی گروه و دوساعتی دربارهی کارهایمان حرف زدیم. در واقع هر بار خیلی مختصر این گروه کوچک را در سمینار تشکیل میدهیم و دربارهی «مشق» آنهفته نظرمان را به هم میگوییم. اینبار چون در کلاس وقت نشد، قرار گذاشتیم بیرون از کلاس ادامه بدهیم. به این ترتیب، در واقع هرکس باید هر هفته غیر از خواندنیهای از پیش معلومِ درس، کارهای سه نفر دیگر همگروهش را هم خوانده باشد تا بتواند دربارهشان نظر بدهد. برای همین نوشتنیهای هر هفته را باید جمعهی پیشش آماده کرده باشیم تا دیگران وقتِ کافی داشته باشند. جمعه به جمعه، هر کس کارهایش را به دیگران - و به استاد - ایمیل میکند و معمولاً دوشنبهی اوّل هفته هم یک نسخه از کارش را میگذارد در صندوق پستِ بقیه. من هم همیشه همینطور جمعهها یا دوشنبهها، نوشتنیهایم را در دفتر دستیارها چاپ میکنم و میآیم به دفتر گروه و کاغذهای هر نفر را گیره میزنم و میگذارم توی صندوقش و نوشتههای بقیه را برمیدارم.
امّا بروم سراغ اصل ماجرا. امروز غروب، نوبتِ من تمام شده بود و همه نقد و نظر و پیشنهاد و نتیجهگیریهاشان را در مورد کارم گفتند و داشتیم میرفتیم سراغ نفرِ بعدی که یکدفعه، دوستِ آمریکاییمان همینطور که داشت یادداشتهایی که روی کارم گذاشته بود جمع میکرد تا تحویلم بدهد، لبخند زد و مرموز گفت یکچیزی در مورد کارِ فلانی یادم رفت... گفتم چی؟ گفت وقتی دوشنبهها میروم کارها را از صندوقم بردارم، بدونِ اینکه اسمها را نگاه کنم میفهمم کدام ورقهها مال توست و این شده سرگرمی این هفتههای من... کنجکاو پرسیدم چطور؟ گفت نمیتوانی حدس بزنی؟ گفتم نه. گفت به خاطر اینکه گیرهی نگهدارندهی کاغذها را سمتِ راست ورقهها الصاق میکنی! خندیدم و گفتم جدی؟ گفت آره... فقط لطفاً روشت را عوض نکن!
ورقهها را دسته کرد. سمتِ راستشان گیره زد و داد دستم.
آزمایشگاه
داشتم کمکم اعتمادم را به نظام آموزش عالی آمریکا از دست میدادم. شبها هروقت از دمِ مرکزِ باربارا بارکر برای رقص (متعلق به دانشکدهی هنرهای نمایشی و رقص) رد میشدم، میدیدم که دانشجوها در فضای عمومی ساختمانشان – که اتّفاقاً فرش هم شده – کتاب دستشان گرفتهاند یا دارند وبگردی میکنند؛ داخل آن کلاسهایی هم که از بیرون دیده میشوند، استادها سخنرانی میکردند... داشتم کمکم نااُمید و بیاعتماد میشدم که بالاخره یکی دو شب پیش دیدم چند نفر به جای کتاب خواندن دارند نرمشهای به غایت دشوار میکنند و در یک کلاس هم همگی میرقصند.
چیز
باز هم میبخشید البتّه که از نقشی که برای تحصیلکردهی علوم اجتماعی در نظر گرفتهاند، تخطّی میکنم و حُکمِ کلّی میدهم. پیشاپیش عذر میخواهم از تخلّفم از آنچه برایم – برایمان – در نظر گرفتهاند. شرمنده؛ امّا به نظرم ذهن مُدرن، چیزی که درنمییابد معجزهست. ذهن مدرن گمان میکند که آدمبودن، همیشه به انتخاب کردن است. امّا اشتباه میکند. آدمبودن، انتخابشدن هم هست. همیشه نباید تو چیزها را دریابی؛ چیزها هم تو را باید پیدا کنند. ذهنِ مدرن نه اینکه این را نبیند؛ نه اینکه تا حالا تجربه نکرده باشد که گاهی چیزها آدمها را پیدا میکنند. نه اینرا میبیند و تجربه میکند. امّا اسمش را در کمالِ بیسلیقگی میگذارد بخت و اقبال؛ میگذارد شانس. این شانس نیست عزیز من. این تهِ اصلِ آخرِ ماجراست. آدم بودن است. این همان معجزهست. معجزه، در دنیایی که ذهنِ افسونزدایینشده میفهمد، جزئی از زندگیست. معجزه همانقدر به آدم مربوط است که آدم به همهی آنچه وجود دارد. معجزه، شانس نیست؛ بخت و اقبال نیست. معجزه، زندگیست.
حالا بیایید و دور و برتان را پُر کنید از گزینههای مختلف. ساندویچ را چطور میخواهی: از این دَه قلم، نانش کدام باشد؛ تویش از بین این پنجاه مورد، کدام را بریزیم؛ چه سبزیای را چطوری اضافه کنیم؛ برای سُسش دوست داری کدام سه جور را چه طوری با هم قاطی کنیم؛ اینهم فهرست صد و بیست نوع نوشیدنیست که رستوران ما عرضه میکند! همهش انتخاب؛ همهش گزینه. عزیزِ من، چطور توی این همه انتخاب، منتظرِ معجزهای؟! چرا نمیگذاری که چیزها تو را پیدا کنند؟ چرا همهش تو باید انتخابکنندهی صِرف باشی؟
انتخاب کردن لذّت دارد؟ پس هنوز لذّت انتخابشدن را نچشیدهای. انتخابشدن لذّتی دارد که ذهن مدرن نمیگیردش. ذهنِ مدرن معجزه را هر روز تجربه نمیکند. باید حتماً در مثال اغراق کنی تا بفهمد معجزه یعنی چه. باید بگویی فرض کن در دانشگاهی، که خبر موثّق میدهند دوستِ نزدیکت – بلا به دور – مُرده. تو متأسّف میشوی؛ توی سرت میزنی؛ گریه میکنی... امّا همان لحظه میبینی که دوستت از دور دارد میآید و همینکه نزدیکتر میشود، قدمهایش را تندتر میکند تا ببیند چه اتّفاقی برایت افتاده که اینقدر مشوّشی. تو هم که او را زنده میبینی و داری اشک میریزی، نمیتوانی دست برداری. باز اشک میریزی. همزمان خوشحالی؛ همزمان ناراحتی. این معجزهست. همانقدر نامحتمل که اشکِ تو، که همزمان نمیدانی از غم و ناراحتیست یا از شوق. نگو که اینرا تجربه نکردهای... چرا پس نمیفهمی انتخاب شدن درست همین لذّت را دارد؟ چرا نمیفهمی که چیزها هم میتوانند تو را انتخاب کنند؟
معجزه یعنی این. یعنی نباید باشد و هست. یعنی انتظار نمیرود باشد و هست. یعنی این «چیز» – دقیقاً منظورم چیز است و نه فرد – مرا انتخاب کرده. گشته گشته مرا پیدا کرده. چرا ذهنِ مدرن نمیفهمد که معجزه در لحظهلحظههای زندگی ما هست؟ چرا قفسهها را پر میکند از هزار و یکجور جنس یکجور؟ کسی که درسِ کشیشی خوانده بود، تعریف میکرد بهترین خاطرهاش از آن دوره این بوده که بهش یک قاشق دادند و یک کاسه. انتخابی نداشته. میگفت این تجربه برای من همه چیز بود. اینکه یکبار انتخاب نکردم...
پیشاپیش عذر خواستم از کلّیگوییم؛ دوباره هم میخواهم امّا بگذارید انتقادم را هم به علوم اجتماعی همینجا بگویم. دستاوردِ مهم علوم اجتماعی این است که ادّعا کند همهچیز برساختهست. هیچچیز ذات ندارد. علوم اجتماعی افتخار میکند که پادذاتگراست. من هم قبول دارم. همهچیز برساختهست و بحثی نیست. امّا گاهی که روی این نکته زیاده از حد پافشاری میکنند، ناراحت میشوم؛ چون این پافشاری، چیزها را خوار و خفیف میکند. خیلی ساده، برساختگرایی میگوید که همیشه ایدهای وجود دارد و ما آن ایده را بر هرچه داریم بازمیتابانیم. آنها چیزی – ذاتی – از خودشان ندارند. سؤال من این است که پس این وسط، چیز بودنِ چیزها چه میشود؟ چه بلایی سرِ معجزه میآید؟
شیوه
هرچند همیشه رأیدهندهی خوبی بودهام، امّا گمان میکردم دستِ کم برای مدّتی از دعوتِ بیست و چهار ساعتهی سازماندهیشده برای شرکت در انتخابات آسوده شدهام و از در و دیوار، قَسَم و خواهش و التماس و نفرین و دستور نمیرسد که شرکت کنید. امّا گویا، فراخواندن به استفاده از این حقِ (شما بخوانید: تکلیفِ) شهروندی اینسوی دنیا هم دستبردار نیست. به اغراق بخواهم بگویم، از رئیس دانشگاه همینطور سلسلهمراتب را در نمودارِ سازمانی دانشگاه پایین بیایید، یکی یک رایانامه زدهاند که بیایید و برای شرکت در انتخابات، ثبتِ نام کنید. گمانم تنها ادارهی مهمی که اقدام نکرده، دفتر امور دانشجویان بینالمللیست که خوشبختانه عقلشان رسیده ما نمیتوانیم رأی بدهیم!
جمعه، بعد از اینکه با منشی بخشمان خداحافظی کردم یک دسته برگه داد دستم و گفت که داری میروی بیرون لطفاً اینها را بگذار در صندوقهای پُستی. یکیشان را نگاه کردم و دیدم که بله... ناخواسته شدهام تبلیغچی انتخابات. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که داخل صندوق خودم نگذاشتم برگه را و گفتم که من نمیتوانم رأی بدهم. یا این چند روزه وقتی در دانشگاه راه میروی، چند نفر آمده باشند و عذرخواهی کرده باشند و پرسیده باشند که آیا برای انتخابات ثبتِ نام کردهای یا نه، خوب است؟ کافیست از جلوی ساختمانِ خدماتِ دانشجویی رد بشوم که یکی – که آنجا بساط کرده – خیلی مؤدّب عذرخواهی کند و دعوت کند که ثبت نام کنم. یا در کتابخانه... میخواهی کتاب را ببری بیرون، میبینی ای دادِ بیداد: نمیخواهی برای انتخابات ثبتِ نام کنی؟
علی راست میگفت. اینجا همان رویّههایی که در ایران باهاشان مواجه بودیم، وجود دارند؛ با این تفاوت که خیلی تمیزتر انجامشان میدهند. علی، مثال کهنهسربازها را میزد و میگفت احتمالاً امکاناتی که به کُهنهسربازهاشان میدهند، خیلی بیشتر از تسهیلاتی است که بنیادِ فلان و سازمانِ بهمان به جنگرفتههای ما میدهد. نکته اینجاست که تمیز این کار را میکنند. شأنِ مردم و دریافتکنندهی امکانات حفظ میشود. یا در مورد پرچم. اینجا سرِ هر کوی و برزنی پرچمی آویخته؛ امّا اینقدر شأنش را حفظ کردهاند و حتّا بخواهند استفادهی ابزاری کنند، تمیز اقدام میکنند که خیلی از خارجیها هم با دیدنِ پرچم – اگر به دیدهی تحسین هم نگاهشان نکنند – دستِ کم به این نتیجه میرسند که آمریکاییها، میهندوستند.
در موردِ انتخابات هم به نظرم همین است. نکته اینجاست که – تا جاییکه من دیدم – دولت نمیآید صبح تا شب از مردم بخواهد که شرکت کنند یا در و دیوارِ شهر را آذین ببندد. دولت، سرِ جایش نشسته و دانشگاهِ – دستِ کم ظاهراً – ناوابسته، کارش را میکند؛ تشکّل دانشجویی کارش را انجام میدهد. روزنامهها و احزاب و ادارات کل و تمامی دوستانی که از راههای دور یا نزدیک قدمرنجه کردهاند، لازم نیست یک روز مانده به انتخابات برای اخبار ساعتِ نُه خودشان را برسانند و فرمایشی از مردم بخواهند که در انتخابات شرکت کنید؛ چراکه هر که از این قافله بماند ضد انقلاب و معاند است. این شما را یادِ تظاهراتِ ضد اسرائیلی نمیاندازد؟ برایم جالب است. تا جاییکه اطلاعات عمومیم اجازه میدهد در خیلی کشورهای دنیا تظاهراتِ ضد اسرائیلی انجام میشود؛ امّا مجری هیچکدامشان سازمانِ تبلیغاتِ اسلامی نیست؛ مردمند؛ داوطلبها هستند.
خلاصه، آنطور که دیدهام همان رویّهها اینجا هم برقرار است. از جمله کاغذبازی؛ تا دلتان بخواهد هست. جلسه را هم عاشقانه دوست دارند و اگر برنامهی جلسات هفتگیشان را ندانید، هیچ بعید نیست که کارِ واجبی داشته باشد و بروید، امّا ببینید که مثلاً جمعهها صبح، گردهمایی کارمندانِ فلان بخش است و از بعد از ظهر، کارشان را شروع میکنند. شما هم بعدازظهر کلاس دارید و فردا و پسفردایش تعطیل است! خیلی جاها را هم هنوز باید – دستِ کم برای بار اوّل – شخصاً بروی و بیستتا فرم را امضا کنی – یا حداقل برای صرفهجویی در وقتْ حرفِ اوّل اسم و فامیلت را بگذاری پاشان که یعنی خواندهای و رضایت دادهای که مثلاً فلان دادهی پزشکیت را بیمارستان و دانشگاه حق دارند برای بهمان منظور استفاده کنند.
همهی اینها هست با این تفاوت که در این ارجاعدادنهایشان به بخشهای مختلف، بهت نقشه میدهند که باید خودت را به اینجا برسانی و اینرا بگویی. ضمن اینکه همیشه اتوبوس هست که به مقصد برساندت. و نهایتاً وقتی میرسی، همه با روی گشاده تحویلت میگیرند؛ اگر شماره تلفن یا شمارهی دانشجوییت را هنوز حفظ نباشی و باید بیستجا را بگردی تا پیداشان کنی، بهت غُر نمیزنند که زودتر و با لبخند منتظر میمانند. دستِآخر هم وقتی فرمها را دادند دستت و بیست تا امضا خواستند، میگویند ببخشید که باید اینهمه امضا کنی، امّا چاره چیست!؟
اسکورت
جمعه شب، دیروقت – حالا نه خیلی دیروقت البته، خیلی زودتر از «سرِ شبِ لاتا» – از دانشگاه بیرون میآمدم. یکی از نیروهای امنیّت دانشگاه – همانْ صورتِ تغییریافته و مهربانترِ پلیس – نزدیکم شد و سلام کرد و گفت «میخوای تا پارکینگ یا ایستگاه اتوبوس همرات بیام؟» خواستم با ترسِ نهادینهای که از پلیس دارم بگویم «چاکرم سرهنگ! تو یه کم ازم فاصله بگیری، من بیشتر احساس امنیّت میکنم.» به جاش گفتم «نه... ایستگاه اتوبوس نزدیکه. اتوبوس هم زود میآد.» همینطور که پا به پام میآمد گفت «باشه... این دفترچهی ماست. هر وقت که دیروقت خواستی از دانشگاه بری، میتونی به ما زنگ بزنی، ما همراهیت میکنیم.» بعد اضافه کرد «میتونم بپرسم از کجایی؟» گفتم «ایران» گفت «بعضی از همکارای من بلدن به زبانهای دیگه صحبت کنن و دانشجوهای خارجی میتونن بخوان که اونها اسکورتشون کنن. در مجموع نیروهای ما به بیست زبان میتونن حرف بزنن. امّا فکر کنم متأسفانه هیچکس توی گروه ما نمیتونه با زبان شما حرف بزنه. واقعاً متأسفم.» خواستم بگویم «دیگه شرمنده نکن تیمسار.» به جاش تشکر کردم.... همینطور که همراهیم میکرد گفت «میدونستی بعضی از نیروهای اسکورت هر شب بیشتر از پونزده مایل راه میرن؟» گفتم «جدّی؟» گفت «آره.» گفتم «پس کار سختی دارین...» گفت «دوست داری توی دفترچه منطقهای که ما پوشش میدیم رو نشونت بدم؟» چارهای نداشتم؛ گفتم «آره». نشانم داد. گفتم «شما که تا نزدیک آپارتمان من رو پوشش میدین!» گفت «جدّاً؟» گفتم «آره» گفت «کمکم دیگه داریم میرسیم به ایستگاه اتوبوس.» خواستم به روش مهرتاش بگویم «ای شیطون! از اوّل میگفتی که میخوای همرام بیای دیگه... » به جاش لبخند زدم گفتم «ممنونم. خوشحال شدم. خداحافظ.» گفت «آخرِ هفتهی خوبی داشته باشی.» و همانجا در فاصلهی پنجاه متری یا بیشتر ایستاد و نگاه کرد تا اتوبوس آمد.
مرام کُش
وقتی میخواستم برای بچّهها توضیح بدهم که دوستم بیش از هشت ساعت راه را رانندگی کرده تا شده یکروز بیاید شهرمان و کمکحال باشد، هرچه کردم نتوانستم مفهومِ «معرفت» و «مرام» را منتقل کنم و بگویم به این کار در زبان ما میگویند «مرامکُش کردن».
بازاریابی
یکی از دوستانِ تازه، تعریف میکرد که مسیحی معتقدی کم و بیش منظّم، هر غروب در مراسم افطارِ اینجا شرکت میکرده. تا اینکه بعدِ مدّتی گویا با بعضی مسلمانها سرِ صحبت را باز میکند و بعضاً دعوتشان میکند به شامی، کافهای چیزی و براشان برهان و دلیل میآورد که شاید بپذیرند و به مسیحیّت رو بیاورند.
دوستمان این را که تعریف کرد، خندهمان گرفت که چرا برای تبلیغ مسیحیّت همهجا را رها کرده و سراغ مسلمانهای معتقد رفته. بعد فکر کردم خیلی هم بیدلیل نبوده کارش. منطقش به منطقِ بازاریابی میمانَد که قیدِ کسانی را که تا امروز – علیرغم توانِ مالی – به تلفن همراه رو نیاوردهاند، میزند و میرود سراغ آنها که «نوکیا» دارند و بعد از تبلیغ دربارهی کارایی و توانیهای «سونی-اریکسون» پیشنهاد میکند که گوشیتان را بدونِ هزینه و با یک ماه مکالمهی رایگان، با آخرین مدل گوشی کارخانهی ما عوض کنید: بازاریابی دینی.
پاییز
پرسش اینجاست که برندهای بینالمللی لباس – که همه جای دنیا کلکسیونِ پاییزه ارائه میکنند – در این شهرِ ما که تابستان به فاصلهی چند روز جایش را به زمستان میدهد، چه ترفندی برای فروش جنسشان دارند؟
کشور مهم من
امروز، به همراه سه تا از همبخشیها – دو تا سال دوّمی و یکی سال چهارمی – دعوت شده بودم به میهمانی شام و گفتگو با نخست وزیر سابق نروژ ( دو دور بین سالهای 1997 تا 2005). نخستوزیر بندویک – بعد از کنارهگیری از سیاست – اکنون رییسِ «مرکز اُسلو برای صلح و حقوق بشر» است. میزبانِ ما و نخستوزیرِ سابق در یکی از هتلهای شهر، خانهی نروژ بود و شرکتکنندگان این جلسهی پانزدهنفره را بندویک و همراهانش از مرکز مطبوع و خانهی نروژ تشکیل میدادند به علاوهی نُه نفر از دانشجویان دانشگاههای شهر – که به خاطر رشته و علایقشان دعوت شده بودند. بندویک آنطور که گفت دوست داشت دانشجویان – و به قول خودش جوانترها – را ببیند و با آنها دربارهی مسایلی که در حوزهی صُلح برایشان مهم است، حرف بزند.
البتّه نمیدانم اینجور میهمانیها چقدر صلح را در جهان متحوّل میکنند؛ امّا در این جلسه فهمیدم استعارهها همانهاییست که در کشور خودمان هم به کار میروند – مثلاً، شما جوانان، رهبران آینده هستید. ضمن اینکه نمیدانم چهاندازه گفتن حرفهایی مثل فرهنگها در جهان متنوّعند و ما باید صلح را برقرار کنیم و این هدفی دسترسیپذیر است، به صلح واقعی میانجامد؛ امّا باز فهمیدم که در چه کشور مهمّی زندگی میکردهام. هر بار نخستوزیر سابق، پرسشهای دیگران را پاسخ میداد، اشارهای هم به ایران میکرد. با پیش آمدن بحث اسلامهراسی، با سخنگفتن از جدایی سیاست و کلیسا و با گفتگوی بین غرب و اسلام و نیز با پیشآمدنِ مسألهی اسراییل و فلسطین به من اشاره میکرد و میخواست بداند در کشورم، مردم دربارهی این مقولات چه طور فکر میکنند.
بندویک به تازگی با احمدینژاد و نیز با خاتمی دیدار داشته. خاتمی را خیلی دوست داشت و او را مردی اصلاحگرا میدانست و معتقد بود که باید با بنیادش همکاری کرد. جز حرفهای تکراری در جلسه، برای من بهترین نکتهی حرفهای نخستوزیر وقتی بود که از بیماری روانی خودش گفت و یادآوری کرد که با صحبت کردن در مورد بیماریش، از دستش خلاص شده. با دوستان و خانوادهاش تلاش کرده تا افسردگی شدیدش بهبود پیدا کند و برگشته به سیاست و دوباره، مردم انتخابش کردهاند. و نیز، حرفهایش در مورد ربط رشتهی تحصیلیش – الهیات – با سیاست برایم جالب بود و انگیزههای فردی مسیحی-لوتریش برای سیاستمدار شدن. به این ترتیب، نتیجهی دیگری که گرفتم این بود که احتمالاً حرف زدن در مورد تجربههای شخصی، تأثیر بیشتری از صحبت دربارهی کلیشههای صلح و حقوق بشر و فقر جهانی – آنهم هنگامِ خوردن غذای مفصّل – دارد. شاید خوب باشد نخستوزیر بندویک – اگر هنوز این کار را نکرده – بخشی از وقتش را در مرکز اسلو بگذارد برای نوشتن کتابی دربارهی زندگی و تجربههای شخصیش. با بارقههایی که من دیدم و شنیدم، به نظرم تأثیرگذار خواهد بود.
در مجموع – احتمالاً نه دستِ کم به خاطر همهی حرفها – میهمانی جالبی بود با تشریفاتِ خاص معمول. جالبتر اینکه من و دو دانشجوی پسرِ دیگر بعد از یکروز خستهکننده – و نهایتاً شرکت در یک جلسهی اجباری دربارهی رابطهی تنوّع فرهنگی و توسعهی اقتصادی، که آخرسر نمیدانم چطور به دموکراسی و نتایج غریب از پیش معلوم رسید – از دانشگاه با کولهپشتی و کفشِ اسپرت خودمان را دواندوان رسانده بودیم به جلسه و طبیعیست که بعد از خوشامدگویی کوتاه، اوّلین راهنمایی این بود که «خب... کیفهاتون رو هم میتونین بذارین اون پشت...» و بعد نگاه کردیم و دیدیم چرا همه اینقدر مرتّب و منظّم و رسمی هستند!
دستِ آخر اینکه مرکز اسلو هم مثل بقیه به ایران از دو منظر علاقهمند بود: سیاسی و توریستی! چراکه در پایان، یکی از اعضای مرکز اسلو – که اسمش مثل بقیهشان جدّاً دشوار بود – کارتش را داد و گفت برای ما مسألهی ایران و اسلام جالب و مهم است و خوشحال میشویم اگر کاری داشتی با ما تماس بگیری. صحبتها هم همانها بود که ایران، مردمان و تاریخ بزرگی دارد. ولی وای از حاکمانش. یک نروژی دیگر هم گفت که یک بار به ایران آمده و تهران را دیده و از اصفهان دو تا فرش خریده و نتوانسته متأسفانه به «یاس» برود. گفتم: یاس؟ در ایران؟ گفت: آره دیگه... شهر خاتمی. گفتم: آهان. یزد. باید دفعهی دیگر که به ایران میروی حتماً ببینی. تازه آنوقت بود که دوستِ ترکم اعتراف کرد که آنها به یزد میگویند «یاش».
یک کلام، تجربهی جالبی بود.
مینیاپولیس
اینجا که خانهی موقّتی ماست، اسمش هست مینیاپولیس؛ بزرگترین شهر ایالت مینهسوتا، که به همراه مرکز این ایالت یعنی سینت پاول، رویهمرفته به تویینسیتیز مشهورند. این دو با هم درست وسطِ مرزِ شمالی ایالات متّحد، شانزدهمین متروپولیتن بزرگ و پرجمعیت کشور را تشکیل میدهند. موقعِ جغرافیایی مینیاپولیس به قول خودشان مید وست است. به نظرم یعنی اگر وِست، آمریکا باشد – که لابد هست – اینها در میانهش ایستادهاند. اگر این تفسیر درست باشد، در مورد بعضی چیزهای دیگر هم همینقدر، خود-مرکزبین هستند. مثلاً اسمِ ناحیهی زمانی که ما درش قرار گرفتهایم هست: سنترال تایم. سنترال تایمِ کجا؟ کجا ندارد! مطلقِ وقتِ مرکزی. وقتِ مرکزِ دنیا...
نام شهر ترکیب دو واژهی داکوتایی و یونانیست و رویهم یعنی شهرِ آب. روی پلاکِ خودروها، در تفسیر مینهسوتا نوشتهاند شهر «دههزار دریاچه». جز این دههزار دریاچه، رودخانهی میسیسیپی مهمترین عارضهی آبی شهر است. رودخانه، شهر را به دو بخش ایستبنک و وستبنک تقسیم کرده و هر بار که این نام را میشنوم بیاختیار سرزمینهای فلسطینی به خاطرم میآید و رودِ اردن. همین وضع در مورد دانشگاه صادق است.
دانشگاه، اسمش هست یونیورسیتی آو مینهسوتا. دو کمپس مهم دانشگاه یکی در سینتپول و دیگری در مینیاپولیس قرار گرفته. کمپس مینیاپولیس هم همانطور که گفتم دو بخش در دو سوی رودخانه دارد. دانشگاه با بیش از پنجاه هزار دانشجو، جزو پنج دانشگاه بزرگ آمریکاست. از نظر وسعت هم گویا جزو ده دانشگاه بزرگ جهان است. در ردهبندیها، عموماً جزو دانشگاههای خوب ارزیابی میشود و بعضی رشتههاش هم درجه یکند. مثل مهندسی شیمی که گویا اوّل در دنیاست. همینطور به خاطر برنامهی جغرافیاش هم بسیار مشهور است. دانشکدهی مدیریّت تراز اوّلی نیز دارد. باز آنطور که شنیدهام بیشترین جمعیّت دانشجوی چینی، پس از یوسیالای – اگر اشتباه نکنم – در اینجا درس میخوانند.
امّا بخش ما – بخش انسانشناسی – جزوی از دانشکدهی لیبرال آرتز – بزرگترین دانشکدهی دانشگاه – است با بیش از شصت و پنج رشته در دورهی کارشناسی و ده-دوازده رشته در دورهی تکمیلی. برنامهای که من درش ثبتنام کردهام، اسمش هست «انسانشناسی فرهنگی» و زیر نظر پروفسوری درس خواهم خواند که برای ایرانیهای مشغول در حوزهی انسانشناسی آشناست: ویلیام بیمن. بخشِ انسانشناسی، در وستبنک و در ساختمانِ هامفری واقع شده. هامفری، معاون اوّل جانسون و نمایندهی سنا از مینهسوتا و شهردار مینیاپولیس و خلاصه از مفاخر شهر بوده. با این عناوین و مشاغل، عجیب نیست مهمترین دپارتمانِ ساختمانِ هامفری هم دپارتمانِ برنامهریزی شهری و منطقهای باشد.
ساختمانهای دانشکده – و البته خیلی از ساختمانهای مرکزی شهر – به خاطر سرمای مینیاپولیس با تونلهایی به هم وصل میشوند که بعضی را اسکایوی و بعضی دیگر را گوفروی میخوانند. گوفر همان حیوان حفرکنندهی زیرزمینیست که شهروندانِ مینیاپولیس خیلی بهشان علاقهمندند. شهر، میگویند در زمستانها سرد خواهد بود. امّا جالب اینجاست که در زمستان هم گویا شهروندان دوچرخههاشان را ترک نمیکنند. مینیاپولیس دوّمین شهر آمریکا از نظر جمعیّت دوچرخهسوار است. نظام حمل و نقل شهر هم بیشتر بر پایهی دوچرخه، اتوبوس و لایتریل میگردد. این سه تا هم خیلی خوب کنار هم گذاشتهشدهاند. میتوان با دوچرخه از خانه یا دانشگاه بیرون آمد؛ بعد برای مسیرهای دورتر، سوار اتوبوس شد و دوچرخه را روی نردههای جلوی اتوبوس گذاشت. باز، در ایستگاهِ مشترک اتوبوس و لایتریل، پیاده شد و با دوچرخه سوارِ قطار شد.
از قرار، مهاجران اوّلیّهی شهر، اروپاییهای شمالی بودهاند گویا. حالا امّا آنها که بیش از همه نمایان خارجی هستند، سومالیاییهایند. زنها با نیمچادر و مردها با ریشهای حنازده. چینیها و هندیها هم – احتمالاً مثل خیلی جاهای دیگر – زیادند. احتمالاً ایرانی امّا مانندِ جاهای دیگر ایالات متّحد زیاد نیست.
خلاصه اینکه خانهی موقّتی ما، چنین جاییست. بعدتر، بیشتر خواهم نوشت.
خود-کار
وقتی حتّا توی رستوران هم قرار بر این است که خودت همهی توضیحات را بخوانی و غذات را انتخاب کنی و برداری ببری پای صندوق تا حساب کنند؛ وقتی قرار است خودت دستمال و سُس و کارد و چنگال و چه را برداری و غذات را طعم بدهی و خوردیش، باز خودت همه چیز را جمع کنی و دور بیندازی؛ ترجیح میدهی بروی از یک دستگاهِ خودکارِ فروش استفاده کنی. این طوری دلت خواست به دستگاه سلام میکنی؛ نخواست، نمیکنی.
مسأله اینجاست که صندوقدار، سلام و علیکش هم قراردادیست، درست همانطور که سلام و علیکِ فروشنده با مشتری باید باشد. یکی نیست حالیش کند که «یک خرده راحتتر! ما ناسلامتی همکاریم. تو صندوقدار رستورانی، من گارسون! مگر گارسون کاری جز آوردنِ غذا و آماده کردنِ میز و جمعکردنش میکند؟ فرقمان این است که تو حقوق میگیری؛ من، نه!»
911
پاکتِ صورتحسابش را اشتباهی در صندوق ما انداخته بودند. رفتم درِ خانهش را بزنم و پاکت را تحویل بدهم. روی در، برچسبی چسبانده بود و روی برچسب تصویرِ یک هفتتیر بود و این نوشته: من به 911 زنگ نمیزنم. پاکت را انداختم توی سطل زباله و با خودم گفتم: تو یکی منتظر باش تا صورتحسابت بیاد.
طلوع خدایان
دروغ است که میگویند خدا در غرب غروب کرده. دروغ است که میگویند دین و ایمان اینجا مُرده. بحثم اصلاً جامعهشناختی نیست. خودم به چشم خودم دارم میبینم؛ همشهریهای تازهی من، مذهبشان گوفری است. اینجا ایدهی گوفر – خدا/حیوانی که بر عکس خدایانِ جدّی ادیانِ دیگر میتوانی به طور متجسّد ببینیش که در هر کوی و برزنی از این سو به آن طرف و از آن سوراخ به این درخت میدود – به شکل پرچم و لباس و کُلاه، تکثیر شده. هرگز ندیدهام، ملّتی برای خدای خشمگینش اینقدر خرج کند که اینها برای نمادِ خندان و کُمیک شهر و تیم فوتبالشان. هیچوقت نشیندهام اینهمه مکان به نام خدای امّتی نامگذاری شده باشد، که اینجا همه چیز نام گوفر را یدک میکشد. هرگز ندیدهام هیچ امّتی این اندازه پشت درهای معبد خدایشان در انتظار اذن دخول صف بکشند که اینها برای یک بلیتِ دیدار با خداوند انتظار میکشند. هرگز خیابانهای هیچ شهری را در روز مقدّس – که عبادت مقبولتر است – اینحد خلوت ندیدهام، که خیابانِ اینها را در روز مسابقهی خداوندگارْ گوفر و هرگز ندیدهام ملّتی از پیروزی خدایگانشان این قدر شادمان بشوند که اینها.
دروغ است که میگویند خداوند در غرب مرده.
ری چارلز
رانندهی سیاهپوست اتوبوس خط دو، خیلی شبیه ری چارلز است. لباسش را مرتّب میپوشد و از همان عینک آفتابیها میزند که چارلز در جوانیش میزد. گمانم دوست داشت خواننده میبود تا راننده. چراکه پیش از رسیدن، میکروفن را پیش میکشد و ایستگاه را سر صبر معرّفی میکند. نه مثل دیگر رانندهها، خلاصه و موجز: بیست و ششم. بلکه نام کامل خیابان، دسترسیها به خیابانهای مجاور و اتّصال به خطوط دیگر اتوبوسرانی. حتّا وقتِ پیچیدن، ورود به خیابانها و خروج از آنها را هم اطلاع میدهد. انگار که راهنمای تور باشد و قدم به قدمِ خیابانها، مکانهای تاریخی.
ازش نپرسیدهام؛ ولی گمان کنم دوست دارد فرمانِ زیرِ دستش، جایش را به پیانوی مشکیرنگی بدهد، درست مثل همانی که در فیلمها ری چارلز مینوازد. آهنگی که توی صداش موقعِ اعلام نام خیابانها هست، این را میگوید. ولی به نظرم اگر روزی به آرزویش رسید، باید رفتارش را با میکروفن – همانطور که ژستش را تغییر داده – عوض کند. الان مثل سیاوش صحنه، به میکروفن آویزان میشود و این اصلاً خوب نیست.
لمس
اگر فروکاهشگر بودم میگفتم فرق ما و غرب در این است که فرهنگِ آنها دیدار-مرکز است و فرهنگ ما تماس-محور. تفاوت، یکدنیاست. میتوانی ببینی، بدونِ آنکه دیده شوی؛ امّا نمیتوانی لمس کنی بیآنکه لمس شوی. وقتی کسی را نگاه میکنی، تمامِ تجربهی دیدن را از آنِ خودت داری. ولی وقتی کسی را لمس میکنی، تنها بخشی از تجربهی تماس از آن توست. کلّ تجربه، زیرِ انگشتان تو نیست: تو همزمان نمیتوانی بفهمی که دیگری چه حسّی از تماس تو دارد. با لمس و تماس، میتوانی همزمان جدایی و نیز با هم بودن – تنهایی و نیز یگانگی، تفاوت و شباهت – را تجربه کنی: میتوانی بگویی من از تو جدام، ولی میتوانم لمست کنم تا بفهمیم چه اندازه نزدیکیم. ولی با نگاهِ صرف میتوانی بفهمی که تنهایی و با بقیّه فرق داری.
اگر فروکاهندهانگار و کاهشگر بودم میگفتم ما خیلی پیچیدهتریم. ما روی لبه زندگی میکنیم: از مرگْ حیات میآفرینیم؛ از کثرت، وحدت و از تماس، همزمان جدایی و اتّحاد را میفهمیم. ما میدانیم چطور همزمان بیافرینیم و آفریده شویم. ما به ذاتِ خدا، به کنهِ عشق و به ایدهی زبان نزدیکتریم. ما هیچی نباشیم؛ با رگ و روح و خونمان عارفیم.
من اگر بخواهم
من اگر بخواهم، به جوانِ فلوتزنی که از روی نُت، خیلی ابتدایی – انگار تازه همین امروز درس جدیدش را گرفته – مینوازد، کمک میکنم؛ نه به آن میانسالِ شِرتیپِرتی با آن قیافهی عجیب که گیتار را خیلی قشنگ و تمرینشده میزند. من اگر بخواهم، به آن دخترکی که آهسته نزدیک میشود و میگوید که میتوانی به من پولی بدهی، کمک نمیکنم. به آن جوانی پول میدهم که وسایلش را پهن کرده کف زمین و نوشته: همینطوری واسه خنده به من کمک کنین.
محسن
خبر رفتن محسن عزیز را همین امروز و در سفر شنیدم. واقعاً متاسفم. هنوز موفق نشده ام با احسان صحبت کنم.
آنچه از محسن همیشه در خاطرم می ماند، ادب و احترام بسیاریست که ویژگی شخصیتی اوست. هیچ یادم نمی رود وقتی با احسان برای ورزش می آمدند دنبالم، حتماً پیاده می شد تا من - چون از او بزرگترم - جلو بنشینم. طول کشید تا با اکراه پذیرفت راحت ترم که پیش برادرش بماند.
آنچه از محسن در خاطرم همیشه می ماند شخصیت جداً قابل احترام و البته پرکاریست که علایقش را دنبال می کرد و این بخت را داشت که ایده های بکرش را اجرا کند. محسن، نه تنها به خاطر عکسهای درخشانش، بلکه همینطور به خاطر نوشته های ایده مندش - که اغلب در وبلاگ پیشینش به انگلیسی می نوشتشان - همیشه در یادم زنده خواهد ماند. گرفتاریهای من و او مجالی باقی نگذاشت تا این اواخر هم را ببینیم؛ با اینحال سراسر یادهای خوب از او دارم و جز این، خوشحالم که یاد محسن همیشه در راز با ترجمه ی داستان «نوزاد» بارتلمی (اینجا) زنده خواهد ماند.
تاسف، واژه ی کوچکی ست در برابر غم از دست دادن او. به حامد و احسان عزیزم، به پدر و مادر گرامیش و همه ی دوستانش تسلیت می گویم. ما هم در غمتان شریکیم.
اخلاق سایبر
در ادامهی نوشتهی سیما
میگویند در روزگارانِ نهچندان دور – مثلاً فرض بگیرید همین یکصد و اندی سالِ قبل و در زمانِ حکمفرمایی سلسلهی قاجار – سفیرِ ایران در مملکتی غربی به همراهِ همسرش میهمانِ دربارِ آن کشور بوده. سرِ شامْ همسرِ سفیر – بیادبیست؛ عذر میخواهم – بادِ صدادارِ کشداری وِل میکند. میتوان تصوّر کرد که در اثر این حرکت ناگهان، دستهایی که قاشقها را به دهانها میرساندهاند یا دستمالها را با آدابدانی به سمتِ لبها میبردهاند، لحظهای در هوا معطّل میمانند و نگاهها ثانیهای به سمتِ همسرِ سفیر خیره میشوند و بعضی متعجّب و بعضی تلخندزنانْ زیرِ چشمی نگاهش میکنند. سفیر، از شرمِ رفتارِ همسرش، سرافکنده جای لقمههای غذا، سنگ قورت میدهد. همسرْ امّا بیخیال – بیخبر از نگاههای شماتتآمیز – تند و تند لقمههای گربهای میگرفته و میلُنبانده که چیزی از دستش در نرود... میزبانها و دیگرِ همسفرهها – به رسمِ ادب – سکوت میکنند و خاکشیرمزاجترها، به خوردن ادامه میدهند.
بعدِ شام، سفیرِ شرمزده زود بساط برمیچیند و به بهانهی عادتِ خوابِ زودهنگام و ملاقاتهای مهمِ فردا و رسیدگی به اموراتِ سفارتخانهی بیرونق، عذرخواهیکنان و دستِ همسرکشان از مجلس خارج میشود و در اوّلین فرصت و همین که دور و برش را از اغیار تُهی مییابد، عتابکنان همسر را به زیر اخیه میکشد که این چه کاری بود کردی و آبرومان را بردی؟ همسر هم درشگفت از اینهمه عتاب و خطاب با ناز و کرشمه میگوید «چیچیالسطنه خان! قربانتان بروم... نمیفهمم چرا اینقدر شلوغش میکنید. اینها که فارسی بلد نبودند!»
گمان میکنید پاسخ سفیر چیست؟ به رسمِ مردانِ قدیم به ایران عودتش میدهد؟ یا مثلِ رفیقی شفیق آدابش میآموزد و یادش میدهد که مستراح و خلا را برای همین ساختهاند و ادب حکم میکند که حرمتِ جمع را نگه داری؟ خیر. هیچکدام! سفیر، حماقتِ همسر را تاب میآورد و جای عصبانیّت یا ادبآموزی، خرّم از زیرکی و کیاستِ ابلهانهاش میگوید: «اشکالی ندارد. تازهکاری... امّا از امروز بدان که در این مجالسِ ممیّزه باید همانندِ من، بادِ شکم را بیصدا خارج کنی تا بیآنکه کسی مقصّر را بشناسد، آسوده شوی...»
×××
داستانسرایی نامطبوعِ دلبههمزنم را ببخشید. اینهمه گفتم تا دو نکته را نتیجه بگیرم. یک اینکه در گُسستِ از محیطِ قدیم، بعضی مثلِ سفیرِ داستانِ ما، ملبّس به لباسِ تازهای میشوند و عنوان و جاه و حشمتی پیدا میکنند و به جای پیژامهی راهراه و سرپایی پلاستیکی، کُت و شلوار و کراوات و کفشِ چنان میپوشند و یاد میگیرند به جای لِخولِخ راهرفتن، گامهای استوار بردارند و از بالا حرفهای شیک و قشنگ بزنند؛ امّا غافل نشوید که از پایین و در سکوت به گندکاری سابق خودشان ادامه میدهند. فضای مجازی، خارجهی تازهی بعضی آدمهاست برای اینکه از در و همسایهای که خلقیّاتِ رو-در-روی طرف را میشناسند، فاصله بگیرند و با پسزمینهی بوی عفنی که مرتکبش به ظاهر ناشناس است، حرفهای انساندوستانه بزند.
نکتهی دوّم اینکه باد دادن، زبانِ بینالمللیست و دیلماج و مفسّر نمیخواهد. همهی ممالکِ دنیا، سر و تّه حرف زدن را میفهمند؛ این زبان را میشناسند و در برابرش یا مشمئز میشوند و یا میخندند. خلاصه اینکه بعضی هم مثلِ زنِ سفیرِ داستانِ ما، مثلِ کبکی که سر در برف فرو کرده و به خیالِ خامش مخفی شده، گمان میکنند، دیگران متوجّه رفتارهاشان نمیشوند. مصلحانه، سفارشتان میکنم اشمئزاز یا تمسخرِ دیگران را به جان نخرید... چطور بگویم... حالا به مددِ فنآوریهای نوین، سالهاست روشهایی ابداع شده که به سرعت، آنها را که به خیالِ خودشان بینام و نشان خرابکاری کردهاند و کسی درنیافته، رسوا میکنند و روی ماتحتِ مبارکشان، ضربدرِ قرمز میکشد! اسمِ این فنآوری ساده، شمارهی آیپیست.
باز عذر میخواهم اگر بیادبی کردهام و پیشاپیش میپذیرم اگر نقض غرضی شده.
نقاب
چند شب است تحت تأثیر امکانبخشیهای دنیای مجازیام که چقدر به آدمها کمک میکند تا خود را زیرِ نقابی دروغی و هویتی ساختگی مخفی کنند.
نمونهی کاملش برای من، آدمی است که بدیها و دشمنیهایش را نسبت به دیگران دیده و لمس کردهام؛ آدمی که میتوانم به دقّت بگویم کجاها چقدر تلاش کرده به رابطههای اطرافیان ضربه بزند؛ آدمی که حالا باور دارم تابِ هیچ رابطهی خوب و پابرجایی را ندارد. همین شخص با تمام ویژگیهایی که گفتم، در دنیای مجازی تصویری کاملاً متفاوت از خود بروز میدهد و جالب آنکه اغلب، افراد تحت تأثیرِ تصویر مجازیش هستند و از واقعیتش کاملاً بیاطلاع.
چند شب است فکر میکنم دنیای مجازی عجب میدانِ خوبیست برای بازی کردنِ نقشهایی که هیچوقت قوارهی بازیگرانش نبوده و چقدر توصیفهایی که آدمها از خودشان در این میدانِ تازه ارائه میدهند، گزینشی و حتّا نادرست و جملگی در جهت ارائهی تصویری مطلوب و پذیرفتنیست. آنوقت همهی اینها همراه میشوند با ادّعایی بزرگ که ما واقعیّت زندگی و باورهایمان را مینویسیم!
کافهها – 1
محلهای خاطره، جاشان را به نا-محلها (اوگه، 1995) دادهاند. نا-محل، مکانیست که بر خلافِ محلهای خاطره/هویّت، با امر تاریخی تعریف نمیشود. نا-محلها، به بیانِ اوگه هیچ اجتماعِ اندامواری تولید نمیکنند: مردم به جای خانه، در بیمارستانها به دنیا میآیند؛ همانجا میمیرند؛ اقامتگاههای موقّتی – نظیر هتلهای زنجیرهای – افزونی یافتهاند؛ بزرگراهها، تنها ابزارهای وصلکردنِ نقطهی الف به ب اند و حتّا داد و ستدها هم بیکلام و انتزاعی شدهاند.
قهوهخانههای قدیم با گپ و گفتها جان میگرفتند و زنده میشدند. در محلّهها، سابقِ بر این زن و مرد روی پلّهها مینشستند و توی صف نانوایی دردِ دلکُنان موقّتاً تنهایی را فراموش میکردند و آهنگِ زندگی برای ساعتها کُند میشد. امّا حالا در نامحلها آنچه میبینیم تنهایی – گیرم در حضورِ دیگران – و گمنامی و بیگانگیست.
اوگه، مینویسد که سبکِ زندگی سوپرمدرنِ ما، تخصّص عجیبی در تبدیل محلهای خاطره و هویّت و تاریخ به «متن» دارد و مثالِ الگووارش، قطارهای سریعالسیر ت.ژ.و. است که در آنها، تصاویر مجلات موجود در قطار، جای محلهای واقعی آن بیرون را – که حتّا دیگر به دلیل سرعتِ فراوانِ قطار به وضوح دیده نمیشوند – میگیرند. متنها – مثلاً تابلوی نصبشده در بزرگراه که میگوید از فلان منطقهی توریستی در شهر بعدی دیدن کنید – به محلها حمله کردهاند.
این پایین، قصدم جایگزین کردنِ متن و تبدیل محلهای خاطره به نامحل نیست. صرفاً معرّفی چند محلِ خاطره است که این بار، شکلِ «کافه» پیدا کردهاند:
آنتراکت: دربارهی کافه آنتراکت در فضای مجازی فراوان نوشتهاند و بعضی از نوشتهها دربارهی آن – خصوصاً نوشتهی مفصّل زهرا امیرابراهیمی در تهران اونیو – حال و هوای کافه را به خوبی مجسّم میسازد. آنچه شخصاً برایم کافه آنتراکت را خوشایند میکند غیرِ همدستی اغراقشدهی میز و صندلیها، چیدمانِ آنها، تزئینات و ظرفهای کافهست. در این عدمِ تجانس، سلیقهای به کار رفته که شاید خوشایند خیلیها نباشد؛ امّا من این سبک را هم، از جمله میپسندم که تکتکِ اشیاء کافه همشکل و جنس و از پیش برنامهریزیشده نباشند و ذرّهذرّه از گوشه و کنار جمع آمده باشند و در کل، فضایی صمیمی در مساحتی بزرگ خلق کنند. هرقدر هم که کیفیّتِ خوردنیهای کافه آنتراکت عالی و خارقالعاده نباشد، به نظرم یکی از کافههای دوستداشتنی مرکزِ شهر است که میشود بنا به سلیقه در صندلیهایی که برای نشستن و نه برای صِرف ژیگولبازی ساختهشدهاند، ساعتها راحت نشست؛ آدمهایی را که آنجا پاتوقشان هست، شناخت و باهاشان گپ زد و دوست شد.
کافهگالری نیاوران: کافهگالری نیاوران از برادرِ جوانترش کافهگالری باغموزه، قدیمیتر و تا همین اواخر موفّقتر بوده است. شلوغپلوغی کافهگالری در شب و فضای باز کوچکش که نه به خیابان که به حیاط فرهنگسرا و رفت و آمد و ازدحام آدمهایی که برای تماشای فیلم و کنسرت به آنجا آمدهاند، گشوده است؛ اینترنتِ بیسیم و مکبوکی که سابق بر این روی کانتر دمِ در گذاشته بودند؛ پخشِ فوتبالهای جامِ جهانی روی السیدیهای بزرگ و تابلوهای گالری – که انگار برای ندیدن آنجا نصب شدهاند – فضایِ خاص و بزرگِ کافهگالری را دلپذیر میکنند. بین خوردنیهایش چیز ویژه و یکتایی پیدا نمیکنید، مگر به گمان من مینت موخیتو – نوشیدنی خنکی که درش عصارهی نعنای تازه و لیمو ترش به کار رفته.
لوت و پوت: آنها که لوت و پوت جمع و جور را وقتی در خیابان دولت بود، دوست داشتند؛ حالا هم که به توانیر آمده و سه چهار برابر قبل جا دارد، دوستش خواهند داشت. لوت و پوت مطمئناً کافه نیست – که مثلاً انواع قهوهها را داشته باشد. بیشتر چیزیست بین کافه و رستوران با پیتزاها، پاستاها و پنینیهای خوشمزه و سرشار از سیر. به علاوهی پیشخدمتهای گاهی خوب و نه همیشه عالی و مدیری خودمانی. با میز و صندلیهایی جذّاب؛ خصوصاً میزی که در مرکز قرار گرفته. لوت و پوت – هرچند سعی کرده مثلاً با نصبِ تختهای برای نوشتههای مشتریها دستِ مهمانهایش را در شخصیسازی فضا باز بگذارد – هنوز به پای کافههایی مثل آنتراکت نمیرسد که شخصیسازی فضا در آنها بیشتر از ذاتِ محیط و تسخیرِ میز میآید و ربطی به فضای عمومی کافه ندارد. لوت و پوت با اینترنت بیسیم و جای پارکِ اغلب موجودش به فاصلهی چند دقیقه راهپیمایی، فضای خوشایندیست و هنوز از قدیم «زنگولهی تشکّر»ش را حفظ کرده!
رئیس: قبول که قهوههای رئیس خوشمزّهند. امّا تکبّر و کلاسی که فروشنده برای مشتریهایش خرج میکند، حال بهمزن است! اگر میروید رئیس، سعی کنید با کافهچی همصحبت نشوید و جایی بنشینید که تعریفهای مکرّرش را از استانداردهای بالای کافهاش نشنوید. فضای رئیس را هم دوست دارم؛ امّا نه به عنوانِ جایی که هر بار بشود پشتِ هم رفت و پاتوقش کرد. رئیس به گمان من به هیچ وجه قابلیّتش را ندارد که پاتوق باشد. میز و صندلی و تزئینات و چیدمانِ رئیس بیش از اندازه لوس و خنک است. هیچ چیزی برای مهمانها آنجا پیدا نمیکنید؛ هرچه هست مال کافه و صاحبش است. دوست دارم کافه مالِ من باشد؛ رئیس مالِ رئیس است و نه مشتریهایش. با اینحال، بدم نمیآید گاهی تجمّل لوس رئیس را مزّهمزّه کنم.
تولّدت مبارک :)
نه من بودم نه تو امّا دلم چشم انتظارت بود
هزاران سال پیش از تو دل من بیقرارت بود
[بشنوید - 4 مگابایت]
:)
دفاع
سهشنبهی گذشته، هجدهم تیرماه، از پایاننامهی کارشناسی ارشدم با عنوانِ «جوانان و موسیقی مردمپسند در ایران: تحلیل روایتشناسانه و معناشناسانه» دفاع کردم. در پایاننامه با به دست دادنِ تحلیلی روایتشناسانه (هم در سطح خُرد و هم کلان) از ترانههای مردمپسند مجاز و زیرزمینی در دههی هشتاد، برخی از تغییراتِ ارزشی را برجسته کردهام و با استفاده از نظریّهی مبنایی به برخی مقولهها دست یافتهام که با ویژگیهای نسلِ مخاطب و سازندهی این ترانهها همخوانی دارد.
استادِ راهنمای پایاننامهام، آقای دکتر ذکایی بودند که دو سال پیش بعد از ارائهی خیلی مختصری از ایدههایم در کلاس درس جامعهشناسی اوقاتِ فراغتشان، پیشنهاد کردند که ایدهها، امکانِ بالقوّهی تبدیل شدن به پایاننامهی ارشد را دارند. هرچند نهایتاً کار بسیار سریع و در فاصلهی کوتاهِ دوماهه سر و شکل پیدا کرد و از هیچ، بَدَل به نوشتهای دویست و اندی صفحهای شد؛ امّا به هرحال، از محصولْ نسبتاً راضیام و معتقدم هیچ نداشته باشد، اینرا دارد که به حوزهی جوانان از طریقِ روشهای غیرتکراری و با واسطهی موضوعی جز اشتغال و ازدواج و مکرّراتی نظیر اینها نزدیک شده. در ضمن به گمانم ترانههایی که دستمایهی کارم بودهاند – و البته میتوانستم بیشتر و بهتر باهاشان دست و پنجه نرم کنم – عرصهی نو و خوبیاند برای اندیشیدن به بسیاری از تحوّلات ارزشی، اجتماعی و سیاسی. استادِ مشاورِ پایاننامه، آقای دکتر فاضلی بودند و داوری کارم به عهدهی آقای دکتر طالبی بود. گروهِ سهنفرهی اساتیدم، پایاننامهام را با درجهی عالی پذیرفتند و به این ترتیب، شدم کارشناس ارشد مطالعاتِ فرهنگی.
برای برگزاری عالی و بینظیرِ جلسه، سیمای عزیزم بیش از همه زحمت کشید که مثل همیشه سپاسگزارش هستم و نوشتنِ این چند کلمه و تقدیم پایاننامه به او، قطرهای از دریای محبّتش را جبران نمیکند. خانواده و دوستانم هم، آنها که توانستند در جلسه حاضر شدند که باز، فراوان سپاسگزارشان هستم. هر سه استادم نیز تا آنجا که در توانشان بود با من و عجلههایم راه آمدند. وقت و بیوقت مزاحمشان شدم و زحماتِ دورهی سهسالهی درسم را کامل کردم. به هر شکل، نوشتن دربارهی تجربهی تحصیل در دانشکدهی علوم اجتماعی علّامه، مجالی دیگر میطلبد – که بعدها به آن خواهم پرداخت.
شبِ بعد از دفاع با دوستانم دور هم جمع شدیم. بعدِ مدّتها، هیچکدام از اعضای اصلی گروه غایب نبودند. امّا گویا هرقدر خودمان و بندهخدای دیگری تلاش کردهایم و کرده، نتوانستهایم همهی اعضای حاضر را در یک قاب جا بدهیم. در تصویر نخست سینا و در دوّمی فرهاد غایبند. این دو تا عکس اینجا باشند برای یادگاری و ثبتِ در تاریخ.


افزوده:
این عکس هم از جلسهی دفاع همراه با خانواده، دکتر ذکایی، دوستان خوب همدانشکدهای و رفقا اضافه شد.

هزارتوی خدا
هزارتوی «خدا» منتشر شد. از شکل و شمایلش بر میآید که بسیار پربار است؛ هرچند چیز چندانیش را هنوز – گرچه باید میخواندم – نخواندهام. من و سیما هم اینبار – هر دو – نوشتهایم. نوشتهی سیما عنوانش هست «خداوند را در آغوش بکشیم»:
رویارویی شخص و خداوند، رویارویی مجذوبانهایست که در آن فرد و خداوند هر دو هم را خطاب میکنند: خطابی به صیغهی مفرد و صمیمانه. چنین تماسی هول و وَلایی را که موسا تجربه کرد؛ دردِ عیسا را بر صلیب و چندین و چند روز نشستنِ بودا را زیرِ درخت در خود ندارد. آنچه هست خدای همیشه در دسترسیست که با شخصیترین آیینها و مناسکِ فردی به گفتگومان مینشیند. [ادامه]
نوشتهی من هم اسمش هست «ایمانها: عقل و تجربه»:
در این بینش گفته میشود اعتقادِ به خداوند میتواند از اعتقادات بنیانی باشد؛ یعنی پذیرشِ اعتقاد به او برای فردِ باورمند، وابسته به استنتاجِ موجّه از سایرِ اعتقادات نیست و بنابراین این اعتقاد حتّا عقلاً پسندیده مینماید. مؤمنِ خداباور، ذاتِ خدواندی را بیواسطه تجربه میکند و برایش بدیهیست. او هیچ نیازی نمیبیند که برای وجودِ خداوندی که به آن اعتقاد دارد، به چیزی جز تجربیّاتِ بیواسطهی درونیاش متوسّل شود: او به خداوند معتقد است؛ چراکه خداوند برای او وجودی بدیهیست. [ادامه]
14/4
چند وقتیست سرعت زیاد زندگی و کارهایی که از اینور و آنطرف سرمان هوار میشود، فرصت نوشتن را از دوتامان گرفته. اما چهاردهم تیرماه که روز عزیزیست برامان، بهانهای شد که اگر حتا اندک دستِ کم همین چند سطر را بنویسم تا باز هم به تکرار بگویم چقدر دوستت دارم. از همان چهارده تیرماه عزیز به اینسوست که به جد و جهد تلاشم را کردهام تا نشان دهم همیشه قَدرَت را خواهم دانست. از همان روز عزیز به این طرف است که با هم بودن و عاشقی را دوباره تجربه کردیم. چهاردهم تیر – که امروز سالگردش باشد – شد آغاز دوبارهای که تا به اینجا راهنمامان بوده به سوی هرچه خوبی و شادی و آرامش و عشق است.
خیلی وقت است ننوشتهام؛ امّا هر روز هزار بار و هر بار به هزار زبان میگویم که چقدر عاشقانه میپرستمت و بیش از این چه اندازه مطمئنم که تو تمام اینها را خوب میدانی و میفهمی. برایم بسیار عزیز است که تو عشقم را حتّا بیش از خودم درک میکنی.
خیلی وقت است ننوشتهام؛ امّا گاهی دلم میخواهد این همه عشق و محبّت را فریاد کنم. دوست دارم فریاد بزنم تمام خوشبختیام مدیون همراهی انسان پاک و بزرگوار و صبور و صادق و مهربان و آرام و با گذشتیست که به یُمنِ وجودش، تمام ناآرامیها از وجودم رخت بربسته. دوست دارم بلندبلند بگویم که تکتکِ لحظهلحظههای همراهی مهربانانهات را، تمام گذشتها و صبوریهایت را و تمام محبتهای بیدریغ و کمتوقعت را خوب میفهمم و اگرچه توان جبران ذرهای را از این همه ندارم؛ دلم میخواهد بدانی با تمام وجود همهشان را دریافت میکنم.
خوب میدانم که شادی و آرامش و روحیه و اعتماد به نفسِ بازیافتهام را مدیون منطق گفتگوییام که از همان چهاردهم تیرماهِ عزیز، شد اولین قانون بیچون و چرای رابطهی قشنگمان. منطق ساده و مهربانی که تنها متعلق به پیامبر عزیزِ من است. منطقی که اینقدر ساده و راحت و درست کار میکند که چارهای جز تسلیم و تصدیق باقی نمیماند. منطقی که قانونش گفتگوست؛ گفتگویی با هدف آرامش بیشتر؛ گفتگویی که در سختترین شرایط همیشه نتیجهبخش است.
پیامبرم؛ مهمترین قانونِ نانوشتهمان بزرگترین ناجیِ زندگیام بوده. همیشه تابع این قانون و قدردان و شاکرِ وجودت و مهربانیهای بی حد و اندازهات هستم.
دوست میدارمت به بانگ بلند
مرتبط:ممنونم :)
چرا بانکِ پارسیان به لعنتِ خدا نمیارزد؟
کم و بیش یکماه از تغییراتِ گستردهی نرمافزاری بانک پارسیان میگذرد؛ تغییراتی که برای مشتریها هیچ نفع و سودی نداشته، هیچ؛ آنها را بیش از گذشته معطّل، سردرگم و ناراضی ساخته. در پنجشنبهی بین تعطیلاتِ نیمهی خرداد – به گمانِ البتّه باطلمان با استفاده از خلوتی آن روزها – به قصدِ انجامِ چند کارِ بانکی حدودِ ساعتِ هشت و نیم صبح به یکی از شعباتِ عمده و پُرکارِ بانک پارسیان مراجعه کردیم و حدودِ ساعتِ یازده، کارهامان انجامشدهنشده با لعن و نفرینِ زیرِ لب و اعصابی خراب خارج شدیم. از آن روز به بعد و در مراجعاتِ بعدی اوضاع با اینکه کمی – وفقط کمی – بهتر شده؛ ولی واقعاً هیچ ارتقای محسوسی در سرویسهای بانک ندیدیم. در هر بار مراجعه آنچه به شدّت مشهود است، نارضایتی و اعتراضِ حضوری تعداد زیادی از مشتریها به رئیس و کارمندانِ شعبات، پخشِ شایعاتِ زیاد بین مشتریهای منتظرِ داخلِ شعبه و ابرازِ همدردیشان و تماسِ آنها با بخش بازرسی و شکایاتِ بانک است. به اینترتیب، بانکی که روزگاری نظامِ سرویسدهی بانکی به مشتریان را در ایران متحوّل ساخته بود و به دلیلِ تعدادِ فراوانِ شُعبات جای خود را به عنوانِ گزینه و انتخابِ نخست در بانکهای خصوصی باز کرده بود، حالا به نظرمان به سادگی به لعنتِ خدا هم نمیارزد و تنها دلیلمان برای نبستن و انتقالِ حسابمان، وقتِ زیادیست که باید برای اینکار در بانک صرف کنیم.
آن روزِ نیمهی خرداد، سه کارِ بانکی داشتیم: گواهی میخواستیم؛ خدمتِ انتقالِ وجه را انتظار داشتیم و صدورِ یک فقره چکِ رمزدارِ بین بانکی را. آن روز هر کس – اگر از خیرِ کارش نمیگذشت – حتماً حدود یک ساعت در بانک و همینمقدار را جلوی باجّه باید معطّل مینشست. در موردِ ما و در برابرِ خواستِ ارائهی گواهی، کارمندِ بانک با خنده گفت: «من که بلد نیستم!» و بعد، کسی را که برای آموزشِ نظامِ جدیدِ نرمافزاری آنجا حاضر بود، صدا کرد و ازاو کمک خواست. طرف راهنماییش کرد و بعد از سر و کلّه زدنهای زیاد و ثبتِ دستی و غیرماشینی ماندهها در دفترچه و چسب و مُهر کردنِ آن، به سراغِ کار بعدی رفت. انتقالِ وجه، تقریباً بیدردِ سر درست شد و دوباره، عملیّاتِ ثبتِ دستی و مُهر و موم کردنِ آن آغاز گشت؛ چراکه نرمافزارِ چاپگر دفترچه میگفت باید دفترچهی نویی صادر شود و دفترچه تمام شده، در حالیکه ردیفهای فراوانی از آن خالی بود. بدتر از همه، درخواستِ صدورِ چکِ رمزدار بود. کارمند دوباره کمک خواست. آموزشدهنده گفت: «خودت انجام بده، یاد بگیر.» به عتاب به طرف گفتیم: «تا شب بمان و بهش یاد بده. الان اگر واقعاً بلدی کمکش کن کارِ ما راه بیفته.» در این بین هم کارمندِ مربوط با بچّهاش ده دقیقهای تلفنی حرف زد و قربانصدقهاش رفت که «مامانی فدات بشه...». بالاخره بعد از راهنماییهای فراوان، کار انجام نشد و خودِ آموزشدهنده پشتِ باجه نشست. کارمند خداخواسته، در رفت. امّا طرف هم هرقدر سعی میکرد، نمیشد که نمیشد. هر قدر هم اصرار میکردیم که اگر نمیشود، ایرانچک تحویلمان دهید که دیرمان شده، زیرِ بار نمیرفتند و میگفتند که آنقدری که شما میخواهید نداریم. بالاخره تماس ما با بازرسی بانک راضیشان کرد که ایرانچک – که قبلتر ادّعا میکردند نداریم – به جای چکِ رمزدار تحویل بدهند. جالب اینجاست که طرف در بازرسی بانک با تلفنِ همراهِ ما، ده دقیقهای با مسؤولِ آموزش صحبت کرد تا دستوراتِ لازم را بدهد.
در این میان، اعتراض به رئیس شعبه و کارمندان تنها یک پاسخ در بَر داشت: به ما هیچ ارتباطی ندارد. در سازمانِ چهارهزارنفره (؟) همه مخالفِ این تغییر بودند، جز یک نفر که مدیر عامل باشد و بروید به شمارهتلفنی که آنجا نصب شده، زنگ بزنید و اعتراض کنید. ما خودمان هم شاکی هستیم. جز این، تمامِ کارتهای نقدی پارسیان هم جهتِ همخوانی با نظامِ جدید نرمافزاری عوض شده و باید با صرفِ وقت به شعبهی محل صدورش مراجعه و در حالیکه هنوز کارت منقضی نشده، عوضش کنید. جالب اینجاست که وقتی میپرسیم که با اینکه شمارهی جدید تلفنبانک را اعلام کردهاید، چرا دیگر نمیتوانیم مثلِ سابق از آن استفاده کنیم، میگویند هنوز این بخشِ نرمافزار نوشته نشده! و خندهدار اینکه میگویند به مشتریهامان با پیامِ کوتاه خبرِ غیرفعّالشدنِ کارتهای نقدی را دادهایم؛ که دستِ کم به ما و چندین و چند نفرِ دیگر حاضر در بانک نداده بودند. حتّا اگر هم به قدر کافی اطّلاعرسانی شده بود، این تشتّت و درهمریختگی و بیانضباطی و آموزشندیدگی را هیچ جور نمیشود توجیه کرد. جالب اینکه در اعتراض، میگفتند که کارمندهای ما آموزشِ تئوریک دیده بودند؛ امّا در عمل کمی طول میکشد تا جا بیفتند! خندهدار نیست؟ مثل اینکه به نقّاشِ در و پنجره و دیوار، آموزشِ تئوریک بدهند که چطور در مدّت کوتاه و در حالیکه همه منتظرِ تمامشدنِ اثرند، مینیاتور بکشد.
آنروز از بانک که بیرون آمدیم به بازرسی زنگ زدم و به طور مبسوط شکایت کردم. گفت شما باید به نتایجِ بلندمدّت این طرح توجّه کنید. گفتم با من بحث از بلندمدّت بیمعنیست؛ وقتی در کوتاهمدّت میخواهم حسابهایم را در پارسیان ببندم. گفت اگر نزدیک بانک هستید، بروید داخل شعبه و گوشی را بدهید به رئیس شعبه تا از شما حضوراً عذرخواهی کنند. گفتم عذرخواهی دقیقاً همان چیزیست که اصلاً پشیزی به دردِ من نمیخورَد. من کمیِ وقت داشتم، چراکه بانکِ مقصدم ساعت یازده و نیم تعطیل میشد، و حالا از من انتظار نداشتهباشید که وقتم را صرفِ این کنم که برگردم آنجا تا عذرخواهی اجباری رئیس و کارمندهایتان را بشنوم.
از آن به بعد دو-سه بارِ دیگر به اجبار به بانکِ پارسیان رجوع کردم. مردم، عصبی و معطّل به همهی ارکانِ بانک فحش میدهند. در شعبهای در شهرکِ غرب، کسی به رئیس شعبه – که بیخیال روزنامه میخوانْد – گفت که چرا پا نمیشوی و به کارمندهایت کمک نمیکنی؟ رئیس گفت اگر بلند شوم و بالای سرشان بروم، آنها استرس میگیرند. طرف هم میرفت و میآمد و به رئیس، طعنه میزد که «یه وقت مضطرب نشی؛ مواظب باش استرس ندی! راحت باش. روزنامهت رو بخون.» خلاصه اینکه به تأکید میگویم از نیمهی خرداد به اینسو به این نتیجهی سادهی بینیاز از استدلالِ بیشتر رسیدهام که با آن نظام مدیریّت، بانکِ پارسیان قطعاً حتّا اصلاً به لعنتِ خدا هم نمیارزد.
بیاین جای ما! ×
تصویری که از خوشی مفرط و شادی مزمنِ همسفرهامان در ذهنم ثبت شده، به شبِ دوّم سفرمان برمیگردد. من – به عادتِ مألوف و از سرِ خستگی و البتّه شکمسیری – قبل از بازی بچّهها و در جمعشان خوابم بُرد و آنها بازیشان را – که نامش سایکو بود و بسیار مهیّج – آغاز کردند. هر از گاهی که از شدّت صدا چشمانم را باز میکردم، قهقههی بلندِ خنده و ریسه رفتنهای آنها را میشنیدم که جریانِ بازی را بهانهای کرده بودند برای شادی و شعفِ با هم بودن.
***
سه روزی را به همراهِ دوستانِ خوبمان در گرگان بودیم. پیش از نامبردنِ همسفران، بهترست اوّل آنها را که جاشان خالیِ خالی بود و آرزو داشتیم همراهمان باشند و هر یک به دلیلی نتوانستند، بگویم: جادی و سینا و مریم و فرهاد و سارا و احسان و مهرا. از این جمع، بعضی نتوانستند از کارشان مرخّصی بگیرند و بعضی باید جای دیگری میرفتند و میبودند. از همهی آنهایی که برنامهی سفر را میدانستند و تلاش کردند برای آمدن، لیلا و دلارام و پیام و مهرتاش و شبنم و سام برنامههاشان جور شد و همراهمان شدند. با دو خودرو صبحِ خیلی زودِ چهارشنبه حرکت کردیم و شبِ دیرِ جمعه در تهران بودیم. سَفر با نیمروی صحرایی – جای فرهادْ خالی – آغاز شد و به چای و هندوانهی صحرایی ختم. بینش هم پشتِ هم کباب بود که میخوردیم؛ البتّه به جز یک وعده پیتزا در «باباطاهر» - که مهرتاش اصولاً نفهمید چی خورد!

تعقیب و گریزِ با پلیس، آموزشِ زبان (و نه گویش) مشهدی، سایکو و کِشتی و پیرزنِ جنگلها از مضمونهای تکرارشوندهی این سفر بودند که خیلی زود خردهفرهنگِ این دوره را شکل دادند و تا پایان همراهیمان کردند. سفر به آققلّا و بندرترکمن و آشوراده و دوبار رفتن به النگدرّه – یا به قولِ سید علی میرفتّاح «پارادایز» – هم، گشت و گذارهای عمدهی اینبارمان بودند. به اینها اضافه کنید سر و کلّه زدن با «حنا» و «توسی» گربههای تازهی خانهی پدر را.

جمعه بعد از ناهار برگشتیم. تا به سمتِ تهران راه افتادیم، شبنم هرچه در توان داشت تقلّا و تشنّج کرد که برگردیم گرگان؛ نشد! در عوض، قرار گذاشتیم باز هم بیاییم. این میان، پدرم زحمتِ بسیار کشید و همه را شرمنده کرد با تدارکِ عالی که دیده بود؛ به قولِ بچّهها تا آن اندازه که دیگر کسی جرأت نمیکرد حتّا چیزی در دلش بخواهد، چون پدر نگفته مهیّاش میکرد.

تصویرم از شادی بچّهها وقتی کاملتر شد که دلارام و پیام در راهِ برگشت گفتند که سفر هیچ خستهشان نکرده و آرامش غریبی را این دو سه روزه تجربه کردهاند. ما و دوستانمان در این سفر خودمان خسته نشدیم که هیچ، هرچه غم و خستگی بود را «خِسته» کردیم. این آهنگ (من با تو خوشم، محسن چاوشی، سنتوری، چهار و نیم مگابایت) تقدیمِ همهی دوستانمان که دلشان پر اُمید است و بلدند چطور خوش بگذرانند.
-----
× تعارف و دعوتی در زبانِ مشهدی به معنای تشریف بیاورید منزلِ ما. وقتی دعوت، خودخوانده باشد، میپرسند: «مو چی بپوشِم؟» یعنی من «آلردی» خودم را دعوت کردهام؛ فقط بگویید «اکُردینگلی» چی بپوشم بهتر است!؟
معنا
چندین شب قبل، بعد از نصفِ روز گردش و تفریح، پیام در گفتگویی خودمانی حرفِ خوبی زد – آنقدر خوب که محال است فراموش کنم؛ با اینحال گفتم اینجا هم بیاورمش تا شما هم در لذّت من سهیم شوید. پیام میگفت به نظرم برترین تمایزِ انسان و ویژگی جداسازش، معناساز بودنش است. انسان، معناساز است و بنابراین میتواند با معانی ذهنی که به وقایعِ عینی ارجاع میدهد، واقعیّتهای نادلخواه را به هم بریزد و تفسیرِ خود را برتر بنشاند. او میگفت مثلاً وقتی شعرهای شاملو را میخوانی که در بزرگداشتِ مرگِ مبارزی گفته، با خودت میاندیشی که چه قدر زیبا توانسته واقعیّتِ «مرگ» و «فاجعه» را تفسیرِ «حماسه» کند. آنچه آن بیرون رخ داده دیگر اصلاً مهم نیست. مهم اینجاست که آنچه ما برداشت میکنیم فقط حماسهست. حالا امروز از فاجعهآفرینها هیچ اثری نیست؛ ولی همه از آنها که حماسه ساختهاند حرف میزنند. انسانْ معناساز است و میتواند از فاجعه، حماسه بیافریند و این، مهمترین برتری اوست.
انسان معناساز است، میتواند اشتباهاتش را تجربه بخواند و از آنها خوشنود باشد. یا برعکس، با معانی ناکارآمد دنیای شیرین را به کامش تلخ کند. واقعیّتها چه اهمیّتی دارند؟ مهم این است که مهارتی را بیاموزیم تا بتوانیم آن واقعیّات را در جهتِ زندگی بهتر خودمان تفسیر کنیم. هیچ واقعیّت عینی، بی تفسیرِ ذهنی ما، خوب یا بد نیست.
به احترامِ سام
میگویند حرفْ چیزِ لابد بدیست که به احترامِ آدمهای محترم یک دقیقه سکوت میطلبند. امّا من – که جز حرف زدن و نوشتن کاری نمیدانم – میخواهم چند خطّی در اَدای احترام به دوستی بنویسم که سابقهی آشناییم با او به اوّل دبیرستان برمیگردد و حالا باید احتمالاً چهارده سالی از آن موقعها گذشته باشد. البتّه قصد ندارم ادای احترام را در بیاورم و کموبیش مطمئنم که اینجا را نمیخوانَد و همین دستم را بازتر میگذارد. بهانهاش هم باشد تولّدش که ده پانزده روز پیش بود. جشنش را هم سه چهار روز قبل در خانهشان برگزار کرد. در واقع، روز میانهی سالروزِ تولّد خودش و همسرش را خانهشان مهمان بودیم و با دوستان مشترک اینقدر خندیدیم و گفتیم که به قولِ سیما فکّمان درد گرفت. همان دوستانِ مشترک میدانند از سام صحبت میکنم. سام را – گفتم – از اوّل دبیرستان میشناسم. سالهای دیگرش را هم همکلاس بودیم اغلب. من البتّه تهنشین بودم و او سرنشین. هرچند، هر وقت از درس خسته میشد و میخواست تفریح کند، ییلاق میکرد آخرِ کلاسْ پیش ما – من و ایمان و بهمن و علی – تا دورِ هم دوغ بخوریم و شیشهاش بیفتد کفِ کلاس منفجر بشود و ما پُررو-پُررو بخندیم!
دوستی و شیطنتمان همهی سالهای دبیرستان به جاش بود تا اینکه رشتهی قبولیش را در کنکور زودتر از اینکه بفهمند، خودم تلفنی به پدر بزرگوارش گفتم و اصلاً معتقدم یُمن و خوشخبری همان باعث شده که همینطور یککلّه – بر خلافِ من – پیش بیاید و بشود دانشجوی دکتری مملکتمان؛ تا بین همهی دوستانی که «دکتر» صداشان میکنیم، این یکی کمی قریبِ به صحّت باشد عنوان و خطابش! با سام کلّی مسافرت رفتهام و به واسطهاش از همه مهمتر با مهرتاش آشنا شدهام – که دستاوردِ بزرگی بوده برای سالهای سال.
چیزی که در سام سراغ دارم مرام و معرفتش است در حق دوستانش. اصلاً چرا حاشیه بروم؟ آنچه واداشتم این چند خط را بنویسم دربارهی او، یادی بود که گفتم اینجا ثبتش کنم، فردا روزی فراموشم نشود. شاید پنج شش سالِ پیش تصادفکی کردم و خسارتی از بیمه گرفتم. به من بود، پول را خرجش میکردم و خودرو همانطور میمانْد. سام بود که گفت صافکارِ آشنای کاردرستِ ارزانقیمتی میشناسد که هم خسارتِ تازه و هم آسیبهای جزئی گذشته را با بخشی از پولِ بیمه درست میکند؛ بیا و فردا ببریمش. من فردای فرضیش را کار داشتم. سام گفت که اشکال ندارد. من ماشین را میبرم. نشان به آن نشان که صبحِ اوّل وقت آمد دمِ در خانه و خودرو را برداشت و شبِ دیروقت – در حالیکه کارهای ماشین را انجام داده بود – برگشت. اینهمه مرام را همینجا داشته باشید و اصرارهای مرا بچسبید که میخواستم دستِ کم سام را از خانهمان به خانهشان برسانم – که درست سویهی دیگر شهر بود و هست – و انکارهای او که خودم برمیگردم و زحمتت میشود!
به نظرم باید به احترام بعضی آدمها نه حرف زد و نه سکوت کرد؛ فقط باید به افتخارشان کَف زد! سام عزیز – اینجا را بخوانی یا نه – تولّد تو و شبنمِ عزیزمان را دوباره تبریک میگوییم. :) این چند خط را هم بگذار به حسابِ سخنرانیهای معروفت در جمعهایمان – همانها که به توصیهات باید حفظشان کنیم. بار آخر سخنرانی نکردی، من جورت را کشیدم. ;)
سیبهای راز: هشتاد و شش
رسمِ معرّفی سیبهای راز، اکنون سه ساله میشود. مُبدع و مَبدأ گزینشِ نوشتههای برتر وبلاگ به انتخابِ نویسنده در سالِ رفته، مهدی خان جامی بود و عنوانِ «سیب»ها از وبلاگش سیبستان میآید. هرچند این رسمِ وبلاگستان، اکنون رو به فراموشیست؛ بد ندیدم به روالِ دو سال گذشته، شده برای آگاهی شخصی، سیبهای هشتاد و شش را معرّفی کنم – تا دستِ کم یادآورم شود که سالِ کمکاری را گذراندم.
× فروردین
دهمِ فروردین گذشته، «داشتن یا نداشتن؛ گاهی مسأله همین است» را نوشتم. یادداشت، سرآغازی شد برای زنجیرهی نوشتههایی که از نظر زبانی همشکل بودند: نقّاد و گزنده با استفاده از حکایت و روایت - که رفتهرفته رکتر و تیزتر میشدند.
بیست و سوّم همان ماه، «اعتیاد: انتخاب یا بیماری؟» را نوشتم. این نوشته در خود نگاهِ نو و شیوهی تازهای داشت در برخورد با اعتیاد و معتاد و بعدها، چند بار بهش ارجاع دادم.
× اردیبهشت
هفدهم اردیبهشت، «آنکه ماندنی بود؛ آنکه رفتنی شد» را نوشتم؛ با زیر عنوانِ «لالا نرسد به خرسواری، لولی نرسد به بچّهداری». هرچند محتوای نوشته اکنون برایم بیاهمیّت است و زور اضافی به نظر میرسد؛ شکل و شیوهاش را بخشی از همان زنجیرهای میدانم که گفتم.
بیست و هشتم همان ماه، «درسهایی که آموختم» را نوشتم. یادداشت، پاسخی بود به بازی وبلاگی آن دوره دربارهی آدمهای تأثیرگذار در زندگیم. دوستش دارم؛ چون همانند دیگر نوشتههای همان زنجیره لحن دارد.
× خرداد
دوازدهم خرداد، در «سلیقه و بافتار» به موضوعی مغفول در مطالعهی فرهنگ مردمپسند اشاره کردم.
بیست و نهِ همان ماه، قطعهی دیگری از زنجیرهی مذکور را کامل کردم با نام «حکایتِ درویشی و نادرویشی». ویژگی سلسلهای که گفتم به روشنی این بود که کمکم نوشتههایش برایم از منظر محتوا تهی و از نظر شکل، ارزشمند میشد.
× تیر
اوّل تیر، در «واژهورزی و سرگرمی»، کلّا نوشتههای تیزم را از محتوا خالی کردم و به سرگرمی تبدیل. خواستم به خودم نشان بدهم که به مثل و اصطلاح - به گمانم: رکن اصلی نقد - واردم.
نوزدهم تیر، گفتم که «سینما یعنی اغراق» و به همین خاطر «رئیس» کیمیایی را دوست دارم.
× شهریور
بیست و دوّم شهریور، در «بوی امسالشنیدهی لتّهی پارسالسوخته»، با زبانی گزنده، پاسخ رفیقی را در دفاع از ایدهام دادم. نوشتهام را به معنی درست، اقناعکننده میدانم و برای همین دوستش دارم. رفاقتمان هم با دوستمان سر جایش هست.
سیام همان ماه، نوشتم که «وطنم ایران است» و ایرانی بودنم را بسیار دوست دارم.
× مهر
به «بدن» بند کردم و «بدنهای ورزشی» را نوشتم. نوشتهی آگاهیرسانِ بدی نبود.
× آبان
در آبان «گرگان: پاییزِ درختانِ شعلهور» در نگاره چاپ شد. چون، نسخهی مجازی دیگری ازش نبود، در «راز» هم گذاشتمش.
× دی
از آخر پاییز تا اواسط زمستان درگیری خوشایندِ جشن ازدواجمان پیش رومان بود. پس کمتر نوشتم. «ستارههایی که باید دانهدانه کَند» را به تاریخ بیست و یکم دی از این جهت انتخاب میکنم که یادم باشد یکی از کارکردهای وبلاگها اطّلاعرسانیهای خودمانیست دربارهی کیفیّت کالاها و خدمات و معرّفی جاها و خریدنیها و راهنماهای شخصی در چگونگی انجام کارها.
× بهمن
«کژوالها» به تاریخ بیست و هشتم بهمن باز، آگاهیبخشی کمخلاقیّتی بود که در فاصلههای کوتاه بیکاری مینوشتم.
× اسفند
بعد از دیدنِ سنتوری، سوّم اسفندماه «برو خودتو اصلاح کن» را نوشتم تا تأویلی باشد از فیلمی که بیشتر به واسطهی موسیقیش دوستش داشتم.
به اینها اضافه کنید:
+ «ما نمیخواهیم یکی از انبوه مشتریان رسانه باشیم» را در وبلاگ رادیو زمانه.
+ «دربارهی باهمایی لذّت متن، لذّت تن و آزادی» (از شهرزاد تا برگسون) را در هزارتوی لذّت.
+ «آن هویّت که یک هویّت نیست» را در هزارتوی هویّت.
+ «متمدّنانه خوابیدم» را در هزارتوی خواب.
+ «بازیهایی که بازی ما نیستند» را در هزارتوی بازی.
+ «خیانتِ ناگزیر» را در هزارتوی خیانت.
+ «ذوقورزی روشنفکرانه» (یا: روشنفکر به مثابهی تراک میکسر) را در هزارتوی روشنفکری.
+ «تنهایی تنها سزاوار خداوند است» (یا: قل هو الله احد) را در هزارتوی تنهایی.
+ «توهّمزدایی از شهر، تقدّسزدایی از روستا» را در هزارتوی شهر.
+ «من نمیتوانم برقصم» (یا: موردکاوی پریشانی و فروپاشی ذهن جوانی که رقص نمیداند) را در هزارتوی رقص.
سابقه
سیبهای راز: هشتاد و پنج
سیبهای راز: هشتاد و چهار
هزارتوی رقص
هزارتوی بیست و ششم با موضوع «رقص» منتشر شد. عنوان نوشتهی من در این شماره هست: من نمیتوانم برقصم. در نوشته، شوخی و جدی به ذهنمشغولیها و درگیریهای فکری جوانی پرداختهام که رقص نمیداند:
وقتی مذبوحانه تلاش میکردم برقصم، در مییافتم که به غایت با بدنم غریبهام. احساسم، احساسِ کسی بود که به تازگی فلج شده. دلم میخواست تکان بخورم، ولی نمیتوانستم. انگار این بدن از آنِ من نبود. دردِ عمیقی ذرّه ذرّه نابودم میکرد... [ادامه]
پ.ن. در سفریم و با رایانهی سیما هر چه کردم نتوانستم با نام کاربری خودم این نوشته را بفرستم و برای همین امضای نوشته از آن سیما شد. - پویان
دو روایت از سالِ خوبِ رفته
× پویان:
هشتاد و شش سال خوبی بود. سالِ ازدواجِ من و سیما؛ سال مبدأ. از این پس، هر وقت بخواهند سالیانِ با هم بودنمان را بشمارند باید هشتاد و شش را از عددِ سال کم کنند؛ هرچند نزدِ خودمان چند سالی را به حاصل این تفریق میافزاییم تا عددِ دقیقتری به دست آید. هشتاد و شش سالِ خوبی بود. پس از یکسال دوری و در دهمین سالِ تدریسم، دوباره به علّامه حلّی – مدرسهی فارغالتحصیلیم – برگشتم و یادم آمد که هرچند کمتر از پیش، ولی هنوز بچّهها و میز و نیمکت و در و دیوارِ مدرسهای را که سالهای خوب آغازِ جوانیم را آنجا درس دادم، دوست دارم.
هشتاد و شش سالِ خوبی بود. سالی که بیشتر دانستم هیچ نیازی به ستایش آنانی ندارم که – به قول اورلیوس – هر پانزده دقیقه یکبار خود را نکوهش میکنند. سالی که نه ستایش که نکوهش دیگران هم، کمتر از قبل آزارم داد و بیش از پیش، فهمیدم چطور در شرایط ناخوشایندْ لحظاتی را به سرگرمیِ خوشایند مبدّل کنم و بازی درد و رنج را به هم بزنم. هشتاد و شش سالِ خوبی بود. فهمیدم مُدارا بخشِ مهم و اصلی عدالت است. با اینحال، دانستم فضیلتهای بزرگ را – نظیر شجاعت، خروشیدن و برآشفتن – نباید از خاطرم دور کنم که گاهی البتّه به اخلاق و عدالت نزدیکترند. در هشتاد و شش سعی کردم تا آنجا که میتوانم مدارا کنم و به سرعت بگذرم – که وقت تنگ بود. آنقدر تنگ که گاهی ماهی دو سه بار بیشتر ننوشتم – تا جاییکه گمان کردم دیگر نوشتن نمیدانم.
هشتاد و شش سال خوبی بود. حالا به خاطر همان کمی وقت، دوستانِ افسانهایم – احسان و سینا و فرهاد و داش مهرتاش و سامی – را به فراوانی دو سه چهار سالِ قبل نمیبینم. ولی در سالِ رو به پایان هر بار به هر بهانه – تولّد یا جشنِ گشایش کسبِ یکی از همین دوستان – دور هم جمع شدیم، فهمیدم که چقدر تکتکشان را دوست دارم. هشتاد و شش سال خوبی بود، چون دوستانِ خوب جدیدی به دست آوردم. پیشتر گفته بودم که از دست دادنِ هر دوست، خسران است و نمیتوان در ترازو دوست رفته و به دست آمده را سبکسنگین کرد و بیلانِ سود و ضرر داد. با اینهمه دوستیهای تازه یا محکمشده، هشتاد و شش را خوشایند کرد.
دستِ آخر، هشتاد و شش سالِ خوبی بود. سالی که فهمیدم هنوز – و حتّا شاید بیش از قبل – هم خوشبینم و هم امیدوار و هیچ چیز در جهان خوب یا بد نیست مگر من خوب یا بد بدانمش. هشتاد و شش سال خوبی بود؛ چون من خوب خواستمش.
سالِ نوتان مبارک و خجسته. :)

× سیما:
سال هشتاد و شش برای من هم سال بینهایت خوبی بود. بیشک قشنگترین لحظاتِ زندگیم، امسال رقم خوردند. لحظهها و روزهایی که تا عمر دارم فراموششان نمیکنم. شادترین و زیباترین شب سراسرِ عمرم در این سال بود: ششم دی ماه هشتاد و شش. روز و شب قشنگی که در کنار عزیزترینهامان شادمانه جشن گرفتیم؛ باشکوهترین و گرمترین جشنی که تا به حال دیده بودم. جشنی که به خاطر عشقِ قشنگ و پاکمان گرم و رؤیایی بود. از ششم دیماه به اینسو نیز با هم در با صفاترین خانهی دنیا زندگی کردیم. خانهای که با همدیگر هر روز، قشنگترش ساختیم. در سال هشتاد و شش اوّلین سفرهای دوتاییمان هم اتّفاق افتاد. با این سفرها، تازه معنای مسافرت را فهمیدم. سفر در کنار پویان و با نگاهی که او القاء میکند، معنا و جلوهی دیگری مییابد.
امسال، روزها و شبهای شادی را در کنار دوستانِ خوب و مهربانمان گذراندیم. شبهای زیادی را مهمانی دادیم و مهمانی رفتیم و حسابی خوش گذراندیم. در بسیاری از این مهمانیها هم دلارام و پیام و جادی و لیلای عزیزمان و دوستان افسانهای پویان و همسرانِ خوبشان نقش بزرگی در شادیهامان داشتند. به نظرم دوستیهامان امسال خیلی دلنشینتر و عمیقتر بود. در جمع قشنگ و صمیمیمان، توقعات و انتظارات بیجا وجود نداشت. در جمعِ دوستانمان حسادت معنا نداشت و همه از شادی هم ذوق می کردیم. امسال هم مثل همیشه با پویان کافهها و رستورانهای جدیدی کشف کردیم. تئاتر رفتیم و دربارهشان صحبت کردیم. برای هم کتاب خریدیم و پویان مثل همیشه با صدای بلند برایم کتاب خواند؛ امّا اینبار بر خلافِ گذشته در خانهی قشنگ و دوستداشتنیمان.
مهمترین درسی که امسال از پویان آموختم این بود که بدِ مطلق در جهان نیست. آدمها سراسر «بد» و «خوب» نیستند و هر کس ویژگیهای خوب و بد را همزمان دارد – که باید از هم سواشان کرد. خلاصه، سال هشتاد و شش را خیلی خیلی دوست داشتم و از همهی کسانی که در شادیهای امسالم نقش داشتند ممنونم. امیدوارم سال جدید برای همه پر باشد از شادی و سلامتی و موفقیت. سال نو مبارک. :)
فهرست کتابهای دوستداشتنی سال هشتاد و شش
در یکی دو روز مانده به سالِ نو، فهرستِ کتابهای دوستداشتنی هشتاد و شش را به انتخابِ خوانندگان جمعبندی کردیم. اصل فهرست را – به نام خوانندگان و کتابهای انتخابیشان – اینجا گذاشتهایم. بهتر است برای دیدنِ توضیحاتِ خوانندگان به یادداشتهای خودِ دوستان نگاه کنید. بسیاری از کتابفروشیها هم طبق سنّت گذشته جز امروز، روز بیست و نهم اسفند نیز بازند و میتوانید آذوقهی تعطیلات را همین امروز و فردا تهیّه کنید.
هرچند در این انتخاب «برگزیده» معنای خاصّی ندارد؛ امّا کتابهایی را که با بسامدِ بیشتر در انخابها تکرار شده بودند، جدا کردیم:
بهترین کتاب داستانی فارسی «ها کردن»،
بهترین کتاب داستانی ترجمه «بادبادکباز»،
و بهترین اثرِ غیرداستانی «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران»
در مجموع هم، برگزیدگان – با چهار رأی و بیشتر– این چند کتاب هستند:
× چهار رأی
شما که غریبه نیستید – هوشنگ مرادی کرمانی
تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران- نیکو فیروزبخش در گفتگو با لیلی گلستان
سور بز – ماریو بارگاس یوسا – عبدالله کوثری
گفتگو در کاتدرال – ماریو بارگاس یوسا – عبدالله کوثری
آئورا – کارلوس فوئنتس – عبدالله کوثری
کوری – ژوزه ساراماگو – مینو مشیری / اسدالله امرایی / مهدی غبرایی
عقاید یک دلقک – هاینریش بل – محمّد اسماعیلزاده
خوبی خدا – جمعی از نویسندگان – امیرمهدی حقیقت
× پنج رأی
عقرب روی پلّههای راهآهن اندیمشک یا از این قطار خون میچکه قربان! – حسین مرتضائیان آبکنار
خاطرات روسپیان سودازدهی من / خاطرات دلبرکان غمگین من – گابریل گارسیا مارکز – امیرحسین فطانت / کاوه میرعبّاسی
× شش رأی
کجا ممکن است پیدایش کنم؟ - هاروکی موراکامی – بزرگمهر شرفالدین
× هفت رأی
همنام – جومپا لاهیری – امیرمهدی حقیقت
× هشت رأی
ها کردن – پیمان هوشمندزاده
× نُه رأی
بادبادک باز – خالد حسینی – مهدی غبرایی
دستِ آخر در پایان سپاسگزاریم از:
× همهی دوستانی که نظراتشان را بیان کردند تا فهرست پربارتر و دوستداشتنیتر شود.
× پرستو و رضا شکراللهی و آرام و امیرمسغود – همگی عزیز – که فراخوانده بودند به انتخاب کتابهای دوستداشتنی و دیگر دوستانی که احتمالاً پیوند امسال را گذاشته بودند و ما متأسفانه متوجّه نشدیم.
× نویسندهی عزیز قصّههای عامّهپسند که پنجسال است هر ساله بهترین کتابهایش را انتخاب میکند و از اوّلین دوره تا امروز انتخابهایش را اینجا مینویسد.
معرّفی کتابهای دوستداشتنی: سالِ پنجم
کتابهای دوستداشتنی هشتاد و شش بانتخابِ خوانندگانِ راز
1-
سالهاست که عشّاقِ تازهکار، کتاب را وسیلهای یافتهاند برای جابجایی پیغامهای عاشقانه. تصویرِ تکراری گلهای خُشکِ داخلِ کتاب یا اثرِ لبهای رنگین روی ورقهای آن – حاملِ پیام محبّتآمیز – هرچند به ظاهر پیشِ پااُفتاده و یادآورِ فیلمهای دون است، از حقیقتی پردهبرمیدارد که پیشتر اشاره کرده بودیم: «کتاب، مکانیست برای ملاقات».
«ذبیح» -ِ داستانِ «شرقِ بنفشه»، عاشقیش را به رمز و با نقطههای زیرِ حروف، به رنگی میانهی بنفش و نیلی – رنگی که فقط بنفشهها میشناسند – با «ارغوان» در میان میگذارد. معتقدم در ملاقاتهای آن دو، کتابها – مکانِ اصلی دیدارهاشان – مهمترند از کتابخانهی حافظیّهی شیراز – مکانِ فیزیکی اوّلین دیدار.
در سایههای جملههای کتاب – همانجا که رازی پنهان شده؛ رازی که این روزها آدمها دوست دارند خوار و خفیفش کنند – «ذبیح مرّیخ» و «ارغوانِ سامان» به دیدارِ هم میشتافتند و آرامش مییافتند. آنها هم را بیشتر در سطرهای «بوفِ کور» و «شازده کوچولو» و «لیلی و مجنون» و «خیّام» و «شمس» و «هشت کتاب» و «دن کیشوت» و «بارِ هستی» ملاقات میکردند تا در قبرستان و دو سویهی گورِ بیبی. سخت معتقدم آنها در سطرهای کتاب، هم را تنگ در آغوش میگرفتند و میبوییدند و میبوسیدند؛ حال آنکه در ملاقاتهای رو-در-رویشان مجبور بودند از «مردانه/زنانه»ی کتابخانه پنهانی به هم چشم بدوزند و به آنی چشم بدزدند؛ یا در گورستان، تنها هالهشان به هم مماس باشد تا کسی نیاید بپرسد شما چه کارهی هم هستید.
2-
با اینکه اغلب گفته میشود حروفِ کتاب، دستاوردِ تنهایی نویسندهست و او که گوشی شنوا نیافته و کسی را برای دردِ دل نداشته، به سفیدی کاغذ پناه میبَرَد و حرفهاش را با ورقهای سفید در میان میگذارد تا بعدها از سرِ اقبال خوانندگانی – گوشهایی نیوشا – بیابد؛ امّا سخت معتقدیم که از لحظهی ساخت و پرداختِ اندیشه تا نوشتنِ آن و نشر و خواندنش، رویّههایی پیچیده و سخت اجتماعی دست به کارند.
روشنتر، کتاب برای همهی ما – از خواننده تا نویسنده و حرفهای تا تازهکار – معنایی اجتماعی دارد. کاری به بحثهای جامعهشناختی ادبیات و کتاب نداریم؛ فقط کافیست به یاد بیاوریم در زمانِ مصرف و بعدش، همین که وقتی دورِ هم جمع میشویم از آخرین کتابی که خواندهایم بحث میکنیم؛ کتاب به امانت میگیریم و میدهیم؛ بر سرشان مجادله میکنیم؛ برای استدلال و اثبات حرفهامان با نمونهآوردنْ از آنها بهره میبریم – همه و همه – نشانههایی هستند از اجتماعیبودنِ کتاب و نشر و مطالعه. حتّا اگر کتابها در تنهایی خلق شوند یا در تنهایی خوانده شوند، باز هم از این معنا چیزی نمیکاهد که «کتاب، مکانیست برای ملاقات».
3-
غرض اینکه، مثل همهی چهار سالِ گذشته، در روزهای پایانِ اسفند، قصد کردهایم باز از خوانندگانِ این متن بخواهیم با معرّفی کتابهای دوستداشتنیشان، چیزی به توانِ اجتماعی کتاب بیفزایند. بنا به سنّت چندسالهی «راز»، هر که هر کتابی را امسال خوانده و خوشش آمده – احساساتش را تحریک کرده یا به فکرش واداشته یا نه، به هر دلیل خاطرهای برایش ساخته – در نظرهای همین یادداشت، عنوان میکند. هیچ محدودیّتی برای تعریفِ «کتابِ دوستداشتنی» در کار نیست و هیچ حصری برای تعدادِ کتابهایی که از سرِ لطف معرّفی خواهید کرد. ضمن اینکه میتوان تنها به نامِ کتاب اکتفا کرد یا فراتر، توضیحی دربارهی آن نوشت. درهر صورت، فهرستی که به این ترتیب آماده میشود یاریمان میکند برای تعطیلاتِ نوروزیمان کتابی دست و پا کنیم یا اگر خواستیم کتاب عیدی بدهیم، انتخابمان آسانتر میشود.
دستِ آخر، علاوه بر اینکه خودتان گزینشهاتان را اینجا فهرست میکنید، سپاسگزار میشویم اگر به هر شیوهی ممکن از دیگران هم بخواهید تا کتابهاشان را معرّفی کنند تا فهرستِ مفصّلتر و کاراتری داشته باشیم. به رسمِ چند سالِ گذشته، به همین بهانه، از کسانی که کتابی از ما در اختیارشان هست و کارشان با کتاب تمام شده، میخواهیم امانتشان را برگردانند و به عکس اگر کتابی دستِ ما به امانت دارند، یادآوری کنند تا پسشان بدهیم.
همین روزها به دیدارتان میآییم،
سیما و پویان
سابقه:
فراخوانِ هشتاد و پنج / برگزیدگانِ هشتاد و پنج
فراخوان هشتاد و چهار / برگزیدگان هشتاد و چهار
فراخوان هشتاد و سه / برگزیدگان هشتاد و سه
فراخوانِ هشتاد و دو / برگزیدگان هشتاد و دو
سرخط چند خبر از جبههی شرق، غرب، شمال و جنوب
بیست روز از آخرین باری که اینجا را بروز کردهام، گذشته؛ بیست روزی که علاوه بر روزهای دیگر از ششم دیماه به این سو، سراسر خوشی و شادی بوده. این روزها حرف برای گفتن کم نداشتهام، آنچه دیریاب شده مجالیست برای نوشتن. نوشتن از اینکه:
1- از ششم دی به این طرف دو مسافرت رفتیم که هر دوشان فراوان خوش گذشت. از کیش نوشته بودم، از گرگان هم بگویم که از بس کنار هم خوش گذراندیم و گفتیم و خندیدیم و پذیرایی شدیم، بیش از قرار اولیّه، بودنمان را تمدید کردیم و چند روزی بیشترْ مهمان پدر و مادرم ماندیم و به خوردن و گشتن گذراندیم. جنگلهای برفگرفتهی گرگان را دیدیم و رستورانهایش را آزمودیم و در خانه کباب ساختیم و داخل شهر و اطراف گرگان را گشتیم. سیما هم رانندگی جادّه – آسفالت و خاکی – را تجربه کرد و کلاه ترکمنی سرم گذاشت؛ وگرنه با اسبش را پیشتر آمده بودم سراغش...

2- این چند وقت، بسیاری از شبها را میهمان بودهایم یا میهمان داشتهایم. در واقع یا دوستانمان پیشمان میآیند یا ما میرویم پیش دوستان. تولّدم هم که رفت و امسال هم به لُطف سیما و بچّهها بیشتر از سالهای پیش خوش گذشت و چهار شب، پشتِ هم جشن گرفتیم و کلّی هدیه گرفتم – جاتان خالی. این روزها، به هر ترتیب زیاد رفقا را – با بهانه و بی بهانه – میبینیم و به قول سام، کسی میهمان و دیگری میزبان نیست تا بیشتر بتوانیم هم را ببینیم و خوش بگذرانیم.
3- امّا با وجودِ همهی این خوشیها و میهمانیها، شده در دقیقهی نَوَد و با سلام و صلوات و بیدارنشینی تا چهار صبح، کارهامان را هم انجام و تحویل دادهایم. هرچند مستحضرید که این جور وقتها گاهی هم همه چیز آنطور که میخواهید از آب و گل در نمیآید – که میارزد البتّه. مانده پایاننامههامان که باید زودتر رفع و رجوعشان کنیم.
4- دو بار هم با سیما رفتهایم تئاتر. هم – به لطفِ بلیتِ مرحمتی خاله یاسی عزیز – «اّفرا»ی بیضایی را دیدیم و هم دسته جمعی و با خانواده «ملاقاتِ بانوی سالخورده»ی دورنمات/سمندریان را. هر دو را دوست داشتم و به ویژه – بر عکس بسیاری از دوستان – معتقدم که پایان افرا دقیقاً همان چیزی بود که باید باشد و جز این، اثرِ بهرام بیضایی نبود. ملاقاتِ بانوی سالخورده را هم – خصوصاً به خاطر بازیها و طنز غریبش – دوست داشتم. دربارهی هر دو نمایش – به ویژه نوع بیانِ ناامیدی در نمایش بیضایی – حرف برای گفتن هست و مجال – عجالتاً – نه. فقط آمینی بگویید که کاش از شهروندان گولن نباشیم یا از همسایگانِ افرا!
5- خبرِ حقوقی روز هم که نگاه جامعهشناسانه به آن واجب است و هنوز – در نوشتههایی که خواندم – ندیدهام، موضوعِ بخشنامهی رییس قوّهی قضائیست دربارهی ممنوعیّت اعدام در انظار عمومی. بیشتر بحثهایی که دیدهام، یا به مادّهی قانون اشاره دارند یا به اینکه درست هست یا نیست بخشنامه جای قانون را بگیرد. امّا با نگاه جامعهشناسانه مثلاً میتوان به این موضوع پرداخت که دستِ کم حذف مجازات اعدام در ملاء عام، لازمهی جامعهایست که از شکل سنّتی خارج میشود و به سمتِ مدرنشدن میرود. اگر مجازاتهای کیفری در منظر عمومی، توجیهشان را از التیامِ وجدان جریحهدارشده در جامعهی با همبستگی مکانیکی دریافت میکردند؛ در جامعهی – به قول دورکیم – با همبستگی ارگانیکی و نظم انسجامی مبتنی بر تفاوتپذیری باید اندکاندک به سمتِ حقوق مدنی و مجازاتهای جبرانی برویم. دیگر قرار نیست وجدانِ جمعی جریحهدارشدهای التیام بیابد که مردم در میدان شهر دور مردهی به دار آویختهای حلقه بزنند و در دل لعن و دشنام و نفرین نثارش کنند.
6- از مرگِ نیکول فریدنی و ژازه طباطبایی اندوهگین شدم. عکسهای منظرهی فریدنی به نظرم فوقالعادهاند و کارهای طباطبایی بینظیر. از مرگ و میر امّا بگذریم و بگویم و بروم که در روزهای آینده اکسپوی عکس هنری هم برپاست. اگر مال و منال و پول و پلهای – دستِ کم دویستهزار تومان و دستِ بالا هفت میلیون تومان – دارید و میخواهید هم لذّت اثر هنری را ببرید و هم سرمایهگذاری کنید – یا آشنایانی اینچنینی میشناسید – اکسپوی عکس را از دست ندهید؛ که از قرار، آثار خوبی از عکّاسان بانام و نشان آنجا خواهید یافت:
اکسپو عکس ایران، دفتر اوّل: عکّاسی هنری – هتل استقلال (خ. ولیعصر، تقاطع بزرگراهِ چمران) – 23 تا 26 بهمن – ساعت 10 تا 21 و نگارخانهی هفت هنر (خ. اسدآبادی، خ. 56، شمارهی 8) – 1 تا 14 اسفند – ساعت 14 تا 19
هزارتوی تنهایی
با «تنهایی»، هزارتو وارد سوّمین سال زندگیش میشود. مبارکمان باشد! از هزارتوی هفتم به این سو – که در آن نوشتهام – پیشرفتش را به مددِ تلاشها و پیگیریهای سرسختانهی میرزای عزیز شاهد بودم. با یاری هزارتوئیان هم دشوار نیست حدسِ این مسأله که هزارتوی سال سوّم بهتر از قبل شود.
در هزارتوی تنهایی، نوشتهی «آخوندی اسپرت»ی نوشتهام با عنوانِ «تنهایی تنها سزاوار خداوند است»؛ که گویا بعضی خوانندگان را خوش نیامده. نوشته، نه حاوی نکتهای فلسفیست و نه علمی. تنها تفکّر خامدستانهی البتّه سهلانگارانهایست در بابِ این معنا که چرا تنهایی برای ما آدمها سخت است و برای خداوند با صفاتِ یکپارچهای که در ادیانِ توحیدی – و نه مثلاً در اندیشههای وحدتِ وجودی – به آنها متّصف است، سهل. تنهایی را هم در جایجای نوشته هر طور به ذهنم میرسیده معنا کردهام تا به مقصدم برسم که پرستش خداوند عملی جمعیست و اگر تنها بودیم ای بسا که خداوندی پرستیدنی نداشتیم؛ همانگونه که اگر خداوند تنها نبود، پرستیدنی نمیشماردیمش:
خداوند تنهاست؛ چون اگر چنین نبود سزاوار پرستش نمیدانستیمش. خداوندِ سزاوارِ پرستش – کمینه صفتِ خداوندگاری – باید که تنها سَر کند. گیریم کسی کفو او یا برتر از او باشد؛ چگونه میتوان چنین خدایی را پرستید و از او اطاعت کرد؟ خداوندِ شایستهی پرستش، تنهاست. کمالِ مطلقِ خداوندیست که چنین تنهایی را واجب میسازد. [ادامه...]
ستارههایی که باید دانهدانه کَند
اقامت چهار روزهی من و سیما در هتل البتّه بزرگ داریوش – که میگویند و شما نپذیرید پنجستارهست – باعث شد این متن را بنویسم و خطاهای عمدهی مدیریتی هتل را بیان کنم. بیشک هدفِ این نوشته، پند و اندرز به مدیرانِ هتل نیست؛ مدیرانی که هتلهایشان – بی در نظر گرفتن شمارِ ستارههای بیفروغ – دور از هرگونه رقابتند و شکرِ خدا آنقدر مسافر در جزیره هست و هتلها از دو تا پنج ستاره مشتریهای ویژهی خودشان را دارند که نیازی به بهبود کیفیّت نباشد. پس مخاطبِ نوشته، نه مدیرانِ هتلها که خوانندگان احتمالی اینجا هستند. چراکه به نظرم نوشتنِ اینگونه تجربیات شخصی کمک میکند تا خواننده در گزینشِ انتخابهای کمشمارش بهتر تصمیم بگیرد.
1- گمانم حتّا در مسافرخانههای ناصرخسرو، حمّامها – که البتّه آنجا بیرون از اتاقها هستند – آبِ گرم دارند. عجیب است که در مدّت اقامتِ کوتاهمان در هتل داریوش، چند بار آبِ گرمِ هتل قطع بود. وقتی با خدماتِ اتاق تماس گرفتم، پاسخ شگفتانگیزی دادند: احتمالاّ شیر را در جهتِ اشتباه میگردانید! اینجور وقتها عصبانی نمیشوم؛ خندهام میگیرد. گفت: یکی را میفرستیم تا بررسی شود. نشان به آن نشان که هیچوقت هیچکس نیامد.
2- در رستورانِ هتل شام میخوردیم که دو نفر از پیشخدمتها دعوایشان شد. بعد یکیشان با سر و روی خونی آمد و با فحش و فحشکاری میخواست برود سراغ ضارب و از خجالتِ اعضای خانوادهاش در بیاید. جالب اینکه بقیّهی کارمندان رستوران، بیخیال تماشا میکردند و کسی نبود آنها را به طور جدّی از هم جدا کند یا دستِ پایین به پشتِ صحنه ببرد تا آنجا حسابِ هم را برسند. کتکخورده هم حینِ شامخوردنِ مهمانها پیشِ چشمهایشان قدمرو میرفت تا شاید یکدندگیش را ثابت کند.
3- همان شب – شبِ اوّلِ سالِ نوی مسیحی – در سرسرای هتل، برای میهمانان ارمنی جشن گرفته بودند. من و سیما هم داشتیم از اینترنت هتل – که گاهی و آن هم فقط در سرسرای هتل کار میکرد نمیکرد – بهره میبردیم و به کارهای بر خطمان میرسیدیم. چای سفارش دادیم که گفتند برای اینکه سرسرا شلوغ است و جشن گرفتهایم، نمیتوانیم خدمترسانی کنیم. دیگر جایی برای تعجّب نبود که چطور هتل پنج ستاره خدمتِ ضروریش را برای خدمتِ اختیاری دیگری تعطیل میکند. گفتیم مشکلی نیست و به کارمان ادامه دادیم. خانوادهای نیمه آلمانی – نیمه ایرانی کنارمان در میز دیگری نشسته بودند. با اینکه میدانستیم وضع خدمترسانی هتل چقدر افتضاح است، اینبار انصافاً شگفتزده شدیم وقتی دیدیم برای آنها چای آوردند! سیما رفت سروقتِ پیشخدمت و گفت چطور است که برای آنها چای آوردی و برای ما نه؟ گفت سرپیشخدمت دستور داد. سرپیشخدمت که حاضر شد و سیما توضیح خواست، گفت که اینها استثنا بودند و من دستور دادم. جواب بیشک این بود که بیخود دستور دادید؛ استثنا نداریم!
جالب اینجاست که نشسته بودیم و با اینترنت زغالی هتل کلنجار میرفتیم که دیدیم چای آوردند. گفتیم نمیخوریم. یک بار رفت و دوباره برگشت و اصرار پشت اصرار که اینبار را کوتاه بیایید و بخورید! من از خنده رودهبُر شده بودم که یک بار چای نمیآورید و حالا به زور میگویید باید چای بخورید.
4- پارکِ انصافاً پر و پیمانِ پرندگان و دلفیناریوم کیش – که باز سرمایهگذارش حسین ثابت است – از جاهای دیدنیست. دمِ در آنجا گفتند شما نمیتوانید دوربینتان را داخل بیاورید؛ چراکه حرفهایست. نشان حرفهای بودن هم برایشان این است که عدسیش فلان جور است مثلاً. جالب اینکه هیچجا روی بلیت ننوشتهاند که نمیتوان دوربین با فلان مختصات آورد و کسی هم قبلتر این را گوشزد نمیکند. عجیبتر اینکه دوربینهای کوچکتر با عدسیهای به مراتب برتر از آنچه آنها قدغن میدانند، به راحتی وارد مجموعه میشود. چه فایده اگر بخواهی برای طرف توضیح بدهی که فقط بزرگ بودنِ دوربین یا اسالآر بودن و هیکلش نمیتواند مِلاک باشد وقتی دوربینهای کوچکتر میتوانند ویژگیهایی برتر از آنچه مورد نظر شماست، دارا باشند. چه فایده وقتی طرف نمیفهمد؟
5- شبِ برگشت که به خاطرِ وضعِ هوا پروازمان ملغا شد، در بحبوحهی نبودِ جا و مسخرهبازی شرکتِ هواپیمایی، سیما به ناچار زنگ زد به هتل داریوش که آیا میتوانیم شبِ دیگری مهمانشان باشیم. جالب این بود که تلفن زنگ میخورد؛ پیام ضبطشدهای میگفت که شاد زیستن هنر است و بعد تَق قطع میشد. جز این خندهدار نیست که هتل داریوش وبگاهی بهسامان ندارد؟
6- هیچکدام از اینها مهم نبوده و نیست؛ تا وقتی که جنابِ سرمایهگذارِ محترم، عکسش را پهلوی داریوش نگذاشته و شومَنهای هتل در کلامشان او را – که هیچ نیاز مالی به این سرمایهگذاری ندارد و فقط به خاطر دلش و ایران این کار را کرده! – نجاتدهندهی فرهنگ و تمدّن ایرانی ندانند. آنچه هتل داریوش دارد تنها معماری خارجیست. وگرنه، اتاقها هم هیچ تناسبی با شکوهِ بیرونی ندارند. با اینحال، حیف که هتلی که از نظرِ ساخت و معماری وضعیّتی قابل پذیرش دارند، اینقدر ضعف در مدیریت و کاستی در آموزش نیروهایش دارد. حیف که استقبالِ ویآیپی و تحویل گرفتنِ بار و استفاده از پاویون هنگامِ ورود و هدایتِ محترمانه به هتل و منظرِ زیبای بیرونی هتل، به اتاقهای نامتناسب با پیکرهی آن و مدیریّت ضعیف و مضحکی ختم میشود که مهمانها را پشیمان میکند از مراجعهی دوباره.
پ.ن. مسافرتمان با وجودِ همهی اینها خیلی خوب بود و فراوان خوش گذشت. به ویژه آب و هوای کیش عالی بود. جاتان خالی.
آنچه گذشت...
1- عجیب نیست وقتی شب یلدا فال حافظ گرفتم، آمد: «المنه لله که در میکده باز است» تا رسید به «رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم / با دوست بگوییم که او محرم راز است»؛ یعنی درست همان بیتی که بار نخست وقتی چهار سال پیش سیما مهمان راز شد، گذاشتمش شعار نخست صفحهی مدیریت؟
2- هزارتوی روشنفکری هم درآمد. دیر کردم در اعلام خبرش. به هر شکل، با عجله یادداشتی نوشتم برای این شماره دربارهی اینکه روشنفکر را نه وابستگیهایش که حرفهایگری نابود میکند و راه فرارش ذوقورزیست:
حرفهای متخصّص – مثلاً استاد دانشگاه – مانندِ «کامیون تانکر»یست که وظیفه و رسالتِ نخستینش حمل پیام و اندیشه است از جایی به جایی بی کم و کاست و تا آخرین قطره. امّا روشنفکر، مانندِ «تراک میکسر»یست که علاوه بر حمل، تکلیف و مأموریّتش ورز آوردن اندیشه است تا نبندد و نگندد. آنچه روشنفکر را از غیر آن جدا میکند، ذوقیست که در اندیشه به کار میزند تا جلوی گندیدنش را بگیرد؛ نه عضویّتش در حزب، مؤسّسه، مسجد یا کارخانه. [ادامه...]
زادراز

شش سال پیش رازی متولد شد. صاحبش انگار از پیش آنچه را بعدتر رخ میداد، میدانست که گفته بود: «مینویسم چون شاید خوانندهای – نمیدانم کی و کِی – باید بخواند.» و من شدم آن خوانندهای که باید میخوانْد. خواندمش تا در سه سالگیش بشود راهنمای عشقی پاک و پابرجا. راز در روزهای سخت زندگیم، ستارهای شد که سوسو زد و میان تمام تاریکیها راه را نشانم داد. اگر راز نبود و آن کلمات و حرفهای پسِ پشتشان، اگر آن «رابط هنوزمان» را نداشتم، چطور به عشقی اینچنین عظیم میرسیدم؟
معجزهی پیامبرم رازی بود که راه را نشانم داد از بیراه و در آخرین لحظه دستم را گرفت. دوبار نجاتم/نجاتمان داد – که داستان هر دوبارش خود رازیست که بماند برای خودمان... «راز» برایم مقدستر از هر کتاب مقدسیست. بزرگ میدارمش و عزیز؛ چراکه حقیقتاً عشقم را، زندگیم را و تمام خوشبختیم را مدیون راز و صاحب رازم. تولدش مبارک.
پ.ن. امروز به مناسبت تولّد راز بین این همه کار و سرشلوغی، مرخّصی دادیم به خودمان و جشن گرفتیم. عکس، تصویر کیک تولّد شش سالگی راز است.
تولد دوّم
برای آنکه کمی - حتّا اگر شده کمی - زندگی کرد، دو تولّد لازم است: تولّد جسم و سپس تولّد روح. هر دو تولّد مانند کندهشدن هستند. تولّد اوّل بدن را به این دنیا میافکند و تولّد دوّم روح را به آسمان میفرستد. تولّد دوّم من زمانی بود که تو را دیدم... دوشنبه 17 آذر 1382.
- کریستین بوبن، با اندکی تصرّف
هزارتوی فاصله
هزارتوی بیست و دوّم، هزارتوی فاصله است. نوشتهی من، که پس از ویرایش پویان عزیزم منتشر شده، «عاشقیّت فاصله» نام دارد:
چه بسا که عاشقِ دلباخته در نزدیکترین فاصله از معشوق، دلش برای او تنگ میشود و حس میکند که این فاصلهی قریب، باز هم زیاد است. آنوقت است که دیدگاهِ آریستوفانس در سمپوزیوم افلاتون رخ مینماید که انگار جنسِ سوّمی هم از آدمی وجود داشته که نه زن – فرزند زمین – و نه مرد – فرزند خورشید – که «زنمرد» - فرزند ماه – و گونهای از پیوستگی کامل بوده. زئوس – تا این گونهی آدمی گستاخی نکند – «همچنان که سیبی را میبرند یا تخممرغی را با مویی دو نیم میکنند» این جنس سوّم را به دو نیم کرد و بین دو نیمه فاصله انداخت. این چنین است که هر نیمی در آرزوی رسیدن به نیم دیگر است: آن دو نیم بازوان را به گِردِ یکدیگر حلقه میزنند و همدیگر را در آغوش میگیرند و آرزویشان به هم پیوستن و یکیشدن است... [ادامه]
گرگان: پاییز درختان شعلهور
خانم رحمتی عزیز، ازم خواستند برای «داستان یک شهر» شمارهی اخیر نشریهی نگاره - که خبرگزاری میراث فرهنگی در زمینهی گردشگری منتشر میکند - دربارهی راههای سفر به شهر مادریم - گرگان - بنویسم. حاصلش شد نوشتهی پایین - که در کنار نوشتههای دیگر، داستان گرگان را روایت میکند:
-----
پدر! مردم شهرها را به دلائلشان دوست میدارند. [...] و بسیاری از اینکه آنجا به دنیا آمدهاند، به زبان محلّی صحبت میکنند، با هم آشنا هستند و شهر برای آنها میهنِ کوچکیست آنرا دوست میدارند. شهر، آواز نیست که رهگذری به یاد بیاورد، بخواند و بعد فراموش کند. هیچکس شهری را بیدلیل نفرین نخواهد کرد. هیچکس را نخواهی یافت که راست بگوید که شهرم را نمیشناسم.
نادر ابراهیمی، بار دیگر شهری که دوست میداشتم
1-
چند سال پیش در یکی از سخنرانیهایش، بابک احمدی نثرِ «بار دیگر شهری که دوست میداشتم» -ِ نادر ابراهیمی را ستود و زبان کتاب و بهویژه آغازش را نمونهی تکی از زبان شناور داستان معاصر فارسی خواند. برای من امّا، جز نثرِ دلخواهش، «بارِ دیگر...» از این منظر ستودنیست که در حال و هوای شهرِ مادریم – گرگان – نوشته و روایت شده. لحظههای ناب کتاب به ویژه آنجا که ابراهیمی سرراست نامهای آشنای محلّههای گرگان را ذکر میکند، برایم خاطرهانگیز است: «آلوچه باغ، خیابان ملل شده است. دوست داشتن در خیابانِ ملل چقدر مشکل است... دیگر باران بر سفالها صدا نمیکند. زنی، بچهاش را ایستاده، کتک میزند. خیابانِ ملل در تصرّف پنجرههای نو، از درختان نارنج جدا میشود.»
اتّفاقاً یکی از آشنایان نزدیکم در «آلوچه باغ» زندگی میکند. جز این، محلّهای در گرگان هست که «میخچهگران» خوانده میشود و بازار سنّتی گرگان، «نعلبندان» است و خیابانی که به جادّهی «ناهارخوران» منتهی میشود، «شالیکوبی». نمیدانم برای آنان که شهرم را ندیدهاند هم این نامها همانطور که به گوش من زیبا میآیند، زیبایند یا نه. بههرشکل، گرگان و محلّههایش برای من که کودکی و نوجوانیم را آنجا گذراندهام، دنیایی از خاطرات خوب را زنده میکند. وابستگیهای دیگر در کنار این خاطرات، هربار – که فرصتی دست میدهد – مرا به تنهایی یا با جمع دوستانم به شهر کودکیهایم میکشاند؛ شهری که همیشه دوستش میدارم و هر بار، به هر طریق ممکن – با خودرو و اتوبوس، یا قطار و هواپیما – به سراغش میروم.
2-
آلن دو باتن، در «هنر سیر و سفر» و در فصلِ «در باب سفر به مکانهای گوناگون»، به راهنمایی بودلر و با استفاده از نقّاشیهای هاپر، از زیباییها و جذّابیّتهای سفر با وسایل نقلیّهی متفاوت میگوید. با این فصل کتابِ دو باتن بسیار همدلم و راههای گوناگون سفر به شهر مادریم – گرگان – را آزمودهام و در هر کدام جاذبهای یافتهام. میپذیرم که خوشایندی شهر مقصد، مسیر را در نظرم دلچسب کرده؛ امّا فارغ از هدف، وسیله – خود – بخش اساسی هر سفریست. قرار نیست تنها در مقصد خوش بگذرانید؛ به گمانم در طول مسیر هم باید از سفرتان بهرهی فراوان ببرید.
3-
احتمالاً مسافرت جادّهای، پربسامدترین روش سفر داخل کشور است. راه زمینی تهران-گرگان بسته به شلوغی یا خلوتی و اینکه با اتوبوس یا خودروی شخصی مسافرت کنید، کموبیش بین پنج تا هفت ساعت به درازا میکشد. اگر با خودرو قصد سفر به گرگان – یا دیگر مناطق شرقی شمال کشور را دارید – بهترین راهِ عبور از رشتهکوه البرز و دسترسی به گرگان، جادّهی فیروزکوه است. جادّهی فیروزکوه، نسبت به همتای دیگرش – هَراز – ایمنتر و در روزهای تعطیل، عموماً خلوتتر است و همانطور که به یقین میدانید عوضِ آمل، در قائمشهر پایان میگیرد. وقتِ عبور از جادّهی فیروزکوه، جز خودِ شهرِ فیروزکوه از گردنهی گدوک، ورسک، پلسفید، زیرآب و شیرگاه عبور خواهید کرد تا طی گذر از این شهرها، چشمگیرترین دیدنی مسافرت جادّهای از البرز، یعنی مشاهدهی تفاوت اقلیمی بخش جنوبی با شمالی را تجربه کنید؛ تفاوتی که بیشک در هنگام گذر از بخش جنوبی به قسمتِ شمالی این رشتهکوه حس خواهید کرد.
به دلیل آمار بالای تصادفهای جادّهای، ممکن است راندن تا گرگان را نپسندید. با اینحال، اگر خاطرتان آسودهتر میشود، بدانید که چندین سال است بیشتر راه در خطّهی شمال از قائمشهر تا ساری و نکا و بهشهر و بندر گز و کردکوی و گرگان، وضعیّت مساعدی دارد و دستِ پایین – جز بخشی که بزرگراه است – جادّهی دو خطّه احداث کردهاند.
امّا از همه مهمتر در سفر جادّهای، برای آنها که مثل من دورهای از زندگیشان را در گرگان گذراندهاند، نشانهای نوستالژیک درست پیش از رسیدن به گرگان وجود دارد که نزدیکشدن به شهر را نوید میدهد: درختان سرو و چناری که در دو سوی جادّه تا چندین کیلومتری ورودی شهر به دستور تیمسار مزیّن نمایندهی محمّدرضای پهلوی و با نگهداریهای سختگیرانهی او کاشته شدهاند. قرینهی همین نشانه در سویهی شرقی شهر به چشم میخورد. وجود درختان بلند و فروشندههایی که روسریهای ترکمنی را کنار جادّه عرضه میکنند، تصویر ورودی گرگان را در ذهن مسافران شهر حتماً ثبت خواهد کرد تا در دیدارهای بعدی، نشانهای باشد ماندگار برای شهر سرسبز مادریم.
4-
در گرگان، مفهوم جنوب و شمال برعکس آنچه در ذهن تهرانیها جاافتاده، معنا میدهد. هرقدر در تهران «شمال شهر» مظهر دارایی به شمار میرود؛ در گرگان، جنوبِ شهر تداعیگر چنین تمکّنیست. پس عجیب نیست که بر خلاف تهران، راهآهن گرگان در شمال شهر واقع است. عصر که در جنوبِ تهران سوار قطار شوید، صبح زود در ایستگاه راهآهن گرگان در شمال شهر پیاده خواهید شد و در این بین یا با نگاه به مناظر روندهی بیرون پنجرهی قطار و حرکت و صدای تکرارشوندهی چرخها، شبی را به ذهنمشغولیهاتان اختصاص دادهاید؛ یا بعد از شبنشینی در محیطی صمیمی همراه با دوستانتان، خواب سبکی کردهاید و کلّهی سَحَر برخاستهاید. کیفیّت واگنها و کوپّههای قطارهای تهران-گرگان در این چند ساله – البتّه نه به اندازهی بسیاری از واگنهای مسافربری در خطوط دیگر – پیشرفت کرده. پس چه خواهان حالت خوابآلودهی حاصل حرکتِ هماهنگ چرخها و اندکی تأمّل در خاطراتتان هستید و چه طالبِ شلوغبازی با عدّهای دوست و همسفر – که یکی دو کوپه اینور و آنطرف را اشغال کردهاند – مسافرت با قطار گرگان-تهران را پیشنهاد میکنم. یادش بهخیر! چند سال پیش در یکی از سفرهای دستهجمعیمان، برای رفیقِ عزیزی جشنِ تولّد گرفتیم؛ با کیک و بادکنک و کادوی تولّد!
بههرشکل، وقتِ سفر با قطار به گرگان، از سه خطّ طلا و پل ورسک مشهور و تاریخی عبور و حرکت تنبلِ قطار را بر شیبِ تندِ کوهها و رسیدن به سویهی دیگر البرز تجربه خواهید کرد.
5-
در سالهای اخیر با گشایش فرودگاه بینالمللی گرگان، جز خودرو و قطار، هواپیما هم به امکانات مسافرتی این شهر افزوده شده تا فاصلهی شهر تا پایتخت را به کمتر از یک ساعت کاهش دهد. فرودگاه گرگان، ساختمان زیبایی دارد و در دشت وسیعی مستقر شده که فرودی امن را نوید میدهد. حالا، گاهی روزی تا سه پرواز از تهران به گرگان و برعکس – و بیشتر با جتهای فوکر و بوئینگ – برنامهریزی میشود؛ ولی روزهای آغاز به کار فرودگاه گرگان، هواپیماهای ایتیآر ملخی، مسافرانِ تنها پرواز شهر را به پایتخت میبردند و خبری هم از پروازهای زیارتی به عربستان و مشهد نبود. هواپیماهای آن روزگار تنها تا ارتفاع 19000 پایی اوج میگرفتند. آنوقتها اگر بختْ یار و هوا صاف بود، میتوانستی مسافرِ زیباترین پرواز داخلی باشی. در آن طیّارههای کوتاهپرواز از مهرآباد که بلند میشدی، با چشمانت میدیدی و تعقیب میکردی که چطور به سمت البرز و کوههای برفگرفتهاش میروی. کمی که از سفر میگذشت اگر خلبان خوشذوقی داشتی، در بلندگوهای طیّاره بعد از معرّفی خودش میگفت که هماکنون از کنار دماوند عبور خواهیم کرد و میتوانید آنرا سمتِ راستِ خود ببینید. آنگاه با فاصلهی کم، از کنار عظمت و شکوه دماوند رد میشدی؛ طوری که حس میکردی میتوانی دست دراز کنی به چنگش آوری. تمام سفر با این هواپیماهای کوتاهپرواز، به منظرهی دماوند از پشت پنجره میارزید. هرچند حالا دیگر از هواپیماهای قبلی خبری نیست؛ سفر هوایی به گرگان همچنان به نظرم جذّابیّت دارد. چراکه درست در پایان سفر، قبل از رسیدن به گرگان، در ارتفاع کم از حاشیهی خزر عبور میکنی و در آخرین مرحله، دشتِ گرگان را زیر پایت میبینی که بسته به فصل، با طیفهای مختلف سبز و زرد و خاکی رنگ شده. قبل از فرود در فرودگاه گرگان، اگر هوا آفتابی باشد، سایهی هواپیما را بر روی این طیف بینظیر رنگی تماشا میکنی تا آهستهآهسته، سایه به هواپیما نزدیکتر شود و دست آخر به هم برسند.
6-
دستِ آخر، به هر طریقی که به گرگان میروید – با قطار، خودرو، اتوبوس یا هواپیما – توصیه میکنم توریستی نباشید که تنها آمده کلیککلیک عکس بگیرد و برود؛ زائری باشید که اهمیّت مسیر برایش به اندازهی ارزش مقصد است. از لحظهلحظهی مسیر لذّت ببرید و «آن»های شخصی خود را بیابید. در مقصد هم جز طبیعت و بعضی بناها، میتوان از نامِ محلّهها – آنطور که گفتم –شگفتزده شد و گویش گرگانیها را که انگار «کمکوشی» زبانشناسانه را نمیدانند و «نون» را «نان» میگویند و «قربونت برم» را «جانت بگردم»، تحسین کرد. اگر اینروزها قصد سفر به گرگان دارید، در فصلِ بارانخیزِ پاییز، تماشای شیروانیهای سفالی گرگان را با رنگ قرمز دوستداشتنیشان در محلّههای قدیمی – خصوصاً سرچشمه – از دست ندهید. این سفالها که بنا به گفتهی وولف در «صنایع دستی کهنِ ایران» از خاکِ رُسِ چرب ساخته میشده، امروز جایش را به شیروانیهای آهن سفید داده تا خانهها را در برابر بارشهای تند حفظ کند. جز این، اگر تصمیم گرفتید به گرگان سفر کنید، ناهارخوران همیشه دیدنیست و در پاییز دیدنیتر؛ با انبوهِ درختانِ پیرسالِ قدبلند که برگهاشان روی هم تلنبار شدهاند و زیر پا خشخش میکنند. امّا از من میشنوید، مهمتر از منظرهی ناهارخوران – مشهورترین دیدنی گرگان – یادآوریایست که در نام آن نهفته. ناهارخوران – آنطور که در افواه روایت میشود – نامش را از توجّهی گرفته که پیشینیان به مسیر داشتند. مبادا توجّه به مقصد، از زیباییهای مسیر غافلمان کند. خاطرتان باشد اگر گذشتگانمان وقتِ زیارت، قدر مسیر را نمیدانستند کوه-جنگلِ «ناهارخوران»، ناهارخوران امروزی نمیشد: مقصدی که بسیاری را همهی سال به خود میکشاند.
ثبت
پنجشنبه سوم آبان، بعدِ چهار سال، شرع و قانون و البته سینا شهادت دادند برعشق ما تا سند شود برود قاطی دیگر اسناد رسمی مملکت. هرچند، اسناد کِی میفهمند عشقی را که هیچوقت هیچکس هیچکجا اینطور تجربه نکرده؟
- سیما و پویان
هایکو
ندیدنت سختی روزهای پرمشغله رو دو چندان میکنه. سی ساعته که ندیدمت و حتا خواب هم به کمکم نمییاد تا شش هفت ساعت باقیمونده رو یه جوری بگذرونم. امشب رفتم سراغ هایکوها. همون «میزبانهای مؤدبی» که دونه دونهشون متعلق به منه. فقط من و چه افتخاری از این بالاتر؟:)
از تو برای تو:
چشم انتظار خوابم،
دیدن ِ تو را
وای... خوابم نمیبرد.
بوی امسالْ شنیدهی لتّهی پارسالْ سوخته!
حکایتِ محمود خان – دوستِ نازنینم – در واکنش به چند نوشتهی دو-سه سال پیشَم دربارهی اسنابیسم (اینجا و اینجا)، از سرِ شوخی، حکایتِ شخصیّتهای کارتونیست که خاطرتان باشد، حالا سنگی فرود میآمد و بعدها دردشان میگرفت! ظریفی در داستانی دیگر جور دیگری مَثَل میزد که: فلانی ماتحتش پارسال سوخته و جراحتش امسال آمده! من البتّه از برای ادب، روایتِ نخست را – با وجودِ ربطِ کمترش – بیشتر از روایتِ دوّم – با وجود ارتباطِ ژرفترش – خوش دارم. ادب را هم میگویم چرا.
میگویند قَسَمْ سخنِ راست را بیاعتبار میکند. پدرآمرزیدهای میگفت – و چه راست – که: «گفت، باورم شد؛ اصرار کرد، شک کردم؛ قَسَم که خورد یقینم آمد دروغ میگوید!» پس از خِیرِ سوگند میگذرم و به کلامِ بیپیرایه اکتفا میکنم که از ارادتمندان حضرتِ محمودش هستم و همینست که در مقامِ مطایبه هم، ادب نگه میدارم. پس، از ادب و به وظیفه و نه از سرِ اظهارِ لحیه، شرح دو سه نکته بر خودم تکلیف میدانم. امّا بگذارید پیش از پرداختن به آن دو-سه، بگویم چه اندازه از خواندن روایتِ داستانی که آدمهاش را میشناختم، حظ بردم و چقدر آموزنده بود همان نوشته و نوشتههای دیگرش. پس تا بساطِ تبلیغ برنچیدهام، سفارشتان کنم به خواندن وبلاگ دوستم – محمود خان حمیدی – که انسانِ دانا و البتّه فرهیختهایست.
امّا بعد، برادرِ بزرگم،
داستانت را – که آدمهای نازنینش را خوب میشناسم و دوست دارم – با جاودانگی کوندرا آغاز کردی. من هم بیاطناب نقل کنم از جنابِ کوندرا که پرسش شوئر – مورّخ گمانم قرن نوزدهمی چک – را «وقیحانه» و «شرمآور» میخوانَد وقتی در همان سالها خطاب به فرهیختگانِ ملّتش میپرسد «آیا خدا وکیلی ارزش دارد خودآگاهی چک را به او بازگردانیم، یا توانمان را صرف تولیدِ چیزکی به اسم فرهنگ به زبان چک کنیم؟» این را نقل آوردم تا همین اوّلِ کاری، که مَجال برای احساس هست و دلم رضاست آسوده بر عقل مقدّم دارمش، بگویم – با عرض هزار معذرت و تبرّا از ادبِ پیشین در این یکمورد – بدجوری دلم میخواهد همان کَت و کُلُفتی را که آوردی طرف میگوید بحث از اندیشهی ایرانیجماعت است، فرو کنم تَهِ حلقِ گویندهش. شرمنده!
بزرگوار،
برگردم به داستانت و دو-سه نکتهای که وعده کردم. یک اینکه، نویسنده بیشک و شبهه مجاز است روایتش را هر طور که میخواهد نقل کند. با اینحال، اگر امیرِ ماجرا منم – که منم – نه جهتِ روشنشدن افکار عمومی، که برای رفع هر نوع سوء تفاهم احتمالی خودت – که عزیزی – عرض کنم بنده نه «انگار»، که – اگر خدا و خلقش بپذیرند – به واقع، چند صفحهای جامعهشناسی خواندهام و در ضمن به هیچوجه خودم را از هیچ نوع موسیقی کلاسیک و فیلم خوبی مبرّا نمیدانم و بر عکس، بسیاریشان را به جد خوش دارم و فراتر، دوستدارانشان را هم دوست دارم. جز این – اگر ساحتِ بزرگوارشان را آلوده و نجس نکرده باشم – هم باخ شنیدهام و هم فلینی دیدهام. سه دیگر اینکه، در مقام آن کس که در کنشهای فردی، بازتاب اجتماع را جستجو میکند، توصیه میکنم به این تحلیل جامعهشناختی هم در کنار انواع و اقسام تحلیلهای روانشناسیک و فلسفی زیباییشناسانهی رقیب بیندیشی که در انتخاب فیلمی که در آیوا صد و دویت میگذاشتی، نه ذائقه و سلیقهی ذاتی ژنتیکی ازلی و ابدی البتّه پاک و والایت، که بعضی مؤلّفههایی اجتماعی نقشی به مراتب اساسیتر داشتهاند.
عزیزم،
جز این سه، سوء تفاهمِ دیگری به ذهنم نمیرسد؛ مگر یک مورد که بیشتر سوء فهم میدانمش و خواهم گفت چرا. قبلاً نوشته بودم و باز، نعل به نعل تکرار میکنم که: «هرکس میتواند هر سلیقهای داشته باشد و با هر ذوقی انتخاب کند. دقیقاً اشکالی که به اسناب وارد است، از همینجاست. سرراستتر بگویم: من با سلیقهی [هیچکس و از جمله] اسنابها مشکلی ندارم؛ مشکل من در این است که اسناب، ذائقهی دیگران را تحمّل نمیکند. او با گزارة اوّلی که آوردم [یعنی، هر کس میتواند هر سلیقهای داشته باشد] مخالف است و مخالفتش را ابراز میکند تا خود را بالاتر بکشد.» چون خودت به همین مطلب – که آوردم – لینک دادهای در شگفتم و پس میگویم احتمالاً آنچه رخ داده، سوء فهم بوده. اصلاً اینطور است که نمیتوانم بفهمم از کجا دریافتهای دیگران را نمیبینم. اتّفاقاً دقیقاً واقعاً همین ندیدن، مشکلِ خودِ من است با اسنابیسمی که دیگران را کنار میگذارد؛ سلیقهشان را مبتذل و آبدوغخیاری میخوانَد و خودشان را جاهلان و بیسوادانی میپندارد که نه تنها از قومِ – به قول قدیمیها – ولاالضالین هستند که دیگران را هم همینطور میخواهند.
به هرشکل، قربانت گردم،
ممنونم که دردِ مرا بعدِ سه سال باز فریاد کردی. نالهی من از دستِ آنهاست که به قول شریف و مبارک خودت، میگویند «فقط ماییم که وجود داریم. بقیه چرا اظهارِ وجود میکنند؟» دردِ من، «کنارگذاری» یا – اگر نه جامعهشناسی که سوادِ نیمبندِ انگلیسی مرا بپذیری – «اکسکلوژنِ» آنهاییست که موسیقی سیاوش قمیشی را خوش دارند و با آن خاطرهها از سر گذراندهاند؛ کسانیکه لحظاتشان را تا پیش از رسیدن به وعدهگاهِ معشوق با صدای ابی و اّندی پر کردهاند؛ آنها که هیچ تحلیل مستدلّی از دریافتشان از هایده و ایرج و گلپا ندارند؛ ولی واکنششان به – اگر به کسی بر نمیخورَد – «اثر هنری» محبوبشان آنقدر عمیق و تأثیرگذار است که کمتر آدمِ دانشگاهی و فرهیختهی دانای فرنگرفته و کتاب خواندهای، از عزیزترین آثارش چنین تأثیری برای زندگی بدست میآوَرَد.
سرانجام، حق با توست، داستان – اگر بخواهم ساده ببینمش – همان داستانِ تسلّط عدّهای بر دیگران است. ولی این سَروَری، نه در اقتصاد و سیاست که در فرهنگ، شکلِ اسطورهی سلیقهی برتر پیدا میکند؛ سلیقهای پرورده که سلیقهی بَربَر و بیتمدّنِ دوزاری ما را که البتّه از سر حماقت و بلاهت موسیقی قمیشی و مبتذلات سینمای داخلی را برمیگزینیم و به گزینشِ جاهلانهمان افتخار میکنیم، تاب نمیآورد. دَمِت گرم! من هم با همین سلطه و سروری مخالفم؛ والّا به هر که، هر سلیقهای که دارد – تا زور نگوید– احترام میگذارم. بیانی روشنتر از این را جهتِ رفع سوء فهم و تفاهم به سببِ مضیق وقت و اضطرار، عاجزم.
زیاده جسارت است؛
ارادتمندِ بیقّسّم،
امیرِ ماجرا
در ثواب یک پژوهش علمی بزرگ، شریک شوید!:دی
بنده – اگه خدا قبول کنه – مشغول نوشتن پایاننامهام هستم. پروژهی پایاننامهام، کارِ مشترکیه بین گروه مهندسی صنایع دانشکدهی فنّی دانشگاه تهران و اتاق بازرگانی ایران و آلمان. ما، قصد داریم – به حول و قوهی الهی – ابعادِ فرهنگ سازمانی رو در سازمانهای ایرانی و آلمانی بررسی و مقایسه کنیم. تا اینجای کار، غیر از نسخههای کاغذی که از طریق اتاق بهطور سیستماتیک توزیع میشه، با یاری همسایگان پرسشنامهمون آنلاین هم شده. ( در واقع زحمتش رو جادی عزیز کشید. همینجا خیلیخیلی ازش تشکر میکنم. واقعاً شرمندهام کرد.)
بگذریم... واضح و مبرهن است که هر عزیزی که در هر سازمان یا شرکتی در هر کجای میهن اسلامیمون به هر کاری مشغوله، میتونه این پرسشنامه رو پر کنه. پرسشنامه هم درسته که یه خرده طولانیه؛ اما سؤالاش هم ساده و سرراسته و هم اینقده شیرینه که نگو! :دی این هم معلومه دیگه که اگه لطف کنین و لینک این پرسشنامه رو تو وبلاگتون بذارین یا اگه شاغلید، خودتون پرش کنین و در ضمن یه جوری بدین پدر، مادر، خواهر ، برادر، دوست، آشنا، فک، فامیل و خلاصه هر کسی که شاغله پر کنه، گام بلندی در جهت نجات من از تحصیل و البته رهایی تحصیل از من برداشتین. دیگه خود دانید.
اضافه بر این، همین پرسشنامه به زبان انگلیسی و آلمانی هم تهیه شده و قراره بین سازمانهای آلمانی پخش بشه. به همین خاطر اگه احیاناً دوست و آشنایی تو شعبههای ایرانی سازمانهای آلمانی – مثل زیمنس، بولر، نستله و ... – دارین، اگه بتونین راضیشون کنین که پرسشنامهمون رو پر کنن، واقعاً ممنون می شم؛ چون کمک میکنه مقایسهمون دقیقتر بشه.
آهان، یه چیزه دیگه! به لطف جادی عزیز، قراره اطلاعاتی که وارد میشه به طور اتوماتیک کد بشن و کسی به اطلاعات شما دسترسی پیدا نمیکنه. قول میدم که تمام اطلاعات محرمانه بمونه؛ حتی خودم هم به طور مجزا هیچ کدوم رو نمیتونم بررسی کنم... پس با خیال راحت پرسشنامه رو پر کنین. :دی
پ.ن.1. یادم رفت بگم که فیلدهایی که باید پر بشه رو به هر زبونی دوست داشتید می تونید تایپ کنید فارسی، انگلیسی، پینگلیسی و ...
پ.ن.2. دوستای عزیزی که لطف میکنید و پرسشنامه رو پر میکنید، من به همتون قول میدم هرگز هیچ جا اسمی از سازمان شما نخواهد اومد و این سؤال صرفاً به دلیل رسیدن به یک دستهبندی دقیق از صنایع ه. خواهش میکنم حتا با تمام این توضیحات اگه باز هم دلتون نمیخواد اسم سازمانتون رو بگید، حداقل به نوع صنعتی که سازمانتون درش فعاله اشاره کنید، چون اگر اون سؤال رو بیپاسخ بذارید، پرسشنامهای که پر کردید، برای من بیفایده میشه.
بیرون از راز چه میگذرد؟
1- هزارتوی «بازی» هم منتشر شد. نوشتن برای هزارتو، خصوصاً وقتی که هر دویمان فرصت داریم، به سرگرمی مشترکمان بدل شده. در این شماره، ایدهی مشترکمان بازیهای «نامناسب» بود؛ بازیهایی که یا مناسبتی با ما ندارند یا از شرکت در آنها ناخرسندیم.
سیما از شیوهی بازی و مشارکت «نخودی» گفته – که زیرکانه لذّت بازی را میبَرَد؛ امّا از مضار آن برکنار است:
اگر بازی، بازی بود، نقش نخودی، خواستِ هیچ عاقلی نبود. اما وقتی هیچ چیز سر جایش نیست؛ هنگامیکه جدیّت – به غلط – پایش به بازی باز شده، نخودی بودن، معنای واقعی بازی و سرگرمی را یادمان میآورد. (اصل نوشته در هزارتو)
من هم دربارهی راههای مقاومت در برابر بازیگزارهای بازیهای نادلخواه صحبت کردهام:
بازیها را – همه – قواعدی رهبری میکنند که بسیاری مورد خواست و علاقهی ما نیست. اعتراضِ به این قواعد نیز اینروزها، دیگر چندان عاقلانه نیست. چراکه مخالفت و اعتراض هم، اکنون رام و اهلی اهل قدرت شده. پس چارهی کار چیست؟ (اصل نوشته در هزارتو)
2- هفتهی گذشته هم به مناسبتِ یکسالگی زمانه، یادداشتِ «زمانه؛ فرصتی برای حوزهی عمومی جایگزین» را نوشتم و در آن از مشکلِ اساسی پیش روی رسانهها گفتم که چون متعلّق به حوزهی عمومی هستند، به راحتی نمیتوانند در حوزهی خصوصی جای بگیرند و ناچارند بعضی روشها را استخدام کنند. امّا از روشهای موجود، روشی که رسانهی مشترکی برمیگزیند راهِ سرراست حل مسألهست:
رسانهها برای طبیعی ساختنِ حضورشان در حوزهی خصوصی، از خودِ حوزهی خصوصی وام و عاریه گرفتند. برنامههای ژنریک «خانواده» (نمونهی موفّق و آشنای امروزی برای مخاطبِ ایرانی، «خانهای با طرحِ نو»ست) مثالهای خوبی برای چنین وامگیریهاییست که در آنها دکورها و آذینهای صحنه، محیطِ گرمِ خانه و صمیمیّت آن را تداعی میکنند. مجری، لمیده روی مبلِ راحتی، در حالی که لباسی غیررسمی پوشیده و گاهی به زبانی خودمانی سخن میگوید، پیامآور صمیمیّتیست که رسانه میخواهد از طریق تقلیدِ آن، موقعیّتش را در خانه محکمتر سازد و برای همین است که بارها تکرار میکند: «از اینکه ما را در محیط گرم و صمیمی خانههای خود پذیرفتید، سپاسگزاریم!» (اصل نوشته در زمانه)
سوادِ رنگی رسانه
شبِ سه شنبه، دوّم مرداد هشتاد و شش، رادیو گفتگو؛ موضوع بحث: جنبشهای دانشجویی
دکتر جلاییپور: با روی کار آمدن دولتهای جدید، بعضی اصلاً معتقدند خود دولتها به جنبشها اجازهی ظهور میدهند. مثلاً رخصت میدهند «سبز»ها بیایند حرفشان را بزنند…
مجری-کارشناس (!) [در حال دویدن بین حرفهای مهمان]: بله... قرمزها بیایند، آبیها بیایند!
مرام یعنی شما و عبوس نباشید!
۱-
بیشتر از یک هفتهی قبل با بعضی دوستانم دستهجمعی رفتیم گرگان. بقیّه که نبودند جاشان خیلی خالی بود. خوش گذشت؛ خوش گذراندیم. برای لذّت از سفر، لحظهای را ـ خصوصاً لحظههای آخر ـ از دست ندادیم! همیشه وقتی به پایان سفر نزدیک میشویم، سعی میکنیم بیشترین لذّت را ببریم و آنوقت ترکیبِ من و مهرتاش ـ که از جانمان میگذریم تا خوش بگذرد ـ خطرناک است! اضافه کنید که اینبار احسان هم ازجانگذشتهتر در شوخیها شرکت میکرد. سینا هم روسفیدمان کرد، وقتی شبانه با اتوبوس راه افتاد و صبح زودِ روزِ دوّم خودش را به ما رساند تا از وجودش بیبهره نباشیم. وقتی صبح زود، نان خریدم و رفتم دنبال سینا، به زیباترین لحظههای دوستیمان فکر میکردم و میاندیشیدم که چقدر سینا لطف کرد که آمد.
دوشنبهی گذشته هم ـ همانطور که سیما گفته بود ـ تولّد سینای عزیزمان را برگزار کردیم. دربارهی سینا اینجا زیاد نوشتهایم و پس طولش نمیدهم. این را اضافه کنم ـ تا همیشه خاطرم بماند ـ که شب، وقتی با مهرتاش و سینا برمیگشتم خانه، چند جملهای که با «داش سینا! تولّدت خیلی مبارک باشه»ی مهرتاش آغاز شد و ادامه پیدا کرد، بدجوری چسبید. بهترین آرزوها را مثل همیشه برای سینا دارم. دوستانِ خوبم! مرامْ یعنی شما.

۲-
سؤالی که چند وقتیست در ذهنم تکرار میشود از «تفاوت اخلاق و قانون» میپرسد. یکدو ماهِ پیش، در اینباره ـ ضمنِ شنا و سونا! ـ با سینا بحث کردم. (راستی؛ خاطرم باشد یکبار دربارهی تأثیر سونا صحبت کنم. گمانم اثرش در صدور جملاتِ فلسفیمآبانه کم از کافه نیست!) آخرین بار هم یکدو روزِ پیش با کامنتی که دوستی برای پست تقلّب گذاشته بود، این پرسش دوباره پررنگ شد. پاسخِ سیما به کامنتِ دوستمان، گویاست. ولی از چشماندازِ دیگری هم میتوان به آن نگاه کرد. به نظرم میرسد که تعاریفی که معمولاً در اذهان از امر اخلاقی هست، بیشتر به توصیفهای «قانون» شبیهاند. به نظرم میرسد مردم از اخلاق طوری صحبت میکنند که انگار از قانون سخن میرانند. امّا واقعاً اخلاق چیست و قانون کدام است؟ از منظری دورکیمی، شاید بتوان فرقهایی بین این دو جست. ولی قصدم پرسشهایی سرراستتر است. میتوانید با پاسخ دادنِ به آنها کمکم کنید؟
پرسشهای من در واقع از این دستند: در قانون، اینکه من که هستم، نقشی در کنشم نباید داشته باشد. در واقع چراغ قرمز، برای همه قرمز است. به نظر شما در اخلاق چطور؟ آیا چراغ قرمز برای همه قرمز است؟ فروکاهندهست؛ ولی به نظر شما برای کسی که فرزندش دارد میمیرد و باید او را به سرعت به بیمارستان برساند، رعایتِ قانونِ رانندگی اخلاقیست یا غیراخلاقی؟ آیا ادراکِ من از موقعیّت و فهمِ خودم از خودم، کنشِ مرا معنای اخلاقی یا غیراخلاقی نمیدهد؟ اگر برای آرمان اخلاقیام چراغ قرمز را رد کنم، بدون اینکه از آرمانها و اهداف و اخلاقیّاتم بپرسند، جریمهام میکنند؛ ولی آیا خودم پیش وجدانِ خودم شرمسارم؟
قانون، برای همه یکسان باید اجرا گردد. امّا آیا وظیفهی اخلاقی من در قبالِ نزدیکانم، با وظیفهی اخلاقی من در برابرِ دیگران یکسان است؟ شما چقدر به شعارهای فراگیر اعتقاد دارید؟ آیا وظیفهی اخلاقیتان را در برابر ـ فرضاً ـ خواهرتان با وظیفهی اخلاقیتان در قبال فردی غریبه، یکسان میپندارید؟
دستِ آخر، آیا نگاهِ شبهِ قانونی به اخلاق، مسألهی اخلاقی را ساده نمیانگارد و در صدد به دست دادنِ راهِ حلّی یکتا برای همهی افراد بشر نیست؟ چقدر میتوان به راهحلهای یکتا ـ و در واقع ذاتانگارانه ـ امّید بست؟ آیا جوهرهای اخلاقی در وجودِ تکتکِ انسانها بهگونهای ثابت و ابدی موجود است که باید تنها آنرا پیدا کرد و هشیار ساخت؟ نظر شما چیست؟
اینها تازه جدای از نکتهایست که سیما هم جستهگریخته در پاسخش به کامنت اشاره کرده بود و من هم اعتقاد دارم: اینکه «قانون» دیدنِ مسألهی اخلاقی و سخت و سِفت پرداختن به آن، از فقدان و عدمِ وجودِ نوعی ـ اگر بشود اینطور گفت ـ «ذوق» حکایت میکند. شاید پیامِ «اخلاقی» (!) نوشته این باشد: شما را به خاطر خودتان، عبوس نباشید!
خیر نامحدود-3
سلام!
این روزها نه که به شدت سرمون شلوغه و وقتِ سر خاروندن هم نداریم؛ قرارمون با دوستان موکول شد به صبحونه! جاتون خالی امروز با دوستان بسیار بسیار عزیزی برای صرف صبحونه رفتیم گل رضائیه و حسابی چسبید. دیروز هم که با دوستای خوب دبیرستانم بودم و کلی از خاطرههای زمان بچه مثبتیّتم زنده شد. روز قبلترش هم در یه جمع دوستانه و خودمونی تولد سینای بسیار بسیار عزیزمون رو برگزار کردیم و مقام شامخش رو بزرگ داشتیم! بازم جاتون خالی، اون هم چسبید. :دی
خلاصه همین طور که می بینین خیلی درگیریم و فرصتی نیست برای وبلاگ نوشتن؛ برای همین- قابل توجه میرزا :دی- گفتم یه درس دیگهی رانندگی رو بذارم اینجا تا «راز» جانم هم خیلی سوت و کور نشه.
***
دیدین بعضی از آدما آروم و قرار ندارن؟ هی میخوان برای خودشون دردسر درست کنن. هی یه دشمن فرضی تعریف میکنن واسه خودشون و میخوان باهاش مبارزه کنن. شب و روز به این فکرن که طرف چی کار میکنه، تا اونا هم یه جوری ازش تقلید کنن؟ همهش به این فکر میکنن چی بگن حال طرف رو بگیرن؟ منتظرن یه حرفی یه جا بزنه، بگن آخ آخ دیدی؟! دیدی؟! با من بودها؛ یه جوابی بهش بدم که حظ کنه. حالا بررسی هم بکنی میبینی فرد موردنظر اصلاً حول و حوش مقصود اون آدم هم فکر نمیکرده! اینجور آدمها، همهش مواظبن مبادا یه وقت عقب بمونن و خلاصه هزار زجر و مصیبت به خودشون میدن، غافل از اینکه طرف مقابل اصلاً خبر نداره که اون بنده خدا داره اینقدر خودشو خفه میکنه و میکشه! بدتر از اون، گاهی هم که خبر میشه فوق فوقش اینه که میخنده و میگذره و آروم آروم کار خودش رو میکنه. پویان که اینجور موقع ها می گه: «بینوا! گناه داره!». - جملهی آخر رو واسه این اوردم که یادی هم از پویان کرده باشم:))):دی
خلاصه، واسه اینکه دوستانی که سری این طرفا میزنن، دستِ خالی برنگردن، یه دونه دیگه از درسهای عزیزم رو میذارم اینجا تا همگی با هم بخونیم و زندگیمون رو راحت بگیریم! کار خودتون رو بکنید عزیزان؛ چی کار دارین که بقیه چقدر از شما زدن جلو یا عقب موندن؟ خوش بگذرونین که دنیا دو روزه! :دی هر روز هر روز، مسابقه ندین. از سفر لذت ببرین بابا جان! :دی چه کاریه آخه؟ :))
این هم از درس امروز؛ نمیگم لذت ببرین تا میرزا ناراحت نشه. ;)
نهم. زندگی مسابقه نیست؛ سَفَر است
مسابقههای ماشینسواری ـ از رالیهای کوتاه و چند روزه تا مسابقههای فرمولا و سرعت و وحشیبازیهایی مثل نَسکار ـ هر یک هدفی مشخّص دارند و به منظوری طرّاحی شدهاند. در یکی باید درست نقشه بخوانی؛ در دیگری درست به موقع دنده عوض کنی تا سریعتر برسی و در یکی دیگر، باید از کمند حریف فرار کنی. با همهی تفاوتها، مسابقهها در یک موضوع مشترکند: در هیچکدام نقطهی شروع، خط پایان، هدف و جایزه را شرکتکنندگان تعیین نمیکنند. همه چیز از پیش مقدّر و معلوم و معیّن است.
در سفر با خودرو امّا ـ به نسبتِ مسابقه ـ بیشترِ عاملها را تو ـ خودت ـ تعیین میکنی. تو، بسته به میلت ـ که رانندهی روزی یا شب ـ میدانی کِی باید حرکت کنی؛ هر جا دوست داشته باشی، توقّف میکنی؛ هر وقت خواستی، کناری میایستی و منظرهای را تماشا میکنی و حتّا ممکن است مسیرت را در میانهی راه ـ بنا به خواستِ خودت ـ تغییر دهی و تجربهای تازه را رقم بزنی.
***
رانندهی کهنهکار میگوید: رانندهی جوان بداند! رقابتْ بد نیست؛ امّا، فهمِ عام میگوید خودرو بیشتر برای سفر طرّاحی شده تا مسابقه. اگر مسابقه عادت شود، دستِ بالا میشوی «شوماخر» که رقابت، حرفهاش است. بدبخت است آدمی که زندگیاش تمام و کمال، حرفهای باشد! آنوقت مسابقه که میدهی، هیچ لذّتی از مناظر اطرافت نمیبری. تنها اعمالی مکانیکی را ـ که در تمرینها آموختهای ـ با کمترین خلّاقیّت ـ چراکه خلّاقیّت ریسک دارد! ـ با محاسبات پیچیده انجام میدهی تا فقط و فقط چند صدم ثانیه از حریفت زودتر به خط پایان برسی. اینجا هیچ چیز در اختیار تو نیست: قراردادت با باشگاه یا شرکتی که حامی توست، تعیین میکند کِی باید برانی و کِی بازنشسته شوی و نقشهی مسابقهست که نشانت میدهد کجا باید بروی و کجا نه.
رانندهی جوان بداند! زندگی خوب و آرام بیشتر از آنکه پیروِ منطق مسابقه باشد، دنبالهروی فلسفهی سفر است. تعمّق، تأمّل، آهستگی، لذّت، آب و هوای نو، آرامش، تجربههای تازه و تنوّع ـ همه و همه ـ همبستههای سفرند که هیچگاه با مسابقه به چنگ نمیآیند. هرقدر در مسابقه، قواعد و ضوابطْ از پیش مقدّر شده؛ در سفر دستت باز است و آزادی. میدانم که آزادیِ مطلق ممکن نیست: وضعیّت آب و هوا، میزان درآمد و تعداد روزهای تعطیل، آزادیمان را در سفر محدود میکنند؛ ولی همینقدر آزادی و رهایی موجود در سفر را هرگز در مسابقه نخواهی یافت. دنیای آدمِ مسابقه، تنگ است؛ همه چیز محدود شده. در عوض اهلِ سفر، دنیایش را باز و رها و گشاده و بزرگ میخواهد.
***
بسیاری را میشناسم که عمرشان را برای رقابت گذاشتهاند و هنگامیکه به جای مقام اوّل، دوّمی را به چنگ آوردهاند، دیوانهوار از زمین و زمان شکایت کردهاند. وضعشان اصلاً بد نبوده، ولی رقابت آنها را طوری بار آورده که نگاهشان تنها به قلّه باشد و قدرِ منزلت و مقامی را که دارند، ندانند و ناشکری کنند و نفهمند که حالا هم روی قلّه ایستادهاند؛ گیرم قلّهای دو سه چند متر کوتاهتر. کسانی را هم میشناسم که راه را از دشتِ پست تا بلندبالاترین قلّه، خوشخوشان میروند؛ در طول مسیر بسیار بسیار میآموزند؛ لذّت میبرند؛ خوشحالند و از قضا وقتی چشم باز میکنند، میبینند ـ گیرم دیرتر ـ درست نوکِ قلّهی اصلی هستند.
و باز هم....خودتون میدونید دیگه:دی;)
از غرایب

... و اینکه جشنهای دونفرهمان هم عجیب خوش میگذرد. این تعویذ را هم به توصیهی دوستان، اسکن کردم و اینجا گذاشتم! به قول قدیمیها: شنبهزا، یکشنبهزا، دوشنبهزا، سهشنبهزا، چهارشنبهزا، پنجشنبهزا، جمعهزا، زیرِ زمین، روی زمین، ازرقچشم، زاغچشم، سیاهچشم، میشچشم، هرکی دیده، هرکی ندیده، همساده دستِ چپ، همساده دستِ راست، پیشِ رو، پشتِ سر، بتّرکه چشمِ حسود و حسد! بلند بخون و آمین بگو که بهحقّ شاهِ مردون، درد و بلا رو دور گردون... ;)
یک روز خوب:)
دیروز در کنار حامد و مریم و میرزا (همگی عزیز) یه روز فوق العاده خوب رو گذروندیم و البته سرهرمس مارانا و بانو هم بعداً به جمع ملحق شدند و خوشی این روز رو بیشتر کردند.
واقعاً به من خوش گذشت و از دست این آقا اینقدر خندیدم که فَکّم هنوز درد می کنه.
دیدار خیلی خوب دیروزمون بهونهای شد که به بعضی چیزا فکر کنم. مثلاً اینکه دوست هایی که از طریق پویان باهاشون آشنا شدم ویژگی فوق العادهای که دارن سادگی و بی آلایشی شونه.
برام خیلی جالبه؛ هیچ کدوم از این آدم ها که هر کدوم به نظر من انسانهای ارزشمند و قابل احترامی هستند و واقعاً و حقیقتاً قابلیتها و ویژگیهای ممتازی دارن، هرگز نه ژستهای احمقانه میگیرن، نه قیافههاشون اَجق وَجقه و نه فکر میکنن از دماغ فیل افتادن. اون ها سعی نمیکنن با هزار و یک ادا و اطوار تصنعی نشون بدن با بقیه فرق دارن- نمایشی که جدیداً خیلی رایج شده.
واقعاً لذت میبرم و افتخار میکنم به دوستی چنین آدم هایی.
خلاصه که مریم و حامد عزیز، بینهایت ممنونم به خاطر دعوت دیروز. به من که خیلی در کنار همهی شما خوش گذشت.
پ.ن.1. رفیق جانم! جات خیلی خالی بود. خیلی خیلی...
پ.ن.2. من چند روزه دارم این آقا رو کشف میکنم. دیشب در راستای راهنماییهای دوستان عزیز به اینجا رسیدم و دیدم بهبه! بهبه! چه خبره!!!!
تروخدا نگاه کنین این آقای زبر و زرنگ و بامزه چه تلاشی میکنه برای تور کردن این خانم خوشگل موشگل و البته بداخلاق:))!!! (سریال از اینجا شروع میشه:دی)
ویکیپدیا و علوم انسانی
این البتّه، دوّمین دعوت جادی عزیز است به بهانهی ویکیپدیا. اوّلیش، پارسال همین موقعها بود ـ گیرم چند روز پیشتر؛ که چند نفری را فراخوانْد به ـ اگر متّهم به براندازی مخملی نشوم! ـ مرحومِ سازمانِ کنشگران داوطلب و برگهای ـ حاوی مقدّمات دستورها و سجاوندی دانشنامه ـ داد دستمان و شروع کرد به توضیح فلسفهی کار و اینکه چی، چطور عمل میکند و شبیه به اینها. توصیههای جادی، کلیدی و کاربردی بود.
بعد از نشستِ آنروز، کرمش به جانم افتاد که به سهمِ خودم محتوای فارسی دانشنامه را در زمینهی مطالعات فرهنگی و جامعهشناسی کاملتر کنم. گمانم اوّلین مدخلی که افزودم ـ مثل هر محصّل متعصّب دیگری ـ عنوان رشتهام یا همان «مطالعات فرهنگی» بود. بعد، به دو سه چند نفری از استادهامان هم معرّفیش کردم و گفتم که جای خوبیست برای ارائهی کارهای بچّهها ـ که بیشتر جنبهی گردآوری دارند و جایی چاپ نمیشوند و میآیند و به درد خاصّی جز سنجش خودشان نمیخورَند و میروند به سطلهای زبالهها یا چرخهی بازیافت. حقیقت اینجاست که بسیاری از ما ـ خصوصاً دانشجوهای علوم انسانی ـ روی هارد رایانههامان انبوهی از نوشتهها داریم که به قصدِ کارنوشت و تمرین، نگاشته شدهاند و بعد از تحویل به استاد و گرفتن نمره، حالا همانجا خاک میخورند. ویکیپدیای فارسی ـ جز یکی دو سرفصل ـ در علوم انسانی ضعیفتر از بخشهای دیگر است. پس، به نظرم پسندیدهست ایندست دانشجوها آندست کارهاشان را در ویکیپدیا بگذارند. هم، خوب است جلسههای کوچک آشنایی با ویکیپدیا برای علاقهمندان در دانشکدهها برگزار شود تا آن انبوه نوشتهی خاکخورده، به کارِ همگان بیاید.
خلاصه دربارهی خودم، هرچند یکی دو روز اوّل، کار تمام وقتم شده بود ویرایش محتوای فارسی ویکیپدیا؛ ولی کمکم جز بعضی اصلاحات ـ که خیلی وقتها بدون لاگین انجامشان میدادم ـ چیزی نیفزودم. شاید دلیلش این باشد که از اوّل، راضی نشدم مدخلی را خیلی ناقص ـ مثلاً تنها در حد نام درآیند و تعریف کوتاهش ـ وارد کنم. خوش داشتم مدخلها کموبیش کامل باشند. نمیدانم چقدر خوب است؛ ولی بههرشکل، دوست داشتم کسی که جستجو میکند به مقالهی راهگشایی بر بخورد.
فراتر از فلسفهی ویکی، ویرایش مدخلهای دانشنامه، کار عجیب لذّتبخشیست. حتّا ـ اغراق نکنم ـ اگر احتیاط نکنید، معتاد میشوید. جذّابتر از آن، جامعهی ویکیپدیاکاران است، که برای خودشان عوالمی دارند. بحثها هم گاهی بسیار آموزندهست. توصیهام به دوستانم و به ویژه به دانشجویان علوم انسانی، دستِ پایین آزمودن ویرایش یکی دو درآیند در ویکیپدیاست.
خیر نامحدود - 2
نه که استقبال از پست قبلی خیلی زیاد بود، گفتم بیشتر از این منتظرتون نذارم! :دی
این نامه رو خیلی خیلی دوست دارم و هر بار که میخونم، لذت میبرم. دوست دارم شما هم حتما بخونین. :)
سوّم. باید که بزرگوار باشی؛ بزرگ بودن شرط نیست:
در جادّهای باریک میرانی. پشتِ کامیونی ماندهای و جلویت را خوب نمیبینی و نمیدانی خودرویی از روبرو میآید یا نه؟ نمیدانی میتوانی سبقت بگیری یا نه؟ کمی به سمتِ چپ میآیی و دید میزنی. خودرویی از روبرو میآید و سرعتش بیشتر از آن است که بتوانی پیش از رسیدنش، کامیون را رد کنی. پشیمان میشوی از سبقتگرفتن. ماندهای معطّل؛ که ناگهان، دستِ مهربانِ راننده از پنجرهی کامیونی که پشتش ماندهای، بیرون میآید و راهنماییات میکند که میتوانی بیهیچ خطری سبقت بگیری؛ چراکه او جلو را میبیند ـ خوب میبیند، چون بالاتر از همهی دیگر خودروهای جادّه است. سبقت که میگیری، در ذهنت، با صدای مردانهای روی گلگیرِ چپ را میخوانی: «تو برو، سفر سلامت!» زیر لب، معرفتش را تحسین میکنی. برایش دعا میکنی که او هم سالم بماند و سفرش، بیخطر باشد.
***
رانندهی کهنهکار میگوید: رانندهی جوان بداند! در زندگی، هرقدر بزرگتر باشی؛ هرچه بیشتر پیشِ رو را ببینی، مسؤولیّتت در مراقبت از دیگران بیشتر میشود. تو آیندهی جادّه را ميبینی؛ تو یک سر و گردن بالاتر از دیگرانی؛ پس ـ درست به همین خاطر ـ بیش از آنان مسؤولی. شکوهِ تو، نه در فرادست بودن، که در مراقبتیست که در حق دیگران روا میداری؛ در آرزوی نیک و «سفر بخیر»یست که نثارشان میکنی. شکوه و بزرگی تو در عظمتِ ظاهریات نیست، در این است که دیگران را پشتِ خودت نگه نمیداری؛ بلکه برعکس، به آنها اجازه میدهی از تو جلو بزنند و سبقت بگیرند و حتّا، راه را ـ راهی که خوب میشناسی و حالا هم از برج دیدهبانیت به نظارهاش نشستهای ـ به آنها نشان میدهی و دعا میکنی که سلامت به منزلگاه برسند. در عوض، آنها هم دعای خیرشان را نثارت میکنند. کهنهکار میگوید: یاد گرفتهام که خیر و خوبی هیچگاه محدود نیست. خوبی برای دیگران، برای خودِ توست. از درسهایم آموختهام که یکی از دلایل جاماندگی، تصوّر «خیرِ محدود» است: اینکه خوبیها تمام میشوند و به من نمیرسد! میانبری اگر یافتی، به همه نشانش بده و منتظر بمان تا از خیرش بسیار بیش از آنکه انتظار داشتی، نصیبت شود.
***
معرفتِ رانندههای کامیون، از کودکی در ذهنم حک شده. آنوقتها که گرگان زندگی میکردیم. یکبار، مادرم در تهرانِ پر از بزرگراه و غریب، میراند. راه را گم کرد. برای ناآشناها، اصلاً عجیب نیست درمانده شدن در زنجیرهی بزرگراههای تهران ـ که آنروزها حتّا به اندازهی امروز، پیچیده نبود. مادرم در شهر گم شده بود و رانندهی خیرخواهِ کامیونی، کنارهی بزرگراه توقّف کرد. مشکل را پرسید. نشانی را نگاه کرد. راهش را دور کرد و به مادرم گفت «پشتِ سر من بیا.» همیشه دعایش میکنم.
....( این یعنی باز هم پایانِ نامه سانسور شده :دی :-")
مرتبط:
خیر نامحدود - 1
خیر نامحدود - 1
سخت گرفتار کارهای عقبافتاده هستم. راستش، خستهام از این همه دِد لاین و بدو-بدو و بیا-برو و آدمهایی که چپ و راست باید برایشان بگویی و بگویی و توضیح بدهی چه میکنی و ... آه! دریغا که عاقبت هم سر در نمیآورند! وقتی شبها به خانه میرسم، لذّتبخشترین کار دنیا – که خستگی روز را ناپدید میکند – خواندن نامههای پیشین است و گاهی مرور بایگانی «راز». نزدیک به هزار نامهی محترم دارم که این چهار سال بین من و پویان رفته و آمده و هر کدام جداگانه خاطره شده. همه عزیزند و مقدّس و هنوز از هر یک چیزی میآموزم.
نامههام را و «راز» را، مو به مو و خط به خط و جمله به جمله از برم و رازها را که پسِ پشت هر نوشته نهفته، میدانم. رازهایی را که تنها من میتوانم پشتِ تک تکِ آن جملهها و خطها بخوانم. خلاصه برای رفع خستگی، پوشهی اختصاصی نامهها را میگشایم و اتّفاقی یکی را باز میکنم و میخوانم و دنیایی خاطره، زنده میشود.
گاهی که شاکی میشوم و میخواهم ناسزا بگویم به استاد و همکار و همکلاسی؛ گاهی که تعجب میکنم از رفتار آنها و مقصر میجویم، میروم سراغ «درسهای رانندگی»ام – نوشتههایی که پویان، به بهانه و در پسزمینهی آموختنیهای رانندگی، امّا دربارهی زندگی برایم نوشته و به نظرم قشنگترین نامههاییند که کسی – هر وقت و هر جا – دریافت کرده. بارها خواندهامشان و هنوز میخوانم و هنوز لذّت میبرم و میآموزم از سطر به سطر نوشتههای پیامبرم.
غرض اینکه، پویان در یکی از نامهها نوشته «خیر، محدود نیست». پس، تکههایی از دو تاشان را اینجا و در یادداشت بعدی میآورم تا شما هم بخوانید و لذّت ببرید. که خیر محدود نماند و من تنها کسی نباشم که بهرهمندم.
قسمت اوّل، نامهی شمارهی 2،
دوّم. خوشبختی و پیروزی از آنِ «ما»ست:
در خودرو نشستهایم و به قصدِ مقصدی راه میافتیم. راه را نمیدانیم؛ یا نمیدانیم کدام مسیر خلوتتر است و سریعتر به مقصد میرساندمان. از هم میپرسیم. حدسهامان را طرح میکنیم. یکی، حدسی میزند که به نظر منطقی میآید. دیگری عقیدهاش را ابراز میکند یا میگوید «نظر ويژهای ندارم. هر طور خودت میدانی.» به توافق میرسیم؛ هرچند احتمالِ خطا هم میدهیم. راه میافتیم. متأسّفانه مسیر، اشتباه به نظر میرسد؛ یا مسیر درست است، ولی راهبندان، صف طولانی خودروها را ساخته.
دو حالتْ متصوّر است. یا آدمهای سازگاری هستیم و هرقدر هم بهموقعرسیدن برایمان اهمیّت داشته باشد، اشتباهمان را میپذیریم و سعی میکنیم با همفکری، مسیرمان را ـ در صورت امکان ـ تصحیح نماییم و با خنده و شوخی، تا رسیدن به مقصد، خوش بگذرانیم. یا حالتِ دوّم صادق است: آدمهای سازگاری نیستیم و هر یکی سعی میکند اشتباه را به گردن دیگری بیندازد. یکی میگوید: «من که گفتم نظر ويژهای ندارم. پس تو با بیفکری، به این وضعیّت دچارمان کردی.» دیگری پاسخ میدهد: «همیشه پایت را از قضیّه کنار میکشی و منتظر میمانی اشتباه کنم و تو بنشینی و غر بزنی.»
محرّکِ بیرونی راهبندان یا درستنبودنِ مسیر از یکسو و محرّکِ درونیِ تبرئه و اثبات بیگناهی خود و گناهکاری دیگری، از سوی دیگر، اعصابها را به هم میریزد. مسیر کوتاه و درست را شاید بتوان با اعصاب خراب طی کرد؛ ولی رانندگی در مسیرِ طولانی و نادرست با اعصابِ ناراحت، عذابی غریب است! اعصابِ راحت و شادی، اتّفاقاً در مسیر نادرست و طولانیست که کاراییش را نشان میدهد. وگرنه، در خوشی و وقتی که همه چیز درست است، اعصابها بهخودیخود راحتند!
***
رانندهی کهنهکار میگوید: رانندهی جوان بداند! زندگی، امرِ اجتماعیست. «ما» در جادّهی زندگی میرانیم؛ «ما» اشتباه میکنیم؛ «ما» خوش میگذرانیم؛ «ما» به مقصد میرسیم و «ما» موفّق میشویم: اینطوری «ما» هیچوقت، شکست نمیخوریم. «ما» خوشبختیم؛ چون با همیم و میتوانیم به اشتباهاتمان فکر کنیم. چون میتوانیم با هم ـ در بدترین شرایط ـ خوش بگذرانیم. شکست، آنگاه است که «ما»ها بشوند «تو»؛ بشوند «من». وقتی خوبیها از آنِ «من» باشد و بدیها از آنِ «تو»، آنگاه که «من» برای تبرئهی خود، «تو» را گناهکار بشناسد، وقتِ بدبختیست. رانندهی کهنهکار میگوید: رانندهی جوان میخواهد کسی را بشناسد، به رفتارش وقتی که خودش یا دیگری خطایی کرده ـ وقتی «ما» خطا کردهایم ـ توجّه کند.
***
عمّه و شوهرعمّه و دو عمّهزادهام برای نوروز در گرگان میهمانمان بودند. برگشتنی، اشتباهی از «هرَاز» به سمتِ تهران رفتند و به راهبندانِ غریبی برخوردند؛ طوریکه سی کیلومتر از مسیر را سه ساعته آمدند. پدرم که متوجّه شد، تلفنی به عمّهزادههایم گفت: پیش آمده. اشکالی ندارد. بههیچوجه غرغر نکنید و اشتباه را گردنِ کسی نیندازید. پدرتان را با بهیادآوردنِ اشتباهِ دستهجمعیتان، عصبی نکنید و به زمین و زمان ناسزا نگویید و از بختتان ننالید. در عوض، موسیقی گوش کنید؛ حرف بزنید؛ خاطره تعریف کنید؛ خوش بگذرانید.
....( این یعنی پایانِ نامه سانسور شده :دی :-")
سینما یعنی اغراق
یا: چرا رئیس را دوست داشتم؟

۱-
کاملاً به بینندگانِ فیلم حق میدهم از «رئیس» کیمیایی خوششان نیامده باشد. به دور از تعارف، «رئیس» به واقع اثری نامنسجم است که در ادامهی سیرِ کموبیش پایدارِ نزولی فیلمهای کیمیایی قابل پیشبینی بود. امّا ـ دروغ چرا؟ ـ من به عنوانِ بینندهی گیرم آماتور، ولی مشتاقِ سینمای کیمیایی، از فیلم بدم نیامد. شاید خوشآمدنم چندان دور از ذهن هم نباشد؛ چراکه به نظر میرسد برای بینندهی مشتاقِ آثارِ کارگردانی خاص، توجیه بینامتنی در کنار توجیه ژنریک، اهمیّت بیشتری از توجیه رئالیستیک و کمپوزیسیونی دارد؛ که بیشک «رئیس» تا حدّ زیادی فاقد آنها بود.
۲-
بههرشکل، فیلم را دوست داشتم؛ چرا که به نظرم «رئیس» با ساختِ بزرگ و پرش، یکبار دیگر یادم آورد که سینمای ذلیلِ توسریخوردهی خوار و خفیف با رنگهای خنثای دلگیر و آدمهای دلزده و تولید حداقلی، تنها شکلِ سینما نیست. از سینمایی که همیشه برایم دنیایی خیالی و پرزرق و برق میآفرید، در ایران جز نامی نمانده بود و «رئیس» یادآوری کرد که «سینما»ی چشمگیر و پر زرق و برق و همراه با اغراق و ریخت-و-پاش، سینمای فراموششدهایست که البتّه سزاوار این همه غفلت نیست. «رئیس» توانست به یادم بیاورد که سینمای فلسفی و هنری، تنها شکل سینما نیست؛ سرگرمیسازی هم سینماست.
۳-
کوتاه اشاره کردم و دوست دارم بیشتر بشکافم که «رئیس»، یادآور عنصری مغفول در سینماست: «اغراق». اصلاً همین اغراق است که کیمیایی را بدل به کارگردانی ستارهساز میکند. خودِ پرسونای ستارههای کیمیاییست که اصالتی ویژه دارند و بازیشان بیانگر همین اصالت است. قریبیان، در فیلمِ کیمیایی قریبیان است و ارجمند، پیش از هر چیز، نقشِ ارجمند را بازی میکند.
جز اغراق در بازیها، اغراقِ موجود در میزانسن را هم دوست دارم؛ حالا خواه هدفِ این اغراق مصرفزدگی و جذبِ بیننده قلمداد شود و خواه، «سبک»ی باشد که به خاطر حذفِ اجباری مؤلّفههای مورد نیاز سینمای کیمیایی ـ عَرَقخوری، عشقبازی، موزیک و ... ـ بدل به «معنا» شده. رک و راست بگویم: من، اغراقِ کیمیایی را در اجرای اپرا یا راهانداختنِ باغ وحش در صحنههای پایانی و ارائهی دستهای از وحوش ـ از گرگ و سوسمار تا موش و مار ـ دوست دارم؛ هرچند میپذیرم، از بینندهای وقتِ خروج از سینما بشنوم که «حیاتِ وحشِ شبکهی چهار، از این مزخرفْ قشنگتر بود!»
۴-
و دستِ آخر، «رئیس» را دوست دارم؛ چراکه بالاخره داریوش ارجمند را در نقش مردِ خشن، سرکش و مسلّط بر سرنوشت خود ـ که به چهرهاش میآید ـ دیدم. جای چنین نقشهایی که اخلاقشان طور دیگری تعریف میشود، در سینمای پاستوریزهی ما خیلی خالیست.
«رئیس» را دوست دارم؛ چراکه در ادامهی آثار کارگردانِ ماهرش، از فیلمهای دیگران به کلّی متمایز است. همینجا بیهیچ شرمندگی بگویم که کارِ تکراری ساختن را عیب و نقص نمیبینم و ایرادی را که همواره به کیمیایی وارد میکنند، نمیپذیرم؛ که از قیصر به بعد سعی کرده خودش را تکرار کند و قیصر بسازد و البتّه نتوانسته.
و نهایتاً «رئیس» را دوست دارم؛ چراکه بیانیّهی شخصی کارگردان است. کلیّت فیلم، ساخت و تولید بزرگش، پیشرفتش، روابط آدمهایش ـ همه و همه ـ با میلِ کارگردان سخت مرتبط است.
پ.ن. خودداری کردم؛ ننوشتم «آقامون کیمیایی» تا کسانی که کامنت میگذارند ننویسند «آقاتون کیمیایی»! تا حالا شنیدهاید «مولانا»ی بلخی را بگویند «مولاکم»؟!
مرتبط:
موتور سواری و استقلالیافتگی
من از نسل مردانِ مردّدم
قیصرهای امروزی
حضور و غیاب در غزل و مزاحم
ممنونم:)
شما فرض کنید، مثلاً، البتّه، برای سرگرمی و تنوّع.
تقلّب
چند روز پیش استاد راهنمای عزیز _ از اونجا که به من خیلی اعتماد داره! _ تماس گرفت و فرمود که میتونی پنجشنبه بیای سر جلسهی امتحان کمکم؟ (دانشکدهی ما مراقبِ آموزش نداره و خود استاد ودستیارهاش مراقبان جلسه هستند.) بنده هم قبول کردم. نه اینکه فکر کنید تنها هدفم پاچهخواری بود ها؛ نه. اون بخش کوچیکی از اهدافم رو تشکیل میداد! هدف والای دیگهای هم داشتم که حالا خودتون ماجرا رو بخونید، متوجه میشید. :دی خلاصه جاتون خالی، پنجشنبهای رفتم سر جلسهی امتحانِِ بچههای کارشناسی. من هم که همیشه دلم از دست این مراقبهای بیانصاف پر بود، سعی کردم بشم همون مراقب خوب رؤیاهام- که در بیداری و واقعیت، یه بار نصیب خودم نشد بدبختانه.
چون تعداد بچه ها خیلی زیاد بود، امتحان در سالن برگزار شد. همون اول استاد جان، کلّی در باب اهمیت فیر پپلی دادِ سخن داد. از این حرفهای تکراری که اگه تقلب کنین به اونایی که درس خوندهن ظلم می شه و این حرفها. یکی نیست بگه: خب هر کی درس خونده واسه خودش خونده. به اونهایی که نخوندهن چه ربطی داره؟!؟! خلاصه، بعد از توضیحات امتحان شروع شد. وظیفهی بنده هم این بود که بین بچهها قدم بزنم و _ خیر سرم _ چون درس رو پاس کرده بودم، اگه اشکالی داشتن، جواب بدم. حالا بگید من یه کلمه از این درس یادم بود؛ نبود. اوّل اوّلش دو-سه نفر با این سؤال کلیدی خطاب به من شروع کردن که:«شما خودی هستید یا نه؟» من هم گفتم: «فقط خیلی تابلو نباشید من کاری ندارم.»
بیچاره ها اوّلش اعصابشون خورد شده بود. من هی قدم می زدم و اونها میترسیدن تقلبهاشون رو در بیارن. استاد جان هم همون بالا نشسته بود و تکون نمیخورد. خلاصه اینکه سعی کردم با لبخند به ملّت بفهمونم بابا راحت باشین. اما دوزاریشون خیلی کج بود! یه کم که گذشت و دیدن من خیلی مهربونم و همش دارم لبخند می زنم؛ شروع کردن سؤال پرسیدن. من هم خیلی با آرامش میگفتم «تو حالا بقیه رو بنویس من برم ببینم جوابش چی میشه میام بهت میگم.» وسط امتحان، استاد جان اومدن و یه دور زدن و من رو صدا کردن و گفتن: «اون دختره که جلو نشسته داره تقلب میکنه حواست باشه.» گفتم: «چشم. من الان میرم جلو، بالای سرش. شما اصلاً نگران نباشید!» خلاصه رفتم بالاسرِ دختره. دیدم بنده خدا داره همین جوری میلرزه.
*** نکته دوستان عزیزی که میخواهید تقلب کنید! سعی کنین این کار رو خیلی با آرامش انجام بدین. اصلاً نترسین بابا! آدم بترسه تابلو می شه. پایان نکته ***
رفتم از برگهاش اسمش رو دیدم. ظاهراً همهی درس رو تقلب نوشته بود و آورده بود و بنابراین اگه مراقب بالا سرش میبود، دیگه یه کلمه هم نمیتونست بنویسه. یواشی اسمش رو صدا کردم و گفتم: «فلانی جان! میخوای تقلب کنی تابلو نکن. استاد دیده ها. من حواسم هست، داشت مییومد بهت اشاره میکنم.»
یه چند تای دیگه از بچه ها، دوستای خودم بودن؛ از این بچّه شَرهای لیسانس که وقتی میبینمشون حسابی یاد گروه 79یهای خودمون میافتم. اونا که دیگه آشنا بودن و هر از چند گاهی میرفتم بالاسرشون میگفتم «مشکلی نیست؟ همه چی رو به راهه؟»
حالا همهی اینا به یه طرف، یه کار خیلی خطری هم انجام دادم؛ طوریکه قلب خودم هم وایساد. یکی از بچهها یه سؤال رو اصلاً بلد نبود. از اون شاگرد زرنگهاشونم بود که داشت گریهاش در مییومد. خدایا چی کار کنم، چی کار نکنم؟ رفتم به دوستش گفتم «جواب فلان سؤال رو ببینم.» نگاه که کردم پیش خودم گفتم: یا ابوالفضل! یه صفحه واسه جوابش نوشته. یه کم مِنمِن و دستدست کردم تا یه راه حل خوب پیدا کنم، که دوستش یه دفعه گفت: «من این رو تو تقلبهام دارم؛ میخوای؟» (دقت کنین که طرف داشت رک و راست به مراقب اعتراف میکرد که تقلب داره!!) گفتم: «خب چی کار کنم دیگه؟! بچه گناه داره. یواشی بهم بده.» اونم نامردی نکرد و جامدادی رو داد دست من. حالا من خیلی راحت وایستادم و بین اون همه کاغذ تقلب، کاغذ مربوط به سؤال رو پیدا کردم و بردم دادم به اون خانم که از روش بنویسن.
آخر سر هم سر استاد رو گرم کردم تا اونایی که تا لحظهی آخر در انتظار امداد غیبی تو شلوغپلوغی آخر جلسه، میشینن، قشنگ تا آخر حسابی تقلب کنن و خودشون برگه رو بیارن و بدن.
اگه بدونید اون «واای مرسییی»هایی که بعد از امتحان بهم میگفتن چقدر چسبید! :دی
نارون
کافه نارون رو بخاطر فضای خوب و مهماندارهای مهربون و ساده و صمیمیش دوست داشتیم. این فضای خوب باعث میشد که چند ساعت بنشینیم و چیزی بخوریم و به کارهامون برسیم. امروز بعد از یکی دو هفته اومدیم نارون که دیدیم ای دل غافل! دوستای مهماندارمون نیستن... :((
نارون سابق به چند دلیل برای ما جذاب بود. اوّل اینکه در پاساژ نارونِ نیاوران پیدا کردن اون همه سادگی و صمیمیت و دوری از تمام زرق و برقهایی که از اون محیط انتظار میره، خیلی ناب و دوستداشتنی بود. نارون بیشترِ این صمیمیت رو مدیون کافهچیهای مهربونش بود.
دو شهرستانی، با قیافههای ساده. که موقع حساب کردن، با لهجهی خاص خودشون، بدون اینکه «مهمان» رو شکسته ادا کنن، میگفتن : «مهمان باشید». اون آدمهای قبلی، حالا جاشون رو دادن به آدمهایی که سه-چهار تا از دکمههای پیرهنشون بازه و خودشون یه گوشه با «زید»شون نشستن و سیگار دود میکنن!
به قول پویان، بدتر ازآدمهای سوسولِ جدیدِ کافه، فضاشه که از اون حالت سنگین با تم قهوهای سوخته، تبدیل شده به یه جای جلف! لامپای توکار سقفیِ هالوژن جاشون رو دادن به لامپای آویز هالوژنِ رنگی که یه چیزیه بین چراغ و توپک!! و تابلوهای زشت و شمعهای زرد و قرمز جیغ، و یخچالی که پره از نوشابههای آمریکایی. دیوان حافظ و کلیات سیمین بهبهانی هم جاشون رو دادن به مجسمههای آفریقایی! نور مخفی یک رنگ و سادهی توی کانتر، تبدیل شده به یه نور آبی و یه نور قرمز که ...! :دی :))
ظرفهای ساده و هماهنگ قبلی، جاشون رو دادن به لیوانی که با نعلبکیش هماهنگ نیست و روی جای شکرش، چاپهای عجیب و غریب داره. دیگه حتّی ازاستاد پیری که مشغول ترجمهی کتاب بود و هر روز مییومد نارون و میز اختصاصی رزروشده داشت، خبری نیست – یا دستِ پایین ما ندیدیمش.
دلم خیلی برای دوستای مهربونمون تنگ میشه.بازم به قول پویان میتونیم امیدوار باشیم الان جای خیلی بهتری هستن و به خاطر تواناییهایی که دارن هر کار دیگهای رو شروع بکنن، حتماً موفّق خواهند بود.
پ.ن. این مطلب رو بیشتر از یک ماه پیش نوشتم. همون شب، به شدّت مریض شدم و بیماریم سه هفتهای ادامه داشت. چند تا احتمال وجود داره:
1- کافهچیهای جدید از نیّت پلید من- نوشتن این متن- خبر دار شدن و تو غذام یه چیزی ریختن.
2- تو غذام چیزی نریختن؛ امّا خب... آهشون دامنم رو گرفت. بالاخره اوّل کارشون میخواستم بیام نونشون رو آجر کنم!
3- واقعاً کیفیت خدماتشون اومده بود پایین و چیپس و پنیری که دادن بهم خوردم، یه مشکل اساسی داشت که سه هفته من رو درگیر کرد!
احتمال دیگه ای به ذهنتون می رسه؟ :دی
گلهای معرفت
چند وقت پیش، تو بحبوحهی کارهایی که از در و دیوار ریخته بود سرم، با پویان رفته بودیم دانشکدهی ما که مثلاً درس بخونیم. بعدِ صرف چایی و شکلات و کلّی گپ و بگو-بخند بالاخره رفتیم کتابخونه که شروع کنیم به درس خوندن.
دَمِ در کتابخونه که رسیدیم یکی از این وردستهای استاد راهنمای عزیز، ما رو دید و گفت چه نشستهای که دکتر جان، کارِت داره. خلاصه ما هم به آقای شیوا گفتیم شما بشینید و درستون رو مطالعه کنین، تا ما بریم و سه سوته برگردیم. از اونجا که هر وقت میرم پیش این استاد جانم سه سوت می شه سه ساعت، بعدِ حدود یه ساعتی با سَری پایین و گردنی کج برگشتم کتابخونه خدمت جنابشون.
دیدم طفل معصوم بغ کرده نشسته و به جای کتابِ درسی ـ که قرار بود بخونه ـ یه کتاب داستان خوشگل موشگل گرفته دستش و مشغوله. کلّی خجالت کشیدم و تو دلم هر چی فحش بلد بودم به این استادِ وقتنشناس دادم که باعث شد من این همه پویان رو تنها بذارم. کلّی معذرتخواهی کردم و اونم کلّی گفت نه بابا! من نشستم اینجا کتاب خوندم و تقصیر تو نبود که و از این حرفها.
خلاصه نشستم سرِ کارم و به شدّت مشغول مطالعه بودم و اصلاً حواسم به دور و بر نبود. یه خورده که گذشت دیدم داره صدای فِنفِن میآد. چون کلّی حس گرفته بودم و مثلاً داشتم با جدّیت کار میکردم اوّلش به روی خودم نیووردم. یه خورده دیگه گذشت؛ دیدم نخیر! صدای فِنفِن قطع نمیشه که نمیشه. سرم رو بلند کردم... آقا! چشتون روز بد نبینه. دهنم شیش متر واموند. دیدم پویان جان دارن هایهای گریه میکنن! (هایهایش خیلی یواش بود البته... من فقط فِنفِنش رو می شنیدم!) من و بگی....
اوّلش خواستم ادای این دختر مهربونا رو در آرم. گفتم وااایییی چی شدی؟ الهی بمیرم من! چرا گریه میکنی؟ دیدم یه نگاه کرد به کتابه و بدتر شد. کلّی جلوی خودم رو گرفتم که با احساسات بچّه، بازی نکنم؛ اما خب، چی کار میکردم؟ دست خودم نبود... یه هو پِرت زدم زیر خنده! حالا شما وضعیّت رو تصوّر کنین. وسط کتابخونهی مرکزی دانشکدهی فنّی که پره از آدم، آقا نشستن و دارن هایهای گریه میکنن و منم دارم غشغش بهش میخندم. این خانمهای دانشجوی اهل مطالعه هم هی از سرِ میز رَد میشن و یه نگاه به قیافهی معصوم و مظلوم پویان میندازن و یه چشمغرّه به من میرن... انگار که من هند جگرخوارم و پویان هم حمزه، عموی پیامبر!
چند بار گفتم پویان ترو خدا... الان اینا فکر میکنن من چه بلایی سرت آوردم که اینطوری داری مظلوم گریه میکنی. خداییش آدم نگاش میکرد دلش کباب میشد. دیدم نخیر! فایده نداره. ظاهراً کتابش خیلی سوزناکه... منم تصمیم گرفتم خودم رو بزنم به اون راه و سرم رو حسابی گرم کردم که اصلاً انگار من خبر ندارم یکی بغل دستم داره فِِِنفِن میکنه. فقط چند وقت به چند وقت، یواشی یه دستمال کاغذی میدادم بهش.
خلاصه یه نیم ساعت که گذشت کتابه تموم شد. منم فوری ورش داشتم گذاشتم تو کیفم. رسیدم خونه؛ شام نخورده، با کلّی کار تلنبار شده، نشستم به قصّه خوندن. سرتون رو درد نیارم، بعد دو ساعت گوشی رو ورداشتم. شماره گرفتم... این دفعه نوبت پویان بود که فِنفِن بشنوه. بیتربیت کلّی هم بهم خندید! اصلاً احساسات من رو جدی نمیگیره :دی :-"
مممم... حالا همهی اینا رو گفتم که چی؟ عرض میکنم.
قضیه از این قراره که داستانی که ماجراش رو گفتم داستانِ آخر کتاب «گلهای معرفت» (نوشتهی اریک امانوئل شمیت، ترجمهی سروش حبیبی، نشر چشمه) بود. پویان گفته بود بقیهی داستانهای کتاب هم قشنگه. منم دیشب تا خود صبح نشستم و دو تا داستان باقیمونده رو هم خوندم.
فقط خواستم بهتون بگم که کتاب فوقالعاده قشنگی بود. بخونیدش. :پی امّا نمیدونم چرا اینقدر طولانی شد! :-"
پ.ن. به خدا من دلم میخواد تو ستون روزمرگیها بنویسم. پویان نمیذاره. میگه نوشتههات دیده نمیشن. حالا دیگه حدوداً سه ماهی میشه که قراره به آقای حمیدرضا ایمیل بزنه و بخواد مشکلات طرّاحی سایت رو درست کنن. انشاءالله ـ گوش شیطون کر ـ هر وقت این اتفاق افتاد من هم میرم تو ستون خودم مینویسم.
روزمرگیها
خب؛ امتحانهایم تقریباً تمام شد. یکی هنوز مانده که به لطف دکتر منطقی عزیز و سفرهای گاه و بیگاهش درسمان هم حتّی تمام نشده که بخواهیم به امتحانش برسیم.
غرض اینکه، از این به بعد ستون روزمرگی این صفحه به شدّت فعّال خواهد شد. تصمیم دارم تند و تند بنویسم. جملهجمله و کوتاه. گاهی بیمعنی و بیسر و ته. گاهی با چند معنی مختلف که هر کسی از ظنّ خود یار شود. گاهی هم اگر مطلب جدّی و بهدردبخوری داشتم، میآیم همینجا در ستون جدیترها مینویسمش. خلاصه، قرار است در ستون روزمرگی به دور از شرایط سخت و دست و پاگیر راز یک گوشه برای خودم بنویسم. دور از هر گونه اخلاق و وظیفهی رسانهای و از این حرفها ـ که کاملاً غریبند برایم.
غرغر میکنم؛ از شادیهایم مینویسم؛ از اتّفاقات روزمره و هر چه به دستم برسد. نوشتههایم بدون ویرایش خواهند بود. قرار نیست جدی بنویسم که لازم شود چند دور بخوانمش و تمام قواعد املایی و انشایی را رعایت کنم. میخواهم چیزکی بنویسم برای دل خودم. اگر حوصله کنید و بخوانید خوشحال میشوم اما قرار نیست نوشتههای من چیزی به شما اضافه کند. توقع مفهوم و محتوا و از این دست از من نداشته باشید. ستون جدّیترها پر است از این حرفها.
پس منتظر باشید:دی
واژهورزی و سرگرمی
پریسا، کامنتی برای نوشتهی «حکایت درویشی و نادرویشی» گذاشته که حیفم آمد همانطور مهجور آنجا بماند. این شد که نوشتهی زیبایش را این پایین میآورم و بعد، نوشتهی خودم را در پاسخ به او میگذارم. طبعآزمایی خوبیست این واژهورزی ما. شما هم میتوانید دست به کار شوید. قول میدهم خوش بگذرد:
پریسا نوشته بود:
دستْ مریزاد امیر! بابا دستخوش! راست گفتهاند که اگر قلم به دست گیری، چیره دستیات در نگارش، آنقدر دستِ بالاست که کسی جرئت بلند شدن روی دستت را ندارد. القصه، دست روی دلم گذاشتی با این حکایتت، احساساتم دستخوشِ التهاب شد از یادآوری بعضی اقوال، که دیگر نتوانستم دست نگهدارم و ننویسم این دست نویس را. دستِ بر قضا، دوستانی داشتم از ایندست که نام بردی، دوستانی که گمان میبردی دستِ راستند همگی و دستگیر به وقتِ دستتنگی، امّا افسوس که امروز افتادهام به دستگزیدن ودستک زدن؛ پشتِ دستم را هم داغ گذاشتهام که دیگر دست روی چنین انسانهای دستاندازی نگذارم. به دستیاریشان امید بسته بودم، تا روزگاری که دستِ تقدیر رقم زد آنچه را نباید میزد، و کمکم بود که دست این نارفیقان رو شد و ما ماندیم و دستتنهایی و دستی خالی از معرفت و رفاقت این مثلاً رفیقان! الهی که هیچ بنیبشری دست به دامن چنین نامردمانی نشود! که دست یاری که نمیدهند هیچ، دست به یکی میکنند و دستیدستی آدمی را به فلاکت و دستکشی می اندازند. اما این را هم بگویم، که این احوال مانع نشد که ما دستِ امیدمان را از دستگاه الهی دور کنیم و به لطف خدا، دست بالا زدیم و از دست برآمدیم و مشکلمان حل شد و خدا را هم صد هزار مرتبه شکر که آن نارفیقان هم، دست از سر ما برداشتند. اما امروز به خودم میگویم دست باش! که این نامردمان هر چه قدر هم که بد باشند، روا نیست که دست کنار بکشیم از جماعت، و جدا شویم از اهل جمع که گفته اند: «دست خدا به همراه جماعت است» و نتوان دست نگهداشت از معاشرت و دست به کار شدن.
دستِ آخر، دستت درد نکند رفیق، که یادآوری خوبی بود، و این چند خط را هم دست به نقد نوشتم به سبب همان که تو گفتی «دور هم بخندیم»، و نه خدای ناکرده، به سبب دستِ پیش گرفتن از شما که تو خود بهتر میدانی دستآموز همین مکتب هستیم... :دی
من هم مینویسم:
خیلی خوشم آمد. نوشتهات دستخوش و ای ولله داشت. همین که دستْ بالا کردی و یادداشتِ زیبا را نوشتی، نشان داد که دستِ به نوشتنت عالیست و خود، استادی. راستش را بخواهی، من هم دستِ خالی به استقبال یادداشتت نیامدهام و هرچند باید در برابر خوانندههای تیزبینی مثل تو، دست به عصاتر رفتار کنم، ولی حالا که دست داده، بگذار بدونِ دستْ دستْ کردن بازی را ادامه بدهیم؛ اینبار با «سَر». راستش را بخواهی، با نوشتهات خوب سر به سرم گذاشتی و سرِ حال و سرِ کیفم آوردی. یادداشت را که خواندم، سرْدَماغ و سرِ ذوق آمدم که بازی را از سر بگیرم. من اصلاً سرم درد میکند برای اینجور واژهورزیها! این شد که سردستی، نوشتم:
هرچند هنوز سرِ حرفم ایستادهام؛ ولی دلم نمیخواست داستانِ قبلی را از سرِ نو، از سر بگیرم و سرِ خانهی اوّل برگردم. امّا چه کنم که موضوعی از این سرتر برای ادامهی بازی پیدا نمیکنم؟ خودت شاهدی که همین موضوع، باعث شد سرِ دل تو هم باز شود. نمیخواهم سر منبر بروم و پرحرفی کنم و سرت را درد بیاورم؛ هرچند توقّع نداشته باش که خیلی زود سرش را هم بیاورم.
پریشب که اتّفاقاً سرِ بی شام زمین گذاشتم؛ وقتِ خواب، به این فکر کردم که بعضی هرقدر هم سرِ خودشان را شیره بمالند و فکر کنند زرنگند، نمیتوانند روی بعضی تنگنظریهاشان سرپوش بگذارند و دیر یا زود، عقدههاشان سر باز میکند و تنها کسی که سرشان کلاه میرود، خودشان هستند. تا کِی میشود سرِ دیگران را بیخِ طاق کوبید و دست به سرشان کرد؟ مگر میشود سر فلک را هم کلاه گذاشت؟
منی که میبینی، آدمِ سر به تو و سر به راه و سر به زیری هستم. سرم توی لاک خودم است و کاری به کار کسی ندارم. همیشه هم سرم را بابتِ زندگیم بالا میگیرم و اگر کار نامربوطی هم کرده باشم، همانموقع از شرمْ سرم را پایین انداختهام و عذر خواستهام. امّا نبوده کاری کنم که هیچوقت نتوانم سرم را بلند کنم و سرشکسته باشم. همین است که همیشه سر راحت به زمین میگذارم.
گفتهام که برای دوستانم سرم را هم میدهم. حتّا میگفتم مشکلی پیدا کردید که درش نه من سر پیاز بودم و نه ته پیاز، حتّا روزهایی که یک سر داشتم و هزار سودا و از فرطِ کار، یکی تو سر خودم میزدم و دو تا تو سر کار، تند و تیز و با سر، یکسر بیایید سراغ خودم و غمهایتان را حتّا وقتی که شادم، با من سرشکن کنید. نخواستم اگر کاری کردم، تلافی کنند تا سربهسر شویم. ادّعا هم نمیکنم که کار زیادیست. نه؛ همان است که من خودم هم سرِ دوستان خوبم میآورم و آنها از سرِ لطف، یک سرِ سوزن هم دریغ نمیکنند.
امّا چه حاصل که بعضی وقتها، همان آدمهایی که اینطور باهاشان سر کردهام، باعث سرخوردگی میشوند و منی که سرم تو کار است، میمانَم سردرگمْ که چه کنم؟ سررشته از دستم در میرود و توی سرم میزنم که چه درست است و چه نیست؟ میبینم طرف سرسنگین شده و سرِ قوز افتاده و میخواهد سر به تنم نباشد؛ جستجو میکنم و دانسته و نادانسته را سر هم میکنم تا ببینم سرکار را چه شده که اینطور به سرش زده و مثل یک سر و دو گوش از من فراریست؟! هیچ نمیفهمم و سرم نمیشود که چرا؟ حالا سرسنگینی سرش را بخورد! چند تا دروغ هم رویش میگذارد و زمین و زمان را روی سرش میگذارد و تحویل دیگران میدهد. نمیدانم چه بر سرش آوردهاند ـ گرچه معتقدم هر کسی، از خودش سرش میآید ـ که حالا سر من بازی در میآورد و دادهایش را سر من میزند؟ حالا تو میگویی من حق ندارم خودم را سرزنش کنم که دوستیم برای سرش گشاد بوده؟ یا چه میدانم از سرم بازش کنم و دوستیش از سرم بیفتد و کاری دارد، از سرم وا کنم و سر بدوانمش؟ حق ندارم بخواهم دست از سرم بردارد؟!
سرت را بردم؛ ولی حالا که به سرپایینی نوشته رسیدم، بگذار داستانم پیش از آنکه به سر برسد، سرانجامی داشته باشد. میدانم که اینروزها تو سرِ بازار دوستی خورده و دوستِ خوب، کمیاب شده و عوضش تو سر سگ بزنی، دوست مدّعی ـ که خدا به سر گرگ بیابان نیاورد و اگر آورد، زود از سر راهش بردارد ـ ریخته. چون اینها را از سر گذراندهام، ناشکری نمیکنم و خدا را شکر میکنم که در این زمانهی غریب، دوستان زیادی دارم که روی سرم جا دارند و دوستیشان سرْگلِ همهی دوستیهای دنیاست و اینقدر کمیاب که سر دست میبرندشان. اینها صرفِ سلامشان هم از سرم زیاد است و برای دیدارشان با سر میدوم و وقتی میبینمشان سر از پا نمیشناسم. آنها، سرشان توی سرها بلند است و سرشان به تن خودشان و همه میارزد و امیدوارم که خدا، خودش سرنگهدارشان باشد. درست است که سرکوفتشان را به جز آنها میزنم؛ ولی حاضرم برای آن دیگران هم قرآن سر بگیرم و از خدا بخواهم که از سر تقصیرشان بگذرد و بی آنکه سرشان به سنگ بخورد، سرِ خانهی عقل بیایند.
حالا، سرجمع گمانم توانستم به هدف اصلی برسم؛ نه؟ سرراستتر بپرسم: سرگرم شدی؟!
پ.ن. این واژهورزی ما محدود شده به اندامهای بدن. از دل و چشم و دست و سر شروع شده و ... خدا به خیر بگذراند. امیدوارم که همان بالاتنه بماند!
سه کتابِ نو
اخیراً نشر آگه همزمان سه کتابِ درخور در زمینهی فرهنگ چاپ کرده؛ که جای خوشحالیست.

اوّلی را استاد خوبم و مسؤول گروه مطالعات فرهنگی و همینطور مرکز مطالعات جوانان دانشکدهی علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی آقای دکتر محمد سعید ذکائی نوشته و تألیف کرده و عنوانش هم هست «فرهنگ مطالعات جوانان» (آگه، ۱۸۴ صفحه، ۲۰۰۰ تومان). تا جاییکه از صحبت با دکتر ذکائی میدانم و خودم هم گشتم، کتابِ مشابهی حتّا به انگلیسی وجود ندارد. در واقع «واژگان» یا «فرهنگ»های بسیاری در حوزههای مطالعاتی علوم اجتماعی ـ مثل زنان، مطالعات فرهنگی، هنر و ... ـ چاپ شده؛ ولی هرقدر بگردید احتمالاً کتاب مشابهی در حوزهی مطالعات جوانان پیدا نخواهید کرد. ضمن اینکه اصولاً نوشتههای فارسی در این حوزه، اندکشمار و بعضاً بسیار ضعیف و ابتدایی هستند. پس چاپ این کتاب، کمکِ بزرگیست به ادبیات رشته.
کتاب، از حدود ۱۰۰ درآیندِ مرتبط با مطالعات جوانان (از آسیبها تا خردهفرهنگها و مراحل و فرایندها و مفاهیم اساسی) تشکیل شده و فهرست کم و بیش کاملی از واژگان مرتبط را در بر میگیرد. گرایش دکتر ذکائی و البتّه نزدیکی حوزهها، باعث شده رویکردِ مطالعات فرهنگی در کنارِ جامعهشناسی در نوشتن مدخلها، غلبه داشته باشد. هرچند ماهیّت بینارشتهای حوزه، استفاده از رشتههای علمی گوناگون را در کتاب بیش از اینها گسترش داده است.
علیرغم اینکه مطابق توضیح دکتر ذکایی در مقدّمه، تنها به فراخورْ در بعضی مدخلها به ایران هم اشاره شده؛ امّا میتوان در ویرایشهای بعدی مدخلهایی ويژهی خردهفرهنگ جوانان ایرانی به کتاب افزود؛ مثلاً «بسیج» یکی از این مدخلها میتواند باشد ـ که البتّه میدانم مدّ نظر مؤلّف محترم بوده است. جز این، ارتباطات متقابل درآیندها و ارجاع درونی، پررنگتر از آنچه هست، میتوانست مورد تأکید قرار گیرد.
خلاصه اینکه خواندنِ کتاب را به شدّت توصیه میکنم.

دوّمی، ترجمهی دکتر حسین پایندهست، از کتاب مشهور جان استوری تحتِِ عنوان «مطالعات فرهنگی دربارهی فرهنگ عامّه» (آگه، ۳۶۳ صفحه، ۳۸۰۰ تومان). دکتر پاینده، پیشتر ترجمهی فصل مربوط به داستانهای مردمپسند را در یکی از شمارههای آخر ارغنون منتشر کرده بود و اکنون ترجمهی تمام اثر را در اختیار خوانندگان فارسیزبان گذاشته. کتاب برای تازهکارها، فهرستی از نظریّهها و روشها را ارائه میکند و برای آشناترها، مروری سریع است بر رویکرد مطالعات فرهنگی در مطالعهی فرهنگ مردمپسند. ترجمه که از ویرایش دوّم صورت گرفته، نسبت به ویرایش اوّل، بخشهایی دربارهی مخاطبان تلهویزیون، نظریهی دریافت و جهانیشدن افزون دارد و البتّه حذفهایی هم نسبت به ویرایش نخست صورت گرفته که مترجم آنها را هم در ترجمهی کتاب آورده. کتاب، مشهورتر از اینهاست که نیاز به معرّفی داشته باشد و بیشتر علاقهمندان به حوزهی مطالعات فرهنگی میشناسندش. تنها نکتهی عجیب برایم این است که نسخهی انگلیسی کتابی که من دارم، چاپ انتشارات دانشگاه جورجیا در آتن است؛ امّا در فهرستنویسی ترجمه گفته شده که کتاب را انتشارات دانشگاه ادینبورگ چاپ کرده.

دستِ آخر، سوّمی، کتابیست مشتمل بر دوازده گفتگو یا سیزده گزارش ـ و آنطور که سارتر در مقدّمه میگوید ـ «سیزده اعتراف» با نام «سیاست فرهنگ» (آگه، ۴۶۸ صفحه، ۴۷۰۰ تومان) که آنتونین ی. لیهم در آن با روشنفکران چکسلواکیایی مصاحبه کرده و سارتر هم مقدّمهای بر آن نوشته. فروغ پوریاوری کتاب را ترجمه و هرمز همایونپور ترجمه را ویرایش کرده ـ که هر دو را بیشتر با ترجمهی آثار کوندرا میشناسیم. مقدّمهی سارتر و نوشتهی لیهم مدخل خوبیست بر مصاحبههای کتاب که نقش فرهنگ را در سیاستِ چکسلواکی پررنگ میکند. لیهم مینویسد در این لطیفه ـ که اگر از نووتنی رئیس جمهور سابق چکسلواکی بپرسید «ادبیات چه میتواند بکند؟»، پاسخ میدهد: «میتواند مرا به زیر بکشد!» ـ حقیقتی وجود دارد. ولی اوضاع و احوال واقعی پیچیدهتر از این حرفهاست.
کتاب، به گمانم خواندنیست و در بررسی شرایط ویژهی چکسلواکی، نسبت میان روشنفکری و فرهنگ و سیاست را روشنتر میسازد.
حکایتِ درویشی و نادرویشی
البتّه که نادرستست؛ امّا جعفر شهری در تهران قدیم، مینویسد: «این سه دسته ـ یعنی حمّامی و قهوهچی و مردهشو ـ از بیچشم و روترین جماعتند که اگر عمری محبّت کنی و بدهی، درویشی و اگر یکبار ندهی، نادرویش!» از این سه فقره ـ دست پایین ـ دوستانی مشغول به یکی، دارم و میدانم که بیچشم و رو نیستند. همینست که گفتم گزارهی کتابِ جعفر شهری نادرست است.
پس لابد میپرسید برای چه این نقل را آوردم و یا چرا اصلاً این یادداشت را مینویسم؟ شاید گمان کردهاید که دوستان بیچشم و رو دارم... نه؛ خیالتان تخت! اصلاً و ابداً این یادداشت دربارهی ناسپاسی و حقناشناسی و بیحیایی و وقاحت و بیشرمی و از ایندست نیست. چه طور بگویم؛ اینجور چیزها دور و بر من البتّه که به هم نمیرسد و در چنتهی شما هم امیدوارم که نباشد. پس قضیه از چه قرار است؟
قضیّه از این قرار است که در نیمسال رو به پایان، درسی اختیاری با دکتر محسنیانراد عزیز داشتم در حوزهی ارتباطات. نمیدانم به چه بهانه، امّا به هرحال ذکری آمد از واژهی «دل» و اینکه چقدر «دل» در ترکیبهای مختلف فارسی، فراوان به کار رفته. همانموقع به ذهنم زد که واژهی «چشم» هم کم و بیش چنین وضعیتی دارد ـ نمونهاش همان «بیچشم و رو»، که بالا نقلی دربارهاش آوردم.
از این مقدّمه که بگذرم، خواهش میکنم چه پیش و چه پس از خواندن نوشتهی پایین خیالِ بیراه نکنید. حیف است ذهنتان را مشوّش سازید و خیال بد به خود راه بدهید. یادداشت من، البتّه تنها و تنها تمرین جملهسازیست با ترکیبهای مختلف «چشم». از هماندست که در سالهای ابتدایی تمرین میکردیم. فرقش تنها اینجاست که یک مقداری هم داستانیش کردهام تا حوصلهتان سر نرود، و اِلّا محتوا و شخصیتهای نوشته، البتّه که تخیلی هستند. [;) = «چشمَ»ک!] از نتیجهی اخلاقیش هم بگذرید. نتیجهی غیراخلاقیش اینکه در مقام کاربر، سر تعظیم فرود میآورم و اذعان میکنم که زبان فارسی بسیار بسیار غنیست. اینجور نتایجِ علمی همیشه بیشتر به درد میخورند.
امّا انشا و جملهسازی من ـ بخوانید و به طبعِ کودکانهی نگارنده بخندید:
از روزی که چشم به دنیا باز کردم، با چشمانِ کوچکم چیزهای بزرگ دیدهام. تجربهها اندوختهام و دوستان زیادی نصیبم شده. بعضی از دوستانْ چشمپاکند؛ طوریکه دیدارشان چشم را جلا میدهد و روشن میکند. ما ـ چشمِ شیطان کور ـ چشم راست هم هستیم و چشممان را به دل و دهن هم دوختهایم که چه خواهشی هست، بی چشمداشت انجام بدهیم و خواسته را با رغبت، روی چشم بگذاریم و تقدیم کنیم. این دوستانم چشمشان کیمیاست و روی چشمم جا دارند و وقتی نمیبینمشان، چشم به راه مینشینم و چشمم به دَر است که کِی می آیند... بس که همیشه چشمانتظارشان هستم.
امّا گروهِ دیگر... اینها البتّه استثنا هستند. ولی همین استثناها به قول قدیمیها گفتنی: خدا به دور؛ اخلاقشانْ چشم وزغ! آنهایی را میگویم که دیگر از چشمم افتادهاند و به چشمم نمیآیند. روزی بود که وقتِ گرفتاری برای همینها، کاری را که خواستند و حتّی نخواستند، آنقدری که از دستم بر میآمد بیاینکه چشم چیزی داشته باشم، روی چشم میگذاشتم و در چشم بر هم زدنی انجام میدادم. همه را به چشم خودم نگاه میکردم و اصلاً منّتی نبود و بعدها هم هیچوقت کارم را به چشمشان نکشیدم. خدا گواه است؛ نه که چشمبندی کنم. فقط کارهایی در حق بعضی کردم که خودشان هم چشمشان آب نمیخورْد ـ و منصف باشند: نمیخورَد ـ نزدیکترین آدمها بهشان، بپذیرند و انجام دهند. عجیب است که حالا، طوری حرف میزنند که انگار از حسادت یا نفرت ـ نمیدانم ـ چشم دیدنم را ندارند و چشمروشنیشان، شده لعن و طعن.
چشمتان روز بد نبیند؛ اوّلها که اصلاً چشمم را درویش میکردم و بر حرفها و زخم زبانهایشان چشم میدزدیدم و فکر میکردم چشم-هم-گذاشتن و چشمپوشی بهترین رفتار است؛ چراکه ـ شما جای من ـ چشمم بر نمیداشت ببینم بعضی که پیشتر چشمشان به دهانم بود، چه کارها که نمیکنند.
امّا بعدها که چشمم باز شد و چشمم افتاد به بعضی حرفها و دیدم چه چشمسفیدیها که نمیکنند و چطور ـ چه وقتی چشمم را دور میبینند و چه توی چشم خودم ـ این حرفها را میزنند، با آه و ناله گفتم چشمم روشن! خوشم باشد! باور کنید اینها را که دیدم، چشمم از تعجب گرد شد و با خودم فکر کردم فردا روزی که چشمشان به چشمم افتاد، چطور رویشان میشود توی رویم نگاه کنند؟ اینها که بیچشم و روییشان اینقدر توی چشم میزند، بس که خودشان چشمتنگند و چشمشان به دست این و دنبالِ آن، چشمِ بَد میزنند. خلاصه اینکه اوّل چشمم ترسید و بعد، از ناراحتی و عصبانیت چشمم سیاهی رفت... امّا اصلاً نگران نباشید. دستِ آخر نه با چشم گریان و نه با دل بریان، نه با چشمی خون و چشمی خونابه، که با خندهی زیرزیرکی، تو جلد مادربزرگ-پدربزرگها رفتم و به خودم گفتم: چشمت کور؛ دندهت نرم؛ اصلاً چشمت چهارتا! خودت کردی که لعنت بر خودت باد!
اینها را هم ننوشتم که چشمزَهره بگیرم یا چشمغرّه بروم. هم، چشمم به اصلاحشان نیست که بخواهم پند و اندرز بگویم. میدانم که بعدِ خواندن همینها هم چشم میدرانند و با چشمسفیدی و تحاشی و انکار میگویند با کدام چشمت دیدی که ما فلان کردیم؟ نه عزیزان! شما از خودتان مطمئن باشید. هیچکس هیچکاری نکرده... من هم اینها را فقط نوشتم که دورِ هم بخندیم!
***
امّا به سیاقِ انشاهای دبستانی، نتیجه ـ از نوع اخلاقیش ـ ضروریست... نتیجه این که علیرغم نادرستی، باز صد رحمت به حمّامی و قهوهچی و خصوصاً مردهشو ـ که باید یکبار کوتاهی کنی تا نادرویش شوی. بعضی دیگر، همهی عمر محبّت و خدمت صادقانه کنی، باز برایشان نادرویشی.
پ.ن. داش مهرتاش! کجایی که آن نقلِ نغزِ معلّم عربیتان را در سمپادِ مشهد ;) یادمان بیاوری که «شما از اون ...»! استغفرالله!
هزارتوی خواب
شمارهی هفدهم «هزارتو»، با موضوع «خواب» منتشر شد.
نوشتهی من در این شماره ـ «چرتِ بلبلی ما خوابیدههشیارانِ بندِ ۷/۲۴» ـ با قرضی که از رشتهی تحصیلیم گرفتم، نیمنگاهی دارد به مدیریت زندگی هرروزه و خواب:
انسان مدرن شهری که با ابزارهای کمیتسازی نظیر کیف پول و ساعت مچی شناخته میشود، نه در دنیایی از کیفیّتها که در جهانی از اعداد زندگی میکند. چنین جامعهی کمّیتزدهای، خودش را در نامگذاری سراسر عددیاش شاخص میسازد. جامعهی ۷/۲۴، نام درست دنیاییست که ما در آن به سر میبریم. ما، دیگر قادر نیستیم بیقید و شرط روزگار بگذرانیم؛ بلکه خواهناخواه، ناچاریم هفت تا بیست و چهار ساعت را زندگی کنیم و باز از سر نو، اوّل هفته کارمان را بیاغازیم. ما، زندانیهای مادامالعمر بندِ ۷/۲۴ هستیم... [ادامه]
و نوشتهی پویان ـ «متمدّنانه خوابیدم» ـ با نگاهی که همه چیز را اجتماعی میبیند، به مقایسهی خواب در گذشته و امروز پرداخته:
اگر زیبای خفتهی برونهیلد-مآبِ داستان، مُردهی گیرم موقّتِ جادوزدهی بیاختیاریست که با بوسهی صوراسرافیلوارِ شهریارِ سوارهی زیگفرید-نَسَبِ همهکاره برمیخیزد و جان میگیرد، احتمالاً نمیتوانیم از اهمیّت اجتماعی خواب سخن بگوییم. با اینحال... [ادامه]
همانطور که میدانید از شمارهی پیش، هزارتو کامنت هم قبول میکند. بنابراین خوشحال میشویم نظراتتان را یا آنجا و یا اینجا، بدانیم.
پ.ن. شنبهای که گذشت جلسهی هزارتوییان در باغ-موزهی ایرانی برگزار شد. جلسهی خوبی بود و خواستم به بهانه اینجا از میرزا پیکوفسکی بابت زحمتهایش برای هزارتو تشکّر کنم.
آنکه ماندنی بود؛ آنکه رفتنی شد
یا: لالا نرسد به خرسواری، لولی نرسد به بچّهداری
۱-
خداوند، فاطمهخانم را برای ما و بچّههاش حفظ کند. اینروزها ـ که بعضی نوشتهها را دیدم و خواندم ـ خاطراتِ کودکیم به یاد آمدند. تاریخِ دقیقش را بخواهید، برمیگردد به بیست و یکدو سالِ پیش. همانسالها که قدم بر ششمین یا هفتمین پلّهی لغزان زندگی میگذاشتم. پدر و مادرم ـ هر دو ـ سختْ کار میکردند و ما ـ من و برادرم، علی ـ کسی را نیاز داشتیم که به اموراتمان رسیدگی کند و در ضمن، در غیبتهای طولانی مادر و پدر به دلیل مشغلههای کاری، نظم خانه را هم سر و سامانی بدهد.
فاطمهخانم و همسرش کارگران با شرافتِ باغ مهرآیین در گرگان بودند و آوازهی معتمد بودنشان را شنیدهبودیم. این شد که یکروز با مادرم رفتیم سر وقتِ فاطمهخانم. آنروزِ اوّل را خوب خاطرم هست. رفتیم سراغش و خواستیم و او هم کار در خانهمان را پذیرفت. فاطمهخانم از آن به بعد تقریباً هر روزِ هفته، صبحِ زود، همزمان با رفتنِ مادرم میآمد و بعدِ اینکه مادر از سرِ کار به خانه برمیگشت، میرفت و به امورات زندگی خودش میرسید. حالا که فکر میکنم میبینم بعضی وجوه شخصیّتم به فاطمهخانم کشیده. در سالهای نخستی که لابد شخصیّت آدمها شکل میگیرد، بودنِ فاطمهخانم در خانهمان بیشک و ریب، در خلقیّاتم اثر کرده. کما اینکه، ذائقهی غذاییم را پیش از فاطمهخانم، نَنهزهرا بارآورد. علی ـ که بچّهی اوّل بود و احتمالاً پدر و مادرم نگران خورد و خوراکش بودند ـ به قول گفتنی «بد غذا» شد و هر چیزی را نمیخورْد. ننهزهرا ـ که اهل کاشمر بود و پیش از فاطمهخانم به خانهمان میآمد ـ گفت این یکی را ـ منظورش من بودم ـ نمیگذارم آنطور شود؛ خودم درستش میکنم؛ «کاشمریخور» بارش میآورم. یعنی طوری بارم میآوَرَد که بیادا-اصول، هر چه بهم بدهند، بخورم و البتّه به لطف لقمههای گندهای که از همهچیز در هم و بر هم میساخت، موفق شد و حالا ـ همهی اطرافیانم میدانند ـ بیدغدغه همه چیزی میخورم.
بگذریم؛ دور افتادم. عرض میکردم حالا که میاندیشم میبینم فاطمهخانم در تربیت من نقش بسزایی داشته. اینکه همیشه شکرگزار باشم و صبر از کف ندهم و زندگیم را بکنم، شاید بخشی حاصلِ مجالست با فاطمه خانم بوده. او که درد و رنجش از دید ناظر منصفِ بیرونی، کم نبوده و نیست، همیشه خودش را با کار سرگرم کرده و نگذاشته افکار آزارنده ذکر و فکرش را مشغول کنند. از او یاد گرفتم که شعور، همیشه همبستهی سواد نیست. فاطمهخانم عزیز و بیسواد امّا مؤثرنَفَسِ من، گاهی آنچنان شعور بالایی از خودش بروز میدهد که انگشت به دهان میمانم و برعکس، بعضی کارفرماهای پرسواد و تحصیلِ او، بعضی رفتارهای بیشعورانه از خود نشان میدادند که حیران میشدم.
دوباره به فاطمهخانم باز خواهم گشت؛ حالا بگذارید دیگری را روایت کنم.
۲-
شما فرض کنید مثلاً اکبر؛ هرچند اسمش این نیست. بههرحال، مَردِ پر سن و سال آرامی بود که با خانوادهاش برای کار به آبیک آمدند و در مزرعهی پدرم آشپزی میکرد. کارش را درست انجام میداد؛ اتّفاقاً بامزّه هم بود. کمکم همه بهش اعتماد کردند و بیشتر بهش رسیدند. خانهای برایش دست و پا کردند و زیر پر و بالش را گرفتند و کارش را سبکتر کردند و از این قبیل. مدّتها آنجا کار میکرد تا اینکه چند وقت پیش شنیدم که میخواهند اخراجش کنند. تعجّب کردم و کنجکاو بودم؛ تا اینکه همین چند شبِ قبل خبردار شدم که مراحل قانونی اخراجش، کامل شده و دیگر کارمند مزرعه نیست. از عمو مختار عزیزم ـ که امور اداری شرکت بر عهدهاش است ـ پرسیدم: «چه اتّفاقی افتاده؟» عمو مختار بعد از ذکر مقداری از خرابکاریهای مثلاً اکبر، گفت: «در اصل تقصیر مدیرهای مزرعه بود.» گفتم: «چطور؟» گفت: «نکتهای که رعایت نکردند این بود که به هر کسی باید به اندازهی جنبهاش رسید و محبّت کرد. کمترش که شایسته نیست؛ بیشترش هم باعث میشود که طرفْ خراب شود.» من که قانع نشدهبودم، گفتم: «بیشترش که میگویید در مورد این بابا چه بوده؟» گفت: «خیلی زیاد بوده. مثلاً یکی همینکه چون به خودش و خانوادهاش اعتماد داشتیم و در ضمن درآمدِ بیشتری میخواست، دخترش را با حقوق کافی و با رضایت و خواستِ خودش و پدرش، برای کار به خانهی شریک پدرت فرستادیم.» بعدِ مقداری بحث که این کار اصولاً صحیح نیست، عمو مختار ادامه داد: «وقتی که میخواستیم اخراجش کنیم، یکی از حرفهایش همین بود و میگفت منْ همهکاری برای شرکت انجام دادهام و حتّا دخترم را هم به کنیزی بردید! که ما هم گفتیم کدام کنیزی؟ مگر نه اینکه خودت خواستی و مگر نه اینکه حقوقش را کامل پرداخت کردیم؟» گفتم: «عجب! دادگاهِ ادارهی کار هم رفت؟» عمو مختار گفت: «آره. باهاش برای تسویه حساب، صحبت کردیم و گفتیم چون اینجا زحمت کشیدهای، حاضریم سه میلیون تومان پرداخت کنیم. گفت نه و من اینهمه خدمت کردهام و چه و چه و باید ده میلیون تومان به من بدهید. ما هم زیر بار نرفتیم و رفت شکایت کرد. دادگاه برگزار شد و نهایتاً یک و نیم میلیون تومان حکم دادند؛ در حالیکه ما بیهیچ عذری حاضر بودیم دو برابرش را پرداخت کنیم.»
آن لحظه، تنها حسّی که داشتم این بود: «بیچارهی بینوا!» نه احساس کردم شیّاد و کلاهبردار است و نه دیوانه. فقط رحمَم آمد. بینوا...
۳ـ
پدر و مادرم ـ خدا عوضشان بدهد ـ همهی این سالها خوب به فاطمهخانم رسیدگی کردهاند؛ هم مادّی و هم از این منظر که خیلی احترامش کردهاند و میکنند. انگار که عضوی از خانوادهی خودمان است؛ که هست. تهران که باشد و مثلاً بخواهیم برویم خانهی عمّهام مهمانی، همراهمان میآید. مطمئنم پدر و مادرم هم میگویند اینهمه رسیدگی، وظیفهشان در قبال فاطمهخانم بوده؛ که واقعاً هم بوده. معتقدم بیشتر از اینکه پدر و مادرم به او و خانوادهاش کمک کردهباشند، او به ما کمک کرده. مگر چند نفر آدم امین و خوشذات مثل او پیدا میشود؟ باید مثلِ او را با چنگ و دندان نگه داشت.
چند مدّت که فاطمهخانم را نبینم، دلم برایش تنگ میشود. گاهی که میآید تهران یا من میروم گرگان، محکم بغلم میکند و میبوسدم. از درسم میپرسد و حال و روزم و همیشه بعد از جوابِ من، «موفق باشی» چاشنی میکند. یک اعترافِ شکمی بکنم: کتلتها و لوبیاپلویش را دیوانهوار دوست دارم. وقتی کتلت یا سیبزمینی سرخ میکند با مهربانی و به رسم سالهای کودکی میگوید: «بیا؛ بیا یکی دو تا یواشکی بخور. کسی نمیفهمه!» دو سال پیش بود که همسرش فوت شد و به رحمت خدا رفت. مشرمضان ـ همسر فاطمهخانم ـ را همه قبول داشتند. کارگری بود که تا با او دست نمیدادی، مفهوم دستانِ قوی و پینهبسته را نمیفهمیدی و تا رویش را نمیبوسیدی، نمیدانستی چهرهی چروک و آفتابسوخته یعنی چه؟ مشرمضان که فوت شد، شبش من و علی از تهران زنگ زدیم و تسلیّت گفتیم و دلم کباب شد وقتی گریههای فاطمه خانم را پشتِ گوشی شنیدم. شنیدم که چطور از مرگ غیرمنتظرهی همسر میگفت و با اینحال، وقتی به خودش مسلّط شد، باز از حال و روزم پرسید و درس و کارم. وقتی چهلم همسرش رفتم گرگان، دمِ مسجد جلوی همه بغلم کرد و بوسیدم و تسلیّت گفتم. باور کنید؛ در مراسم، وقتی از مسجد به سر خاک میرفتیم، افتخارم این بود که فاطمهخانم با ماشین ما آمده. سرِ خاک، به پسرش ـ که گمانم حدود چهل سالش هست ـ گفت «همیشه میپرسیدی امیر را بیشتر دوست دارم یا تو را؟ هر دوتان را دوست دارم، هر دوتان را هم خودم بزرگ کردهام.» آنچه فاطمهخانم دارد، یکجور بزرگمنشی غریب است که مطمئناً ربطی به سواد و ثروت و شهری-روستایی بودن ندارد. همین است که محترم و معتمدش کرده.
از فضای ختم بیاییم بیرون، خاطرهی بامزّه تعریف کنم: علیرغم پایبندیهای مذهبیش و اینکه وقتی بچّه بودیم، نماز خواندمان را ترغیب میکرد، پارسال ماه رمضانی با مهربانی و محبّت غریبش زنگ زد به من و گفت: «هر روز روزه نگیری ها؛ سختته. مریض میشی!»
۴ـ
عمو مختار عزیزم راست میگوید. باید به هرکس به اندازهی جنبه و ظرفیّتش رسید. یکی میشود فاطمهخانم که مَحرم است و یادآور خاطراتِ خوب کودکی. یکی میشود «مثلاً اکبر»ی که گفتم. نمک میخورَد و نمکدان میشکند. اصلاً نقل نمک و نمکدان نیست. نه اینکه نمکدان شکستنش آدم را ناراحت کند؛ نه! میدانید؛ آدم بیشتر خودش را شماتت میکند که «خودم از سرِ خیرخواهی خراب و پرتوقّعش کردم.» و بعد غصّهدار میشود که «بینوای بیچاره؛ دلم برایش میسوزد.» عمو مختار که تعریف میکرد طرف، بعد از بالا آمدنِ گندِِ خرابکاریهاش آتش زد و شیشه شکاند و آخر سر، میز مذاکره را ترک گفت و به دادگاه پناهنده شد و نهایتاً چیز کمی دربرابر مدّتی که خدمت کرده، دستش را گرفت، دلم برایش سوخت. همانطور که دلِ آدم به حال حشرهای که در لیوان گیر کرده و خودش را به در و دیوار میکوبد، میسوزد. مثلاً همان مگسی که عرصهی سیمرغ نه جولانگه اوست و پس، عِرض خود میبَرَد و زحمتِ ما میدارد! فکرش را بکنید، اینجور مثلاً آدمها، مثلاً میخواهند با شیشهشکستن و چه و چه آبرو ببرند؛ تنها چیزی که میرود آبروی خودشان است و زحمتِ جمعکردنِ شیشهشکستهها میمانَد برای دیگران. یکی هم از جمله اینکه کسی که معرفیش کرده یا او را پذیرفته یا تضمینش کرده یا چه، از رفتارِ طرف، شرمنده میشود.
باز دور افتادم. خواستم بگویم که خلاصه یکی میشود فاطمه خانمی که در دلمان جا دارد و بر سر مینشانیمش؛ همیشگی میشود و همواره به بزرگی یادش میکنیم. یکی میشود مثلاً اکبری که فقط به قراردادش میاندیشید. اویی که ماندنی نشد و تاریخش که سرآمد، رفت. یکی میشود فاطمهخانمی که قرارداد نمیشناسد و آنقدر اعتبار و عزّت در خودش سراغ دارد و خودش را انسان میداند که دیگران لاجَرَم قدرش را میدانند؛ چه، خودش قدر خودش را دانسته و در واقع، به جای اینکه منتظر خوبی دیگران باشد، به آنها خوبی کرده. یکی هم میشود مثلاً اکبری که یک عمر نعلِ وارونه زد و پس، دستِ بالا میتوان برایش دل سوزاند. یکی میشود فاطمهخانمی که همه جا اسمش را با رغبت میآورم و تأثیرش را ـ و تأثیر رفتار متقابل او و پدر و مادرم را ـ بر خودم با افتخار یاد میکنم و یکی هم میشود آن بندهی خدا که حتّا اسمش را با «مثلاً» و «فرض کنید» مینویسم.
عمو مختار راست میگفت. اگر زیادهتر از ظرفیّتشان به آدمها رسیدگی کنیم، خراب میشوند. دلم برای فرض کنید اکبر، میسوزد. مرد خوبی بود؛ خراب شد.
۵-
مثل منبریها، بندِ آخر را به دعا بگذرانم. شما هم خواستید، دستی بلند کنید و آمینی بگویید؛ جای دوری نمیرود. آرزو میکنم عنایتِ بیدریغِ ازلی، حرزِ جان فاطمهخانم باشد و رحمتِ لایزال خدائی در عَرَصات محشر، فریادرسش گردد. خدا کند تأییدات غیبی، ضامنِ موفقیّتهای فرزندانش باشد و اجرِ جَزیلِ اخروی سهمِ همسرش شود. از خدا میخواهم هدایتِ عام الهی نصیبِ امثالِ مثلاً اکبر گردد و دعا میکنم که خدا عقل و فهمی نصیب همهمان کند تا چون آتش وادی ایمن، پناهمان شود. همه به این پناه محتاجیم و بعضی محتاجتر؛ تا بدانیم گناهِ بیلذّتیست کوس بیمایگی در بازار پرمایگانْ کوفتن.
جز این، خدا کند به حکم همنشینی، کمی از شعور ژرفِ فاطمهخانم در من باشد؛ قدّ و قدر و اندازهی خودم را بدانم و قدرشناس دیگران باشم؛ خودم برای خودم ارج و منزلت قایل باشم تا دیگران، حرمتم بدارند. خدایا توانم ده از آنها نباشم که دیگران نامم را با «مثلاً» و «فرض کنید» ببرند و عارشان بیاید از ذکر اسمم!
هزارتوی لذّت
هرقدر دیر، آمدم بگویم هزارتوی پانزدهم ـ هزارتوی لذّت ـ چند روزیست درآمده. شمارهی پر و پیمانی شده به گمانم. بندهی کمترین هم «دربارهی باهمآیی لذّتِ متن، لذّتِ تن و آزادی: از شهرزاد تا برگسون» نوشته.
دیرآگاهیدادنم را با معرّفی کتابی کموبیش مربوط جبران کنم. نام کتاب هست «زیباییشناسی مطالعات فرهنگی» با مقالههای خواندنی ـ بیشتر در تقاطع ادبیات و مطالعات فرهنگی ـ از انتشارات معظم بلکول به سال ۲۰۰۵. سیمون فریث ـ که بیشتر بابتِ نوشتههایش دربارهی مردمپسندی و خصوصاً موسیقی مردمپسند شهرهست ـ در معرّفی کتاب میگوید:
کتاب، یادآوری باحالِ این موضوع است که مطالعات فرهنگی لذّت میتواند (و باید) لذّتبخش باشد. پرسشهای جالب، حرفهایی که ذهنتان را درگیر میکند، اختلافهای ناراحتکننده، کنار هم گذاشتنِ شگفتآور موضوع و مفهوم. کتابی که وقتِ تفکّر میخنداندتان و وقتِ خندیدن به تفکّر وامیداردتان. بیش از این چه میخواهید؟
هان؟!
از لحظه های با تو بودن
وقتِ رانندگیت، از زیباترین لحظههای باهمبودنمانست. خوب دیدنت را بهترین زاویه، همانست که بچسبم به درِ سمت خودم بچرخم به سویت سیر نگاهت کنم با خاطر راحت. نگاهم در تو فرو رود خبر آوَرَد برایم از ژرفترین لایههای وجود پاکت آرامم کند. نگاهت میکنم آرام میگیرم. راستترین پاسخ پرسش ِ «به چه فکر میکنی؟»ت، همان «هیچ»یست که میگویم ساکت سر بالا میاندازم. غرق تو میشوم هیچ نمیبینم تو را هم نمیبینم خودت میشوم. همانقدر آرام که تویی که دریاست. دریا میشوم؛ پاک در عین عظمت و شکوه. نگاهت میکنم. صورت مهربانت را از بَر میکنم به خاطر میسپارم چشمان زیبات را با تکتک جزئیات و بعد تجربه میکنم در غیبتت آرامش حضورت را.
سیبهای راز: هشتاد و پنج
سال نو مبارک :) شاد و خوش و سرحال و موفق باشید، همیشه.
طبق رسمی که مهدی جامی عزیز بنیاد کرده، در اوّلین روز سال، در سرانجام سال رفته و آغاز سال پیش رو، یادداشتهای گزیدهام را با شرحی کوتاه برای هر یک، یکجا میآورم. اگر خوانندهی همیشگی «راز» هستید، خوشحال میشوم بدانم کدام نوشتهها برای شما جالبتر بوده؟
-----
داستان هشتاد و پنج «راز» با «من از نسل مردان مردّدم» به تاریخ ۶ فروردین آغاز شد. یادداشت را مردانه همراه با آهی و حسرتی برای برادران بزرگتر و کوچکترم و به ویژه برای برادر بزرگم بهروز خان وثوقی نوشتم که قیصر ما بود. نوشته، از عکس بهروز وثوقی آمد و تفاوتهایم را در مردانگی با نسل پس و قبلم گفتم. تردید برایم معنایی اخلاقی داشت و دارد. سعی کردم نشانش بدهم. دیدگاه دیگران دربارهی نوشته برایم جذّاب بود.
نوشته را ۲۰ام فروردین با «قیصرهای امروزی» ـ در ادامهی بحثی که دکتر امیرابراهیمی دربارهی یادداشت من طرح کرد ـ پی گرفتم.
هنوز فروردین به پایان نرسیده، «پیادهرویهای بیپایانِ پرسهگردِ خیابانهای اینترنت» (۳۱ فروردین) را نوشتم. بحث را بچّهمحلّم ـ میثم ـ آغاز کرد. امّا تنها به وبلاگ خودش محدود نماند؛ سرایت کرد و بحثی به زعم خودم آموزنده را گستراند.
بحثْ اردیبهشتماه ادامه پیدا کرد. این شد که ۴ام اردیبهشت «پرسهگردیهای شاعر هایپررمانتیک در کوچههای شهرِ نو» را نوشتم. گفتم تا اطّلاع ثانوی «وبلاگ» را اینطور میبینم. یادداشت شد مانیفستم. بندبندِ کوبندهی نوشته را دوست دارم.
جستارهای مربوط به مردانگی، دغدغهی ذهنیم بود و هست. اردیبهشت شد و من بخش اوّل «بازخوانی تجربهی مردانه در ترانههای عامیانه» را نوشتم و ترانهی «شطرنج» مهرداد را با دیدگاهِ یونگی رابرت بلای شکافتم. دیگران چه فکر میکردند، نفهمیدم. خودم امّا دوستش داشتم. شاید به دلایل شخصی.
صحبت از دلایل شخصی شد، پس «از لیکو تا هایکو» را هم بیفزایم که اردیبهشت تمام نشده، نوشتمش و کتاب «صد لیکو: سرودههای بلوچی» را معرّفی کردم. شعرهای کتاب را ـ که از شاعران بینشان است ـ اگر نخواندهاید، بخوانید. اگرنه لذّت بزرگی را فروگذاردهاید.
خرداد را با شرکت در بحث کوتاهی شروع کردم که خانم دکتر احمدنیای عزیز و حامد قدوسی گرامی و امیرمسعود خوبم، دربارهی گفتههای کاستلز در دانشکدهی علوم اجتماعی علامه طباطبایی راه انداخته بودند. از «دو سنّت رقیب در پژوهش اجتماعی» سخن گفتم و مجادلهی ۱۹۶۱ پوپر و آدورنو را یادآوری کردم.
در آغاز دههی سوّم خرداد «دربارهی تلفن ـ دربارهی من» را نوشتم. از «الزامآور بودن تلفن» گفتم و نسبتم را با این ابزار ارتباطی روشن کردم. گفتم دوستش ندارم؛ جز مواقعی که آرزو میکنم «کاشکی تلفن بزنه زنگ تو شبای بیقراری / تو با اون صدای گرمت، اسممو به لب بیاری»
تیر ـ ماهِ نقطهی عطف ـ ماهِ کمکاری بود. «آواز رمانتیک... نداره شنونده!» را نوشتم و از «زبانِ عشق» بین همنسلهایم گفتم.
ماه به آخر نرسیده، «سالن سینما: دو برداشت» را نوشتم. از مقاومت در برابر ارادهی قاهر و مسلّط مندرج در غار افلاطونی سالن سینما نوشتم. از اینکه چطور بردگان زندانی، میشوند انسانهایی که رهایی جستجو میکنند. نوشتهی تأثیرگذاری بود؛ هم برای خودم و هم برای دیگران.
سیزدهم مرداد، «صمیمیّت نو» را دربارهی یکی از شوهای «آهنگ درخواستی» تلهویزیون ماهوارهای نوشتم و از تغییر مفهوم «صمیمیّت» گفتم. در ادامهی نگاهم به وبلاگها، خواستم بگویم که ابزارهای نو، مفاهیم قبلی را بسط ندادهاند؛ بلکه گونهای جدید از مفاهیم را به ارمغان آوردهاند.
سیزده روز بعدش، «ادبیّات آگهی» را در دربارهی تبلیغ یک محصول «زنانه» نوشتم. سعی کردم از آرایههای «استعاره» و «مجاز مرسل» در تحلیل آگهی تجاری استفاده کنم.
شهریور، با نوشتن «چهرهی تو»، آغاز شد. نوشتهای که خیلی دوستش دارم و به «او»یی تقدیم شده که بیچهره شناختمش و اکنون به چهره دوستش دارم.
بیستم شهریور «زمانه: یک قدم تا جنوب» را دربارهی سیاستهای اطّلاعرسانی «رادیو زمانه» نوشتم. بنیانهای نظریش به نظرم آن اندازه کامل میآمد که چارچوبی برای داوری و قضاوت به دست بدهد. همین هم شد.
وقتی علاقهام به ترانههای همهپسند با میل به ساختن بنیانها و چارچوبهای تحلیلی ترکیب شود، پیامدش میشود «از فرهنگ سیاسی ویلداوسکی تا شازده خانوم ستّار» در ۴ام مهر.
همین علاقه، ۱۰ روز بعد، خودش را در یادداشت «وقتی از بازی عشق سخن میگوییم، از چه سخن میگوییم؟» نشان داد. یادداشت آرایهی «استعاره» را ابزاری میسازد برای نقد فرهنگی ترانههای همهپسند. با نیمنگاهی به چارچوبِ پیشساختهی یادداشتِ چهارم مهر.
بیستم مهر، در نقدِ نمایش «ماه در آب» محمّد یعقوبی، یادداشت نوشتم با عنوان «شخصیّتپردازی، حل جدول کلمات متقاطع نیست». دوستش دارم.
سوّم آبانماه، «زیر زمین اصالت» را در بحث با داریوش محمّدپور و در دفاع از موسیقی زیرزمینی نوشتم. هرچند لحن گفتگویم را با داریوش دوست ندارم، متن برایم ارزشمند است.
یادداشتِ کوتاه «لباس نوی امپراتور» در روزهای پایانی آبان دربارهی جنجال «زهره شوکت»، منتشر شد. در پرده، نظرم را دربارهی چرایی این همه جنجال گفتم.
آذرماه، ماهِ بحث دربارهی اخلاق تصویر بود. چون احتمالاً بیشتر به «هزارتو» مربوط میشود و نه به «راز»، میگذرم. آذر ـ از جمله ـ ماه تولّد «راز» هم هست. «تولّد مترجم تماموقت» را به همین مناسبت نوشتم. بسیار دوستش دارم.
دیماه دو نوشته دربارهی «هویّت» داشتم. یکی را ۱۹ام نوشتم: «وقتی هویّت را در نام میجوید»؛ با نگاهی به ترانهی علیرضا عصّار و ذکر این نکته که سیاستِ هویّت اتّفاقاً «سیاستِ نامیدن» است. ۲۹ام همان ماه، «هویّتهای مفصلبندیشده» را نوشتم؛ با نگاهی به کتاب نوی آمارتیا سن: «هویّت و خشونت».
بهمنماه مصادف بود با عاشورا. «شرحی برای یک خبر» را با استفاده از ابزار بودریاری وانموده، دربارهی ممنوعیّت شمایل در عزاداریهای محرّم نوشتم.
نوشتهی شخصیتر «بازی ما: یا داستان تکراری عنترها» را ۲۷ام بهمن نوشتم با یک توصیه «هر بازی، بازی ما نیست.»
اسفندماه چندان پربار نبود. با نوشتن «کوندرا به روایت باختین» بسیاری از بینندگان از سایتِ هفتان به راز آمدند.
جز اینها، نوشتههایم را در «هزارتو» هم اضافه کنید. هفت یادداشت، در سالی که گذشت برای «هزارتو» نوشتم.
-----
حالا که کارنامهام را نگاه میکنم، خوشحال میشوم از آنچه در سال گذشته نوشتم. با غرور میگویم: برای من که آرمانم نوشتن است، هشتاد و پنج سال پرباری بود.
مرتبط:
سیبهای راز: هشتاد و چهار
کتابهای دوستداشتنی هشتاد و پنج
* کتاب: مکانی برای ملاقات
در فصل دوّم کتاب دوستداشتنیمان، «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» نوشتهی ایتالو کالوینو، وقتی خوانندهی مَرد، بخاطر ایراد چاپی نسخهای که میخوانَد، به کتابفروشی مراجعه میکند، با قهرمان دیگر داستان ـ خوانندهی زن ـ آشنا میشود. اینچنین، کتابْ واسطهای میشود برای ارتباط دو نفر؛ نمرهی تلفن رد و بدل میشود، چراکه اینطور اگر یکی متوجّه اشکالی تازه در نسخهی کتاب شد «میتواند آن یکی را به کمک بطلبد» و دو نفری بخت بیشتری برای بازسازی یک «نسخهی کامل» دارند. کالوینو، به اینترتیب، به یکی از کارکردهای مغفول کتاب اشاره میکند ـ کتاب، به مثابهی واسطهی ارتباط: «حالا دیگر حرفت را زدهای و بین دو خواننده با واسطهگری کتاب، یک همبستگی، همدستی و ارتباط برقرار شده؛ چه چیزی از این طبیعیتر؟»
کتاب، واسطهی آشنایی بسیاری از ما بوده و هست. «زندگی در پیش رو»ی رومن گاری، از سه سال پیش تا هنوز برای نویسندگان این متن، نه فقط بخاطر داستانش، که به دلیل واسطهگریش ارزشمند بوده و هست. ورقورقِ «زندگی در پیش رو» مکان ملاقات ما دو نفر بوده. شک نداریم برای بسیاری از شما هم، کتاب چنین نقشی بازی کرده. کتابها، مکانهای خوب ملاقاتند: ملاقات عاشق و معشوق ـ مثلاً تصاویر فیلم «نون و گلدون» مخملباف را به یاد بیاورید. یا ملاقات خوانندگان پیگیر، ملاقات منتقدان با نویسنده و نهایتاً ملاقات آنها که از کتاب خاطرات خوب دارند؛ ملاقات هوادارن. «این به آن معناست که کتاب تبدیل به یک دستاویز شده، دستِ کم یک برقرار کردن ارتباط، مکانی برای ملاقات؟ این به آن معنا نیست که نوشته دیگر قصد به بند کشیدن تو را ندارد. برعکس، چیز تازهای به قدرت آن افزوده شده.»
* معرّفی: قدرتافزایی کتاب
قصد داشتیم با معرّفی کتابهای دوستداشتنیمان، چیزی به توان آنها بیفزاییم. قصدِ داوری از روی معیار و مقیاس نداشتیم و نداریم. پس هر کتابی، که به دلیلی ـ یا بیدلیلی ـ در سال هشتاد و پنج برایمان دوستداشتنی بود، به دیگران معرّفی کردیم. حاصلش شده چیزی حدود دویست و بیست عنوان کتاب. از این میان ـ از آنجا که هیچ آداب و ترتیبی برای برگزیدن کتاب نداشتیم ـ کتابهای برندهی اوّل و دوّم، بین 2 تا 4 رأی آوردهاند. پارسال، از حدود چهل نفری که ـ مثل امسال ـ نظر داده بودند بیشترین رأی (۶ رأی) به «میرا» تعلّق گرفت و اینبار، خوانندگان راز ببیشترین رأی (4 رأی) را به کتابهای «تنهایی پرهیاهو»، «آهسته وحشی میشوم»، «زندگی در پیش رو» و «عطر سنبل، عطر کاج» دادند. نتیجه اینکه، با بررسی آرا، این کتابها، کتابهای دوستداشتنی برگزیدهی خوانندگان «راز»ند در سال هشتاد و پنج:
<> بهترین اثر داستانی ایرانی:
اوّل، «آهسته وحشی می شوم» ـ حسن بنی عامری
دوّم همزمان، «خروس» ـ ابراهیم گلستان و «منِ او» ـ رضا امیرخانی
<> بهترین اثر داستانی ترجمه:
اوّل همزمان، «زندگی در پیش رو» ـ رومن گاری، ترجمهی لیلی گلستان و «عطر سنبل، عطر کاج» ـ فیروزه جزایری دوما،ترجمهی محمّد سلیمانینیا و «تنهایی پرهیاهو»، یهومیل هرابال، ترجمهی پرویز دوائی
و دوّم همزمان : «دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم» ـ جی. دی. سلنجر، «عقاید یک دلقک» ـ هاینریش بل، «ناخمن» ـ لئونارد مایکلز، «خوبی خدا» ـ مجموعه داستان از نویسندگان آمریکایی
<> بهترین اثر غیرداستانی:
اوّل: «صد لیکو؛ سرودههای بلوچی» ـ گردآوری و برگردان منصور مؤمنی
دوّم: «سخن عاشق» ـ رولان بارت، ترجمهی پیام یزدانجو – که برای سال دوم دراین فهرست جا گرفته.
* در پایان
برایمان جالب بود که خیلی از برگزیدگان کتابهای دوستداشتنی سال هشتاد و پنج در فهرست بالا، برای اوّلینبار در سال هشتاد و پنج چاپ نشدهاند (یعنی کتاب امسال نیستند) و ضمن اینکه ـ به نسبت آرای ثبتشده ـ رأی کمی کسب کردهاند. چطور میتوانیم تفسیرش کنیم؟ آیا بازار نشر سردتر از پارسال است؟
دستِ آخر، جدول کتابهای برگزیده را به تفکیک خوانندگان، در این پروندهی ورد ذخیره کردهایم. پرونده، میتواند راهنمای خوبی برای خریدِ کتاب، سر سال نویی باشد. عمداً نام خوانندهی راز را هم مقابل کتابهایش آوردهایم تا هم ملاقاتی صورت بگیرد و هم با شناخت ذائقه، انتخاب آسانتر شود. اگر کسی هست که هنوز میخواهد کتابی معرّفی کند، بخش نظرات همین نوشته جای خوبی برای بایگانی آرای اوست.
تا سال آینده و دورهی پنجم!
معرفی کتابهای دوستداشتنی: سال چهارم
روزهای پایان اسفند است و بنا به سنّت چهارسالهی «راز»، قصد داریم باز، کتابهای دوستداشتنیمان را به دیگران معرّفی کنیم. ویژگی کتابْ برگزیدنِ خوانندگان راز این است که هیچ آداب و ترتیبی برای معرّفی وجود ندارد: هر تعریفی از کتاب دوستداشتنی دارید، برایم محترم است. زمینهی خاصّی در نظر نیست و هر کتابی در هر زمینهای اگر کتاب برگزیدهتان است، میتوانید معرّفیش کنید. جز این، برگزیدگانتان هرچندتا باشند، خیالی نیست؛ یکی، دو تا، یا ده تا. نیز، دوست دارید دو سه چند خطّی در تعریف از کتاب بنویسید؛ دوست ندارید ننویسید.
دو فایده، همواره ـ من و خوانندگان راز ـ از فهرست پایان سال بردهایم: یکی اینکه راحتتر کتابهایی را که قصد داریم در تعطیلات نوروز بخوانیم، برمیگزینیم و دیگر اینکه، آسودهتر کتاب برای هدیهی عید، انتخاب میکنیم. پس، سپاسگزار میشوم اگر هم خودتان چند دقیقهای وقت بگذارید و انتخابتان را در کامنتها درج کنید و هم دیگران را ـ از طریق لینک یا روشهای دیگر ـ به انتخاب و گزارش انتخابشان تشویق نمایید.
دستِ آخر، میماند توصیهی اخلاقی پایان ماجرا و آن، اینکه اگر کسی کتابی از کتابهای مرا ـ یا دیگران را ـ به امانت برده و استفاده کرده و پس نیاورده، هرچه زودتر در روزهای آخر سال برش گرداند. گفتم، تا نگویید که «اِ! بخدا اصلاً یادمون نبود!» اگر کتابی هم دستم دارید، چه خوب که یادم بیندازید.
منتظر انتخابهایتان هستیم.
سابقه:
فراخوان هشتاد و چهار / برگزیدگان هشتاد و چهار
فراخوان هشتاد و سه / برگزیدگان هشتاد و سه
فراخوانِ هشتاد و دو / برگزیدگان هشتاد و دو
یکسالگی هزارتو با تمِ نوشتن
در گیر و دارِ امتحان و کار و با چاشنی سرماخوردگی، آمدم بگویم که هزارتوی نوشتن منتشر شد. یکسالگی هزارتو مبارکمان باشد و امّید که هزارساله شود. در سال نخستِ هزارتو، در نیمی از شمارهها، همراهش بودم، به قرار پایین:
شمارهی هفتم: تردید ـ تردید و یقین؛ چند بندِ کم و بیش پراکنده (دوستش داشتم. موضوعی بود که سالها و بارها فکر کرده بودم بهش: اخلاق تردید.)
شمارهی هشتم: جنگ ـ جنگهایی که «جنگ» نیستند (از کلاوزویتس تا بودریار و گاراژ سرکهایها.)
شمارهی نهم: رسانه ـ ما تلهویزیون را زندگی میکنیم (تلهویزیون، منشِ انتشار و حواسپرتی. شد بنمایهی ایدهی اصلی نوشتهی شمارهی بعد.)
شمارهی دهم: تصویر ـ هرجا تصویری هست، اخلاق نیست (اخلاق، موضوع مهمِ من است. نوشتهای که به نسبت بحث و جدل بسیار برانگیخت. حیف که فرصت بحث خوب را بخاطر کمی زمان، از دست دادم؛ خصوصاً بحث با دوستان عکّاس و بهویژه آرش عاشورنیا را در انجمن بحث سایتِ عکّاسی. دیدِ دوستان عکّاس از سوی دیگر قضیّه برایم جالب بود.)
شمارهی یازدهم: نوستالژی ـ سلطه و گفتمان نوستالژی (نوستالژی بهانهای برای سلطهورزی. دوستش داشتم.)
شمارهی دوازدهم: نوشتن ـ نوشتن: تصوّر بشر از تقدیر خودش (بهانهای برای تجلیل از خودمان برای نوشتن وبلاگهایمان؛ گرامیداشت خودمان برای نوشتن یادداشتهایمان)
شخصیّتپردازی، حل جدول کلمات متقاطع نیست
یا: چرا «ماه در آب» را دوست نداشتم؟
پریشب به لطفِ مادر خوبم ـ که تئاتریترین عضو خانوادهست و نمایش را به هر تفریح دیگری ترجیح میدهد ـ رفتیم و «ماه در آب» محمّد یعقوبی را در یکی از آخرین شبهای اجرا دیدیم. همین آغازِ کار بگویم که از «ماه در آب» به معنی واقعی کلمه، بدم نیامد؛ امّا در خورِ آنهمه تقدیر هم ندیدمش. وقتِ برگشتن، برای مادر عزیزم، تعریف میکردم که چرا مضمون نمایشنامه را دوست نداشتم...

سعید چنگیزیان (بهرام) و روژین صدرزاده (باران)، عکس: رضا معطریان، ایران تیاتر
با تکنیکهای سینمایی که یعقوبی در تئاتر به کار میزند؛ با روایتِ افکارِ آدمها روی صحنههای صامتی ـ که دیگر بازیگران حاضر، لب میزنند؛ با خاموشروشنکردنهای مدام صحنه ـ که لابد معادل دیزالو است در سینما؛ با جنسِ بازیهای هنرپیشهها، کاری ندارم. دوست دارید، میتوانید همهی اینها را حسن کارش تلقّی کنید ـ هرچند چونوچراهایی هست حتماً. بحثِ اصلی من ـ و آنچه باعث شد از نمایش آنطور که باید خوشم نیاید ـ مضمون نمایشنامه و از آن مشخّصتر، شخصیّتپردازی آدمهایش است.
برخلافِ آنچه در نقدهای مثبت «ماه در آب» آمده، گمان میکنم یعقوبی اصلاً در نشاندادنِ درونِ آدمهایی که گفته میشود همگی برای ما ملموساند، موفّق نبوده است. دستِ کم به گمانِ من «پنهانیترین و خصوصیترین لایههای ذهنی آدمها» اینقدر دستیافتنی و ساده که یعقوبی تصویر میکند، نیست. «کند و کاوِ روانشناسانه»ای که از آدمهای «ماه در آب» سراغ مییابیم، به گمانم آنقدر دمِ دستیست که بیشتر شبیه حلّ جدول کلماتِ متقاطع میمانَد: مکانیکی، بدون تخیّل و بیخلاقیّت. به عبارتِ دیگر، برعکسِ بسیاری گمان میکنم که یعقوبی بسیار پیشِ پا افتاده، درونیات پیچیده و پرتناقض و دستنیافتنی انسانها را به بازی سادهی دو قطبِ متناقض بدل کردهاست. اینبار بازی کهنهی خیر/شر، مثلاً جایش را به مسؤول/عاشق، حسابگر/مجنون و ... داده است. یعقوبی، آنقدر در کار سادهکردنِ پیچیدگیهای روانشناختی و اجتماعی و حتّا اقتصادی و سیاسی، عجله و افراط کرده که دستش از همان نیمهی آغازین نمایش رو میشود. هر کدام از آدمها، نیمهی متضادی دارند. شخصیّتهایی ـ که دوست داشتم خودبنیاد باشند ـ در شخصیّتپردازی بهگونهای کاملاً مکانیکی وابستهی شخصیّت مخالف خودند. یعقوبی، آنقدر افراط کرده که رابطهی آدمهایش چنین چیزی درآمده: «میخواهی بهرام را بشناسی؟ با اینکه همان اوّل میتوانی، امّا برای اینکه برایت سهلالوصول و دستیافتنیتر شود، اجازه بده اوّل مازیار را معرّفی کنم. نه اینکه رابطهی پیچیدهای بین ایندو حاکم باشد ها! نه؛ کافیست یکی را در منفی ضرب کنی، کم و بیش میشود آنیکی. لقمه را راحت به خوردَت دادم؟ پس، بنشین و مثل زودباورها، لذّت ببر که چقدر آدمها سادهاند و هرقدر شخمشان بزنی، چیز جدیدی پیدا نخواهی کرد! برو و خوش باش که زندگی، بازی سادهایست؛ کافیست مثل من ایدئولوژیکوار، رابطههای پیچیده را ساده کنی.»
ایرادِ پررنگتر در شخصیّتپردازی یعقوبی، سیرِ خطّی حرکت آنهاست. نه تنها قطبهای متخالف و متخاصم هر یک از شخصیّتها در خانوادهی آیسودا موجود است که آینده/گذشتهی آدمها هم، هماننزدیکیهاست: آروین را بگیر و امتداد بده تا برسی به مازیار. این است که میگویم یعقوبی به جای شخصیّتپردازی، جدول کلماتِ متقاطع حل کرده است. دیدهای آدمهایی را که صبح تا شب کارشان نشستن در کافه و پارک است و حلّ جدول؟ دیگر هیچچیز نمیبینند مگر رابطهی مکانیکی بین کلمهها را؟ یعقوبی هم هیچچیز ـ مطلقاً هیچچیز ـ از شخصیّتهایش ندیده، جز رابطهی مکانیکی بینشان را. گفتن از «درونیاتِ پیچیده و دقایق روانشناختی و ذهنیاتِ ژرف» خندهآور است. کاش نمایشنامهاش هجو رابطههای انسانی، یا هجو سادهانگاری بود تا دستِ کم خندههایمان هدر نمیرفت.
برخلاف دیگرانی که گزارههای پایانی نمایش را ـ که باران روایتشان میکند ـ تحسین کردهاند؛ میخواهم بگویم که این جملهها، نهایتِ پیشپاافتادگی و ذهنِ سادهی نمایشنامهنویس را نشان میدهند. یعقوبی، در پایانِ نمایش هرچه داشته روی دایره میریزد. بعد از شخصیّتپردازیهای خطّیپیشرونده و متضاد، چیزی در چنتهاش نمانده جز مشخّصاً نشاندادنِ دو قطبی که در تمامِ نمایش مشهود بودند. انگار که آماتوری در پایانِ مقالهاش بنویسند «پس، با توجّه به آنچه تا اینجا آمد، نتیجه میگیریم که...»
جدولحلکردن، ظاهراً با معنا سر و کار دارد. امّا بیش از آنکه معنا درش مهم باشد، سادهکردن کلمه در حد «حرف» اهمیّت دارد. جدولحلکنهای حرفهای، کلمه نمیبینند؛ حرف میبینند. یعقوبی، کلیّت پیچیدهی روانی-اجتماعی آدمها را نمیبیند. بیجهت سراغ جزء رفته و بعد، جزء را به کل تعمیم میدهد. در مقام تمثیل، حتّا برای جدولحلکنهای حرفهای، واژهها به دو طبقهی «افقی» و «عمودی» تقسیم میشوند ـ بیآنکه هیچ معنایی داشته باشند. به همینترتیب، انگار برای یعقوبی هم آدمها به دو طبقهی «مناسب برای ازدواج» و «غیر مناسب برای ازدواج» یا «آنها که میمانند» و «آنها که خداحافظی میکنند» یا «آنها که در زنشان، مادرشان را سراغ میگیرند» و «آنها که در زنشان، خواهرشان را سراغ میگیرند» و «آنها که به ماه نگاه میکنند» و «آنها که به تصویر ماه در آب مینگرند» تقسیم میشوند.
از دوانگاریهای شخصیّتپردازانهی یعقوبی، از امتدادِ خطّی شخصیّتها، از پیشبینیپذیر بودن همه چیز، بدم میآید. با خودتان فکر کردهاید در سالهای اخیر چقدر از این نوع نمایشها دیدهاید؟ تئاترهایی که پرسششان مهم است؛ ولی، همهچیزشان معلوم، که ذهن سادهی نمایشنامهنویس را برملا میکند. آنوقت، آنوسطها برای لاپوشانی و احتمالاً جذّابیّتهای بیمعنی دو سه تمهید میاندیشند: یکی اینکه رابطهای شگفتانگیز را برملا میکنند (مثلاً اینکه آیسودا با برادرِ شوهرِ جداشدهاش ازدواج کرده) دیگری اینکه مرد و زنهای نمایش پشتِ هم سیگار میکشند و دستِ آخر برای خنده، بچّهای، پیرمرد و پیرزنی، ناقصالعقلی برای خوشمزگی و خنداندن تماشاگرها، چیزی میگوید و تمام. خسته نشدید؟!
یعقوبی را دوست دارم؛ ولی یعقوبی «یکدقیقه سکوت» را.
حضور و غیاب در غزل و مزاحم
۱- آنچه «غزل» کیمیایی از «مزاحم» بورخس بیشتر دارد، عشقیست در معنای دقیق واژه از جنس «Ménage à trois». درحالیکه در «مزاحم» چندان به این رابطه تأکید نمیشود، پیوستگی آدمهای «غزل» از عشقی مشترک برمیخیزد. کیمیایی بیش از همه، این رابطه را اینجا نشان میدهد:
۲- آنچه «مزاحم» بورخس از «غزل» کیمیایی بیشتر دارد، تأکیدیست که بر «غیابِ زن» بعنوان رشتهی پیونددهندهی دو مرد میشود. اگر عشقِ مشترک نیلسنها در «مزاحم» رفاقتشان را سست کرده، حالا بعدِ کشتنِ زن و نبودش، «نیازِ مشترک فراموش کردنِ او» رشتهای میشود برای پیوستنِ دوبارهی آنها.
۳- از سرِ همین تفاوت است که در «غزل»، مردهای داستان کاری نمیتوانند بکنند جز اینکه بعدِ قتلِ غزل، خانهی جنگلبانی را به آتش بکشند و بگذارند و بروند (و آرزوی غزل را که وقتِ عرقخوردن گفت «برای شما که بمونین. غزل که رفتنیه.» نابرآورده باقی بگذارند)؛ ولی مردهای «مزاحم» ـ نیلسنها ـ در توردِرا میمانَند. اگر زندگی آدمهای «مزاحم» از غیاب است که شکل میگیرد، زندگی آدمهای «غزل» با غیابِ زن از هم میپاشد. خلاصه، «مزاحم» بورخس، با «غیاب» داستانش داستان میشود و اقتباس ایرانیش، «غزل» با «حضور» است که شکل میابد.
میتوانید این تفاوت را مقتضای اقتباس بشمارید و ناچیز تلقّیش کنید؛ ولی بگمانم این تفاوت، پراهمیّتتر از اینهاست... دستِ کم در شناختن شخصیّتپردازی فیلمهای «آقامون کیمیایی»! ;)
پ.ن.
۱- اگر دوست دارید داستان و فیلم را بخوانید و ببینید:
«مزاحم» را خورخه لوئیس بورخس نوشته و مرحوم احمد میرعلائی در «هزارتوهای بورخس» (انتشارات زمان) صص ۷۵-۸۰ ترجمه و منتشر کرده.
«غزل» (۱۳۵۵) فیلمیست ساختهی مسعود کیمیایی که از داستانِ «مزاحم» اقتباس شده. در فیلم، محمدعلی فردین، فرامرز قریبیان و پوری بنایی بازی میکنند.
۲- نخندید؛ ولی بنظرم مزاحم و غزل تا حدودی با «دریمرز» برتولوچی قابل مقایسهاند! حالا از من گفتن بود.
نامگذاریِ وارونه ـ ۲
بخشِ نخست را اینجا بخوانید: نامگذاریِ وارونه ـ ۱
***
نامگذاریِ وارونه ـ ۲
علی شیوا
* در نمونهی پیشین دیدیم که ایرانیان درست یا نادرست لقبِ عادل را برای انوشیروان پذیرفتهاند، امّا همیشه اوضاع ازین قرار نیست. در تاریخ صدر اسلام بارها از کسی به نام «عمرو بن هشام بن مغیره» و با کنْیهی «ابوالحِکَم» (= پدر و دارندهی حکمتها) یاد شده است که گرچه مردی کاردان از اَشراف قریش بود، ولی در میان مشرکان مکّه از مخالفان و دشمنانِ سرسخت مسلمانان به شمار میرفت. پس از آنکه ابوالحِکَم برادرِ مادریِ خود را به گناهِ پذیرش اسلام زندانی کرد، پیامبر او را «ابوجهل» نامید و به مسلمانان دستور داد که وی را چنان خطاب کنند. (دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج۵، درآیندِ «ابوجهل»، ص۳۰۵) در تاریخ معاصر هم میبینیم ایرانیان که در جنگ با عراق از «صدّام حسین» دلِ خونی داشتند، واژهی حسین را ـ که گویا پدر یا جدّ پدریِ صدّام است ـ از مقولهی نامگذاریِ وارونه یافتند و به او لقب «صدّام یزید» دادند.
* از نامبارکیِ رنگ سیاه و نامگذاری وارونه بر غلامان سیهچرده (کافور و مبارک و قدمخیر) سخن گفتم. در زبان فارسی واژهی «روسپی» که برای زنان بدکاره به کار میرود، کوتاهشدهی «روسِپید» (روسفید) است و به کنایه معنای وارونه (روسیاه) میدهد. (بنگرید به: مفلسِ کیمیافروش؛ نقد و تحلیل شعر انوری، دکتر شفیعی کدکنی، ص۳۲۰)
* از کارکردِ نامگذاری وارونه در طنزآفرینی سخن به میان آمد. شاید یادتان باشد که در برنامهي رادیوییِ «صبح جمعه با شما» شخصیّتی بسیار خسیس بود که منوچهر نوذری با لهجهی جهودهای ایران نقش او را بازی میکرد؛ نامِ این مرد ناخنخشک، «آقای دستودلباز» بود!
* چنانکه تا بدینجا دیدهاید، نخستین و بیشترین نمونههای نامگذاری وارونه را از زبان مردم یا زبان گفتار آوردهام. ریشههای این شگرد زبانی را بیگمان باید در زبان مردم جستجو کرد؛ هنگامیکه به جای «عالی» از شدّت اشتیاق، «محشر» میگویند یا برای دستانداختن و ریشخند، کسی را «نابغه» و ـ بهتازگی ـ «آی کیو» لقب میدهند؛ یا «دستت درد نکند» را هنگام سرزنش بر زبان میآورند یا در گلایه از کسی که پس از مدّتها حالشان را میپرسد، «از احوالپرسیهای شما» میگویند و یا «ناغافل» را ـ گویا بی هیچ دلیلی ـ در معنای «بیخبر» به کار میبرند! ...
* از رهگذرِ همین زبان مردمی است که میتوان در ضربالمثلهای فارسی نیز ـ که ساختهی ذهن و زبان مردم است ـ دنبالِ ضربالمثلهای وارونه گشت، کاری که در هیچیک از کتابهای بلاغت ندیدهام. این نمونهها را ببینید: گل بود و به سبزه نیز آراسته شد؛ هر دَم از این باغ بَری میرسد؛ سالی که نکوست، از بهارش پیداست. در اینجا دیگر نه با نامگذاری وارونه، بلکه با جملههای وارونه روبرو هستیم!
* گفتم که هنگام طبقهبندیِ نامهای وارونه در دانش بلاغت، آن را استعاره یا مَجاز قلمداد کردهاند. در اینجا میافزایم که شاید جای دادنِ آن در دستهی «کنایه» درستتر باشد؛ اگرچه به گمانم واژهها و جملههای وارونه، در مرز میان مجاز و کنایه شناورند. نمیخواهم اینجا به تفاوتِ ایندو بپردازم، تنها میگویم که در کنایه ـ بر خلاف مجاز ـ ممکن است شنونده معنای حقیقیِ جمله را برداشت کند و معنای کنایی را درنیابد. لابد در مجموعههای طنز تلویزیون دیدهاید شخصیّتی که از دست کارِ شخصیّت دیگر حسابی عصبانی است، جملههایی بهظاهر محترمانه و تشکّرآمیز ولی وارونه بر زبان میآورَد و به طرف اصطلاحاً گوشهکنایه میزند، امّا دوّمی جملهها را حَمل بر ظاهر ميکند و تشکّرها را پاسخ میدهد؛ و این واکنشِ سادهلوحانه، آشفتگی و پرخاشگریِ شخصیّت اوّل را سبب میشود... بدینسان ما در نمونهی پیشگفته با جملههایی سروکار داریم که کنایه در آنها با قرینهی معنوی همراه است، یعنی در ظاهر جمله نشانهای برای فهم معنای کنایی نیست و شنونده خود با توجّه به رویدادهای گذشته و عملکردش میباید کنایه را درک کند.
در تاریخ معاصر ایران، بهرام مجدزاده ـ نمایندهی دورهی هفدهم مجلس شورای ملّی و یار دکتر مصدّق ـ که با استعفای دستهجمعیِ نمایندگان مخالف بود و مجلس را آخرین پشتوانهی قدرت ملّیون میدانست، وقتی در ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ خبر کودتای نصیری را از رادیو شنید، این تلگراف را از کرمان به مصدّق مخابره کرد: باش، تا صبح دولتت بدمد/ کاین هنوز از نتایج سحر است. (هواخوریِ باغ، دکتر باستانی پاریزی، انتشارات علم، ص۳۸۵) پیداست که این بیت با توجّه به اوضاع آن روزها (= قرینهی معنوی) یکسره در معنای وارونه به کار رفته است.
* سرانجام آنکه در گفتار، جدا از قرینهی معنوی، آهنگِ جمله ـ که در زبانشناسی یکی از سه واحدِ «زبَرزنجیریِ» گفتار (آهنگ، تکیه، درنگ) به شمار میرود ـ نشانهای است که اغلب ذهن را به دریافتِ معنای وارونهی کنایی راهنمایی میکند. البتّه اگر گوینده آهنگ و لحن را بهعمد تغییر ندهد و شنونده هم قرینهی معنوی را درنیابد، دستانداختنِ مخاطب به یاریِ کنایه ـ و از جمله، وارونهگویی ـ کاری آسان خواهد بود. (برای نمونه میتوانید از چهرهی زیبا یا اندام موزونِ یک زشتِ خودشیفته با لحنی کاملاً جدّی و محترمانه تعریف کنید!)
نامگذاریِ وارونه - ۱
علی ـ برادر عزیزم ـ لطف کرده و بعد مدّتها برای «راز» نوشته...
***
نامگذاریِ وارونه - ۱
علی شیوا
* در روزگارِ اجارهنشینی، پیرزنِ صاحبخانهی ما که خود در همان ساختمان زندگی میکرد، سرایداری داشت کمابیش سیساله، میانهقامت، لاغراندام با موهایی پسرَویکرده و چهره و رفتاری که سادگی از آن پدیدار بود. عجبا که این بندهی خدا را پدرش، «رستم» نام نهاده بود، بدان امید که فرزند در نیرومندی و خوشاندامی همتای اَبَرپهلوان ایران باشد! هیچ یادم نمیرود که وقتی در آن سنّوسال برای اوّلین بار اسمش را به ما گفت، از ناهمخوانیِ نام و نامیده (اسم و مسمّا) لبخندِ ناخواستهی آبروریزانهای بر لبهایمان نشست! (بد نیست پدران و مادرانی که با خوشقلبی و عشقِ تمام، بر دخترانشان نامهایی مانندِ ماهرخ، گلچهره، پریرخ، زیبا و ازین دست میگذارند، قدری به عاقبت کار بیندیشند.)
پدرم کارمندی دارد که در دیرانتقالی و فراموشکاری زبانزد است و تابهحال دستهگلها به آب داده؛ این کارمندِ ندانمکار را پدرم همیشه بهشوخی ـ و البتّه نه پیش رویش ـ «افلاطون» مینامد!
* اگر این تعریف را که «طنز عبارت است از تصویر هنریِ اجتماعِ نقیضین و ضدّین» (طنز حافظ، دکتر شفیعی کدکنی، در «سالنامهی گلآقا ۱۳۸۰»، ص۴۹) بتوان پذیرفت، باید گفت «نامگذاریِ وارونه» یکی از شگردهای کارساز در طنزآفرینی است. اگر کسی را که کوتاهقدّ و خپله است، «رشید» بنامیم (عیناً مانند قیاقه و نامِ شخصیّتِ نمایشی که بارها از تلویزیون پخش شد) درواقع با کاربردِ تناقضی آشکار، عیبش را دوچندان نشان دادهایم و او را دستمایهای برای ریشخندِ این و آن کردهایم. نامگذاریِ وارونه گذشته از طنزآفرینی، به سبب خیالانگیزی و برانگیختنِ عاطفه، در ادبیّات هم کاربرد دارد و از دیدِ «بیان» (یکی از دانشهای بلاغی) بررسی میشود. شاید آشناترین نمونه در کتابهای ادبی، این بیت حافظ باشد:
ناصحم گفت: که جز غم چه هنر دارد عشق؟
گفتم: ای خواجهی عاقل هنری بهتر ازین؟!
در اینجا واژهی «عاقل» معنایی یکسره وارونه (بیعقل و نادان) دارد! از میان ادیبان دکتر کزّازی به پیروی از پیشینیان، این کاربردِ واژه را در بخش «استعاره» (استعارهی ریشخند / تهکّمیه یا استعارهی ناساز / عنادیه ) دستهبندی کرده است (بیان، نشر مرکز، صص ۱۰۷ و ۱۰۸)، امّا دکتر شمیسا آن را در بخش «مَجاز» (به علاقهی تضاد) جای داده (بیان، انتشارات فردوس، ص۴۹) که به گمانم منطقیتر است.
* احمد شاملو در «کتاب کوچه» زیرِ درآیندِ «اللّه»، نمونههایی از نامگذاریِ وارونه به دست داده است: واژههایی که در ترکیب با «اللّه» ساخته میشوند؛ برای نمونه به کور، عیناللّه به کَر، سمیعاللّه به ترسو، هیبتاللّه میگویند؛ یا واژگانی که در پیوند با «علی» میسازند و کچل را زلفعلی، شَل را قدمعلی و کور را عینعلی مینامند؛ همچنین است از ترکیب با ملک و سلطان و دوله به شیوهی لقبهای قاجاری: لسانالملک و بلبل سلطان برای الکن، هیبتالملک و هیبت دوله برای ترسو و عینالملک و عینالسّلطان برای کور. (انتشارات مازیار، جلد ۲ =حرف الف دفتر اوّل، صص۴ـ۳۱۵۳) این را هم بیفزاییم که گویا کاربردِ «چراغعلی» برای کور، از عینعلی رایجتر بوده است.
* در زبان فارسی مصراعی هست که ضربالمثل شده است: برعکس نهند نامِ زنگی، کافور! در این مَثَل که بهخوبی سنّتِ نامگذاریِ وارونه را نشان میدهد، مراد از زنگی، سیاهپوست است (زنگی ـ که در زبان عامیانه بَرزنگی هم میگویند ـ یعنی اهل زنگبار؛ کشور زنگبار چند جزیره را در خاورِ آفریقا و نزدیکیِ تانگانیا دربرمیگیرد. در دورهی اسلامی دولتهای عرب و ایرانی بر آن حکومت کردهاند و بازارِ خریدوفروش بَرده بوده است؛ ازاینرو زنگی به معنای سیاهپوست آفریقایی هم به کار میرود. در عربی هم واژهی معرّبِ «زَنج» و جمعش «زنوج» در همین معنا کاربرد دارد.) امّا در اینجا هدف از نامیدنِ بردهی سیاهپوست با واژهی «کافور» ـ که سفیدرنگ است ـ تنها طنز و ریشخند نبوده، بلکه ازآنجاکه در فرهنگ ایرانی سیاهی نماد پلیدی و شومی است، گویا با این نامگذاریِ وارونه میخواستهاند نحوستِ سیاهی را رفع کنند. جعفر شهری در کتاب «قند و نمک» از دو نامِ «مبارک» و «قدمخیر» یاد میکند که به همین نیّت بر غلامانِ زرخرید مینهادهاند. (انتشارات معین، ص۲۹۳) (میدانیم که نام عروسک سیاه و مشهورِ خیمهشببازی هم مبارک است) نامگذاری وارونه برای پرهیز از فالِ بد در فرهنگها باز هم پیشینه دارد؛ چنانکه در زبان عربی عزرائیل ـ فرشتهی مرگ ـ را «بویحیی» (پدر و پایهی زندگی) مینامند و مارگَزیده را که امیدی به زنده ماندنش نیست، «سَلیم» (تندرست) میگویند (زبانشناسی و زبان فارسی، دکتر خانلری، انتشارات توس، ص۱۰۶) یا بیابان برهوت و هراسناک را «مَفازه» (جای رهایی) میخوانند! (بیان، دکتر کزّازی، ص۱۰۸)
* همچنانکه دربارهی نامگذاریِ فرزندان هشدار دادم، در هنگام نامگذاری همواره باید دوراندیش و دستبهعصا بود. سالها پیش زمانی که ایرانیان محصول کارخانهی سیتروئن را سرهمبندی کردند، به فکرِ نامی فارسی افتادند و سرانجام «ژیان» را که به معنای خشمگین بود و در ادب فارسی صفتِ شیر و پیل قرار میگرفت، برایش برگزیدند. هرچند آن روزها خودروی ژیان برای خودش کیابیایی داشت، امّا غفلت از پیشرفتهای روزافزونِ صنعت خودروسازی، سبب شد که امروزه ژیان نامی وارونه باشد.
* از این دست نامگذاریها که با خوشباوری و سادهاندیشی دمخور است، باز هم میتوان یافت. گمانم کمابیش پانزده سال پیش بود که مدرسههای خصوصی در ایران بازگشایی شد؛ بنیادگذارانِ طرح برای آنکه بیزاریِ صاحبانِ این مدرسهها را از هر گونه سود و نفع مادّی نشان دهند، نام ناآشنای «غیرانتفاعی» را بر آن نهادند! پیداست که مدرسهی غیرانتفاعی نمونهای تمامعیار برای نامگذاری وارونه بوده و هست. بیسبب نیست که امروزه گاهی به جای آن، از عبارت «مدرسهی غیردولتی» بهره میگیرند.
* دکتر باستانی پاریزی، استاد تاریخ دانشگاه تهران ـ که کتابهایش بهتازگی از ۶۰ عنوان گذشته و مجموعهای خواندنی و دلآویز از تاریخ و فرهنگ ایران است ـ در مقالهای با نام «کلاهگوشهی نوشینروانِ مغ» هرچند درایت انوشیروان را در بازنگری و ساماندهیِ نظام مالیاتیِ کشور میستاید، امّا با یادآوریِ سنگدلیِ او در کشتار مزدکیان، ماجرای زنجیر عدل را این گونه تعبیر میکند: تواریخ ما میگویند که به زنجیر عدل هیچکس متوسّل نشد و بعد از هفت سال و نیم، تنها یک خر خود را بدان مالید. همهی مورّخان نوشتهاند از بس انوشیروان عدل داشت، کسی ظلمی ندیده بود که شکایت کند، ولی هیچکس ننوشت که شاید مردم از ترس دوروبر آن نیامدهاند؛ من این تردید را بعد از هزار سال بهتفصیل به زبان آوردهام... (یکی قطره باران: جشننامهی دکتر عبّاس زریاب خویی، ص۱۳۶) سپس از احمد خان گیلانی نقل میکند که عقیده داشته این حیوان، خر نبوده، بلکه استر بوده است! و شعری هم میآورَد از فریدون تولَّلی:
زنجیر عدل و قصّهی نوشیروان و عدل،
آوردهاند تا بهحقیقت خرت کنند
بههررو، همچنانکه در بیت حافظ «عاقل» در معنای غافل به کار رفته بود، چهبسا که انوشیروان عادل هم درواقع انوشیروان ظالم بوده، ولی این صفت یا لقبِ وارونه، او را در پهنهی تاریخ و ادبیّات بهنیکی نامبردار کرده است!
از لیکو تا هایکو
«[هایکو] همچون میزبانی مؤدّب که به ما امکان میدهد با آسودگی و با تمام رفتارهای عجیب و غریب، ارزشها و نمادهایمان، در خانة او مستقر شویم؛ «غیبت» هایکو، به نوعی ما را به گمراهی، به شکستن، و در یک کلام به آزمندی بزرگی میکشاند که همان جستوجوی معناست. هایکو به ما میگوید: شما حق دارید، آنچه میبینید، آنچه را احساس میکنید، در افق نازکی از کلمات قرار دهید که برای خودتان جذّاب باشند...»
سخن کوتاه کنم که اگر این تعریفِ موجز از ذاتِ هایکو ـ که بارت بیان میکند ـ صحّت داشته باشد؛ «لیکو» نسبتی وثیق با هایکو دارد. لیکو، تکبیتیهاییست با وزنِ هجایی ـ همچون هایکو ـ که بلوچها با قیچک میزنند و میخوانند. مضمونِ لیکوها امّا، بیشتر شبیه سنریوهای ژاپنیست؛ با زبانی عامیانه و واژگانی که «مشروعیّت حضورِ خود در شعر را از تکرار در زندگی و همسخنی مردم میگیرند.»
نمونههای زیر را از کتاب «صد لیکو: سرودههای بلوچی» آوردهام که منصور مؤمنی، گردآوری و ترجمه کرده.
هایکو در «راز»: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، یازده، دوازده، سیزده، چهارده، پانزده، شانزده، هایکوهای بچّهها
-----
*
لیکو میزنم از عزیزیات
لیکو میزنم
بیمار عشقتام، راهی تهران
بیمار عشقتام.
*
محضِ خاطرت
میتراشم این ریش را.
میپاشم این عطر کویتی را بر سَرَت
محضِ خاطرت
*
با سوادی دیگر
خطام را خواندی و
راز دلام را تمام
دانستی.
*
دندانهات،
شیرِ تازهاند؛
چشمهات،
تیرِ برنو.
*
جمعه
هر جمعه میآیم
نیست مادرت.
آدامسِ لبانت را پیش آر
جستوجو کن مرا.
*
با همان سطل کوچک آبام ده
برای چشمانِ توست
فقط برای چشمانِ توست
اگر قاتلام من.
*
چپ کرد ماشینام بر شنزار
شور چشم
شور چشم
کارش را کرد نگاهات آخر!
*
سوارم و گاز نمیخورد روسی
نشسته کنار و
چشمک میزند به من.
[روسی: نامی عمومی برای موتورسیکلتهای ساخت شوروی سابق]
*
با کفش کتانی
میگردی بندر را.
مجنونم از جوانیات،
مجنون.
*
مجنونم، ملّایی بیاورید.
چنین ماندهایم
برای قل هواللهی
فقط.
*
نخواستم و بوسهای دادیام،
ریزه
بلایی شدهای دختر!
*
سیگاری میکشم
رها میشوم در بیخیالی دود
تو را زده است
تو را زده است مادرت
وای
اشکست چشمانت.
*
حالا برو با مادرت رازِ دل کن
زن.
روزگار
روزگار
کافربچّه هم ناز میکند
حالا.
*
بشنوی مردهام،
شادی میکنی تو.
بیوفایی تو،
بسوزد آشناییات.
*
نماز خواندم
نمازِ فرض و
چهار رکعت سنّت.
دامادم نکردند بر تو
مبادت الهی،
مبادت جنّت.
*
در سایه مینشینی صبح
سایه میرود
تو را میبیند خورشید.
نوزاد - نوشتهی دونالد بارتلمی
محسن عزیز (وبلاگ | فوتوبلاگ) ـ که همیشه لطفِ زیاد بمن دارد ـ برگردانِ داستانی از بارتلمی را از سرِ محبّت، به «راز» پیشکش کرده. بینهایت قدردانش هستم؛ عیدی خوبی بود... گفته بودم؛ بجای رفاقت با بعضیها، باید با برادرهایش رفیق میشدم! ;) که البتّه از قرار، این بخت کمکم نصیبم خواهد شد. :)
دربارهی بارتلمی در «راز»:
بارتلمی پستمدرن
تقدیم به روح پستمدرن دونالد بارتلمی
نوزاد
نوشتهی دونالد بارتلمی
برگردانِ محسن رسولاف
برگردانِ داستان، «برای راز و خاطراتِ خوبِ تابستانِ ۸۴»
اولین خطای نوزادمان، کَندن صفحاتِ لای کتابهایش بود. خب، ما هم برای حل مشکل، قانونی گذاشتیم که اگر برگی از کتاب کند، باید چهار ساعت پشت درِ بستهی اتاقش، تنها بماند. او اوایل، روزی یک برگ از کتابهایش را میکند و قانونی که گذاشته بودیم، بهخوبی جواب میداد. با اینکه تحمّل جیغ و گریههایش از پشتِ درِ بستهی اتاق، ناممکن و دلسردکننده بود، سعی میکردیم خودمان را قانع کنیم که بههرحال این بهای ـ یا دستِ کم بخشی از بهای ـ چیزیست که دنبالش بودیم. اما مدتی بعد، که لِمِ کار دستش آمد، شروع کرد به کندنِ روزی دو برگ از کتابهایش، که معادل بود با تنهایی سر کردن بهمدّتِ هشت ساعت، پشتِ درِ بستهی اتاق. این وضع، تحمل جیغ و گریههایش را برای دیگران ناممکنتر هم کرد؛ ولی، حتا این دوبرابرکردن جریمهاش هم باعث نشد که از کندن صفحات کتابهایش دست بکشد. تاجاییکه مدّتی بعد، روزهایی فرارسید که سه یا چهار برگ از کتابهایش را میکند و طبق قانون باید شانزده ساعت را، ممتد و بدون هیچگونه غذایی، پشتِ درِ بستهی اتاقش سپری میکرد. البته اینموضوع، همسرم را نگران کرده بود؛ ولی من احساس میکردم اگر قانونی را وضع میکنیم، باید تا آخر، پایش بایستیم و ثابتقدم، در جهت تثبیتش مبارزه کنیم؛ چون در غیرِ اینصورت، در آینده، وضعِ هر قانونِ دیگری کاملاً بیهوده میشد.
او حالا دیگر تقریباً چهارده، پانزده ماهه بود و اغلب، بعد از یکی دو ساعت داد و فریاد به خواب میرفت؛ که جای شکرش باقی بود. اتاق خیلی قشنگی داشت، با اسبی چوبی که میتوانست سوارش شود و عملاً صدها مدل عروسک و حیوانهای ابری. اگر فقط وقتش را درست استفاده می کرد، کلی خرت و پرت بود که سرش را با آنها گرم کند: پازل و چیزهای دیگر. ولی متأسفانه گاهی اوقات، وقتی درِ اتاقش را باز میکردیم، میدیدیم در مدتی که پشتِ درِ بسته زندانی بوده، برگهای بیشتری را از کتابهای بیشتری کنده و برای حفظ عدالت، تکتکِ برگها، باید به مجموعهی نهایی جریمهاش اضافه میشدند.
اسمِ نوزادمان «به دنیا آمده در حال رقصیدن» بود. ما کمی از انواع شرابمان به او دادیم: قرمز، سفید، و آبی و جداً باهاش صحبت کردیم. ولی اثر نکرد. باید اعتراف کنم که واقعاً زبل و زیرک شده بود. گاهی می شد ـ زمانهای نادری که در اتاقش نبود و بیرون روی زمین بازی میکرد ـ بهش سر میزدی و کنارش کتابی را میدیدی که از وسط باز بود. وقتی کتاب را بررسی می کردی ظاهراً سالم بود؛ ولی دقیقتر که بازرسیاش میکردی، میدیدی گوشهی یکی از صفحات، سر جایش نیست که میتوانستی بگویی بعد از ورق زدنهای پیاپی و بهصورتِ طبیعی کنده شده امّا من مطمئن بودم که خودش آن را کنده و بعد هم قورتش داده. خوب این هم باید به مجموعهی نهایی جریمهاش اضافه میشد؛ که البته شد.
ناگفته نماند که دیگران هم از روشهایی استفاده میکردند، تا مرا از کاری که شروع کرده بودم، منصرف کنند. همسرم میگفت شاید داریم خیلی بهش سخت میگیریم و کوچولوی من وزن کم کرده. ولی به همسرم گفتم که بچّهمان قرار است عمر درازی داشته باشد و باید زندگی با دیگران را یاد بگیرد؛ باید توی دنیای پر از قانونهای جورواجور زندگی کند و اگر نتواند این چیزها را یاد بگیرد، تنها میمانَد توی سرما و بدون هیچ شخصیتی؛ همه ازش میگریزند و از هرجور حقوق سیاسی و اجتماعی هم محروم خواهد ماند.
طولانیترین مدتی که او را بیوقفه، تنها پشتِ در بستهی اتاقش نگه داشتیم، هشتاد و هشت ساعت بود. وقتی همسرم با پیچگوشتی در را از لولا جدا و باز کرد، این دورهی حبس تمام شد. گرچه، کوچولویمان هنوز دوازده ساعت بدهکارمان بود؛ چرا که داشت جریمهی کندنِ بیست و پنج صفحه را تحمّل میکرد.

در را دوباره روی لولایش سوار کردم و قفل بزرگی هم به در زدم؛ از آن قفلها که فقط با یک کارت مغناطیسی منحصر به فرد باز میشود. کارتش را هم پیش خودم نگه داشتم. امّا پیشرفتی حاصل نشد. نوزادمان در را باز میکرد و چهارچنگولی مثل خفاشی که از جهنّم فرار کرده باشد، بیرون میآمد و میرفت سراغ نزدیکترین کتاب: «شب بهخیر ماه» یا هر کتاب دیگری و شروع می کرد به کندن صفحاتش و چیزی نمیگذشت که دستِ دیگرش پر میشد از صفحات جداشده. منظور اینکه چیزی نزدیک به سی و چهار صفحه از «شب بهخیر ماه» را در ده ثانیه کنده بود و ریخته بود روی زمین؛ به اضافهی جلد رو و پشت. داشتم کم کم نگران میشدم. وقتی مجموعهی بدهکاریاش را حساب کردم، متوجّه شدم دستِ کم چند سالی را باید تنها توی اتاقش و پشتِ درِ بسته سپری کند. ولی با همهی این اوصاف رنگش هم پریده بود: هفته ها بود که نبرده بودیمش پارک. کم و بیش با یک بحران اخلاقی مواجه بودیم.
با اعلام این موضوع که «اشکالی ندارد اگر برگهای کتابهایش را بکند» مسأله را حل کردم. حتّا اینرا هم اضافه کردم که قانونِ جدید، شامل صفحاتی که قبلاً از کتاب هایش کنده هم، میشود. این موضوع، یکی از چیزهاییست که مایهی خرسندی و رضایت والدین میشود. پدر و مادرها، همیشه تاکتیکهای متنوّعی دارند؛ تاکتیکهایی به ارزشمندی طلا و یکی بهتر از دیگری. حالا، من و نوزادمان مینشینیم کنار همدیگر و برگهای کتابها را میکنیم و روی زمین میریزیم و بعضی وقتها هم فقط محضِ خنده، میرویم بیرون و با همدیگر شیشهی ماشین خرد می کنیم.
دنیا بدونِ جنگ: برای سالگردِ حملهی آمریکا به عراق
برای دکتر فریبرزِ دانا
شببخیر
بچّههای عزیز!
شببخیر
که خیلی دیر است.
به هواپیماها در هوای بهاری نگاه کنید
که چه زیبا برق میزنند
به بمبافکنها، تانکها نگاه کنید
هیچ بچّهی آمریکائی شانسِ شما را ندارد
آنها، همهی این چیزها را
فقط بر پردهی سینما میبینند.
بخوابید بچّهها!
و به یاد داشته باشید
جای شما در بهشت است
امّا
چیزی بخورید و بنوشید
که صفِ محشر طولانیست و گرسنهتان خواهد شد.
بخوابید بچّهها!
امّا
یادتان نرود صورتتان را بشوئید
فرشتگان
انتظارِ بچّههای تمیز را میکشند
و هیچ، در فکر دلتنگی مادر نباشید
آنها مرگ را ترجیح میدهند و زود، نزدِ شما میآیند.
ما هم قول میدهیم
پای مجسّمهی آزادی
گورهای ظریفی برای شما بسازیم
تا رهگذران و توریستها
دسته گلی بر آن بگذارند و
با رضایتِ خاطر بخندند.
۱۹ فروردین ۸۲
شمسِ لنگرودی
مرتبط از «لینکدونی»: ما میمیریم تا عکّاس تایمز جایزه بگیرد
پ.ن. (با کمی بدبینی) میمیرید تا شمسِ لنگرودی برای رئیسدانا شعر بگوید؟!
کتابهای دوستداشتنی سال هشتاد و چهار
امّا نتایجِ «کتابهای دوستداشتنی سال ۱۳۸۴» به انتخابِ فرهیختگان ایرانی: (چرا؟ چون کسانیکه راز را میخوانند، حتماً انسانهای فرهیختهای هستند و در ضمن نمایندهی تمامی فرهیختگان!)
* بهترین اثر داستانی ایرانی:
عاشقیّت در پاورقی (مجموعهی داستان)، مهسا محبعلی، نشر چشمه
و سپس، «استخوان خوک و دستانِ جذامی» و «فرانکولا».
* بهترین اثر داستانی ترجمه:
میرا، کریستوفر فرانک، ترجمهی لیلی گلستان، انتشارات بازتابنگار (میرا، در مجموع هم، کتابِ اوّل منتخب است.)
و بعد، «اتوبوس پیر»، «ناتورِ دشت» و «همنام».
* بهترین اثر غیرِداستانی:
سخنِ عاشق، رولان بارت، ترجمهی پیام یزدانجو، نشر مرکز
سپس، «نوشتن با دوربین» و نیز «عشقِ سیّال»، «انسان و سمبلهایش»، «دیوار» و «اراده به دانستن».
کتابشناسترینِ فرهیختگان هم ـ کسانیکه کتابهای برنده را بیشتر از دیگران انتخاب کردهاند ـ نغمه نیکسادات، پرستو و زهرا رفیعی بودند. :) ضمنِ اینکه خودم هم در رأیگیری شرکت نکردم تا حرف و حدیث و احتمال تبانی در میان نباشد!! نتایجِ تفصیلی را میتوانید اینجا ببینید و نهایتاً اینکه اگر قصد دارید کتاب عیدی بدهید، هنوز یکی دو روزی فرصت هست. بعضی کتابفروشیها که جمعهها تعطیلاند، جمعهی اینهفته کار میکنند.
تا سالِ بعد! ;)
بهترین کتابهای سال ۸۴ به انتخاب خوانندگان «راز»
خب... انتخاب بهترین کتاب سال، تقریباً به سنّتِ «راز» نبدیل شده. پارسال و سال قبلترش هم کتابها، انتخاب شدند. خدا رو چه دیدین؛ شاید یه وقتی فهرست سال «راز» به فهرست معتبری تبدیل شد و کتابهای انتخابی اینجا، یک هفته بعد از اعلام، به صدر فهرست پرفروشها رفتن! :)
برم سرِ اصلِ مطلب. برای انتخابِ کتاب، هیچ محدودیّتی ندارین؛ هر چند تا کتابی که دوست دارین، در هر زمینهای که ترجیح میدین و با هر تعریفی که از کتابِ خوب دارین، تو کامنتها فهرست کنین و اگه حوصله داشتین، دلیل انتخابهاتون رو هم بیارین. حداقل خوبی این کار اینه که اگه کسی خواست کتاب عیدی بده، کم و بیش انتخابش آسونتر میشه. فهرستِ نهایی، روزهای پایانی سال، با اسم خودتون منتشر میشه! :) بازم مثل همیشه، میدونم که انتخاب سخته؛ ولی شما آسونش بگیرین... هر چیزی که فکر میکنین، بنویسین و باز هم اگه کتاب جدیدی یادتون اومد و خواستین، اضافه کنین.
و باز به سنّت سابق، همینجا به دوستانم یادآوری کنم که اگه کتابی دستتون دارم و خوندینش، این آخر سالی، بیاین و برش گردونین! بعداً نگین، یادآوری نکردم ها! :))
منتظر فهرست کتابهای خواندنی سال هشتاد و چهار بانتخاب شما هستم. اگه دوست داشتین، میتونین به آشناها و دوستانتون هم خبر بدین که فهرستشون رو تو قسمت کامنتهای همین پست، اعلام کنن. اینجوری، فهرست نهایی پربارتر میشه. :)
مرتبط در راز:
فراخوان سال هشتاد و سه
کتابهای دوستداشتتنی سال هشتاد و سه
فراخوان سال هشتاد و دو
کتابهای دوستداشتنی سال هشتاد و دو
سلّانهسلّانه – کامیار محمّدزاده
شعر پایین را کامیار – دانشآموز سابقم – گفته و علی – برادرم – شرح کوتاهی برایش نوشته. بیشتر، چیزی نمیگویم؛ بخوانید.
* مرتبط در «راز»: هایکوهای بچّهها
----
زنگِ ساعت، میدَرَد رؤیای نازم را
میخزم از خوابِ خود، همچون گل از دانه
با خنک آبی، بشویم دست و صورت را
میخورم خرما و شیری، جای صبحانه
بعد از آن، دندان خود را میکنم مسواک
میکنم آماده کیفم را عجولانه
ساعت و پول و بلیط و دفتر و دستک
ژاکت و شلوار و کیف و کفش مردانه
میزنم دل را به سرمای زمستانی
از هوای گرم و خوب و راحتِ خانه
میدوم تا ایستگاهی پیشِ راهِ خود
تا بگیرم من رکابی، تیز و رندانه
میکنم دیدار خود تازه میان راه
با رفیقانِ کهن، چون شمع و پروانه
در گروه این رفیقان، دوستانِ خوش
میرسم تا مدرسه، سلّانه سلّانه!
کامیار محمدزاده – ۸۴/۹/۲۸ – ساعت ۱۲ شب
کامیار، در دورانِ راهنمایی دانشآموزِ من و برادرم بوده است و اکنون، سالِ یکم دبیرستان را میگذراند. به گمانم، در سال دوّم راهنمایی بود که به تأثیر از موسیقی و وزن غزلهای مولانا (به تعبیر دکتر شفیعی کدکنی، وزنهای خیزابی) شعرگفتن را آغاز کرد و به یاری ذوق و منشِ شاعرانهای که داشت، شعرهایش را نرمنرمک صیقل داد. به تازگی شعری برایم آورد که رنگِ طبع و ذوق خودش را داشت و هم، حال و هوای ویژهای. شعرش در قالب قطعه است و به وزنی کمکاربرد (فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلاتن، فع). از آنجا که معمولاً در رکنِ پایانی به جای فع، فاعلن میآید، خوانندگان گونهای بریدگی در وزن احساس میکنند و این احساس، با درونمایة شعر و بویژه مصراع نخست (زنگِ ساعت میدرد رؤیای نازم را) سازگار است. شعر، وصفحال صمیمانة شاعر است در مقام دانشآموزی که صبح با اکراه از خواب برمیخیزد و «عجولانه» کیفش را آماده میکند و دواندوان تا ایستگاه میرود که از میانِ جمعیّت «رندانه» خود را به رکاب اتوبوس برساند. هرچند، بیتهای آغازین نشان از شتابزدگیِ ناخوشایند برای بموقع رسیدن به مدرسه دارد، امّا در میانة راه، دیدارِ «یارانِ خوش» سرمای زمستانی را از یادش میبرد و همراه دوستان، مثل همة بچّهمدرسهایها «سلّانهسلّانه» تا مدرسه میرود.
شعرِ کامیار نشان از چیرگیِ نسبی بر وزن و احضار بجای واژگان دارد و به قولِ برادرم، با سرودههای عبّاس یمینیشریف – شاعرِ نامدارِ کودک و نوجوان – پهلو میزند.
علی شیوا
صنعت انحلال
«راهی برای پارهپاره کردن، برای رخنهگشایی در سخن بدون بیمعنا ساختن آن.»
- فلوبر
بالای سرت که بازش میکنی، واژههایش سر ریز میکند در خوابت. نور نافذ کلمات، رؤیاهایت را عریان میکند. دیگر صدای بر هم خوردن ورقها خوابزدهات نمیکند. بارش صفتها با عطر معناها در هم میآمیزد و تو در خاموشی و تاریکی در سکوت عمیق خواب به نغمههاشان گوش میسپاری. صبح، نه با صدای ساعت که با واجآرایی واژهها از خواب برمیخیزی. آنچه که شب تو را با سرخوشی به دنیای خواب میبرد همان کلمات لذتبخشی است که صبح به بیداریات روح میبخشد. صبح در انحلال واژهها رویت را میشویی. با صدایی به زلالی صفتها، مضافها، ایهامها و مجازها _ به زلالی باران صبحگاهی _ همنوا میشوی. با نفس عمیق بوی واژهها را با بوی صبح به اعماق جانت میفرستی، آنوقت جسمات آهنربایی میشود که واژهها را از هر کرانه به سمت خود میکشاند. اکنون تو هستی، تو، تجلی ِ آینهی بیداری.
پ.ن. کتابهای نیمخواندة قبل از خوابم را، بعضاً به نردة تختم میآویزم و صبح، گاهی چند صفحهای میخوانم و بعد، بلند میشوم. بهار عزیز، برایش جالب آمده کتابهای آویزانم و لطف زیاد کرد و متن زیبایی نوشت و عکسی گرفتم و حاصلش شد یادداشتی؛ که خواندید. خب... قول میدهم چند روزی دربارة کتاب ننویسم تا نفسی بکشیم! :)
کتابباز (۵)::رایانه هیچگاه جایگزین کتاب نخواهد شد!
و این هم آخرین «کتابباز»ی که نوشتهم. مسلّمه که مخالف کامپیوتر نیستم که هیج؛ پربسامد هم در زندگی روزمرهم ازش استفاده میکنم. حتّا با بازیهای کامپیوتری هم موافقم. چرا جز اینکه بقول جان کین بنظرم، یکی از مثالهای خوب حوزههای عمومی خرده؛ مهارتهای تفسیری بچّهها رو هم از طریق حرکت در بین متنهای منظم امّا غیرخطّی تقویت میکنه.
یادم نمیره سالهای اوّل دانشگاه خودم رو که تقریباً یه ترم نرفتم دانشگاه و بجاش تو سایت کامپیوتر مدرسه، بازی میکردم! حیف که خیلی دور افتادم از بازیهای جدیدی که مرسوم شده و آخرین باری که با بچّهها رفتم گیمنت، در حد گروه سنّی الف ظاهر شدم در بازی... بگذریم؛ ادّعای «کتابباز» (۵) اینه که متن روی مانیتور، متن روی کاغذ نمیشه؛ همین.
و برای کتابخوانها...
رایانه هیچگاه جایگزین کتاب نخواهد شد!
کتابخوان شمارة پنج – نشریة داخلی مدرسة راهنمایی علامه حلی (۱) تهران
۱- احتمالاً شما هم مثل من کارتون «بارباپاپا» را دیدهاید. بارباپاپاها ـ شخصیّتهای دوستداشتنی کارتون ـ میتوانستند تغییر شکل دهند و اصلاً شعار کارتون هم همین بود: بارباپاپا، عوض میشود! بارباپاپاها، جدّ بزرگی در بین اسطورههای یونانی دارند. در افسانهها، «پروتئوس» یکی از ایزدانِ دریا بود که میتوانست به دلخواه، به هر شکلی درآید. جز این جدّ بزرگ، بارباپاپاها فرزندانی هم در دنیای جدید دارند: رایانهها. رایانهها همهجا هستند: در صنعت، پزشکی، در معماری، فرهنگ، در ناوبری، در مدرسه و در خانههایمان و ... رایانهها هرجا، به شکلی متناسب با کاربردشان در میآیند؛ کوچک و بزرگ میشوند و خلاصه، نمیتوان حوزهای را در دنیای جدید تصوّر کرد که رایانهها جایگاهی در آن نداشته باشند.
۲- حوزهی کتاب هم از تأثیر فنآوریِ رایانه در امان نمانده. کتابها و موادّ نوشتاری، تا حدّ زیادی به اَشکالِ دیجیتالی تبدیل شدهاند. روزنامهها را میتوانید حتّا گاهی پیش از چاپشان، در اینترنت و روی صفحههای نمایشگرهایتان بخوانید؛ یا نوشتههای پژوهشی و دانشگاهی را در اینترنت جستجو و پیدا کنید. جز اینها، بسیاری از کتابهای مهم را میتوانید بهصورت دیجیتالی بخوانید و اصلاً هدف «طرحِ (پروژهی) گوتنبرگ» این بود که بسیاری از کتابها را به صورت دیجیتالی بر روی اینترنت عرضه کنند؛ که البتّه پیشرفت نسبتاً کند امّا خوبی هم داشته. طرح «گوگلپرینت» هم تا حدّ زیادی چنین هدفی را دنبال میکند. دستِ آخر اینکه، اصلاً بعضی از کتابها فقط به شکل «کتاب الکترونیکی» عرضه میشوند.
خیلیها از فایدههای چنین تغییری میگویند. آنها معتقدند که صفحهی نمایشگر میتواند همهی کارکردهای کاغذ را داشته باشد. جز این، رایانهها کمهزینهترند و جای کمتری میگیرند و میتوانند اطّلاعاتِ یک کتابخانهی خیلی خیلی بزرگ را در خود جای دهند. حملونقلشان آسانتر است و امتیازات زیستمحیطی هم دارند؛ یعنی از نابودی جنگلها که از پیامدهای صنعت تولید کاغذ است، جلوگیری میکنند.
۳- خود من هم از رایانه خیلی استفاده میکنم. همین حالا، دارم مقالهام را با رایانه مینویسم. تقریباً در تمام ساعتهایی که در خانه بیدارم ـ و گاهی حتّا هنگامی که خوابم ـ دستگاهم روشن است. نوشتههایم را با رایانه مینویسم و جز در مواقعی که مجبور باشم، از قلم و کاغذ استفاده نمیکنم؛ اِسلایدِ بحثهایی را که باید در دانشگاه ارائه کنم، با رایانه میسازم؛ در اینترنت جستجو میکنم، خبرها را دنبال میکنم، نوشتههای وبنوشتهای دوستانم را میخوانم و موسیقی گوش میدهم و فیلم نگاه میکنم. خلاصه، رایانه در کار روزانه و حرفهایم کاربردهای زیادی دارد و کمککار بزرگیست؛ طوریکه گاهی وقتی از دستگاهم دورم، احساس میکنم چیزی کم است و در ضمن، به تمام فایدههایش آگاهم. با اینهمه هیچگاه نمیتوانم کتابی را روی صفحهی نمایشگرم بخوانم! چراکه معتقدم صفحهی نمایشگر نمیتواند از همه نظر، جانشین کتاب شود. بهنظرم رایانهها نمیتوانند لذّت حاصل از واژهها را ـ لذّتی که کتابخوانهایی مثل من و شما خوب میشناسیمش ـ با همان حسّ و صمیمیّت و همان تمرکزی که از خواندن کتاب به دست میآید، منتقل کنند. چرا؛ وقتی دنبال هدفی عملی هستم یا وقتی قصدم ارتباطی فوریست، از رایانه استفاده میکنم. میتوانم اخبار کشور را از طریق رایانه دنبال کنم؛ ولی وقتی میخواهم از شعر حافظ لذّت ببرم، نمیتوانم آن را بر صفحهی نمایشگر بخوانم. خودتان هم میتوانید امتحان کنید: چند صفحه از داستان یا شعری را که دوست دارید، یکبار روی صفحهی نمایشگر رایانه و یکبار در کتاب بخوانید و ببینید که تأثیر این دو شیوه یکسان نیست. برای کتابخوان حرفهای، لذّت ورقزدن با فشردن دکمهی «پیجداون»، قابل مقایسه نیست و مثل این میمانَد که فوتبالیست حرفهای را مجبور کنید بهجای توپ چرمی، با توپ پلاستیکیِ دولایه بازی کند! تفاوت لذّت واژهها، برای کتابخوانِ حرفهای، وقتی کامل میشود که آنها را روی کاغذ و درون شیرازهی کتاب ببیند.
۴- «بیل گیتس» ـ مدیرعامل شرکت «مایکروسافت» ـ یکبار در مصاحبهای مطبوعاتی در اسپانیا اعلام کرد که قصد دارد پیش از مرگش، والاترین هدف زندگیِ خود را تحقّق بخشد. وقتی از او پرسیدند این هدف چیست؟ گفت: حذف کاغذ و بعد، حذف کتاب! «ماریو بارگاس یوسا» نویسندهی نامدار و برجستهی پرویی و اسپانیایی زبان، بعدها نوشت: «در آن جلسه حاضر نبودم و این مطالب را در روزنامه خواندم؛ امّا اگر در آنجا میبودم، حتماً آقای گیتس را هو میکردم که اینطور بیشرمانه اعلام میکند قصد دارد من و همکارانم یعنی نویسندگان کتاب را یکراست به صفِ بیکاران اعزام کند.» من هم در آن جلسه نبودم؛ ولی اگر آنجا حاضر میبودم، همراه با آقای یوسا، بیل گیتس را هو میکردم؛ چراکه قصد دارد ما کتابخوانها را از بزرگترین لذّت زندگیمان محروم کند: لذّت خواندن واژهها در کتابها.
- کتابباز (۱)::بیایید دونکیشوت باشیم!
- کتابباز (۲)::اگر بخواهی، تو هم میتوانی به زبان ما حرف بزنی!
- کتابباز (۳):: عادتهای کتاب خواندن
- کتابباز (۴)::بچّههای سراسر جهان، فانتزی بخوانید!
کتابباز (۴)::بچّههای سراسر جهان، فانتزی بخوانید!
چیزی که باعث شد کتابباز (۴) رو بنویسم، این بود که یکی از دوستا و همکارای معلّمم تو نشریة کم و بیش رسمی مدرسه به اسم «هفته»، مطلبی نوشت با عنوان «بچّههایی که بچّه میمانند» و انتقاد کرده بود که وقتی خود ما تو این مدرسه درس میخوندیم، خیلی باحال بودیم و «بزرگ» و حالا شما، خیلی بچّهاین و از جمله گیر داده بود که بچّههای این دورهزمونه بجای اینکه برن کتاب درست و حسابی بخونن، میرن فانتزی میخونن!
نوشته رو که خوندم، واقعاً ناراحت شدم و یاد پیرسون افتادم و مفهوم «عصر طلایی»ش. پیرسون میگه که یکی از گروههای مورد هجوم رسانهها، جوونها هستن. فکر کنم کوهن باشه که مثال میزنه از گروه موسوم به Tedها و میگه اعضای این گروه، در دهة ۱۹۵۰ بهعنوان بیفرهنگای مشکلآفرین در هیبتِ شیطان تصویر میشدن که همیشه تو خیابون سرگردانن. خلاصه پیرسون بحث میکنه که تصویر معاصر از جوون، اون رو بهعنوان مشکل و مسأله بازنمایی میکنه و اینکار از طریق تصویرسازی از «عصر طلایی» در مطبوعات انجام میشه. در عصر طلایی (که همیشه، تقریباً بیست سال پیشه؛ فرق نمیکنه کِی بپرسین!!!) جوونها حدشون رو رعایت میکردن، جرم و جنایت کم بود و همه به پلیس احترام میذاشتن و از این قبیل. خلاصه اینکه عصر طلایی یعنی روزگاری که وابستههای فرهنگ مسلّط، جوون بودن و همهچی عالی بود؛ نه مثل الان که همهچی خرابه! اونموقع، الگوی ورزشکارا تختی بود و نه مثلاً علی انصاریان! حرف پدر و مادرها، خریدار داشت و جوونها هرچی ننهباباشون میگفتن، میپوشیدن و موی بلند و شلوار پاچهگشاد کسی نمیپوشید که! متوجّهین؟!
خلاصه، اینجور نقد نوستالژیک بیپایه، باعث شد که من دستِکم در موضوعی که بهم مربوط میشد – یعنی داستان خوندن بچّهها – دخالت کنم و کتابباز (۴) رو بنویسم. کل نوشته البتّه به مذاق خیلیها خوش نیومد و بحثهایی هم پیش اومد که میگذرم... این نوشته، البتّه بیشتر مخاطبش «بزرگ»ها بودن، با اینهمه بچّهها هم خوششون اومد. در ضمنً برای اینکه به کسی برنخوره، بند آخر نوشته – که شعر پرمعناییه از سیلور استاین – حذف شد. اون بند، اینجا آمده...
بچّههای سراسر جهان، «فانتزی» بخوانید!
کتابخوان شمارة چهار – نشریة داخلی مدرسة راهنمایی علامه حلی (۱) تهران
۱-
اگر قصّههای مجید را خوانده باشید، حتماً داستان «ناظم» را به خاطر میآورید. در این داستان، مجید در پاسخ این پرسش که «چه کسی بیشتر به مردم خدمت میکند؟» انشایی دربارة مردهشور مینویسد تا ثابت کند چقدر مردهشورها، «باگذشت و مهربانند». ناظمِ مدرسه از نوشتة مجید، به خشم میآید و موقّتاً از مدرسه اخراجش میکند. او معتقد است که «کتاب آدمو خیالاتی میکنه؛ پَخمه میکنه.» و بیبی تحتِ تأثیر حرفهای ناظم گمان میکند «مزخرفات» ـ یعنی کتابهایی که مجید میخوانَد ـ علّت نوشتنِ چنین انشایی و اخراج نوهاش بوده. پس به سراغ کتابفروشِ بینوای شهر میرود، بساطش را بههم میزند و یکبند جیغجیغ میکند که «چرا اینکتابها رو میدی بچّة من بخونه مغزش خراب بشه؟... خیال کردی این، صاحب نداره؟»
۲-
مشکل خیلی از ما کتابخوانها ـ مخصوصاً وقتی کمسنوسالتریم ـ این است که بعضی بزرگترها ـ مثل ناظم و بیبی ـ گمان میکنند و اعتقاد دارند کتابها مغزمان را خراب میکنند. این اعتقاد وقتی پای داستانهای تخیّلی (یا «فانتزی») در میان باشد، شدّت میگیرد. در نظر آنها، داستانهای فانتزی و تخیّلی «اَراجیف»ی هستند که حتّا ارزشِ نگاه کردن هم ندارند، چه برسد به خواندن! چراکه فانتزیها ما کتابخوانها را از زندگیِ واقعی دور میکنند و «خیالاتی» بار میآورند و «خیالاتی» هم در نظر آنها معنایی منفی دارد؛ از نظر آنها آثار فانتزی را ـ از کتابهای برجستة کلاسیکی مثل «آلیس در سرزمین عجایب»، «مزرعة حیوانات»، «شازده کوچولو»، «دکتر جکیل و مستر هاید» و داستانهای «ژولورن» بگیرید تا کتابهای امروزیتری مانندِ «هریپاتر»، «سرزمین اشباح»، «در جستجوی دلتورا» و داستانهای «رولد دال» ـ باید از قفسههای کتابخانهها و کتابفروشیها جمع کرد. امّا برعکس برای ما، این کتابها سرشار از شگفتی، بسیار خلّاقانه، پر از تخیّل، گوناگونی و تنوّع و با شخصیّتها و فضاهایی غریب و ـ درعینحال ـ دلپذیرند؛ این کتابهای دوستداشتنی برای ما خاطرهانگیز هم هستند. فانتزیها، بااینکه محصول دورة مدرن و زندگی جدید انسانهایند، در اسطورهها ریشه دارند. برای خواندنشان، به چیزی بیشتر از آنچه برای خواندن قصّة معمولی به کار میرود، نیاز داریم: شاید به نوعی حسّ ششم. در داستانهای فانتزی، برای جلب توجّه به قهرمان و ضدقهرمان، ویژگیهایشان مثل جسارت، زیبایی، شجاعت و نیرومندی یا بدی، زشتی، حیلهگری و سنگدلی، بزرگنمایی و اغراق میشود. ولی بااینهمه، چنین داستانهایی از منطقی درونی و خاصّ خودشان پیروی میکنند، منطقی که برای ما کتابخوانها قابل تشخیص است؛ منطقی هرچند غیرمعقول، امّا قابل درک برای کسانیکه فانتزی بخشی از زندگیشان است. برای ما نه تنها «ارباب حلقهها» باورپذیر است، بلکه از بسیاری بخشهایش درس میگیریم و «تالکین» را به بزرگی میستاییم.
۳-
اگر میخواهید ذهنی خلّاق و فکری زاینده داشته باشید که از پسِ درکِ دنیای جدید بربیاید، فانتزی بخوانید. داستانهای فانتزی، مثل «مومو»ی میشائیل انده، «شازده کوچولو»ی سنتاگزوپری، «ماتیلدا»ی رولد دال و «هری پاتر» رولینگ، همه غیرمستقیم به جنبههای مختلف زندگیِ مدرن اشاره میکنند. «مومو» و «شازدهکوچولو» خیلی خوب ازخودبیگانگیِ انسانها را نشان میدهند؛ جهانی را به نمایش میگذارند که آدمهایش ماشینی شدهاند و فقط از اعداد و اَرقام سر در میآورند و دیگر با خودشان هم بیگانه و غریبهاند. «ماتیلدا» و «هری پاتر» هم خیلی خوب حسّوحالِ بچّههای رهاشده را، آنهایی که حتّا از توجّه خانوادههایشان هم بینصیب ماندهاند، نشان میدهند. خانوادههایی که در دنیای مدرن، به عواطف کاری ندارند و پول و کار، برایشان از همه چیزهای دیگر ـ حتّا از بچّههایشان ـ مهمتر است.
نمیخواهم بگویم داستانهای «واقعی»تر را نخوانید. چرا؛ اتّفاقاً آنها هم حرفهای زیادی برای گفتن دارند. ولی از فانتزی هیچوقت ـ حتّا وقتی بزرگتر شدید ـ غافل نشوید. تفکّر خلّاقتان را با فانتزی پرورش دهید و از پنجرههایش به پیرامونتان نگاه کنید و از طریقش دنیای جدید اطرافتان را بهتر بشناسید. اگر داستانی فانتزی خوانید و خوشتان آمد، به دوستان و همسنّوسالهایتان و ـ چرانه؟ ـ به بزرگترها پیشنهاد کنید بخوانند. هرچند احتمالاً بزرگترها ادّعا خواهند کرد که از وقتی همسنّوسال شما بودهاند، فقط کتابهای «ویکتور هوگو» و «داستایوفسکی» و «دیکِنز» را میخواندهاند و اصلاً نویسندهای به اسم «ژول ورن» نمیشناسند!
۴-
بخواهیم یا نخواهیم، فانتزی در دنیای امروزی ـ بویژه در ادبیّات کودک و نوجوان ـ اهمّیّتی انکارناپذیر دارد. محتوا و پیامهای نهفته در این داستانها را مخاطبانِ نوجوان ـ بر خلافِ نظر برخی بزرگترها ـ بهخوبی درمییابند و واقعیّت را از رهگذرِ روابط و رویدادهای داستانهای فانتزی تجربه میکنند؛ شگردهای خلّاقانهی روایت و کاربردِ هنرمندانهی عنصرِ «تعلیق»، لذّتِ بیانتهای داستان را به آنان میچشانَد و آمادهشان میکند تا قدم به پهنههای دیگرِ داستان بگذارند... آری، فانتزی در ادبیّات امروز چنان جایگاهی دارد که نویسندگان طراز اوّلِ جهان همچون «مارکز»، «بورخِس» و «فوئنتِس» با بهرهگیری از آن در سبْکِ «رئالیسمِ جادویی» شاهکارها خلق کردهاند؛ و مگر نه اینکه «ایتالو کالْوینو» به یاریِ شخصیّتهای تخیّلیِ داستانهایش، مرزهای خلّاقیّت را تا ابدیّت گسترش داده است؟
۵-
شِل سیلْور اِستاین ـ که ازقضا آثاری برجسته در قلمرو فانتزی دارد ـ در یکی از شعرهایش بزرگترهایی را که رفتارها و علاقههای کوچکترها را مدام زیر سئوال میبرند، به زبان طنز اینطور معرّفی میکند:
دائیم پرسید: «چطور به مدرسه میروی؟» گفتم: «با اتوبوس»
دائیم لبخند زد و گفت: «من وقتی به سنّ تو بودم، پابرهنه میرفتم، آنهم دوازده کیلومتر»
دائیم پرسید: «چقدر بار میتوانی برداری؟» گفتم: «اندازهی یک کیسه گندم»
دائیم خندید و گفت: وقتی به سنّ تو بودم، ارّابه میکشیدم و گوساله از جا بلند میکردم»
دائیم پرسید: «چند بار تا به حال دعوا کردهای؟» گفتم: «دو بار، هر دو بار هم کتک خوردهام»
دائیم گفت: «وقتی به سنّ تو بودم، هر روز دعوا میکردم و یک ذرّه هم کتک نمیخوردم.»
دائیم پرسید: «چند سالته؟» گفنم: «نه سال و نیم»
آن وقت دائی بادی به غبغب انداخت و گفت:
«من وقتی به سنّ تو بودم... ده سالم بود»
- کتابباز (۱)::بیایید دونکیشوت باشیم!
- کتابباز (۲)::اگر بخواهی، تو هم میتوانی به زبان ما حرف بزنی!
- کتابباز (۳):: عادتهای کتاب خواندن
کتابباز (۳)::عادتهای کتاب خواندن
همونطوری که گفتم یکی از کتاببازها رو محمّد نوشته... این هم، نوشتة زیبای محمّد برای بچّهها...
عادتهای کتاب خواندن
کتابخوان شمارة سوّم – نشریة داخلی مدرسة راهنمایی علامه حلی (۱) تهران
محمّد میرزاخانی
یک بار مردِ میانسالی را دیدم که سوار بر اتوبوس در حال کتاب خواندن بود؛ او با یک دست کتاب را خیلی نزدیک به چشمهایش گرفته و با دست دیگر به میلهی افقیِ اتوبوس آویزان شده بود و بیاعتنا به فشارهای بیامانِ مسافران و هوای سنگین و تکانهای تمامنشدنی، لبهایش را تندوتند میجنبانْد و کتاب میخواند! گاهی چنان غرق در خواندنِ کتاب ـ به نظرم کتابِ داستان ـ بود که حرکتِ لبهایش با صدایی آرام و خفیف همراه میشد و مسافرانِ فضول را وامیداشت که بر کتابش سَرَکی بکشند و کنجکاویِ خود را فروبنشانند!
همین خاطرهی بهیادماندنی بود که مرا به دقّت در شیوهها و عادتهای کتابخوانی علاقهمند کرد. بعدها در یک کتاب عکسی دیدم از اوژن یونسکو ـ نویسنده و دانشورِ نامدارِ سدهی بیستم ـ لمیده بر روی کاناپه و مشغولِ کتاب خواندن! تصوّر نمیکردم چنین نویسندهی سرشناسی به جای آنکه شَقورَق پشت میز بنشیند، درازکش و با سادگی و راحتیِ تمام کتاب بخواند... امّا پس از آنْ در میان اطرافیان، بچّههای مدرسه و دانشگاه که در کتابخانهها یا بوستانها یا جاهای دیگر میدیدم، به کسانی برخوردم که هریک به نوعی کتاب خواندنشان توجّهم را برمیانگیخت.
بعضی کتاب را با صدای نسبتاً بلند می خوانند؛ اینها اغلب گمان می کنند اگر آنچه را میخوانند، بشنوند، فهم و یادگیریشان افزایش مییابد. عدّهای هم بیشتر وقتها قدمزنان کتاب میخوانند، گویی که راه رفتن به آنان تمرکز میدهد. برخی را دیدهام که روی زمین دراز میکشند، دستشان را زیر چانه اهرم میکنند و کتاب را روی زمین می گذارند و همین طور مدّتها بيآنکه احساس خستگی کنند، کتاب میخوانند؛ به یاد دارم یکی از همین کتابخوانهای درازکش چنان در کتاب فرورفته بود که بهرغمِِ تاریکیِ تدریجیِ هوا حاضر نشده بود برای روشن کردنِ چراغ، رشتهی حوادثِ داستان را رها کند و همچنان داشت به زور در تاریکی به خواندنش ادامه می داد!... بعضی هنگام خواندن اصلاً به سروصدای اطراف اهمّیّت نمیدهند و در هر فضایی میتوانند کتاب بخوانند؛ در مقابلْ عدّهی زیادی از کتابخوانها با کوچکترین صداها تمرکزشان را از دست میدهند و بنابراین گوشهای دِنج و بیسروصدا را برای کارشان برمیگزینند. برخی عادت دارند در خانه یا کتابخانه پشت میز بنشینند و مطالعه کنند، امّا ازاینمیان، بعضی آنقدر بر روی کتاب خم میشوند و پشتشان را کمان میکنند که آدم دلش برای ستون فقراتشان می سوزد! همچنین کسانی هستند که حتماً باید خوراکی یا هلههولهای کنار دستشان باشد والّا قیدِ کتاب خواندن را میزنند. جالبتر از همه آنهایی هستند که در حینِ کتاب خواندن چند کار دیگر هم میکنند؛ یا موسیقی گوش میدهند یا تلویزیون را روشن میکنند و گَهگداری گوشهی چشمی هم به تلویزیون میاندازند؛ یا اینکه هر چند صفحهای که خواندند، انگشتِ سبّابه را لای کتاب میگذارند، کتاب را میبندند و بابِ صحبت با اطرافیان را باز میکنند! و باز از نو. خیلیها میتوانند ساعتها بدون جُم خوردن کتاب بخوانند امّا عدّهای هم تا چند دقیقه کتاب میخوانند، به خمیازه کشیدن میافتند و چُرتشان میگیرد و هِی باید به تنشان کشوقوس بدهند و سر آخر هم باید بلند شوند، قدمی بزنند و تجدید قوا کنند...
القصّه، عادتها و سبکهای گوناگونِ کتاب خواندن به همین نمونهها ختم نمیشود؛ هر کدام از ما میتوانیم با نگاهی به دوروبرمان نمونههای دیگری پیدا کنیم؛ امّا باید دانست موقع خواندن ـ بهویژه وقتی سروکارمان با داستان باشد ـ آنچه کمتر از هر چیز برای کتابخوانان اهمّیّت دارد، «توصیههایی برای درست کتاب خواندن» است! واقعیّت آن است که ما وقتی کتابِ دلخواهمان را به دست میگیریم، یکباره توصیههای پزشکی ـ از تابشِ نور گرفته تا شیوهی نشستن ـ را از یاد میبریم و طوری کتاب میخوانیم که راحتتریم. آخر برای کتابخوانِ حرفهای چه لذّتی از این بالاتر که در تختخواب آنقدر به خواندن ادامه دهد تا چشمهایش سنگین شود، بعد چوباَلِف را لای کتاب بگذارد، چراغ مطالعه را خاموش کند و سرمست از جادوی کتاب به خواب رود؟
- کتابباز (۱)::بیایید دونکیشوت باشیم!
- کتابباز (۲)::اگر بخواهی، تو هم میتوانی به زبانِ ما حرف بزنی!
کتابباز (۲)::اگر بخواهی، تو هم میتوانی به زبانِ ما حرف بزنی!
اگر بخواهی، تو هم میتوانی به زبانِ ما حرف بزنی!
کتابخوان شمارة دوّم – نشریة داخلی مدرسة راهنمایی علامه حلی (۱) تهران
۱-
دربارة آدمِ کنجکاوی که روابط پیچیدة بین قضایا را درمییابَد؛ رابطههای نامرئی را حدس میزند و معمّاهای دشوار را حل میکند، میگوییم «طرف، شرلوک هولمزه!». قدیمیترها، در توصیفِ کسی که گمان میکند همة اتّفاقات، توطئهاند و هیچچیز، طبیعی و تصادفی نیست و حتماً کاسهای زیر نیمکاسه وجود دارد، میگویند «از اون دائیجان ناپلئونهاست!» وقتی که دربارة دیکتاتورهای بزرگ تاریخ صحبت میکنیم که بهشدّت خفقان را ترویج میکردند و همه چیز را تحت کنترل داشتند، یادِ «بیگ برادر» میافتیم و ... من دوستی دارم که «هاکلبریفین» است و دیگری، «لافکادیو»ست و آن یکی برای خودش «دونکیشوت»یست. کسی را میشناسم که مثل «ناخدا سیلور» همزمان هم خوب است و هم بد. دوستان و آشنایان تو چطور؟ دوستی داری که اندازة «نیکلا کوچولو» شیطان باشد؟ یا اندازة «آلسست» پرخور؟ دوستی داری که شبیه «هری پاتر» باشد؟
۲-
ادبیّات – خصوصاً داستان – برایمان نمادهای مشترک میسازد. همة آدمهای باسوادِ کتابخوانِ دنیا، «شرلوک هولمز» را نمادِ کنجکاوی، ذهنیّت پیچیده و تحلیلگری معّماهای دشوار میدانند. «دون کیشوت» بین همة کتابخوانهای آشنا به داستان – در هر کجای جهان که باشند – نمادی برای سادهدلی و خیالاتی بودن است. هرچند منِ ایرانی، دون کیشوت را – که در اصل به زبان اسپانیایی نوشته شده – به زبان فارسی و با ترجمة مرحوم محمّد قاضی خواندهام و با داستانهای شرلوک هولمز – که در اصل به انگلیسی نوشته شدهاند – از طریق ترجمههای مرحوم کریم امامی آشنا شدهام؛ علیرغمِ تمام تفاوتهای زبانی که بین من و انبوهی از خوانندگان با زبانهای مختلف وجود دارد، همة ما – هم من، هم دوستِ کتابخوانم در اسپانیا و هم کتابخوانِ آشنای دیگری در فرانسه – درکِ کم و بیش مشترکی از شخصیّتهای معروف داستانی داریم و در زندگی روزمرهمان بین دوستان و آشنایانمان کسی را شبیه به بعضی شخصیّتهای داستانی میشناسیم.
۳-
خورخه لوئیس بورخس – نویسندة آرژانتینی – یکی از مشهورترین و بزرگترین نویسندههای دنیا بود. میگویند وقتی کسی از بورخس میپرسید «فایدة ادبیات چیست؟» عصبانی میشد؛ پرسش را ابلهانه میشمرد و میگفت «هیچ کس نمیپرسد فایدة آواز قناری و غروب زیبا چیست؟» معمولاً برای پدیدههای زیبا دنبال توجیه عملی نمیگردیم؛ هرچند که فواید زیادی داشته باشند. داستان هم همینطور است: هم زیباست و هم فایدههای زیادی دارد. فعلاً با همة فایدههایش کاری ندارم. ولی دستِ کم یکی از سودمندیهایش این است، که زبانی مشترک و نمادهای یکسانی برای همة کتابخوانهای دنیا بوجود میآورد. زبانی که فقط بعضیها ازش سر در میآورند و بقیّه از آن، محروماند: زبانِ رسمی سرزمین داستان.
اگر تو هم کتابخوانی، به سرزمینِ ما کتابخوانها خوشآمدی. مرز سرزمین ما – سرزمین داستان – بیکران است و جمعیّتش هر روز اضافه میشود. زبانِ رسمی سرزمینِ ما، زبانِ داستان است: زبان مشترکِ کتابخوانهای سراسرِ دنیا!
- کتابباز (۱)::بیایید دونکیشوت باشیم!
کتابباز(۱)::بیایید دونکیشون باشیم
از اوّل امسالِ تحصیلی، دو هفتهنامهای برای بچّههای مدرسة راهنمایی چاپ میکنیم و اسمش رو هم گذاشتهیم «کتابخوان». هدفمون، کتابخون کردن بچّههاست. میخوایم هم کتابهای جدید رو بشناسن؛ هم در موردشون بنویسن و هم از نظر من مهمتر از بقیه، اینکه سبک زندگی «کتابخونی» رو بهشون معرّفی کنیم تا هویّتشون رو بعنوان آدمای کتابخون بسازیم.
اینکار و کارهای موازی دیگه، باعث شده که امسال وقتی سر کلاسای انشام میپرسم کی اینروزها کتاب دستشه و داره میخونه؟ تقریباً همه دستشون رو بلند میکنن. همه، کتابی تو کیفشون هست و اشکال البتّه اینجاست که سر کلاسهای درس هم کتاب میخونن!
امّا برای اینکه با سبک زندگی آدمای کتابخون آشناشون کنیم و هویّتشون رو شکل بدیم، ناشرای کودک و نوجوان رو بهشون معرّفی میکنیم و جز این، تو ستونی باسم «کتابباز» با نوشتههایی کم و بیش ایدئولوژیک (!) هویّتسازی میکنیم. این ستون رو تو چند شمارهای که منتشر شده، من نوشتهم؛ جز یه شماره که محمّد زحمت کشید و دربارة عادتهای مطالعه واسه بچّهها گفت. خواستم بمناسبت هفتة کتاب (!) نوشتهها رو بذارم اینجا. خصوصاً که هنوز حوصله نکردهایم، نشریه رو تو سایت مدرسه بذاریم. پشتِ سر هم آپلودشون میکنم. چهار پنجتا بیشتر نیستن. یادتون باشه که واسه بچّههای راهنمایی نوشته شدهن. اگه خوندین، نظرتون رو بگین...
بیایید دونکیشون باشیم
کتابخوان شمارة نخست – نشریة داخلی مدرسة راهنمایی علامه حلی (۱) تهران
۱-
شخصیّتهای داستانی، گاهی خیلی معروف و مشهور میشوند. بچّهها و بزرگترهای ایرانی، «مجید» ـ شخصیّت اوّل «قصّههای مجید» ـ را میشناسند؛ تو، مثل بقیّة دوستانت حتماً میدانی «هری پاتر» کیست؛ خیلیها با «شرلوک هولمز» و «پوآرو» آشنایند و حتّی معمّاهایی را که حل و فصل کردهاند، میدانند و ... . یکی از شخصیّتهای مشهور و محبوب ادبیات جهان و اتّفاقاً یکی از نامآشناترینهای ادبیّات داستانی، «دون کیشوت» است که سروانتسِ اسپانیایی در اواخر قرنِ شانزدهم میلادی خلقش کرده و آنقدر مشهور شده که از روی آن، فیلمها، شعرها، نمایشها و نقّاشیهای زیادی ساختهاند. خلاصه اینکه، «دون کیشوت» شخصیّت دوستداشتنی و محبوبیست که همه جای جهان میشناسندش: نجیبزادهای سادهدل که به جنگ بدیها میرود.
آنچه نجیبزادة داستان ما را وامیداشت سادهدلانه به جنگِ بدیها برود، کتابهاییست که میخواند. «دون کیشوت» شب و روز مطالعه میکرد. بهاین بخش از آغاز داستانِ دونکیشوت، با ترجمة مرحوم «محمّد قاضی» ـ که توصیفِ شخصیّت اوست با زبانی طنزآمیز ـ نگاه کن تا ببینی نجیبزادة داستان، چطور غرق در مطالعه و کتاب بود:
باری باید دانست که این نجیبزاده در مواقعی که بیکار بود ـ یعنی تقریباً در تمامِ ایّامِ سال ـ وقتِ خود را صرفِ خواندنِ کتابهای پهلوانی میکرد و با چنان شوق و ذوقی به این کار خو گرفت که تقریباً مشغلة شکار و ادارة امور مایملکِ خود را بکلّی فراموش کرد. غرایب و عجایبِ اعمالِ او به درجهای رسید که چندین جریب از زمینهای کشتِ گندم خود را برای خریدن و خواندن کتابهای پهلوانی فروخت و بقدری که میتوانست از آن کتب، در خانة خود گردآورد. [...] نجیبزادة بیچاره [...] شبها بیدار میماند و برای آنکه مفهوم عبارات را درک کند و در آنها تعمّق نماید و از بطونِ آنها معنایی بیرون بکشد، به خود رنج میداد، چندانکه مرحومِ ارسطو اگر عمداً و بههمین منظور زنده میشد، از عهده بر نمیآمد! [...] عاقبت، نجیبزادة ما چنان سرگرم کتابخوانی شد که شبهای او از شام تا بام و روزهای او از بام تا شام، به خواندن میگذشت...
کتابهایی که دون کیشوت وقتش را صرف مطالعة آنها میکرد، داستانهایی پهلوانی بود سرشار از آرمانهایی مثل صلح، صفا و عدالتی همراه با عشق و محبّت. دون کیشوت، آنقدر غرق خواندن کتابها شد که صلح و صفا و عدالت و عشق و محبّت، تبدیل شدند به آرمانهای خودش و سادهدلانه تصمیم گرفت لباس نبرد پهلوانی بپوشد و برای جنگ با بدیها تا رسیدن به آرمانهایش تلاش کند. کتاب، ذکرِ تلاشهای سادهدلانة قهرمان داستان است که در اینجا مجال تعریف کردنشان نیست؛ آنچه حالا برایم اهمیّت دارد این است که کتابها، زندگی «دون کیشوت» را تغییر دادند.
۲-
انگلیسیزبانها به کسی که خیلی کتاب میخوانَد، میگویند «بوکورم»؛ تحتِ لفظیاش میشود «کِرمِ کتاب». کرمهای سبزِ برگ را لابد دیدهای که چطور از یکطرف شروع میکنند به خوردن و گاز میزنند و کوتاهزمانی نگذشته، دیگر اثری از برگ نیست. کِرمهای کتاب، همینطور کتاب را «میخورند». من، چندتاییشان را میشناسم: قبل از خواب، بعد از بیدارشدن، حین راه رفتن، وقتِ استراحت و نشستن، توی تاکسی، در مترو، ایستاده در اتوبوس وقتی یک دستشان به میله است تا نیفتند و ...؛ همیشه، کتاب میخوانند.
ولی من و تو میدانیم که فقط زیاد کتاب خواندن شرط نیست. جز آن، تأثیری که از خواندن کتاب بهدست میآید هم، البتّه مهم است. بیادبی نباشد؛ هدف، فقط «خرخوانی» نیست. باید نتیجهای هم حاصل گردد و تغییری رخ دهد. در کارِ کسی که کتاب بخوانَد ولی زندگیاش پیش از خواندنِ کتابها و بعد از آن، یکسان باشد، باید که شک کرد.
۳-
خیلیها «دون کیشوت» را بهخاطر کارهای بامزّهای که میکند و دیوانهبازیهایی که در میآورد، دوست دارند؛ خیلیها او را دوست دارند، چون آدمیست بشدّت خیالاتی و ... ؛ ولی من «دون کیشوت» را دوست دارم، چون مطالعه و کتاب خواندن در زندگیاش تغییر ایجاد کرد. از کتاب خواندن خیلی خوشم میآید و مطالعه، کارِ هرروزهام است؛ ولی بیشتر از آن سعی میکنم و دوست دارم کتاب خواندن، باعث شود نگاهم به اطرافم، به جهان و به جامعهای که در آن زندگی میکنم تغییر کند: دوست دارم زندگیام قبل از خواندن هر کتاب، تفاوتی ـ هر قدر اندک ـ با بعدش داشته باشد. دوست دارم «دون کیشوت»ی باشم در حد خودم... شما هم بیایید «دون کیشوت» باشیم.
برای دلتنگیهای آخر هفتهات
سینا جان،
کی دست بدهد با هم باز با قطار سفر کنیم؟ اینبار بجای ابر شلوارپوش، «اورهان ولی» میخوانیم. مایوکفسکیست برای خودش پدرسگ! با دخترهای کوپة بغلی هم کاری نداریم! بعد از آن سفر، دیگر مایاکوفسکی خواندن، تنهایی لذّتی نداشت... «تو خواب عشق میبینی؛ من خوابِ استخوان» را با لحن تو سر تا ته خواندم. گاهی اوقات هم مدادم را کجکی گوشة لبم میگذاشتم و برمیداشتم! گوش کن:
شعری با یک دم
ما نمیتوانیم با هم باشیم، راه ما جداست.
تو گربة قصّابی، من گربة سرگردان کوچهها.
تو از ظرفی لعابی میخوری،
من از دهانِ شیر.
تو خوابِ عشق میبنی، من خواب استخوان.
امّا کار تو هم چندان آسان نیست عزیز.
دشوار است
هر روز خدا دم جنباندن!
پاسخِ گربة قصّاب به گربة آواره
تو از فقر میگویی
پس کمونیستی.
بعد آتش میزنی به ساختمانها
در استانبول
در آنکارا...
عجب خری هستی تو!
خوابیده به پشت
او خوابیده است به پشت
دامنش اندکی بالا رفته
یک دستش زیر سرش، زیربغلش پیداست
و دست دیگرش روی سینه
میدانم منظوری ندارد
لعنت بر شیطان
میدانم
من هم منظوری ندارم
امّا آخر آدم
آدم چطوری میتواند اینگونه بخوابد؟
شعر پرسوراخ
جیب سوراخ، آستر سوراخ
آستین سوراخ، لباس سوراخ
شورت سوراخ، زیرپیراهن سوراخ
کفگیری مگر مَرد؟
قطعه
من باید
من باید
ماهی میشدم
درون تنگی از
مِی.
پشهها
فکر نکن
فقط آرزو کن
نگاه کن، پشهها هم همین میکنند.
... بقیهاش باشد برای وقتی که میبینمت.
دوست داریم پهنة یادگیریمان به گستردگی تمامی زندگیمان باشد
دمدمای تابستان، دوستِ خوبی پیشنهاد کرد دستهجمعی کتاب بخوانیم. علاقمندیهامان را نوشتیم و مشترکهاشان را انتخاب کردیم و خواندیم و نشستیم و صحبت کردیم و بعضی نظرهامان را دربارهشان روی کاغذ آوردیم و بعد، خواستیم نتیجة لذّتبخش تجربة باهمبودنهامان را به اشتراک بگذاریم، حاصلش شد پیشخوان.نِت.
همین حالا اگر به پیشخوان سر بزنید، «یادداشتِ گشایش» را میبینید و دو یادداشت در معرّفی «نادیا» و نویسندهاش. خلاصة پروژة اوّل پیشخوان، نادیاست و هر یکی چند روز، یادداشتی افزوده میگردد. زودزود سر بزنید به پیشخوان که دستِ کم در روزهای اوّل تندتند بروز میشود!
کتاب خواندنِ نویسندههای پیشخوان، امّا فقط بهانه بود. هدفِ اصلی، مشارکت و باهمبودن و یادگرفتن در متن و زمینة واقعی زندگیست. آنچه در پیشخوان بدید میآید، در مقابل آنچه واقعاً از باهمبودنمان آموختهایم، هیچ است. چراکه حالا، پهنة یادگیریمان به گستردگی تمامی زندگیمان شده و پهناوری تجربة زیسته را هرچه کردیم، نتوانستیم که به واژه بپیماییم. پیشخوان برای ما، خیلی بیشتر از «پیشخوان.نِت» است...
چشمانتظارتانیم.
الهامِ محض - فرناندو سورنتینو
دیروز که بعضی ورقههام رو مرتّب میکردم، چشمم افتاد به ترجمة داستانی از سورنتینو که احتمالاً برای بیش از چهار سال پیشه. سورنتینو، یکی از نویسندههای محبوب منه! ترجمه رو فقط تایپ کردم و دوباره با متن اصلی تطبیق ندادم. امیدوارم که خیلی غلط و اشتباه نداشته باشه.
بیشتر از سورنتینو در «راز»:
مردی هست که عادت دارد با چتری بر سرم بکوبد - ترجمة امیرپویان شیوا
دفاعِ شخصی - ترجمة محمّدرضا فرزاد
بیشتر از سورنتینو خارج از «راز»:
ترسهای بیمورد - ترجمة راوی قصّههای عامّهپسند
الهامِ محض
فرناندو سورنتینو
ترجمه به انگلیسی: کلارک م. زلوتچِو
دوستانم معقتقدند خیلی بهم الهام میشود. گمان میکنم حق با آنهاست. دلیلش را هم حادثهای میدانند که پنجشنبة گذشته برایم اتّفاق افتاد.
آنروز صبح، داشتم داستان ترسناکی میخواندم و با آنکه روشنی روز همه جا گسترده بود، در اثر قدرت الهامِ فوقالعادهای که دارم، حس میکردم قربانی خواهم شد. تلقین و الهام، این فکر را به سرم انداخت که قاتلی سفّاک و تشنة خون، در آشپزخانه است. قاتل، که خنجر بزرگی را در دست تکان میدهد منتظر ورودم به آشپزخانه است تا بتواند روی من بپرد و چاقو را در پشتم فرو کند. با اینکه درست روبروی در آشپزخانه نشستهبودم؛ و با اینکه هیچکس نمیتوانست بدون اینکه ببینماش وارد آشپزخانه شود؛ و با اینکه هیچ راهِ دسترسی جز در به آشپزخانه وجود نداشت؛ و با وجودِ تمام این حقایق، خیلی احمقانه متقاعد شده بودم قاتل، پشتِ در بسته کمین کرده.
بههرحال، بهخاطر قدرت الهام و تلقین فوقالعادهام، احساس میکردم قربانی میشوم و دل و جرأت رفتن به آشپزخانه را نداشتم. این موضوع، مضظربم میکرد؛ چراکه وقت ناهار نزدیک میشد و ضروری بود به آشپزخانه بروم. در همین هنگام، زنگ در به صدا درآمد.
بدون اینکه از جایم برخیزم، داد زدم: «بیا تو! در بازه!»
سرایدارِ ساختمان با دو سه تا نامه وارد شد.
گفتم: «پام خواب رفته. میتونی بری آشپزخونه و برام یه لیوان آب بیاری؟»
سرایدار جواب داد: «البتّه!» در آشپزخانه را باز کرد و وارد شد. صدای نالهای دردناک شنیدم و بعد، صدای جسدی که زمین میافتاد و همراه آن ظرفها و لیوانها فرو میریختند. از روی صندلی بلند شدم و بهطرف آشپزخانه دویدم. سرایدار در حالیکه نیمی از بدنش بر روی میز بود و خنجر بزرگی در پشتش فرورفته بود، بهحالت مرگ افتاده بود. حالا، سکوت برقرار شد. میتوانستم تصوّر کنم که حتماً قاتلی در آشپزخانه نبوده.
منطقاً، اینها بهخاطرِ تلقین و الهامِ محض بود.
در ستایش ادبیات
بااحترام، تقدیم به دوست دیرینهام که وقتی میپرسم چرا کتاب نمیخوانی، میگوید «کتاب بخوانم، که چی؟»؛ «با هم فیلم ببینیم؟» «که چی؟»؛ «میآیی تئاتر؟» «که چی؟» ... گرچه وبلاگ هم نمیخوانَد: که چی؟!
«چرا ادبیات» –ِ ماریو بارگاس یوسا را با ترجمة عبدالله کوثری، بعد از اینکه خریدم، خواندم و به خانه نرسیده، تمامش کردم؛ کوتاه است و خوشخوان. در سراسر مدّتی که میخواندمش یاد دوستی بودم که تحصیلات عالیش را اکنون در دکترای یک رشتة مهندسی میگذراند و یکی از مجادلات کموبیش همیشگیمان این است که ادّعا میکند «خواندن داستان و ادبیات، فعّالیّتی غیرضروریست» و من البتّه، مخالفم.
یوسا در این مقاله، سعی میکند بفهمانَد ادبیات، جز لذّتبخشی، «فعّالیّتی[ست] بیبدیل برای شکلگیری شهروندان در جامعة دموکراتیک مدرن، جامعهای مرکّب از افراد آزاد.» با استدلالهای یوسا در این نوشته کاری ندارم. دربارة درستی یا نادرستی بعضیشان میشود چون و چرا کرد. ولی بهرحال، درست یا نادرست، قشنگند و خیلیهایش برای کتابخوانها، درکپذیر. دو سه بند پایین را از کتاب رونویسی کردهام تا انتقامی باشد از کتابنخوانها و بیانگر حسرتی شخصی، که چرا بیشتر درگیر ادبیات نیستم؟!
آدمی که نمیخوانَد یا کم میخوانَد یا فقط پرت و پلا میخوانَد، بیگمان اختلالی در بیان دارد، این آدم بسیار حرف میزند امّا اندک میگوید، زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست. امّا مسأله، تنها محدودیّت کلامی نیست. محدودیّت فکر و تخیّل نیز در میان است. مسأله، مسألة فقر تفکّر نیز هست...
ادبیات، عشق و تمنّا و رابطة جنسی را عرصهای برای آفرینش هنری کرده است. در غیاب ادبیات اروتیسم وجود نمیداشت. عشق و لذّت و سرخوشی بیمایه میشد و از ظرافت و ژرفا و از آن گرمی و شوری که حاصل خیالپردازی ادبی است، بیبهره میماند. براستی گزافه نیست اگر بگویین آن زوجی که آثار گارسیلاسو، پترارک، گونگورا یا بودلر را خواندهاند، در قیاس با آدمهای بیسوادی که سریالهای بیمایة تلهویزیونی آنان را بدل به موجوداتی، ابله کرده، قدر لذّت را بیشتر میدانند و بیشتر لذّت میبرند. در دنیایی بیسواد و بیبهره از ادبیات، عشق و تمنّا چیزی متفاوت با آنچه مایة ارضای حیوانات میشود، نخواهد بود، و هرگز نمیتواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود...
ادبیات برای آنان که به آنچه دارند، خرسندند، برای آنان که از زندگی بدان گونه که هست، راضی هستند، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جهانهای ناخرسند و عاصیست، زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانیست که به آنچه دارند خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه میآورد تا ناشادمان، ناکامل نباشد. تاختن در کنار روسینانتة زار و نزار و دوش بدوش شهسوار پریشان دماغ لامانچا، پیمودن دریا بر پشت نهنگ همراه با ناخدا اهب، سرکشیدن جام آرسنیک با مادام بوواری، این همه راههاییست که ما ابداع کردهایم تا خود را از خطاها و تحمیلات این زندگی ناعادلانه خلاص کنیم، زندگیای که ما را وامیدارد همیشه همان باشیم که هستیم، حال آنکه ما میخواهیم بسیاری آدمهای متفاوت باشیم، تا بسیاری از تمنّاهایی را که بر ما چیرهاند پاسخ گوییم...
در بخش پایانی مقاله، یوسا، دنیایی بدون ادبیات را تصویر میکند؛ تصویری نخراشیده و نابهنجار:
این دنیای بدون ادبیات، دنیای بیتمدّن، بیبهره از حسّاسیّت و ناپخته در سخن گفتن، جاهل و غریزی، خامکار در شور و شر عشق، این کابوسی که برای شما تصویر میکنم، مهمترین خصلتش، سازگاری و تن دادن انسان به قدرت است. از این حیث این دنیا، دنیایی مطلقاً حیوانیست. غرایز اصلی تعیینکنندة رفتار روزانه میشود و ویژگی عمدة این زندگی مبارزه در راه بقا، ترس از ناشناختهها و ارضای نیازهای مادّیست. جایی برای روح باقی نمیمانَد. در این دنیا یکنواختی خردکنندة زندگی با ظلمت شوم بدبینی همراه خواهد شد، و با این احساس که زندگی انسانی همان است که باید باشد و همواره چنین خواهد بود، هیچکس و هیچچیز قادر به تغییر آن نیست...
توصیه اینکه، کتاب را که جز این مقاله، دو مقاله/سخنرانی دیگر هم دارد، بخوانید (شاید دلتان با پاسخ یوسا به بیل گیتس خنک شد!) و بهمین بهانه مثل من، نگاهی بیندازید به «واقعیّت نویسنده» که مصاحبهایست با یوسا. غبرائی ترجمهاش کرده.
قلمانداز
هرقدر دلایلِ پشتیبانِ بهرهگیری از دستور نوینِ خط، قوی و معقول و منطقی باشد، نمیتوان از لذّت پیوسته نوشتنِ «باینصورت» و «یکطرفه» و از ایندست ترکیبها گذشت. اینطور نوشتن، نه با قلم و خودکار، که با صفحهکلید هم خوشایندست؛ خوشایندی نوستالژیکِ «تحریر شد» –ِ پایانِ متننوشتهای با قلمدرشت، یادآورِ قیژقیژِ کشیدن قلمنی روی کاغذ نرم.
انگار از دماغ فیل افتاده!
متن پایین رو علی – برادرم – برای «راز» نوشته. امیدوارم تراویدههاش، ادامهدار باشه. :)
میدانیم این ضربالمثل را دربارهی کسی به کار میبرند که ازخودراضی و متکبّر باشد. امّا پرسش اینجاست که سببِ پیدایش یا ـ بهاصطلاح ـ شأن نزولِ آن چیست. در نگاهِ نخست، شاید بپنداریم چون فیل جانورِ درشتاندام و پرهیبتی است، آدمِ خودپسند را ـ که خیال میکند تافتهی جدابافته است ـ به فیل نسبت میدهند. هر چند این برداشت پر بیراه نیست، ولی سرچشمهی ضربالمثل را باید در جای دیگر جستجو کرد. در تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری مشهور به «سورآبادی» متعلّق به سدهی پنجم، روایتی از ماجرای طوفانِ نوح آمده است که ریشهی ضربالمثل را نشان میدهد. این بخش را بیفزودوکاست میآورم:
«اهل کشتی از از موش به نوح بنالیدند که توشهی ایشان میخورَد، و ایشان توشهی یکساله در آن کشتی نهاده بودند. نوح دعا کرد، جبریل علیهالسّلام آمد، گفت: یا نوح، دست به پشت شیر فروآر؛ فرودآورد، شیر عطسهای بزد، گربه از بینیِ او فروآمد و در آن موشان افتاد، شرّ ایشان کفایت کرد. آنگه از شیر بنالیدند که اهل کشتی را میرنجانَد؛ نوح دعا کرد، خدایْ تعالی نَرمه تبی [= تب خفیف] بر شیر افگنْد تا به خویشتن درمانْد؛ ازآنوقتباز، شیر هرگز از تب خالی نبوَد و اگر نه آنَستی، یک آدمی را بر روی زمین بِنَگذارْدی. آنگه از رنجِ اَرواث [= فضولاتِ جانوران] بنالیدند؛ نوح علیهالسّلام دست به پشت فیل فروآورد، پیل عطسه زد، خوک از بینیِ او پدید آمد، در آن ارواث افتاد و آن را نیست کرد.»
پیداست آنچه از دماغ حضرت فیل افتاده، خوکِ کذایی است وبس! البتّه خوک در فرهنگ و باورهای ما گذشته از نجاست و پلشتی، نمادِ هر گونه ویژگیِ ناپسند هم میتواند باشد، و از جمله خودبینی و خودپرستی...
دنبالهی داستان، روایتی دلاویز است دربارهي کبوتر و برگ زیتون، نماد آرامش و صلح:
«چون هنگام بیرون آمدن آمد از کشتی، نوح علیهالسّلام کلاغ را بفرستاد، گفت: بنگر تا کجا آب فروخورده است تا کشتی را آنجا رانیم و آنجا بیرون آییم. همه را در آن کشتی، دلْ گرفته بود از آن تاریکی و تنگیِ کشتی؛ شتاب داشتند که کی برَهند. کلاغ بشد جایی که آب فروخورده بود؛ مردار دید، بدان مردار مشغول شد، خبر با نوح نیاورد. نوح علیهالسّلام بَرو دعای بد کرد که: یا رب، به وقتِ درماندگی او را فروگذار. از آنست که کلاغ به وقت تَموز [= ماهِ دهم از سالِ رومیان، برابر با تیر] فرومانَد؛ هر آب که خورَد، به زیرِ حلقش فروآید تا بسیاری از ایشان هلاک شوند. [!] آنگه نوح علیهالسّلام کبوتر را بفرستاد، گفت: برو خبر با من آر. کبوتر به هوا برشد، فرونگریست، آنجا که جودی [= نامِ کوه] است، زمین را برهنه دید، فروآمد، بنشست، تا به زانوی وی آب مانده بود؛ پای در آن نهاد، پایش بسوخت که آن آبِ عذاب بود؛ بر هر جا که آمدی، بسوختی [= میسوزانْد]؛ درخت زیتون پدید آمده بود، برگ از آن در منقار گرفت و خبر با نوح آورد؛ نوح کشتی براند تا بر جودی فروآمد.»
این دو بند را از کتاب «قصص قرآن مجید» (برگرفته از تفسیر سورآبادی)، به اهتمامِ یحیی مهدوی، چاپ خوارزمی آوردهام.
دو دلیل ساده برای دوست داشتن «خاله تولا»
«خاله تولا» (میگل دِ اونامونو؛ نجمه شبیری؛ نوروز هنر؛ ۱۳۸۳)، داستان زنیست که در سراسر عمرش با تلاشی هر روزه، نقش قدّیسه را در خانواده بازی میکند. بخاطر بیاوریم سارتر را که معتقد بود چون شریریم، نقش قدیس را بازی میکنیم و اصولاً نقش بازی میکنیم، چون ترسوییم و چون، از لحظة تولّد، دروغگوییم. همانطور که خاله تولا میگوید «دلم میخواد همهشون رو جمع کنم و بهشون بگم که همة زندگی من یه دروغ بود، یه اشتباه بود، یه شکست...»
***
امّا چرا خاله تولا را دوست داشتم؟
۱- چون اونامونو و فلسفة بسیار شخصیاش را دوست دارم. اونامونو از معدود اسپانیاییهاییست که میتوان فیلسوف نامیدش. خاله تولا را دوست داشتم، چون وقتِ خواندنش احساس میکردم فلسفة شبهاگزیستانسیالیستی اونامونو را مرور میکنم. باین ترتیب، خاله تولا را نه بعنوان داستانی با شخصیّتهایی که پیاپی میمیرند و بدنیا میآیند، که بمثابة فشردة فلسفة نویسندهاش دوست داشتم.
در خاله تولا با فردیّت، عینیّت و اضطراب شخصیّتها روبرو بودم که از ویژگیهای بارزِ انسانِ فلسفة اونامونوست. در خاله تولا، مهمترین مفهوم فلسفی نویسنده – یعنی کشفِ سرشتِ سوگناک زندگی – را دیدم؛ خواستِ بیمرگی و ایدة زندگی بمنزلة بیماری مادامالعمر. و اینکه چطور کارکردن، تسلّای عملی چنین مرض مادامالعمریست. خاله تولا، با کنشهایش در داستان انگار از زبان اونامونوی فیلسوف میگوید که ما باید آنطور کار کنیم تا بر دیگران چیره گردیم و اخلاقی تصرّفجویانه را بال و پر دهیم؛ نه از طریق اخذ قدرت، بلکه با فراموشناپذیر کردن خودمان – یعنی همان کاری که خاله تولا کرد: خاله تولا با بدن نحیف مانوئلیتا به نامش – و نه زندگیش – استمرار بخشید. پایان داستا را بخاطر آورید که اهل خانه اصرار دارند، مانوئلیتا را «خاله» بنامند.
۲- چون «قدیس مانوئل، نیکوکار شهید» -ِ اونامونو را دوست دارم و وقتِ خواندنِ خاله تولا، احساس میکردم، خاله، قدیس مانوئلی دیگر است. اگر خاله تولا با کار کردن، تسلّایی عملی برای سرشتِ سوگناک زندگی و بیماری مادامالعمرش (زندگی) یافت، قدّیس مانوئل هم «همیشه سر خودش را بکاری گرم میکرد، حتّی گاهی دلمشغول کارهایی بود که بعدها میخواست انجام بدهد [...] غالباً بکارهای یدی میپرداخت و با اشتیاق و انرژی در بعضی از فعالیّتهای دهکده کمک میکرد.» خاله تولا هم مثل قدّیس مانوئل – امّا نه دربارة دهکده، که دربارة خانوادهاش – معتقد است: «چطور میتوانم بدون رستگار کردن روح دهکدهام، روح خودم را رستگار کنم؟» و بهمین خاطر، خود را وقف خانواده میکند. خاله تولا هم مثل قدّیس مانوئل میندیشد: «دین من این است که در تسلّی بخشیدن به دیگران – حتّی اگر خودم آن تسلّی را قبول نداشته باشم – تسلّی پیدا کنم.»
جز این، داستان خاله تولا هم مثل داستان قدیس مانوئل، قصّه ایمان و شک بود و تراژدی کسی که ایمان ندارد، ولی مسؤول ایمان دیگران است. او هم مثل قدّیس مانوئل، اسیر وسوسههای پاکیست؛ وِردِ او هم «نمیدونم؛ نمیدونم» است و بسیاری وقتها، شک – شکّی عمیق – مثل «سایة ابری طوفانی» بر ذهنش میگذرد. ولی با اینهمه شک، سرسختانه راهش را پی میگیرد؛ شکّی که اونامونو در شعری در مدحش – و در ذمّ ایمان خودخواه – اینطور میگوید:
ایمان خودخواه، ایمان کافر؛
آنکه شک نمیکند،
آنکه خدا را بر ذهنمان زنجیر میکند.
[...]
آه! ای «حقیقت» به تو عشق نمیورزد او که هیچگاه شک نمیکند.
***
باین ترتیب، خاله تولا را نه بخودی خودش، که بدلایلی فرای مرزهای کتاب دوست داشتم. خاله تولا، خاطرات دیگری را زنده میکرد.
باینها نگاه کنید:
اونامونو، میگل دِ (۱۳۷۹)؛ هابیل و چند داستان دیگر؛ بهاءالدیّن خرّمشاهی؛ چاپ سوّم؛ تهران: ناهید
اونامونو، میگل دِ (۱۳۸۰)؛ درد جاودانگی (سرشتِ سوگناک زندگی)؛ بهاءالدیّن خرّمشاهی؛ چاپ پنجم؛ تهران: ناهید
اونامونو، میگل دِ (۱۳۸۳)؛ خاله تولا؛ نجمه شبیری؛ تهران: نوروز هنر
ماریاس، خولیان (۱۳۸۱)؛ زندگی و آثار میگل دِ اونامونو؛ مهدی شفیعآبادی؛ تهران: کتابسرا
دویدن به دنبال باد
- حکیم میگوید: «بیهودگیست! بیهودگیست! همه چیز بیهودگیست!» (کتاب جامعه – ۱۲:۸)
متن پایین، بقول شیوا مقانلوی عزیز، یادداشتیست دربارة هستیشناسی داستان اباطیلِ کتابِ هول؛ البتّه برخلاف آنچه از تعریف شیوا برمیآید، جذّاب نیست؛ یا اینکه دستِکم میتوانست خیلی بهتر باشد. بهرحال «هول»هولکی ;) نوشته شده. بعد از خواندن داستان حدس زدم میشود با اخذ «پوچی» و «تعلیق» از فلسفة وجودی و آوردن نمونههایی از کتاب جامعهی عهد عتیق – برای پررنگترشدن نقش نام داستان – و افزودن بعضی چیزهای دیگر از پارمنیدس تا بورخس، خوانشی از اباطیل – که دوستش داشتم – ارائه داد.
نوشته، در حاشیة گفتگوی بهار با شیوا دربارة کتاب هول، در صفحة ادب و هنر روزنامة اعتماد سیام خرداد چاپ شده. گفتگو را هم توصیه میکنم که بخوانید. (متأسّفانه مطالب روزنامة اعتماد، لینک دائمی ندارند و بنابراین، باید با جستجو در بایگانی، دوشنبه سیام خرداد را برگزینید و در صفحة ادب و هنر، دنبال مصاحبه بگردید.)
راوی داستانِ اباطیل – «استاد»، که تخصّصش خواندن نسخهها و اسناد قدیمیست – در پی دریافت دعوتنامهای، برای خواندن و رمزگشایی منحصربفردترین نوشتار جهان، به حضور «متن» میرود؛ چراکه این متن «برخلاف تمام نوشتههای جهان، چنان سیّال است که جز در حضوری شفاهی و چهرهبهچهره، قادر به خواندنش» نخواهند بود. استاد، آنگاه که به مقصد میرسد، میشنود صد و سی و چهارمین استاد بزرگیست که در هزار و دویست سال گذشته به خواندن متن آمده. سالها میگذرد و راوی، در مییابد ناتوان از فتح این نوشته است؛ نوشتهای که «هیچگاه آرام نمیگیرد تا بتوان بهحال ثابتی معنایش کرد. لوحی روان است که قلم بادهای صحرا، که فرسایش روزانة خاک، که حتّا نگاه و آه مردمانی که روزها صبورانه کنارش میایستند، آنرا مخدوش میکند.» او نمیتواند «این باطلِ اباطیل» را درک و رمزگشایی کند.
***
استاد داستان در متن دنیا زندگی میکند. او به خواندن متن کتاب «تاریخ» – که بهقول هگل، روح جهانی آنرا نوشته – دعوت شده یا در برابر کتابی ایستاده که – بنا بهقول گالیله – دستِ «طبیعت» آنرا رقم زده. او – استاد – «شوری بیهوده» است: سعی میکند متن شناور و سیّال را بخوانَد و میداند که توانش را ندارد؛ چراکه هرلحظه متن به رنگی دیگر درمیآید. بهاینترتیب، استاد، انسانِ فلسفة وجودیست. انسانی که با طرحانداختنها و انتخابهایش، معنا پیدا میکند. پس، واقعیّتش، گونهای از بودن نیست؛ بلکه هستی او، نیست. چراکه هرلحظه کسی نیست؛ بلکه باید کسی بشود: با آزادی در انتخابهایش، خود را بسازد و سعی کند طرحها را تحقّق بخشد. مرگ، در این میانه معنای تازهای به واقعیّت چنین انسانی میدهد. مرگ، شرط ضروری آزادی انسان است. اگر آگاهی از مرگ در میان نبود، گزینشی در کار نمیبود. آنگاه انسان میتوانست تکتک راهها را بیازماید و دست به گزینش نزند؛ بلکه فردفردِ گزینهها را آزمون کند. مرگ، سازندة انتخاب و آزادیست؛ امّا از دیگر سو، زندگی را پوچ میسازد. تا آنجا که حکیم کتاب «جامعه»ی عهد قدیم را به ناله میآوَرَد که «همه چیز بیهوده است؛ درست مانند دویدن به دنبال باد!» اینطور، انسان، در تعلیق زندگی میکند.
قرائتِ متنِ سیّال، استادِ دانشمند را رودرروی تعلیق زندگی قرار میدهد. استاد، در مواجهة با متن شنی، بیتفاوت و دلزده، دستها را به تسلیم بالا میبَرَد. در چنین تعلیقی، زندگی جذّابیّتهایش را از دست میدهد و حکمت و عشرت و کوشش و ترقّی و ثروت، دیگر جالب نیستند. حتّی چه بسا، اگر مانند وجودیگراها بپذیریم که آگاهی انسان از نیستی میآید و انسان یگانه موجودِ مرگ-آگاه است، آنگاه، هرقدر فرد بیشتر بداند، بیشتر وجه تعلیقی زندگی را حس میکند و چه بسا، ناشادتر میشود. حکیمِ کتاب جامعه میگوید «انسان هرچه بیشتر حکمت میآموزد، محزونتر میشود و هر چه بیشتر دانش میاندوزد، غمگینتر میگردد.» و شهید بلخی، تأیید میکند که «در این گیتی سراسر گر بگردی / خردمندی نیابی شادمانه». استادِ داستان هم در صحنة پایانی، پس از اینکه دریافته قدرت دانشاش را به سخره گرفتهاند، در میانة متن، غمگین و بیتفاوت از حرکت ایستاده است؛ چراکه هر حرکتی با دلهرة آیندة متن و حسرت گذشتة آن همراه است. استاد، زبان به شِکوه میگشاید که «من دلمشغولِ هزارپارهای هستم که باید بر آن پا بگذارم؛ امّا در هر پایی که میگذارم تا خطّی بالا برون، به ناگزیر خطّ قبلی را پاک می کنم و مجبور میشوم دوباره به همان بازگردم که حالا چیزی یکسر تازه است.»
اینطور، آیا نامه – نامهای که استاد دریافت میکند و معترف است که همه چیز همان نامه بود – حکم زندگی – یا با توصیف بالا، چه فرق میکند: مرگ – نیست؟ استاد، بهگونهای اتّفاقی انتخاب میشود؛ همانطور که در فلسفة وجودی زندگی و مرگِ فرد، هر دو اتّفاقی هستند: میتوانستند نباشند؛ یا بهبیان سارتر «ممکن ناضروری»اند. راوی اعتراف میکند که اتّفاقی برگزیده شده؛ چراکه «در عظمتِ ایمانِ سبکِ آنها کس و جایش فرقی نمیکرد.»
***
استادِ این داستانِ بورخسی، با دانش عظیمش، «وانهاده» در میانة شدنها و صیروریتهای متن ِ همیشه در حرکت زندگی – یا بنا بهقول کتاب جامعه: این «باطل اباطیل» (ترکیبی که داستان، نامش را مدیون آن است) – آگاه از نقص خود و عجزِ ما، به امید درک این رخداد، تلاش دردناکش را ادامه میدهد. استاد، انسان وجودیست که اتّفاقی پا به عرصه گذاشته؛ ولی همچنان طرح میاندازد. او دا-زاینِ هایدگریست: «هستندهای که به نیستی راه مییابَد». دا-زاین هایدگر، درست مثل «استاد»، انسانِ تأویلگر است؛ او – که همیشه در میانه وارد میشود و هیچگاه نخستین نیست – باید متنِ زندگی را بخوانَد و طرح بیندازد. نمایش هیچگاه متوقّف نمیشود؛ همیشه در حال شدن است.
اباطیل، داستان زندگی انسان است؛ انسانی که گاهی دلش میخواهد پارمنیدسوار فکر کند، همة این شدنها و صیروریتها و حرکتها، خیالی و واهیست.
تنهایی پرهیاهو
شعفِ بعضِ لحظههای «تنهایی پرهیاهو»، لذّتِ هانتاست وقت یادآوردنِ نام دخترک نازکاندامِ کولی... «ایلونکا! اسمش ایلونکا بود.»
خواندن «تنهایی پر هیاهو» را مدیون امیرحسین هستم که چشم حسّاس و ذهن فعّالش به اشارهای کتاب خواندنی را از کتاب کمارزش جدا میکند: این یکی کتاب خوبیست. کتابخوانها میدانند موهبتیست داشتن قوّة تمییز کتاب خوب از بد بیآنکه خواندهشان باشی.
تنهایی پرهیاهو را بهومیل هرابال چک (۱۹۹۷-۱۹۱۴) نوشته - که روزی کوندرا در وصفش گفته بود: بهیقین بهترین نویسندة امروز چک - و پرویز دوائی ترجمه کرده است. گرچه، آسوده نوشتههایی از ایندست را تاب نمیآورم، این یکی را زیاد پسندیدم: بجرأت خواندنش را توصیه میکنم.
جشن کتاب هول و دیداری دوستانه
---
افزوده-
آ. گویا حرف پیام را اشتباه درک کردهام. باینترتیب، بخش دوی نوشتة حاضر - بیارتباط با صحبتهای پیام - تنها نظر مرا منعکس میکند - پیام اینطور توضیح میدهد: پویان جان، نوشته ات نشان داد که من اگر هیچ هنری نداشتم یک هنر را به حد تمام و کمال دارم: ایجاد سوءتفاهم! (حالا در هر موردی که می خواهد باشد.) اتفاقا" من تاریخ را جدی می گیرم، اما خودم را حامی تاریخ نگری می دانم، نه تاریخ نگاری. حرف هایی هم که زدم فقط یک سری ایده بود، نه مجموعه یی از نتایج. راستی یادت رفت که بگویی من چقدر شایگانی هستم یا شایگانی حرف زدم! ... خب وقتی آدم را زیادی جدی بگیرند همین می شود دیگر (خودم را می گویم، وگرنه در این که تو آدم باصداقتی هستی و نوشته ات سراپا درست است شکی نیست!)
ب. نوشتة شیوا مقانلو دربارة جشن رونمایی کتابش
---
۱-

دیروز به لطف شیوا مقانلو و برای عرض تبریک بمناسبت انتشار «کتاب هول»ش در نشر چشمه با چند نفر از دوستان، دور هم جمع شدیم. کتاب هول (نقد محمّد را این جا بخوانید)، مجموعة ده داستان کوتاه است که نشر چشمه منتشر کرده. سابقة جشن رونمایی کتاب را نمیدانم؛ ولی، رسم جالبیست تا کتاب معرّفی شود و خوانندهها و نویسنده هم را ببینند و شادمانیشان را از انتشار کتاب ابراز کنند. جشن رونمایی دیروز، فوقالعاده بود که باید بابتش از شیوا تشکر کنم.
۲-
بعد از پایان جشن، با شیوا، پیام یزدانجو، بهار، محمّد، مجتبا، دکتر احمدنیا، احسان و وحید، چند ساعتی صحبت کردیم. از همه چیز گفتیم و خصوصاً پیام، میانداری کرد و بحث به پرسش بزرگ «چه باید کرد؟» رسید. در مجموع، پیام – اگر اشتباه نکنم – رورتیوار معتقد بود که فلسفه، ظرفیّت عمل اجتماعی ندارد و بنظرم با تفصیل بیشتر حرفهایی را بمیان آورد که کم و بیش در مصاحبهاش با سینا – که لینکش را پیدا نمیکنم – گفته بود.
با پیام مخالف نیستم و برعکس تا حد خوبی هم موافقم. امّا بنظرم اشکالی این وسط هست. با مدلسازی آسانکنندهای که دیروز حین صحبتهای پیام برای خودم ساختم، حرفهایش را ترکیب تیپ ایدهآلهای سید جواد طباطبایی و ریچارد رورتی یافتم. یعنی، از یک طرف خواهان تجدّدیست که بر ویرانة تفکّر سنّتی باید برپا شود و از طرف دیگر، مدرنیتة دربستی را نمیپسندد که بسیاری بلاهای دیگر – مثلاً ناسیونالیسم نژادپرستانة رضاشاهی – را هم همراه میآورد؛ بلکه از میان تفکّر مدرن به دنبال دموکراسی میگردد و آنرا بر هر بحث دیگر، مقدّم میداند. امّا بر سر نگاهش – که برخلاف خواستش – فلسفی و نه جامعهشناختیست، با او مخالفم. باز تا آنجا که در فرصت محدود دیروز دریافتم، نگاه غیرتاریخی پیام، فلسفی میشود... اینطور خلاصه کنم که اگر قرار است ایران، دموکراتیک بشود باید راهش را بر اساس ساختارهای جامعه شناختیش پیدا کند. همانطور که مثلاً هابرماس نشان میدهد و با نورافکن تاریخ، پیچ و خمِ راههای متفاوت انگلستان، فرانسه و آلمان را برای رسیدن به دموکراسی – که منبعث از ساختارهای متفاوت آنهاست – روشن میکند و پیش چشم میآورد. اینجا دیگر نمیتوان گفت که همة آنچه داریم، خرابهست و باید هرچیز دیگری را هم خراب کرد تا بر آن دموکراسی را بنا کنیم. بقول شاترجی هندی، مدرنیتههایی هست که از آنِ ما نیست یا بقول هانتینگتون – که از زبان مردم کشورهای توسعه نیافته میگوید – مدرن میشویم؛ امّا مثل شما نمیشویم. (هانتیگتون، تا ارائة تفسیر دینی از مدرنیته هم پیش میرود.)
بگذریم؛ بنظرم، ترکیب – صرفاً قراردادی – سید جواد طباطبایی و ریچارد رورتی، چیزی کم دارد و آن هم نگاه تاریخی–جامعهشناختی امثال هابرماس یا هانتینگتون است. اینطور میشود امیدوار بود که نگاه فلسفی پیشین – که حکم جهانشمول صادر میکند – بومی شود و راه حل ایران را پیدا کند.
۳-
و امّا حاشیهها... :) چون از ابتدا تا انتهای مراسم را نبودم، نمیدانم چند نفر آمدند. بهرحال، آن ساعتی که بودم، شلوغ بود و مهمتر از آن، گرم و صمیمی. ضمن اینکه، با امیرمهدی حقیقت، حضوری آشنا شدم و اسد امرایی و احمد پوری را دیدم و عرض ادب کردم. اتّفاقی، مزدک را هم که – احتمالاً – از بهمنماه ندیدهبودم، دیدم. بشوخی و جدّی، گفت که از پستمدرنیسم چندشش میشود و موافق سلسله مراتب و ساختار است. :) من هم گفتم که اگر حکومت دست شما افتاد، یادت باشد که با هم دست دادیم... و گفت: آره؛ وقتی پای دیوار میخواستم تیربارانت کنم، برایت دست تکان میدهم! بهرحال، حدس زد که در تحلیل نهایی، بیشتر طرف آنها باشم و شاید بتوان تبعید به سیبری را به اطراف دشت کویر تبدیل کرد. :))
راستی، پیام دوستداشتنیترین انسان دنیاست و فرانکولا بهترین رمانی که تا بحال نوشته شده و این دو گزارة اخیر، هیچ ارتباطی به لینک پیام به وبلاگ من ندارد!
کتابهای دوست داشتنی سال هشتاد و سه
---
افزوده: نمیدانم چه اتّفاقی افتاده؛ امّا وقتی برگشتم دیدم بخش بزرگی از فهرست، نیست! باور کنید، نسخة اوّل کامل بود... شاهد هم دارم! بهرحال دوباره، فهرست را کامل کردم. امیدوارم چیزی جا نیفتاده باشد.
---
بسیار خب؛ فهرست کتابهای دوستداشتنی سال هشتاد و سه بانتخاب خوانندگانِ «راز»، با کمی تأخیر!
Your friend: چراغها را من خاموش میکنم – زویا پیرزاد
پیامبر دروغین: ۱۰۱ مسألة فلسفی – مارتین کوهن
[بدون نام]: عادت میکنیم – زویا پیرزاد / دو دنیا – گلی ترقّی / اسرار گنج درّة جنّی – ابراهیم گلستان
امیرحسین: ایرانی: روی ماه خداوند را ببوس – مصطفی مستور / ترجمه: سلّاخخانة شمارة پنج – ونه گوت / ناتور دشت – سلینجر
شیرین: مومو – میشائیل انده / صد سال تنهایی – مارکز
فاطمه: زمستان ۶۲ – اسماعیل فصیح / سو و شون – سیمین دانشور / مدار صفر درجه – احمد محمود
پیامبر: منِ او – رضا امیرخانی
[بدون نام]: معمّای هویدا – عبّاس میلانی / خانوم – مسعود بهنود
امیر: داستانی ایرانی: سمفونی مردگان – عبّاسی معروفی / ملکوت – بهرام صادقی / سنگر و قمقمههای خالی – بهرام صادقی / داستانی ترجمه: عقاید یک دلقک – هاینریش بل / هروقت کارم داشتی، تلفن کن – کارور / غیرداستانی: یا سوسیالیسم یا بربریت – مزاروش / نظریات سیاسی قرن بیستم (دو کتاب) – حسین بشریه / جامعهشناسی سیاسی – حسین بشیریه / مارکس و سایه هایش / مرحوم مصطفی رحیمی / ایران بین دو انقلاب – یرواند آبراهامیان / شورشیان آرمانخواه – مازیار بهروز
علی: عادت میکنیم – زویا پیرزاد / Philosophy of Language – Lycan / سخن عاشق – رولان بارت
مجتبا: سخن عاشق – رولان بارت / تونیو کروگر – توماس مان / مشقتهای عشق – کلر دیویس و دیگران – ترجمة مژده دقیقی / نادیا – آندره برتون
پگاه: عقاید یک دلقک – هاینریش بل
ساسان: داستان بیپایان – میشائیل انده / روانشناسی خرافات – گوستاو جاهودا / چنین کنند بزرگان – ویل کاپی / بیلی باتگیت – دکتروف
امیرمسعود: داستانی: کشور آخرینها – پل استر / فلسفة تحلیلی در قرن بیستم – اورام استرول (جزو تک و توک متون ترجمه شده به فارسي در زمينهي فلسفيي واقعيي معاصر بود)
محمد حسین: دلتنگیهای نقّاش خیابان چهل و هشتم (خصوصاً داستان پایانی: تدی) – سلینجر
[بدون نام]: مقاومت شكننده – جان فوران – ترجمه احمد تدين (به بررسي تاريخ تحولات اجتماعي ايران با استفاده از نظريات جامعه شناسي توسعه ميپردازد) / اصول و فنون مذاكره – راجر فيشر و ويليام موري – مسعود حيدري (اين كتاب براي كساني كه در كارهایشان به روابط عمومي قوي احتياج دارند يا علاقمندان به فنون ارتباطي مفيدبه نظرم میآید.)
پویان: گفتهبودم که در انتخاب کتابها، خیلی وسواس بخرج ندهید و هرچه بذهنتان میرسد، انتخاب کنید. علیرغم این، قبول میکنم که انتخاب کتاب کار دشواریست. شخصاً کتابهایی را که در اواخر سال خواندهام، بیشتر بخاطر دارم. بنابراین، کتابهایی را برمیگزینم که دیرتر از دیگران خواندهام و بیشتر بیادم مانده... باور کنید حتّی درست بخاطر ندارم، کدام کتاب را کی خواندهام!
داستانی: فرانکولا – پیام یزدانجو (وقتی که کتاب را میخوانید یاد گفتگوی جوانان ژنوی داستان «خداحافظ گاری کوپر» رومن گاری میفتید، آنجا که از خالی کردن جیب ثروتمند بغدادی فارغ شدهاند. پل – البتّه با دیدی منفی – اینطور میگوید: مارکسیسم هرچه بود یک خاصیّت داشت. ثابت کرد که ما محکومیم که هیچ غلطی نکنیم. این همان چیزی است که اسمش را گذاشتهاند ابتذال!) / همنام – جومپا لاهیری – ترجمة امیرمهدی حقیقت (آخرین کتاب داستانی روزهای پایانی سال. پیشتر دربارهاش چیزکی نوشتهبودم.)
غیرداستانی: تحلیل انتقادی گفتمان – نورمن فرکلاف – ویراستاران ترجمه: محمد نبوی و مهران مهاجر / مبارزه علیه وضع موجود – سابینه فون دیرکه – محمّد قائد / نظریههای فرهنگ عامه – دومینیک استریناتی – ثریا پاکنظر / جامعهشناسی پستمدرنیسم – اسکات لش – حسن چاوشیان / و دست آخر: کتاب شاعران (گزیده اشعار و مقالات از بودلر تا استیونس) – ترجمة مراد فرهادپور و یوسف اباذری
گذشته از اینها امسال، سال بارت عزیز هم بود: لذّت متن، رولان بارت نوشتة رولان بارت و سخن عاشق با ترجمة پیام یزدانجو و امپراتوری نشانه ها ترجمة ناصر فکوهی
وحید: ۱۹۸۴ - جورج اورول
تا سال بعد! ;)
همنام و فرهنگ

چند سطر بالا را نوشتم که بگویم وقتی پیش از تعطیلات نوروز، «همنام» جومپا لاهیری را میخواندم، جا به جا یادِ حرفهای دکتر رفیعفر میفتادم که برای نشان دادن موقعیّت متزلزل کسانی که بیشتر از یک فرهنگ – خصوصاً با ارزشهای بسیار متفاوت – را درونی کردهاند، تشبیهی ارائه میکرد و چنین فردی را مانند کسی میدانست که همزمان روی دو صندلی نشسته است. موقعیّت متزلزل چنین فردی روشن است و سرنگونی آسانش، محتمل. وضعیّت «گوگول» داستان همنام هم چنین بود. وقتی داستان را میخواندم و گرفتاریهای گوگول را میدیدم، یاد تشبیه بالا میفتادم.
لاهیری را با کتاب نخستش – مجموعه داستان «ترجمان (مترجم) دردها» – همان سال نخست انتشار شناختم. ابتدا، ترجمة مژده دقیقی را خواندم و بعد، ترجمة امیرمهدی حقیقت را که یک داستان (باسم «جذّاب») و مصاحبه اضافهتر داشت. (و هیچوقت نفهمیدم چرا این یک داستان در یک ترجمه بود و در دیگری نبود.) تصویرهایی که لاهیری از وضعیّت هندیها و بنگالیهای مهاجر ساخته و تصویر بینهایت جالبی که از هند – خصوصاً در داستان «دربان واقعی» – ارائه کرده بود، مجذوبم ساخت. بنظرم میشد کلّی معنای جامعهشناختی از داستانهایش درآورد. (با «دربان واقعی» اینکار را سر کلاسهای انشایم، خیلی مختصر انجام دادم و مفصّلترش را با دوست خوبی طرح کردم.)
خلاصه، از همان اوّلین کتابش، لاهیری خیلی زود به مجموعة نویسندههای دوستداشتنیام افزوده شد. وقتی همنام – اوّلین رمان لاهیری – هم با دو سه ترجمه چاپ شد، مقاومت کردم تا ترجمة امیرمهدی حقیقت درآمد. ترجمهای که زحمات مترجمش را کم و بیش در وبلاگش میخواندم.
آخرین کتاب داستانی که پیش از سال جدید خواندم، «همنام» لاهیری بود؛ لذّت بردم و پیشنهادش میکنم.
پ.ن. فهرست کتابهای دوستداشتنی سال گذشته را فراموش نکردهام؛ بزودی! :)
افزوده: جومپا لاهیری، متولّد ۱۹۶۷ لندن و از پدر و مادری مهاجر است و اکنون در نیویورک زندگی میکند. لیسانس ادبیات انگلیسی را از بارنارد کالج گرفته. از دانشگاه بوستون، فوق لیسانس در سه رشتة انگلیسی، نویسندگی خلاق و مطالعات تطبیقی در هنر و ادبیات و نیز دکتری مطالعات رنسانس دریافت کرده. ترجمان دردهایش، جایزة پولیتزر سال ۲۰۰۰، پن/همینگوی، نیویورکر آثار اوّل و بعضی جایزهها و نامزدیهای دیگر را بخود اختصاص داده. کتاب اوّلش - ترجمان دردها - به بیست و نه زبان ترجمه شده و در آمریکا و کشورهای دیگر، بستسلر بوده است.
چهارشنبه سوری - گراناز موسوی
حالا ماییم و آتشی که هر سال
با تولّدمان
هر سور چهارشنبه
با لنگهای پوتین
و هر شب
با قطرهای چند
خاموش میشود.
گراناز موسوی – خرداد ۷۶
فهرست پایان سال - کتابهای دوست داشتنی سال هشتاد و سه
پایان سال نزدیک است؛ شاید مانند پارسال بد نباشد همدیگر را مطلع کنیم بهترین کتابی که در سال رو به پایان خواندهایم، چه بوده؟ باز هم مثل سال گذشته، تکرار میکنم که اینطور انتخابها عموماً دشوار است؛ امّا شما کوتاه بیایید و سخت نگیرید؛ قرار نیست به کسی جایزهای داده شود! پس با خیال آسوده، بنویسید بهترین کتابی که در سال هشتاد و سه خواندید – حالا با هر تعریفی که از «بهترین» دارید – چه بوده؟ حوصله داشتید، خوب است دلیلتان را هم در یکی دو سطر توضیح دهید. دوستانتان را هم باینکار تشویق کنید، بد نیست؛ فهرست متنوّعتری خواهیم داشت. میتوانید به یک کتاب هم اکتفا نکنید... کوتاه کنم؛ دستتان کاملاً باز است! خلاصه، من یکی – به اندازة خودم – ممنون میشوم اگر چند دقیقهای از وقتتان را صرف تهیّه فهرست کتابهای دوستداشتنی سال هشتاد و سه کنید؛ همگی استفاده خواهیم کرد. :)
نیز، نگاه کنید به:
فراخوان (!) سال گذشته
فهرست سال گذشته
دربارهی فرانکولا
بعد از مجموعه داستان کوتاه «شب بخیر یوحنّا» - که «یلدای فاحشه»اش را بسیار میپسندم - «فرانکولا» دوّمین اثر داستانی پیام یزدانجوست؛ اینبار امّا، داستان بلند.
- طرح روی جلد، نوشتههای پشت جلد و سخن «ناشر»... همه – کم و بیش – میگویند با چه داستانی مواجهم.
- پیام یزدانجو داستانش را عالی شروع کرده... حظ بردم.
- شاید بخاطر حظ فوقالعادة آغاز داستان است که چندان سرخوش ادامة آن نیستم. خلاصه، کم و بیش خواندن داستان را ادامه میدهم. استلا، داستان خانم هاویشام را به ذهنم میاورد.
- ارجاعات بینظیر پیام به این کتاب و آن کتاب حالم را خوب میکند... بعضی جاهایش واقعاً سر ذوق میآیم. شاید بد نباشد بعداً از کسانیکه کتاب را خواندهاند بپرسم کدام ارجاع را بیشتر دوست داشتند؟ خودم از یکی از ارجاعات صفحة شصت و شش خیلی خوشم آمد؛ آنجا که با اشاره به جملة بنیامین در خیابانهای یکطرفه میگوید تنها راه شناختن یک نفر دوست داشتن او بی هیچ امیدیست.
- سالومه و ابراهیم – نمیدانم چرا – مرا یاد دونکیشوت میندازد و ملکة مشهورش؛ دولسینه دوتوبوزو.
- سال دوّم دارد تمام میشود؛ میدانم که سال سوّم درخشانی در انتظارم هست.
- شخصیّت جان بالاردِ فرانکوفیل [-ِداستان] را دوست دارم.
- شاید داستان فرانکولا، پستمدرن باشد؛ امّا بیش از آن، دنیایی که فرانکولا در آن زندگی میکند، دنیای پست مدرن است.... دنیای بازنماییهای مولتی مدیا ! و اصلاً بهمین خاطر، داستان اینطور سرشار از بازیهای پستمدرن است.
- ناخودآگاه وقت خواندن جملات مدیر، متمرکز میشوم و دقّت میکنم. این یکی خیلی خوب است: تو رؤیایی هستی که به واقعیّت پیوسته و میتوانی واقعیّتی باشی که به رؤیا میپیوندد و این کابوس بزرگی است...
- دنیای پست مدرن فرانکولا، زیادی مبتذل است و «چه خوب! خب، ما همین را میخواهیم. مگر غیر از این است؟ من که میمیرم برای موسیقی مبتذل.» و خرید، جزء اساسی این دنیا. خریدهایی که چه بسا بیاستفادهاند.
- همزمان یاد میهمانی آیز واید شات افتادم و نوشتة گرتا گاربوی بارت و گروگانگیری چچنیها!
- پیام هم دستآخر خواننده را با «مکش مرگ ما»هایش خواهد کشت...
- آخ جون! باز هم سر و کلّة بنیامین پیدا شد. اینبار با «اثر هنری در عصر بازتولید مکانیکی» و مفهوم «هاله»اش... همانموقع که فرانکولا در سیرک ظاهر شد و هیچ، جز سایهاش دیده نمیشد، به این فکر افتاده بودم و حالا میبینم که وارد داستان شده.
- این صفحات، سراسر بنیامینیست. انگار جز نیچه، بسیاری دیگر هم هستند که نامشان در کتاب نیامده. امّا، اگر نیچه را هیولا بدانیم؛ بنیامین – بههمان قیاس – هیولا نبود...
- صقحة صد و سی و هشت و آرتئوری!
- درست ساعت پنج عصر بود...باقی همه مرگ بود و تنها مرگ: در ساعت پنج عصر، بیهیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر... آی چه موحش پنج عصری بود!
- پایان هزارة دوّم (درست آخر دسامبر ۹۹)؛ پایان رنسانس؛ پایان مدرنیته؛ پایان فلسفه؛ پایان سیاست؛ پایان تاریخ؛ و پایانِ فرانکولا! این آخر کاری هم پیام دستبردار نیست؛ یکهو، از مهیر تا بودریار و فوکویاما را جلویت ظاهر میکند...
- دستش درد نکند :)
گزینش: شبهای روشن و ایمان کیرکگور
-- همة این حرفا واسة اینه که زندگی یه خورده شبیه ادبیات بشه...
حدوداً یکسال از زمانی که درست در آخرین سانس ِ واپسین شبِ اکران فیلم، پیش از جشنواره، «شبهای روشن» را دیدم، میگذرد. از آنروز به بعد، فیلم را چند بار بتماشا نشستهام و فیلمنامه را – گرچه برایم دلهرهانگیز و حتّا تهوّعآور بوده – چندین بار خواندهام. اصل داستان داستایوسکی را هنوز امّا، نخواندهام. ولی داستان فیلم – که اقتباس از داستان داستایوسکیست – خلاصهوار چنین روایت میشود: استاد دانشگاهی – که تک از دنیا کناره گرفته و زندگی آرامی دارد – از سرِ حادثه به دختری برمیخورد که به عاشقش قول داده، یکسال پس از آخرین ملاقات، چهارشب به میعادگاهشان بیاید تا دوباره هم را ببینند. زندگی استاد، در این چهارشب عمیقاً به زندگی دختر گره میخورَد و داستان خلق میشود...
آنروزها، دلمشغول اگزیستانسیالیسم بودم و کیرکگور را – بارها نوشتهام – دوست داشتم و هنوز دارم. دلایل فرامتنی دیگر هم، دست بدستِ علاقهام میداد تا بارها و بارها دربارة فیلم فکر کنم. به آنچه پایین مینویسم، بسیار پیشتر اندیشیده بودم. چه شد که حالا نوشتمش؛ نمیدانم؟ شاید یکبار دیگر دیدنِ فیلم بود که وا داشتم آنچه را میخوانید، بنویسم. و البتّه یادداشت پیشین دربارة «پارادوکس ابراهیم بودن» – که دوباره، کیرکگور را برایم جذّاب ساخت – بینقش و تأثیر نبود... آنچه آمده، درست مانند فلسفة کیرکگور تعبیری شخصیست از فیلم. قول نمیدهم بپسندیدش.
۱-
ابراهیم برای قربانیکردن پسرش – که سالیان سال منتظر ولادتش بود – با الاغی ناراهوار سه روز پی در پی از کوه موریه بالا میرفت؛ سرشار از شک و دودلی. ابراهیم، قهرمان شک است. چراکه آنچه در آن شک نتوان کرد، آناندازه ارزشمند نیست که فرد، تمامی هستیش را بر سر آن به خطر بیفکند. آنچه اینقدر ارزشمند است که بتواند هستی مرا تعیین کند، چیزی نیست که براحتی بتوانم آنرا انکار کنم؛ یا آنقدر بدیهی که مسلّمش بپندارم. سخت است فدا کردن فرزندی که سالها چشمانتظار تولّدش بودی؛ و این، درست همان چیزیست که اگر بپذیریش، خود را در گروش مینهی؛ با نهایت اشتیاق و شور.
۲-
در «شبهای روشن»، استاد با دختر، سربالایی میعادگاه را میپیماید تا دختر بقرارش برسد.
دختر میگوید: این سربالایی، پدر آدم رو در میآره...
و ادامه میدهد: باز خوبه آدم مطمئنه یکی منتظرش هس وگرنه به چه عشقی این سربالایی رو میره بالا؟
استاد پاسخ میدهد: وقتی هم مطمئنی کسی منتظرت نیست، راحت میری بالا.
دختر میپرسد: پس بنظرت من چرا سخت میرم بالا؟
استاد میگوید: برای اینکه مطمئن نیستی، مردّدی.
آنچه حرکت را دشوار میکند، کسی/چیزی نیست که مطئنی آن بالا هست یا اطمینان داری که نیست. آنچه بالارفتن را دشوار میکند – دقیقاً برخلافِ اطمینان – شک است. همان شکّی که صعود ابراهیم را از موریه دشوار میساخت، بالارفتن دختر را از خیابان میعادگاه سخت میکند: شکی خوشایند. شکّی که دلهره (dread) میآفریند و نه ترس (fear). دلهره حالتیست که پیش از جهشی از یک مرحلة زندگی به مرحلة دیگر دست میدهد؛ کیرکگور اینطور میگوید.
۳-
کیرکگور سه مرحله را در زندگی بتصویر میکشد: مرحلة استتیک یا حسّانی که قهرمانش دونژوان است. مرحلة اخلاقی که آگاممنون یا آنتیگونه نمایندگیش میکنند و مرحلة ایمانی که نمادش ابراهیم است. گذر از هر مرحله به مرحلة دیگر – برخلاف آنچه هگل معتقد است – نه با اندیشیدن که با گزینش محقق میشود. اندیشه، بیکار گوشهای مینشیند و چشم به اراده میدوزد تا جهش – و نه فرایندی پیوسته – رخ دهد. اینطور، ما دیگر سر و کاری با آنتیتزها نداریم؛ هر چه هست، آلترناتیوها هستند. باید که فرد، تمامی وجودش را گرو بگذارد و دست به گزینش بزند تا مرحلهای را طی کند.
اینطور، ضدّیتها و جداگانگیها – برخلاف خواست هگل – مستور نمیمانند؛ برجسته میشوند. بهتر بگویم: از درّة جدابودگیها تنها با جهش ایمان میتوان گذشت؛ پلی از جنس دیالکتیک هگل در دست نیست. هیچ پیوستگی در کار نیست؛ هرچه هست، گسست است.
۴-
دختر فیلم شبهای روشن، از همه چیز دل میبرد. تنهای تنها به تهران آمده تا پس از یکسال دوری، چهارشب به انتظار آمدنِ «بهترین آدم» زندگیش باشد. او همه چیز را طرد کرده.
استاد در توصیف عمل دختر میگوید: عشق باعث شده تو یه سال بابتِ یه کلمه حرف صبر کنی و وقتش که شد به همه چی پشتِ پا بزنی و بیای اینجا...
دختر، همان کرده که کیرکگور میگوید «کنارهگذاری بیپایان». همهچیز را از خودش، یا خودش را از همه چیز رها کرده تا با اراده، همة وجودش را برای تنها یک گزینش، در گرو بگذارد. نتیجه هم جهشی بزرگ است که دختر در توصیفش میگوید:
من توی این چهارشب، ده سال بزرگتر شدم...
۵-
ایمان، جهش است. ماجراست. خطر کردن است. ایمان، از همة اینها بالاتر، سرسپردن به بییقینی عینیست؛ کیرکگور اینطور میندیشد.
۶-
سرسپردگی از آن جنس که مرد استاد در شبهای روشن به نقل از ناظم حکمت میخوانَد:
به من گفت بیا
به من گفت بمان
به من گفت بخند
به من گفت بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم.
۷-
همه چیز گسستهست. یا کسی خداست و یا انسان به عبارت دیگر یا این است و یا آن (either/or) و نه اینکه هر دو باشد و خودش باشد (both/and). کیرکگور، اینطور به جنگ هگل میرود: «روح مطلق»، شبحی پریدهرنگ است؛ خدا و انسان امّا مفاهیمی ملموس. اینطور، کیرکگور، انسان را با وضع اگزیستانسیل خود رویارو میکند؛ سرش شیره نمیمالد و دلخوشش نمیکند. وضعیّتی که کیرکگور تصویر مینماید – مانند آنچه هگل میگوید – مفاهیم اندیشهای نیست؛ واقعیّت است. با کیرکگور میتوان زندگی کرد و با هگل، نه. با او میتوان خیال ورزید.
۸-
این، یعنی تمام داستان «شبهای روشن». قضیّه، مسألة انتخاب است. یا تو موقعیّتی/کسی را برمیگزینی و جوری میشوی؛ یا برنمیگزینی و در همان مرحلة پیش میمانی. طبیعتِ انتخاب، خشن است. همانقدر خشن که پدری، پسرش را قربانی کند. همانقدر خشن که وقتی خطاب «رؤیا»ی عاشق غایب فیلم را میشنویم، ترس برمان میدارد. انتخاب، خشن است ولی چاره نیست؛ اینجاست که دلت وضعیّت اردوگاهی (اینجا و اینجا و اینجا) میخواهد، در حالیکه میدانی، نجات در انتخاب است.
۹-
این نوشته با ابراهیم شروع شد با هماو به پایان میرسد. در داستان ابراهیم، مسأله قربانی شدن یا نشدن اسحاق (یا اسماعیل) نیست. مسأله، جهش ایمان است. اگر از منظر آنچه در بندهای پیشین آمد، به قضیّه نگاه کنیم، دیگر پایان داستان چندان اهمیّت ندارد؛ مهم نیست ابراهیم، پسرش را میکشد یا نمیکشد. مهم این است که تصمیم ابراهیم نه با عقل سازگار بود و نه با اخلاق. پس، قربانیشدن یا نشدن پسر، وقتی مهم است که از منظر عقل و اخلاق نگاه کنیم و نه از دید ایمان.
۱۰-
چه فرقی میکند، «رؤیا»ی داستان، «امیر» را برمیگزیند یا استاد را؟ قربانی میعادگاه شبانه، هرکه باشد – رؤیا، استاد، امیر یا کتابهای استاد – اهمیّتی ندارد. مهم جهشیست در ایمان آدمهای داستان. مهم این است که دختر بگوید چهار شبه، دهسال بزرگ شدهام... بگوید چیزی که تو بمن دادی از عشقی که داشتم بالاتر بود. و مهم این است که استاد بگوید این چهارشب خوشبختی واسة یه عمر من بس بود... عشقی رو که تو حس کردی من فهمیدم، سعی میکنم همیشه نگهش دارم...
بگویم و بگذارم و بگذرم:
دلخوشتان نمیکنم؛ انتخاب خشن است و دلهرهآور. نتیجهاش، امّا بزرگ است: حتّی بزرگتر از دلهرة انتخاب...
بوفِ كورِ هدايت - محمد میرزاخانی
امتحان میدهم و سرم شلوغ است. نوشتة پایین را محمّد عزیز زحمت کشیده و نوشته که بنظرم بسیار خواندنی آمد. شما هم از دستش ندهید.

پس از سال ها انتظار براي چاپ آثار صادق هدايت ، بالاخره امسال تحقق انتظارها و آرزوهايمان را ديديم . وقتي چند ماه پيش از اين ( ابتدا در نمايشگاه كتاب و بعد در كتابفروشي ها ) چند چاپِ مختلف از آثار هدايت را ديدم ، واقعاًخوشحال شدم . مخصوصاً به خاطر انتشارِ بوف كور . يكي از اين چاپ ها را كه طرح جلدِ نسبتاً جالبي هم داشت و روي آن در گوشه اي نوشته شده بود : متن اصلي ، خريدم و با شوق و ذوق شروع كردم به خواندن . البته بوف كور را پيش از آن خوشبختانه چند بار خوانده بودم ولي هر بار با همان چاپهاي زيراكسي ونامرغوب .اما ابتدا پس از شروع كتاب ، و بعد پس از تمام شدنِ آن ، بارها از كاري كه انجام داده بودم اظهار پشيماني كردم . ولي چه سود . به ياد قيمت كتاب افتادم : نهصد و نود و نه تومان و دو قران و يك عباسي . و با خودم گفتم حيفِ اين همه پول !
حال براي اينكه معلوم شود ماجرا چيست تنها به چند مورد از همة آن مواردي كه ديدم بسنده مي كنم :
1. اين كتاب توسط « انتشارات صادق هدايت » و زير نظر فردي به نام دكتر بهنام اوحدي منتشر شده است ؛ در اين كار ظاهراً عدة زيادي او را همياري كرده اند كه با عناوين حروفنگار و صفحهآرا و نمونهخوان ( 3 نفر ) و … در آغاز كتاب اسم شان آمده است . در برگة سوم كتاب ، پس از نام كتاب با قلمي كوچكتر نوشته شده : متن اصلي ( بي كم و كاست ) . شمارگان اين اثر هفتاد هزار نسخه است .
2. در دو صفحة بعد از كتابشناسي بوف كور ، انتشار اين اثر به چند نفر تقديم شده است كه نام هر يك از اين افرادي كه اثر به ايشان تقديم شده با توصيفي همراه شده است . مثلاً :
دكتر محمد صنعتي رمزگشاي بي مانند بوف كور . و در مورد آن چهار نفر ديگر هم باز تقريباً وضعيت به همين منوال است.
اما دربارة متن بوف كور :
1.در طول متن بارها با ديدن ستاره * روي واژهها توجهمان به پاورقي جلب مي شود . البته اين ستاره چند كار را با هم انجام داده . مثلاً براي اين كلمه ها ستاره گذاشته شده است : چنباتمه ، جلوم ، شوور ، نشد ، ناخونش و در پاورقي ها اين طور آمده : چمباتمه ، جلويم ، شوهر ، نشت ، ناخنش . و جالب اينكه هر كدام از اين واژه ها كه چند بار در متن به كار رفته اند ( مثل جلوم ¬ جلويم ) در تمام موارد همين عمل ستاره گذاري و پاورقي بي كم و كاست انجام شده است .
3. بعضي واژهها در طيّ متن با گذاشتن ستاره ، در پاورقي معنا شده اند :مثلاً واژههايي چون :سلعه ، كارتنك ، ننو ، نزع ، دستغاله ، مِجري ، هوزوارِشنِ ادبي ، دولچه ، اَرخالق ، وسمه ، و ... . و جالب تر اينكه بعضي واژه ها به كلي اشتباه معنا شده اند ؛ مثلاً در عبارتِ « چشم هاي رِك زده و پلك هاي خون آلود » بالاي واژه رك ستاره گذاشته شده و در پاورقي اين طور معنا شده است : سخن زير لب كه از روي خشم و ناراحتي گفته مي شود ، زك ، ژك . ( ص 52 ) حال آنكه در عبارت مذكور ، معناي واژه بسيار واضح است . هم چنين با يك نگاه سريع به فرهنگ فارسي عاميانه ابوالحسن نجفي معناي واژه را مي توان ديد با شاهدي از خود بوفِكور : رك زده 1 . خيره ، مات ، زل زده ، « دو چشم سياه ديدم كه بدون حالتْ رك زده به من نگاه مي كرد . ( جلد دوم . ص 765 ) .
3 . به متن بوفكور با گذاشتن علامت [] چيزهايي اضافه شده است . مثلاً :
ـ تمام بدبختي هاي زندگي ام دوباره جلو [ي] چشمم مجسم شد . ( ص 42 )
ـ همة مردم [به] بيرون شهر …
ـ سايه [ ي] او را به ديوار عرق كرده حمام …
ـ اگر او را سابق بر اين [هم] نديده بودم … ( ص 22 )
و …
4 . يك عالمه نقطه و ويرگول و … در متن گداشته شده است كه كاربردشان نابه جا و غلط است و در چاپ معتبر و خوبِ قبلي ( انتشارات اميركبير ) خبري از اين نقطه ، ويرگول ها نبود :
ـ يك هواي وحشتناك و پر از كيف ؛ بود ، ( ص 92 )
ـ صداي:« لا اله الا الله » مرا متوجه كرد . ( ص 92 )
ـ اين حس شهوتِ كشته، شده كه خواب زاييده ي آن بود ، ( ص 89 )
ـ جلويِ ، خانه ي پدر زنم كه رسيدم ، ( ص 90 )
5 . غلط هاي تايپي هم در متن كم نيست:
ـ … جلو [ي] چشمم گرفتم تا در چاله ي كف دستم شب جادواني را توليد بكنم . ( ص 88 )
ـ ريشيم نامرتب ، ولي يك حالت روحاني و كشنده پيدا كرده بودم . ( ص 100 )
ـ دقت ردم ببينم آيا در اتاق او مرد ديگري هم هست . ( ص 111 )
ـ پلك هاي خميده ي و خمار ، ( ص 113 )
6 . متن بوف كور بنا به چاپ اميركبير و همچنين بنا به دست نوشتة منتشرشدهي بوفكور ، از 4 قسمت تشكيل يافته است . اما در اين چاپ فصل بندي به هم پيوسته و همة متن پشت سر هم آمده است و در حقيقت 4 قسمت شده يك قسمت . در چاپ امير كبير و در دست نوشتهي هدايت ، در قسمت سوم بوف كور چندين بار سطرها نقطهچين …… گذاشته شده است(مثلاً صص 83 ، 91 و 95 ) اما در اين چاپ اين موارد هم از ميان رفته اند .
7 . در چاپ هاي قبلي آثار هدايت ، در آغاز تمامشان نام همة آثار هدايت آمده است و لي در اين چاپ اين مورد حذف شده و به جاي آن در پايان اثر يك صفحه به نام كتاب هاي دكتر بهنام اوحدي اختصاص يافته است و يك صفحه هم به « انتشارات صادق هدايت منتشر مي كند » .
8 . فكر مي كنم همين چند مورد به قدر كافي روشنگرِ زحمت فراواني كه جناب اوحدي و دار و دسته اش كشيده اند ، هست . بايد دسته جمعي به ايشان خسته نباشيد و دست مريزاد بگوييم كه پس از سال ها انتظار، ما را به بهترين وجه به مقصودمان رساندند .
9 . هدايت براي انتشار بوفكور به هند مي رود ، آن را با هزار زحمت و مشقت در ( ظاهراً ) 150 نسخه چاپ مي كند ولي آقاي اوحدي به همّت امكانات امروز اين اثر را در 70 هزار نسخه ( درست است هفتاد هزار نسخه ) بدون كمترين زحمتي ( البته با يك عالم زحمت براي تخريب اثر ) منتشر مي كند و پول هنگفتي به جيب مي زند و خود و آثار گرانسنگاش را هم با بوف كور تبليغ مي كند - و صد البته بدين وسيله نام بوف كور براي هميشه در كنار نام دكتر بهنام اوحدي زنده مي ماند !
10. خواستم چيزي دربارهي جناب اوحدي بگويم ديدم حيف چيز.
بارتلمیِ پستمدرن
خانم شیوا مقانلو، چند وقتِ پیش، این پرسش را طرح کرده بودند که بارتلمی، نویسندهایست پسامدرن یا مدرن متأخّر؟ همانوقت دربارهاش فکر کردم و چیزهایی بنظرم رسید که هیچوقت فرصتِ نوشتنشان دست نداد تا امروز، که تصمیم گرفتم هرقدر شکستهبسته، پاسخم را بنویسم. پیش از هرچیز، اینرا بگویم که مثل بسیاری دیگر، تنها داستانکوتاههای ترجمهشدة بارتلمی را خواندهام. یکی، مجموعة «زندگی شهری» را که خود خانم مقانلو به فارسی برگرداندهاند و انتشاراتِ بازتابنگار (۱۳۸۲) چاپ کرده و دیگری مجموعة «آماتورها» که روحی افسر ترجمهاش کرده و مؤسّسة انتشاراتی کلاغِ سفید (۱۳۸۳) منتشر نموده و در انتهایش هم فهرستی از داستانهای بارتلمی که به فارسی اینور و آنور چاپ شده، آمده.
بیشک، خود خانم مقانلو، ایدههایی درخشانتر از من، دربارة دنیای داستانی بارتلمی دارند؛ اثباتِ مدّعایم مقدّمة کوتاهشان است در سرآغاز کتاب. پس، هدفم از آنچه اینجا مینویسم – مثل دیگر یادداشتهایم – آزمون درستی و مقبولیّت سخنم است و نه بیشتر. خوشحال میشوم، نظرتان را دربارة نوشتهام بدانم.
۰- بارتلمی، نویسندهای پسامدرن است. دستِ کم بیشتر شارحان و منتقدان پستمدرنیسم ادبی – تا آنجا که خواندهام – وقتی نمونهوار نویسندگان پستمدرن را ذکر میکنند، بارتلمی را در آغازجاهای فهرستشان میگنجانند. این موضوع را میتوان در بسیاری از مقالههای کتابِ ارجمند «ادبیات پسامدرن» (گزینش و ترجمة پیام یزدانجو) دید.
اینجا، صرفاً قصد دارم دربارة داستانِ کوتاهِ «کوه بلورین» بنویسم و با نگاه کردن دوباره به آن، بگویم چرا بارتلمی، پستمدرن است. (از کسانی که کتاب را خواندهاند، هیچگاه نشنیدهام این داستان را بعنوان داستان محبوبشان از میان دیگران انتخاب کنند؛ امّا، اوّل بار که کتاب را خواندم، این داستان را بسیار پسندیدم.)
۱- بنظرم، در داستان «کوهِ بلورین»، بارتلمی، دریدایی داستاننویس است! در این داستان، ساختارگرایی به سخره گرفته میشود. دریدا – خصوصاً در نقدش بر لوی-استروس، ساختگرای مشهور – امکانِ قوانین عام را مشکوک و تردیدآمیز میداند و به پرسش میکشد. داستانِ شمارهگذاریشدة بارتلمی، بیاختیار خواننده را به یاد پروپ و روایتشناسی ساختگرا میندازد و کاری را بخاطر میآورد که دربارة داستانهای جن و پری (fairy stories) روسی کرد. تکتکِ جملههای داستانی بارتلمی – که با شماره آغاز میشوند – یادآور «کارکرد»های پروپ و «میتیم»های لوی-استروس است و بلافاصله، ما را با خود میبرد تا زبانشناسی ساختگرا و فونیم و مورفیم. بنظر میآید، آنچه در شمارة ۸۰ داستان به نقل از «کتاب راهنمای افسانة پریان» آمده، شاهدی بر نظرم باشد. (و نیز پارة ۷۱ که دربارة نشانه – همزاد همیشگی ساختار – میگوید.) موردِ دیگر، اینکه راوی داستانِ کوه بلورین، خودِ قهرمان است. (۱. سعی میکردم از کوه بلورین بالا روم.) بنظرم، بارتلمی با اینکار فاصلة بین ابژه و سوژه را برمیدارد. برخلاف تمام کارکردهای پروپ که فرضاً میگوید «قهرمان ازدواج میکند» اینبار، سوژه (قهرمان/روایتِ داستان) از ابژه (ساختارگرا) جدا و متمایز نیست.
دستِ آخر آیا اینطور نیست که اصرار بارتلمی در اتمام داستان در ۱۰۰ شماره، گونهای هجو ساختگرایی است که میکوشد همه چیز را قانونمند و اتّفاقاً خیلی سر راست و «روند» برایمان فرموله کند؟ آیا این موضوع که قهرمان، بعد از نجات «شاهزاده خانم ِ طلسمشده» (یادآور داستانهای پریان)، او را برای دوستانش به پایین میندازد، بر «قابلیّت پیشبینی» ساختگرایی فاتحه نمیخوانَد؟! آنوقت است که منِ خواننده در ذهنم، «به عقابها هم اعتباری نیست» را طور دیگری میخوانَم!
۲- خوانده بودم، بارت آرزو داشت داستان بنویسد. بهرحال، بارتلمی، در بسیاری از داستانهایش – و از آن بین، کوه بلورین – بارتِ متأخر پسامدرنیست که دست به قلم برده و داستان مینویسد. نمیخواهم مانندِ بندِ پیش به عدم وجودِ – بقول بارت – متازبان – از جمله، متازبانِ ساختگرایانه – اشاره کنم. بنظرم داستانهای بارتلمی، تا حدودی تجلّیبخشِ مرگِ مؤلّف بارت هستند. بیاغراق شاید داستانهای بارتلمی در حکم همان چهارراهی باشند که بارت معتقد بود میتوان از هر سویی واردش شد؛ زبان در چهارراه داستانهای بارتلمی از هر سو، تند و سریع عبور میکند و استنادها و دلالتها را با خود میآورد و میبَرَد. در این سطح صفر است که منِ خواننده – رها شده در چهارراه داستان – سرخوشی متن را جستجو میکنم؛ در تماسِ لباس و جسمِ عریان (زبانِ عریان؟) داستان خواندنی، جایش را به داستانِ نوشتنی میدهد. حیف که بقول بارت «نقّادی همیشه با متون لذّتبخش سر و کار دارد، نقّادی هرگز با متون سرخوشیبخش سر و کار ندارد» (لذّت متن، ترجمة پیام یزدانجو، ص ۳۶)
۳- دربارة اینکه کوهِ بلورین – نبش خیابانِ سیزدهم و هشتم (پارة ۲) – وسطِ شهر چه میکند، چیز چندانی نمیگویم. کوه، وسطِ شهر شلوغ – و البتّه متمدّنی – است که جوانانش در خودروهای پارکشده و درگاه خانهها، مواد تزریق میکنند. (پارة ۲۸) آیا، صحبت از دوگانة متقابل تمدّن/طبیعت است؟ بهرحال، مرا که یاد نقد دریدا از روسو انداخت. یا خود داستان؛ قبول دارید چقدر زیبا، دوگانة واقعیّت/داستان و بازنماییاش به شکل محاکات (تقلید) را به سخره میگیرد؟
۴- پستمدرن یا مدرنِ متأخّر؛ من از هجوِ بینامتنی بارتلمی لذّت میبرم. آنچه در آثار بارتلمی برایم دوستداشتنیست طنزی است از جنسِ همان طنزی که اکو میگوید: گونهای بازی فرازبانشناسانه.
دربارة داگویل ساختة لارس فون تریه
میهمانخانة مهمانکش ِ روزش تاریک*
نوشتهای دربارة داگویل، ساختة لارس فون تریه در چهار بند و یک مقدّمه
باز برای آرمان عزیز – آقای نجفیان –

۰-
«داگویل» فیلمیست تحسینبرانگیز، در نه پرده و یک مقدّمه؛ ساختة لارس فون تریهی دانمارکی با بازی درخشان نیکول کیدمن در نقش گریس دخترکی فراری و زیبا که از گروهی گنگستری میگریزد و به شهر داگویل پناه میآورد. با کوشش ِ تام – سخنگو و مغز متفکّر شهر – اهالی داگویل، گریس را در ازای خدماتی که ارائه میکند، میپذیرند؛ ولی هرقدر خطر و هزینة نگهداری گریس در شهر بیشتر میشود، در معامله، مبلغی بیشتر – کاری فزونتر – از او طلب میکنند و اینطور، گریس مردم شهر را میشناسد و میفهمد نیکی پیشین مردم شهر – و حتّی تام که عاشقانه دوستش میدارد – تا چه اندازه، پوچ و واهیست. گریس در مییابد مردم بظاهر – و شاید ذاتاً نیک – در جامعه و در برابر غریبه، چطور رفتار میکنند. همین باعث میشود، شهر و گریس سرنوشتی دیگر و جز آنچه میپنداشتیم داشته باشند.
۱-
بهگمانم، «کوه» استعارة اصلی فیلم است؛ گرچه چندان تأکیدی بر آن نمیشود. گریس در راه فرار، میخواهد از کوهِ مجاور داگویل بالا برود و بگریزد که نمیتواند و لاجرم در شهر میمانَد. «کوه»، پیوندیست میان آنچه از فیلم میفهمم و اندیشه و فلسفة نیچه. واضحتر بگویم؛ کوه، برایم هم نماد اندیشة نیچه است و هم، نشانة شهر کوچک داگویل در جایی شبیه پایان دنیا.
نیچه در «آنک انسان» (یا شاید بهتر: انسان مصلوب) میگوید که، هوای آثارش، هوای ارتفاعات و کوههاست که برای تنفّسش باید آمادگی داشت؛ وگرنه، خطر سرماخوردگی، خطر کوچکی نیست. یادمان باشد کتابهای اصلی نیچه – دانشِ طربناک، فراسوی نیک و بد، تبارشناسی اخلاق، چنین گفت زرتشت و شامگاه بتان – در ارتفاعات سیلز-ماریا (آلپ – منطقة انگادین) نوشته شدهاند و بازتاب قلّهها در این آثار مشهود است؛ آثاری که در آنها قدرت، اندیشهای اصلی و پررنگ بهنظر میآید.
گریس، ضعیف است – و آنطور که تام میگوید، ضعفش را هم پنهان نمیکند. گریس، ضعیف است و نمیتواند از کوه مجاور داگویل بالا برود؛ پس محکوم است در شهر بماند و رنج بکشد. نیچهای بخواهیم فکر کنیم، انسانهای میانمایة ضعیف – بردگان خوار ِ رنجور – تنها با تحمّل رنج و درد است که میتوانند به رضایت قدرت برسند: درست همان درد و رنج بالارفتن از کوه برای رسیدن به قلّه؛ قلّهای البتّه شکوهمند. در اندیشة نیچه درد، حق است و بهمین خاطر در دانشِ طربناک (یا چه میدانم: حکمت شادان) میگوید که لذّت و ناخشنودی، سخت بهَم وابستهاند: حداکثر لذّت به ازای بیشینة ناخشنودی. پس اگر هدف، کاهش آلام و دردهای بشر است؛ لاجرم خشنودیهایش هم کاسته خواهند شد.
رنجهای گریس، بعداً تبدیل به قدرتی میشود که در پایان فیلم بدست میآورد؛ رنجهای – بقول نیچه – حقّی که از در و دیوار شهر برایش میبارید. گریس ِ در آغاز ناتوان از صعود، در داگویل و با رنجهایی که برد، آموخت چطور از کوه بالا برود و از شکوه قلّه، زیبایی سرخفام شهر سوخته را به نظاره بنشیند و شکوهمندانه، نعرة پیروزی بکشد. اینطور، تصمیم نهایی گریس، همان بیان دوبارة نظر نیچه است در «انسانی، بسا بسیار انسانی» که میگوید، در تاریخ بشر، وحشیترین نیروهای مخرّب، راهصافکناند. نیروهای ویرانگر، ضروریاند تا سالهای سال بعد تمدّنی بهتر بنا شود. نیروهای هولناکی که شر میخوانیمشان، معماران هیولاپیکر بشریتند.
انگار گریس ِ رنجکشیده در داگویل همزبان نیچه است آنجا که در دانش ِ طربناک میگوید: درخت سرافراز و پابرجا باید که با هوای نامساعد روبرو شود. دشمنیهای خارجی، نفرت، حسادت، لجاجت، ظنّ بد، حرص و خشونت و ... از موارد مساعدی هستند که بدون آنها هیچ چیز – و حتّی تقوی و فضیلت هم – نمیتوانند رشد کنند.
گریس، خواهان قدرت است و این، زیر پا گذاشتن تمام آنچیزهاییست که بخاطرشان فرار کرده بود؛ امّا، رنجهای داگویل، به گریس آموخت قدرتمند باشد؛ بایستد و به آتش بکشد.
۲-
نشانههای زبانشناسی، یکی از شش نظام نشانهشناختی سینمای گویاست که در تحلیلهای نشانهشناسانه باید مورد توجّه قرار گیرد. خود نشانههای زبانشناسی به دو دستة نشانههای زبانشناسی گفتاری و نوشتاری تقسیم میشوند. یکی از مهمترین نشانههای زبانشناسی نوشتاری، بیشک خودِ نامِ فیلم است. «داگویل» – همچون فرضاً کازابلانکا – اشاره به مکان دارد **.
داگویل، شهر محل وقوعِ داستان فیلم است. باز اگر با دیدی ساختارگرایانه به روایت داستان نگاه کنیم، داگویل، اشاره به محلّ گذر دارد؛ گذاری در شخصیّت گریس. ساختارگرایان روایت معتقدند داستان یعنی روایتِ گذر از موقعیّت ثباتِ یک به موقعیّت ثباتِ دو. آنچه بین این دو موقعیّت میگذرد، داستان فیلم است. پس شهر ِ داگویل، نقشی اساسی در داستانِ فیلمی چنین شخصیّتمحور دارد. بعبارتِ روشنتر اگر خواستِ فیلم، نشان دادنِ گذاری مشهود در شخصیّت گریس از زنی ضعیف (موقعیّت پایدار ۱) به زنی قوی و طالب قدرت (موقعیّت پایدار ۲) باشد، «داگویل» – که محل وقوع این گذار است – بیشترین اثر را بر این تغییر و گذار دارد. اینطور، نامِ فیلم، بسیار بسیار خلاصهوار گویای داستان آن است و ذهن ِ بیننده را بسوی تأویلی خاص سوق میدهد: کنکاش در شهر و اوضاع مردمانش؛ و باین شکل موفّق میشود پیشینة گریس تا پردة نهم، از خاطرمان برود.*** طوریکه پس از پایان فیلم همصدا با امبرتو اکوی دوستداشتنی با خودمان فکر کنیم: نام اثر متأسّفانه کلید تأویل آن است...
۳-
بنظرم میآید که رنج و دردِ گریس و مالنا (ساختة تورناتوره)، شبیه هماند. امّا واکنشهایشان بکلّی متفاوت: گریس، آزاردهندگانش را بخاک و خون میکشد و مالنا، میبخشایندشان.
نمیدانم؛ ولی باز بنظرم میاید، گریس و مالنا علیرغم این تفاوت – هر دو – قهرمانند؛ قهرمانهایی «تا اندازهای» نیچهای. بگذارید به بند نخست برگردم... آزاردهندگان گریس، یعنی اهالی شهر داگویل، آنقدر خوارند و خفیف – درست مانند شهرشان – که هر آن اراده کنی – بخاطر آرایش خاص صحنه – میتوانی رفتارشان را از پس دیوارهای خانهها، ببینی. نیچهای که نگاه کنی، چنین دشمنان خواری، ارزش مهر و محبّت ندارند. مالنا امّا، دشمنانش را – باز اهالی شهر – برای آفرینندگی خود میخواهد. بقول نیچه – در تبارشناسی اخلاق – نخست دشمنِ شریر را بخاطر میآورد؛ آدمِ بد را، تا از دل آن، گمانِ متضادّش یعنی مفهوم آدمِ خوب را بیرون بکشد – خود را! و این همان جاییست که «دوست داشتنِ دشمنِ خویش» براستی جایی دارد.
بنظرم میآید، مالنا و گریس، هرچند در ظاهر سرنوشتی متفاوت برای خود و دشمنانشان خلق میکنند، از یک جنس و از یک نوع هستند. اگر با دید ساختارگرایانة روایت – آنچه در بند دو نقل کردم – نگاه کنیم، گذار هر دو – هم مالنا و هم گریس – یکسان است؛ پس داستانهایشان، یکیست.
۴-
پیش از این دربارة صحنههای پایانی مالنا نوشته بودم: «... زن، وقتی مورد احترام و پذیرش دیگران است که تحت قیمومیت مرد باشد. وقتی مالنا در پایان فیلم با شوهرش به شهر بازمیگردد، همه باو احترام میگذارند.» شباهت غریب دیگر بین مالنا و گریس همین است. در «داگویل» هم، گریس – گرچه خود در نفسش قدرتمند شده – امّا باز از قدرت فیزیکی پدر گنگسترش سود میبرد. اگر با دید انتقادی به مسأله نزدیک شویم، بهنظر میرسد گرچه در ظاهر، فیلمها را دربارة شخصیّت زنانی قدرتمند میسازند؛ امّا گونهای ایدئولوژی قوی مردسالار با زیرکی، در پایان کار همه چیز را برعکس میکند. اگر مالنا، دست در دست شوهرش – ستوان نینو اسکوردیا – و با اتّکا به قدرت او – هرچند در جنگ یک دستش قطع شده – مغرور در شهر راه میرود و سرش را بالا میگیرد و سیسیلیها را شرمنده میکند؛ گریس هم در کنار دستِ پدرش فرمان مرگ همه را صادر میکند و داگویلیها را پشیمان میسازد.
باز با دید انتقادی پیشگفته، بنظر میرسد در پسِ پشت چنین فیلمهای زنانهای، ایدئولوژی قوی مردانه وجود دارد.
* برگرفته از شعر برفِ نیما یوشیج؛ سرودة ۱۳۳۴
** بیتردید «میاننوشتها»ی داگویل – که علاوه بر شمارة پرده، اطّلاعاتی «مثنویوار» از داستان پیشِ روی میدهند – نیاز به تحلیلی ژرف دارند که فرصت دیگری میطلبد.
*** برای توضیح مفصّلتر نگاه کنید به: «از نشانههای تصویری تا متن» و «تصاویر دنیای خیالی»، هر دو از بابک احمدی و نشر مرکز
هایکوهای بچّهها
ه
یکی دو هفتة پیش در کلاسهای انشای راهنمایی با بچّهها، هایکو گفتن را تمرین کردیم. دستهجمعی رفتیم کارگاه ادبیات مدرسه و با کامپیوتر چندتایی عکس دیدیم و بچّهها شروع کردند به نوشتن و من هم تا جاییکه میتوانستم – اگر نظر خاصّی داشتم – بعضی تغییرات را پیشنهاد میدادم. هفتة قبل هم نظرم را دربارة بعضی هایکوها برای بچّهها نوشتم و گفتم از چه چیزیشان خوشم میآید. اینطور، بچّهها دستِ کم دلایلم را شنیدند.
اینجا، چندتایی از هایکوهایشان و نظرم دربارة آنها را (همان توضیحهایی را که برای بچّهها نوشتم) میگذارم. راستش را بخواهید بعد از خواندن هایکوها، وسوسه شدم پرهیزم از نوشتن هایکو را بشکنم :) دانشآموزانم – که شعرهایشان را نقل میکنم – سوّم راهنماییاند.
سیّد مرتضی مرتضوی، نوشته:
ابرهای سفیدِ چون برف
سیاه افکندهاند بر کوه
مانند چتری سفید
و من توضیح دادهام: مرتضی، خوب توانسته تصویر ابرهایی را که بر زمین سایه انداختهاند، مجسّم کند. تقابل رنگهای «سفید» و «سیاه» در شعرش برایم جالب بود. تصویری که خلق کرده، برایم دلنشین است؛ اینکه ابری سفید، سایهای سیاه میسازد. در ضمن، بهنظرم قشنگ است در شعر، بهجای «سایه افکندن» بگوییم «سیاه افکندن».
سیّد علی عاملیان، اینطور نوشته:
خستة کار، در میانِ دشت
لبخند میزنَد به ما
زورکی، پیرمرد
و من اینطور نظر دادهام: اوّل از همه ترتیب واژهها و سطرهای هایکوی علی توجّهم را جلب کرد. بهنظرم، واژههای شعرش را خوب چیده؛ از همه بهتر اینکه قیدِ «زورکی» را در آغاز سطر سوّم آورده. گمان کنم جای درستش همانجاست و علی اینرا فهمیده. جز این، ترکیب «خستة کار» را بیش از «خسته از کار» میپسندم؛ انگار دوّمی برای شعر، مناسبتر است. دستِ آخر هم، تصویری را که خلق کرده، خوب میتوانم تجسّم کنم.
محمّد محمّدی گفته:
میخندَد
به من
من، به او فکر میکنم
و من نوشتهام: محمّد تجربة رویاروییاش با عکسی را که دیده، توصیف کرده و اینطور، تصویری که با هایکویش ساخته، دیدنی شده. تقابلِ فکرکردن با خندیدن، جالب است. ضمن اینکه، تکرارِ «من» - یکی در پایان سطرِ دوّم و یکی در آغازِ سطر سوّم – وقتِ خواندن شعر، زیبایش میکند.
کامیار محمّدزاده، گفته:
بر زمین میافتد
از صورتِ سبزِ درخت
گونههای سرخِ سیب
و من نوشتهام: بهنظرم هایکوی کامیار خیلی قشنگ است و شاعرانه. سطرهای شعر، خوب چیده شدهاند. تشبیههایی که کامیار بهکار برده، جالباند. تکرار صامتِ /s/ در دو سطر پایانی هایکو (در واژههای «صورت»، «سبز»، «سرخ» و «سیب») به زیبایی شعرش خیلی کمک کرده. [توضیح اینکه بچّهها این گونة کاربستِ صامتها را میشناسند. آرایة معادلش «واجآرایی» است؛ دکتر شفیعی کدکنی، «جادوی مجاورت» یا «افسون همنشینی» را هم پیشنهاد کرده است.] نهایتاً اینکه، توصیفِ شعر، توانِ تصویرسازی خوبی دارد.
محمّدسپهر پیشبین، نوشته:
قرمزند،
هم طلوعِ خورشید،
هم گیلاسهای آویزان
و من توضیح دادهام: مقایسة طلوع خورشید و گیلاسهای آویزان، هایکوی محمّدسپهر را خواندنی کرده. ضمنِ اینکه چیدن صحیح سطرها خواننده را تا سطرِ پایانی منتظر میگذارد. در سطرِ اوّل منتظرید، بدانید چه چیزهایی قرمزند. در سطرِ دوّم، بخشی از پاسخ را دریافت میکنید؛ امّا هنوز منتظرید بدانید آن «چیزِ» قرمزِ دیگر چیست؟ فعلِ جمعِ «اند (هستند)» و «هم (آغاز سطر دوّم)» باعث میشود منتظر بمانید. نهایتاً در سطرِ پایانی پاسخ را مییابید.
پایا سالم، اینطور هایکو گفته:
بسته شد،
بیسر و صدا، ناجوانمردانه
در ِ کامپیوتر
و من نظر دادهام: بعضی از بچّهها، در مورد «حاشیهها»ی کارگاه جلسة پیش، هایکو نوشته بودند. از میان همة آنها، شعر پایا را بیش از بقیّه پسندیدم. اوّل از همه این توضیح را بدهم که هایکو – همانطور که دربارة نوشتة علیرضا گفتم [و در این پست نیاوردهام] – مثل عکسی فوری میمانَد. پایا، در ثبتِ اتّفاقی که افتاده بود، هایکو گفته. (بخوانید: عکس گرفته.) یادمان باشد که وظیفة اصلی هایکو – همانطور که جلسة پیش گفتم – ثبتِ لحظات است، درست مثلِ عکس. بگذریم؛ جز این، آنچه توجّهم را جلب کرد، استفادة پشتِ هم از دو قید است. همانطور که در مورد هایکوی امیرحسین گفتم [و باز در این پست نیامده]، قید نقشِ بزرگی در هایکو دارد. پایا، قیدها را در جای درستشان آورده و همین، شعرش را زیبا کرده.
خلاصه اینکه دلم برای هایکوهای خودم تنگ شده :)
دلتنگیهای آخر هفته
ه
.
.
.
هرچه هستی باش!
امّا کاش ...
نه؛ جز اینم آرزویی نیست:
هرچه هستی، باش؛
امّا، باش!
- قیصر امینپور. بخشی از شعر لنگر تسکین
پ.ن. این عنوان دلتنگیهای آخر هفته هم از ساختههای سیناست...
لولیتا، عشق و حسادت
ه
دو بند دربارة لولیتای کوبریک،
باز، برای آرمان عزیزم – آقای نجفیان! –
از بابت وفای به عهدم و تشکّر...
۱- عشق
ناپلئون بناپارت، پس از خودکشی عشقی یکی از سربازهایش، نامهای خطاب به محافظش نوشت و عشق را به نبرد تشبیه کرد – که سرباز باید تاب آن را بیاورد. بارت در “رولان بارت نوشتة رولان بارت” اشاره میکند که علّت تشبیه ناپلئون، این دلیل مبتذل نیست که دو دلداده رویاروی هم صف میکشند. که علّت تشابه، سوزندگی عشق است همسان آتش گلوله؛ آشوبآفرینی و هراسانگیزیش هست و بحران و جنون، چنانکه در میدان نبرد. در لولیتای کوبریک/ناباکوف (۱۹۶۲)، ظاهراً هیچکس خودش را نمیکشد: هامبرت(با بازی جیمز میسن)، کوییلتی (با بازی پیتر سلرز) را میکشد و خودش در اثر حملة قلبی میمیرد.
احتمالاً اوّلین نکتهای که پس از دیدن لولیتای کوبریک درک میشود و نخستین تفکیکی که بیننده متوجه میشود، تمایز بین جنبة جنسی عشق (کوییلتی) و جنبة معنوی آن (هامبرت) است. هامبرت، عاشق لولیتا (با بازی سو لایون) است و او را بر خلاف کوییلتی – که دست بهر کار کثیفی میزند – برای تنش نمیخواهد. در فیلم کوبریک، کسی خودکشی نمکیند؛ امّا منتقدان درست دریافتهاند: هامبرت با قتل کوییلتی، جنبة سیاه وجود خودش را میکشد.
در لولیتا، شور عشق پیداست. در پایان داستان – آنجا که بیننده در میابد خانم شیلر همان لولیتای زیبای داستانست که اکنون شکسته و حامله، هسمر کارگر کمشنوا شده – آه از نهادش بلند میشود و حسرت میکشد. لولیتا، داستانیست پر از حسرت: حسرت و افسوس غلبة وسوسة جنسیّت بر شور عشق. بارت راست میگوید آنجا که در “قطعاتی از سخن عاشقانه” مینویسد: عشق چیزیست که در وسوسة جنسیّت انکار شده. باین ترتیب، کوییلتی در فلشبک آغاز فیلم بدرستی به هامبرت میگوید که بازندة اصلی اوست. گویا همواره جنسیّت، بر عشق غلبه دارد. شاید بهمین خاطر است که هیچوقت مرگ کوییلتی دلخوشم نکرد؛ گویا از آغاز – مطابق پیشگویی خودِ کوییلتی – میدانستم بازندة اصلی هامبرت است: عشق.
ناپلئون، تشبیه خوبی بکار زده؛ عشق مانند نبرد میماند. دستکم ناباکوف همرأی ناپلئون است.
۲- حسادت
حسادت، دیگر درونمایة اثر است. حسادت هامبرت – بههر کسی که بهگونهای با لولیتا تماس دارد: کنی، چارلی و همة پسرهای دیگر – بخوبی در سراسر فیلم نمایان است. عشق، انگار در نظرگاه ناباکوف، همزاد همیشگی حسادت است. اینطور، ناباکوف، عشقی فرانسوی را – عشق که بقول بارت، از راسین تا پروست مشاهده میشود – بتصویر میکشد. عشقی که حسادت، جزء لاینفک و عنصر جدانشدنی آن است. از سوی دیگر، نیاز هامبرت به لولیتا – همچون نیاز کودک به مادرش – ریشه در عشق آلمانی و آنچه در رمانتیسیسم آلمانها میبینیم، دارد.
هامبرت دوستتر میداشت، عاشق لولیتا باشد و حال آنکه باید نقش پدرش را بازی میکرد؛ پدری، که البته بیشتر به کودکی شباهت داشت که لحظهای دوری مادرش را تاب نمیاورد. چیزی از نقد روانکاوانه نمیدانم؛ امّا بنظرم میآید، حسادت هامبرت مشابه حسادت و رقابتی باشد که فروید در عقدة ادیپ تعریف میکند. اینطور، کشتن کوییلتی در پایان داستان آیا میتواند همسان پدرکشی – در رمة آغازین – پنداشته شود؟
حسادتِ مادر – شارلوت – به دختر – لولیتا – نیز در سراسر اثر مشهود است. داد و قالهای پس از بازگشت غیرمنتظره و برنامهربزینشدة لولیتا از خانة جین و جان فارلو، این حسادت را بخوبی نشان میدهد. شاید بتوان گفت هر مردی که با شارلوت رابطه برقرار میکرد، هدفش تنها یک چیز بود: رابطة با لولیتا – یا آنطور که تلویحاً در گفتگوها میآید، “مهرة وزیر” مادر یا “شیرینی خوشمزه”ی او. کوییلتی در صحنة رقص، شارلوت را از طریق دخترش بخاطر میآورد. نیز، هامبرت، خانة شارلوت و حتّی ازدواج با او را تنها بخاطر لولیتا میپذیرد.
همانطور که هامبرت، رقیب اصلیش – کوییلتی – را میکشد؛ شارلوت – مادر – هم رقیب اصلیش – لولیتا – را تبعید میکند و بلافاصله در نامهای به هامبرت ابراز عشق مینماید و آمادگیش را برای ازدواج نشان میدهد. تبعیدگاه لولیتا، اردوگاه دخترانة کلایمکس است – که کوبریک با توقّف دوربین بر تابلوی نام آن تأکید میکند که معنای لفظی نام اردوگاه، اوج و قلّه، خصوصاً اوج لذّت جنسیست. برنامة بعدی مادر هم، فرستادن لولیتاست به مدرسهای مذهبی – که اجرا نمیشود. باین ترتیب، آیا میتوان عمل شارلوت را – “تبعید” دخترش – با اخراج از رمة آغازین مقایسه کرد؟
*
وقتی فیلم را دیدم، بنظرم آمد درونمایههای اصلیش همین دو تا – عشق و حسادت – است. لولیتا (۱۹۹۷) ی آدریان لین را هم – البته با دور تند (!) – دیدم. اگر تنها یک دلیل برای ترجیح لولیتای کوبریک بر لولیتای لین، وجود داشته باشد؛ بنظرم همین است: کوبریک در نشان دادن عشق و حسادت – بدون صحنههای اضافی – موفّقتر از لین بوده.
خشونت، تفکّر و رهایی از ترس: تفسیری طبیعتگرایانه بر ارباب حلقهها
هو
۰ – این نوشته بر پایة برخی نظرات مراد فرهادپور – متفکّر معاصر – دربارة مفهوم خشونت نگاشته شده است. یک گفتگو با عنوان “تفکّر و خشونت” (مصاحبه با نشریة کیان – ش. ۴۵ – منتشرشده در کتاب بادهای غربی؛ نشر هرمس:۱۳۸۲) و یک مقاله با عنوان “خشونت، فاجعه و تاریخ: فرضیهای دربارة توحّش صربها” (منتشر شده در کتاب عقل افسرده؛ انتشارات طرحنو:۱۳۷۸) اساس خلاصهایست که اینجا آمده. دربارة شخصیّتهای ارباب حلقههای تالکین هم بجز کتاب و فیلمها، به دایرةالمعارف الفبایی شخصیّتها، حوادث، مکانها و ... آثار تالکین با عنوان “A Guide to TOLKIEN” (نوشتة David Day – انتشارات Chancellor – نوبت دوّم چاپ ۲۰۰۳) مراجعه کردهام. از آنجاییکه نه در مورد مفهوم خشونت صاحب نظر هستم و نه در مورد سهگانة تالکین، این نوشته را اتود تقلیدی کمرنگی میدانم از طرحی که میتواند توسعه یابد؛ خصوصاً از سوی برخی دانشآموزانم که بسیار به تالکین و سهگانهاش علاقه دارند و بیاغراق، ماجراهای کتاب را از برمیدانند و همیشه با علاقة مفرطشان مرا به شگفتی واداشتهاند. باین دلیل، این نوشته را اوّلاً خلاصهوار و ثانیاً با زبانی ساده نگاشتهام. ضمن اینکه همین تابستان، کلیّات این موضوع را با چند نفر از دوستان و دانشآموزان تالکینخوان مطرح کردم که نمونهها و شواهد جالبی در این باره داشتند.
پیش از آغاز، ذکر این نکته خالی از لطف نیست که مراد فرهادپور (۱۳۳۷- ) “خوشبختانه” مترجم داستانهای کوتاه تالکین با عنوان “درخت و برگ” (چاپ انگلیسی ۱۹۶۴ – چاپ فارسی انتشارات طرحنو:۱۳۷۷) هم هست.
۱- در نگرشی متفاوت به مفهوم “خشونت”، میتوان این مفهوم را نه در مقابل “مدارا” که در مقابل “نفی و رهایی از ترس” قرار داد. هیچ نظام اجتماعی را نمیتوان یافت که جز از طریق سلطه بر طبیعت بیرونی (زیستجهان هابرماسی) و طبیعت درونی (میل) پدید آمده باشد. به عبارت دیگر، تمدّن، خود حاصل سرکوب است و سرکوب نوعی خشونت. در واقع، انسان نمیتواند هر آنطور که تمایل دارد و مطابق میل زندگی کند. پس از طریق اخلاق، طبیعت درونی و از طریق تکنولوژی، طبیعت بیرونی را سرکوب مینماید. از دیدگاهی فرویدی، خشونت بعضاً از ضعف برمیخیزد. ما از طریق فراافکنی ضعف درونیمان، آنچه را نمیتوانیم در خودمان تحمّل کنیم، فرا میافکنیم تا بعد بتوانیم آنرا در دیگران سرکوب کنیم. باین ترتیب بیشتر تجلیّات خشونت در ضعف و ترس ریشه دارد. (در واقع این نوع خشونت که بر اساس واکنش علیه “دیگری” – در مقابل کنش از سوی “خود” – صورت میگیرد، جزئی از اخلاق بردگان است که نیچه در تبارشناسی اخلاق بیان میکند.) بعنوان مثال، از آنجا که طبیعت، ناشناختة اسطورهای ماست، در واکنشی ترسآلود میکوشیم طبیعت را از طریق تکنولوژی به موضوعی عینی و قابل تسلّط تبدیل کنیم.
راه حل بیرونرفت از این خشونت، تفکّر است. هر نوع تفکّری بنابر دیدگاه هرمنوتیکی شناخت، منجر به تأمّل در نفس میشود. آنگاه است که انسان در میابد نفسش هم جزئی از طبیعت است و از آن جدا نیست. باین ترتیب، دیگربودگی از بین میرود و همه چیز جزئی از یک طبیعت بزرگ میشوند. آنگاه، ترس از بیگانه از بین میرود و به طریق اولی از آنجا که خشونت محصول ترس از بیگانه است، از طریق تأمّل نفس و بیگانگیزدایی، خشونت کاهش میابد.
امّا اگر بخواهیم جنبة مخالف این موضوع را نگاه کنیم، میتوانیم بگوییم که خشونت خود را از طریق “نفی هویّت مستقل دیگری” و سعی در ادغام (مانند رابطة فاتحان و بومیان مغلوب) و یا “قبول هویّت دیگری بعنوان موجودی پستتر” (مانند رابطة استعمارگر و بومی یا سیاستهای جدایی نژادی) نشان میدهد. بنابراین بیگانگیزدایی از طریق تأمّل در نفس، اصولاً مرزهای مجازی بین خود و دیگری را کنار میزند.
۲- بطور کلّی داستانهای تخیّلی – که در آن آدمی با موجودات دیگر، از قبیل درختان (مثلاً Entها در ارباب حلقهها)، پرندهها (مثلاً Eagleها) یا پریان (شاید مثلاً Elfها) و اصولاً موجودات هوشمند غیربشری دیگر (مثل Dwarfها، Hobbitها و ...) به گفتگو میپردازد – نیاز به همان تأمّل در نفس و غیرنابودگی دیگر اجزای طبیعت را برآورده میسازد. بقول والتر بنیامین “نخستین قصّهگوی راستین، راوی حکایات پریان است و خواهد بود... داستان پریان با ما از نخستین تمهیدات بشر برای رهایی از چنگ بختکی که اسطوره بر سینهاش نشانده بود، سخن میگوید.”
انسانها، اصولاً همزاد طبیعت هستند و نفس انسانی چیزی جدای از طبیعت نیست. باین ترتیب، در سوی بدجنس داستان ارباب حلقهها، این Orcها هستند که با رنج و درد و نفرت زاده شدهاند و طبیعت را با تیغ و آتش به نابودی میکشند و به Sauron – ارباب شیطانی حلقهها – خدمت میکنند که از برج تاریکش در Mordor در قالب چشمی بدونِ پلک فرمان میراند. پس Orcها دشمنان اصلی طبیعتند و اصولاً به همین خاطر، Entها – نیمهدرخت، نیمهانسانها که هیبتهای بزرگ جنگل و طبیعتاند – به Orcها و مردان Isengard – مقر Saruman -ِ جادوگرِ – حمله میکنند.
اصولاً Entها، نماد اصلی طبیعت در داستاناند. این موجودات، چون دور از Entwifeها هستند، زیاد نمیشوند. ضمن اینکه با سالخوردگی هم نمیمیرند و تنها چیزی که بر آنها مؤثر است، سلاح آتش و تیغ آهن میباشد. (بهمین خاطر، دل خوشی هم از Dwarfها که تبر بدستاند هم، ندارند.) از سوی دیگر، Orcها که دشمن درختها هستند و آنها را به آتش میکشند، نماد ضد طبیعت در داستاناند؛ در بدن Orcها خونی سیاه و سرد جاری است.
بهرحال جدای از تمام این استدلالها، اتّحاد یاران حلقه – که در آن همه جور موجودی از انسان (Boromir)، هابیت (Frodo Baggins، Sam Gamgee، Pippin و Merry)، دورف (Gimli)، جادوگر (Gandalf)، الف (Legolas)، نیمهالف–نیمهانسان (Aragorn) وجود دارد – خود نشان از همسانی دارد و میآموزد که انسان و طبیعت دو مقولة جدا از هم نیستند و “خود” انسان و “دیگری” طبیعت در کار نیست. باین ترتیب، بیشک ارباب حلقهها، اثری طبیعتگرایانه و پس ضدّ خشونت است.
مخدّر
هو
۱-
بوتیک را با زیرنویس انگلیسی میدیدم که متوجّه اشتباهی در ترجمه شدم. جایی، مهرداد که نگران رابطة همسرش – ژاله – با آقا شاپوری است، از سر انتقام تریاک آن هفتة آقا شاپوری را تحویل نداده و حالا شاپوری، جهانگیر را برای گرفتن جنس سراغ مهرداد فرستاده. مهرداد میگوید:
[شاپوری] فکر “چپش” رو هم حتماً نکرده و از ظهر تا حالا هی داره خماری میکشه...
آنوقت در زیرنویس آمده:
He hasn’t thought about his “night time” and now he’s dazed
گویا، کسی که ترجمه میکرده، چپ را شب شنیده. در حالیکه چپ در تداول عامّه، بمعنای پسانداز و ذخیره – خصوصاً پسانداز مالی – است. مهرداد در واقع میگوید که شاپوری همة موادش را مصرف کرده و هیچ ذخیرهای هم ندارد و پس خماری میکشد. بهرحال ‘چپ’ با همکردِ ‘پر بودن’ بسیار استفاده میشود. مثلاً “چپ باباهه پره؛ واسه همین میخواد خونة اعیونی بخره.”
جالب اینجاست که در “فرهنگ زبان مخفی” دکتر مهدی سمائی، چپ صرفاً بمعنی پول آمده. در حالیکه تا آنجاکه میدانم و شنیدهام، چپ هر نوع پساندازی را شامل میشود.
۲-
حالا که صحبت به مواد مخدّر کشید، بگذارید اینرا هم اضافه کنم که مخدّرها در یک وجه، شباهت غریبی با تکنولوژی دارند. هر دو همزمان که کارآمدتر و مؤثّرتر میشوند، کوچکتر هم میشوند. خبرهای میگفت واحد مصرف کریستال – که محرّک نسبتاً جدیدی است و شیشه هم میگویندش – «سوت» (sot) است؛ که گویا خیلی کوچکتر از گرم است و یک سوت کریستال برای ۷-۸ نفر کفایت میکند و البته راه و رسم مصرفش هم جالب است. کسی میداند واحد سوت واقعاً بعنوان واحدی رسمی وجود دارد یا نه؟
یکی
هو
صد هزاران طفل سر ببریده گشت
تا کلیمالله صاحب دیده گشت
صد هزاران خلق در زنّار شد
تا که عیسا محرمِ اسرار شد
صد هزاران جان و دل تاراج رفت
تا محمّد یک شبی معراج رفت
(عطّار)
اشکالی ندارد؛ من هم یکی از همان صدها صد هزاران. دقیقاً و صرفاً یکی از آنها... نمیخواهم ناامیدت کنم؛ امّا مطمئنی یکبار دیگر، باز موسا و عیسا یا محمّدی خواهد آمد؟
در بزرگداشت مالنا اثر جوزپه تورناتوره (رویکردی کم و بیش فلسفی)
هو
این چند بند را که در بزرگداشت فیلم «مالنا» نوشتهام، تقدیم میکنم به آرمان عزیز (یا آنطور که خودش میپسندد: آقای نجفیان!) – دوست و دانشآموز عزیزی که خیلی خیلی خیلی زیاد فیلم دیده – و هفتة پیش با یک جملة ساده، وسوسهام کرد چیزی دربارة «مالنا» بنویسم. شاید، خودش هم متوجّه نشد؛ ولی وقتی آن جملة کوتاه را گفت در یک لحظه، بیشتر این نوشته را بمن الهام کرد.
۱-
اوایل دهة ۱۹۴۰ است و شاید اصلاً آنطور که از لباسهای تابستانی مردم برمیآید، خود دهم ژوئن ۱۹۴۰ باشد که موسیلینی به فرانسة شکستخورده اعلان جنگ میکند. خلاصه، ایتالیا – علیرغم همة تلاشها – بسختی درگیر جنگ شده است و مردان بیشماری عازم جبهههایند. سیسیلیها سر از پا نمیشناسند. گویا همه چیز روال عادّی خود را طی میکند. بچّهها بزرگ میشوند. کلاسهای درس برقرار است و بسیاری دل به پیروزیهای گستردة آلمان و ایتالیا بستهاند و آیندة بهتری برای خود تصویر میکنند.
در این میان ستوان نینو اسکوردیا، به شمال آفریقا اعزام شده و همسرش، مالنا – زیباترین زن شهر – تنها و بیکس مانده و چشم مردان شهر – خیره و گستاخ – بدنبال کامجویی از اوست. رناتو، راوی دوازده-سیزده سالة داستان هم، اندکاندک در آن سالهای سخت بزرگ میشود؛ شلوار بلند میپوشد؛ مانند بزرگسالان دوچرخه سوار میشود و عضو گروه است. رناتو نیز درگیر عشق افلاتونی و یکسویة مالناست. عشقی که بسیار به او میآموزاند و هیچگاه فراموشش نمیکند. مالنا، فیلمیست عاشقانه.
۲-
«مالنا» (۲۰۰۰ – محصول ایتالیا و آمریکا) درام عاشقانة جوزپه تورناتوره – سازندة اثر بینظیر سینما پارادیزو – بنظرم بیشتر از هرچیز فیلمی است شخصیّتمحور. بگمانم، بیشتر از اینکه جریان و روال داستانی فیلم تراژیک باشد، این خودِ شخصیّت مالناست که – بخودی خود – بیاندازه تراژیک است. آنچه از مالنا میبینیم، شخصیّتی معصوم و بیاندازه منفعل است؛ مثلاً او – که شخصیّت اصلی فیلم است – در سراسر اثر بیش از چند جمله صحبت نمیکند؛ همیشه نگاهش به پایین است و موهای بلند تماماً سیاهش و لبانی که هرگز لبخند نمیزند، از او شخصیّتی افسرده میسازد؛ خصوصاً وقتی موسیقی بینظیر متن فیلم بسیاری جاها، هنگام گام برداشتن مالنا بر تصاویر متحرّک افزوده میشود. در یک کلام، مونیکا بلوچّی – که بازیش را احتمالاً در ماتریکس و مصایب مسیح دیدهاید – نقش مالنا، این زن بعایت معصوم را بخوبی اجرا کرده است. نگاه سرد بلوچّی در کنار اندام اغواگرش، همان تصوّر ما را از شخصیّت تراژیک مالنا بدون کمترین دیالوگ میسازد. مالنا، چیزی نمیگوید و حتّی هنگامیکه کتکش میزنند، لب به حرف و فحش باز نمیکند و تنها جیغ میکشد و ناله میکند. بخش بزرگی از شخصیّتپردازی مالنا، مرهون سکوتِ سنجیدة بلوچیست.
۳-
مالنا، بیش از شوهرش – ستوان اسکوردیا – قهرمان است. نینو اسکوردیا در اواخر داستان – در حالیکه همه گمان میکردند در جنگ جان باخته – به شهر بازمیگردد؛ در حالیکه زنش از شهر رفته و آنچه در اذهان مردم مانده، ننگ و بدنامی مالناست که برای گذران زندگی مجبور به تنفروشی میشود. مردم شهر، به شوهر مالنا که یک دستش در جنگ قطع شده، کممحلّی میکنند و هیچکس جواب او را نمیدهد. صحنهای را بخاطر بیاورید که نینو اسکوردیا از چند مرد در شهر دربارة زنش میپرسد و آنها با زخم زبان و تمسخر پاسخ میدهند که خانوادة تو قهرمان است! و البتّه اسکوردیا تصدیق میکند که درست میگویید کسی که برای حرامزادههایی مانند شما بجنگد قهرمان نیست.
بیشک، ستوان اسکوردیا قهرمان است؛ امّا قهرمان اصلی مالناست. منش مالنا در مواجهة با مردم شهر – که چون زیباست، از سوی زنان دیگر تحقیر میشود و مورد حسادت قرار میگیرد و از سوی مردان بعنوان طعمة خوشگذرانی شناخته میشود و بیچشمداشتِ تن، کاری به او نمیدهند – قهرمانانه است و اصولاً بهمین خاطر، داستان مالنا – مانند داستان دیگر قهرمانها و اسطورهها – تراژیک است.
سنکا – فیلسوف رواقی قرن اوّل میلادی که اتّفاقاً هموطن مالناست – میگوید، قهرمان کسی است که در مقابله با ناکامیها “واوهای عطف” را به “برای اینکه” تبدیل نکند. فرضاً نگوید: امروز باران آمد، برای اینکه مرا عصبانی بکند. بلکه بگوید: امروز باران آمد و من هم عصبانی هستم. این، همان منش قهرمانانهایست که مالنا اتّخاذ میکند و برای همین هیچ کینهای از مردمان شهرش بدل نمیگیرد؛ مردمانی که بواقع بدترین بلاها را بر سرش آوردند، چه در زمان جنگ و چه پس از آن که چون با سربازهای آلمانی میخوابیده، مویش را بریدند، مجروحش کردند و از شهر فراریش دادند. مالنا، باز بسوی آنها – بسوی شهری که حتّی قدّیسش او را حفظ نمیکند – برمیگردد و ما متأثّر از رفتار مالنا – با نوعی رواقیگری (Stoicism) – پیش خودمان میگوییم همشهریهای مالنا بیش از آنکه مستحق عقوبت و رنج باشند، مستحق دلسوزی و مداوا هستند.
۴-
هیچ کجای فیلم باندازة پایان آن رنجیده و ناراحت نشدم؛ وقتیکه مالنا، اینبار با شوهرش که بار دیگر او را بازیافته، به شهر برمیگردد و در بازار قدم میزند. حالا دیگر همه به او احترام میگذارند. این احترام احمقانه همان چیزیست که قلبم را بدرد میآورد. تفسیرم کمی فمنیستی است و متأثر از دیگر نویسندة محبوب ایتالیاییام، لوئیجی پیراندلّو:
مالنا، وقتی بعنوان عضوی از جامعه مورد قبول و احترام دیگران است که زیر سایة مردی باشد. مالنای تنها را هیچکس نمیپذیرد. مالنای تنها حتّی بقدر فاحشه مورد قبول دیگران نیست: فاحشه هم پاانداز میخواهد! وقتی مالنا قدم میزند، یکی از زنهای بدگوی شهر بر روی تصویری دوتایی از بارونی پولدار و معشوقهاش میگوید: «معشوقة بارون بونتا، زیباتر [از مالنا] ست. دستِ کم جینا [معشوقة بارون] همة کارهایش آشکار است. بارون، هفتهای یکبار ترتیبش را میدهد و به پالرمو باز میگردد.» زن، وقتی مورد احترام و پذیرش دیگران است که تحت قیمومیت مرد باشد. وقتی مالنا در پایان فیلم با شوهرش به شهر بازمیگردد، همه باو احترام میگذارند و این همانچیزی است که آزارم میدهد. مالنا، تبدیل به همان کسی شده که مردم شهر میخواستند – زنی در سایة مردی؛ این همان چیزی است که زنان بدگو و مردان آزاردهندة شهر میخواستند. شاید بنظر نیاید؛ ولی بگمانم این بخش، تراژیکترین قسمت فیلم است.
۵-
امّا، رناتو آموروزو، پسربچّهای که در آن سالها، کمکم بزرگ میشود و اندامش را درک میکند و عاشقانه مالنا را میپرستد، دیگر شخصیّت اصلی فیلم است که داستان با روایت او پیش میرود و تمام میشود. تفکّری هیومی – در مقابل تفکّر افلاتونی – شخصیّت رناتو و دیگر بچّههای فیلم را ساخته است. هیوم در «رساله در باب ماهیّت انسان» برخلاف افلاتون، به یکی دانستن هویّت و عقل اعتراض میکند و ادّعا مینماید که میل و شهوت جزء اصلی ماهیّت انسان هستند و این امیال و شهوات هستند که انگیزة رفتار ما را شکل میدهند و عقل در ایجاد انگیزه عاجز است. بهمین خاطر در چند صحنه میبینیم که فکر مسیحی – که از فلسفة افلاتونی نشأت گرفته است – کنار گذاشته میشود. رناتو، دست مجسّمه قدیس را بخاطر بدقولیش در حفاظت از مالنا میشکند و درمانهای عجیب مادر برای بیرون راندن شیطان، بیتأثیر میفتد و جایش را به توصیة پدر میدهد. آنچه را رناتو هرگز فراموش نمیکند، عشق مالنا به او آموخته؛ عشقی که سراسر میل بود و نه عقل: میل هم میتواند آموزگار خوبی باشد. فیالواقع داستان در صحنة پایانی معنای خود را باز میابد؛ آنجایی که رناتو آموروزو بر روی تصویر دور شدن مالنا، اینطور روایت میکند: «زمان گذشته است و من، زنان بسیاری را دوست داشتهام و آنگاه که آنان مرا تنگ در آغوش میگرفتهاند و میپرسیدهاند که آیا بیادشان خواهم آورد، گفتهام: بله! شما را در یاد خواهم داشت. ولی، آنکس که هرگز فراموشش نکردهام کسی است که هیچوقت این سؤال را نپرسید-- مالنا.»
شخصیّتپردازی مالنا و رناتو هر دو عجیب و زیبا هستند. مالنا، شخصیّت پارادوکسیکال غریبی دارد: قهرمان و منفعل. و عجیبتر این است که رناتو، بینهایت تحت تأثیر مالنا قرار میگیرد و آیندهاش را با یاد و خاطرة مالنا شکل میدهد. بهمین خاطر است که پیشتر گفتم، «مالنا» بیش از آنکه فیلمِ روایت و داستان باشد، فیلمِ شخصیّتپردازی است.
۶-
افکار سازندة سینما پارادیزو – فیلمی که بعداً مشهور شد مخملباف ایدة اصلی ناصرالدّین شاه:آکتور سینما را از آن اخذ کرده – در مالنا هم ساری و جاری است. عشقبازیهای خیالی رناتو و مالنا در صحنههای فیلمهای سیاه و سفید رخ میدهد. تصویری از آنچه را در واقعیّت اتّفاق افتاده، رناتو در سینما میبیند. صحنهای را بخاطر بیاورید که رناتو، با دوچرخه مالنا را تعقیب میکند و در میابد که بخانة مردی غریبه میرود. صحنة بعد، رناتو را داخل سینما نشان میدهد که به دیالوگ زن و مرد فیلمی سیاه و سفید دربارة خیانت گوش میدهد: «[مرد:] پس آنچه مردم میگفتند، درست است. [زن:] چهات شده؟ خیلی عجیب بنظر میآیی. [مرد:] تو بمن با دروغهایت زخم زدی. [زن:] کدام دروغها؟ من هیچ دروغی بتو نگفتهام. [مرد:] من همهچیز را از آغاز میدانم. تو زن هرزهای هستی. [زن:] ولی من هیچوقت کار اشتباهی نکردهام. [مرد:] دروغگو! من تو را با دوچرخهام تعقیب کردم. میدانم کجا میروی. همه چیز را میدانم. [زن:] نه [از اینجا در تخیّلات رناتو، زن، جایش را به مالنا و مرد جایش را به رناتو میدهد] [رناتو:] وکیل! دندانپزشک! [مالنا:] نه رناتو، من تو را دوست دارم. [رناتو به مالنا سیلی میزند:] دروغگو!»
آیا همة اینها همان تصوّر قدیمی افلاتونی را دربارة سینما شکل نمیدهد؟ آیا وقتی در سینما نشستهایم، در غار افلاتونی نیستیم که تنها از دریچهای باریک – از جاییکه آپارات مستقر است – اندکی نور بداخل میتابد و سایهها را بر پرده نگاه میکنیم؟ چرا سینما – خود نفسِ سینما – تا اینحد برای جوزپه توارنتورة کارگردان اهمیّت دارد؟ آیا تورناتوره نمیخواهد بگوید که سینما تمام تخیّلات و اندیشههای بصری ما را شکل میدهد؟ در سینا پارادیزو، پسر بچّة فیلم که حالا کارگردان شده است، این فرصت را میبابد که به دهانة غار – به پشت آپارات – برود و پا به دنیای مثل و ایدهها، به جایگاه خدایان بگذارد. سینما، همه چیز و اصل زندگیست؛ تورناتوره اینطور میگوید. باز، اگر بخواهیم از ادبیات افلاتونی دور بشویم و به ذهن هیوم نزدیک، آیا نمیتوانیم بگوییم که سینما باز-ساخت انطباعات (impressions) ما در قالب تصوّرات (ideas) مرکب است؟ و آیا باز، سینما همه چیز – تمام ادراکات (perceptions) ما – نیست؟ از تورناتوره اگر بپرسید، میگوید هست!
۷-
اواخر جنگ دوّم جهانیست. چرچیل، استراتژی مدیترانهای را اجرا کرده. ایتالیا «ناحیة نرم زیر شکم» محور بود. اگر جنگ به بالکان هم کشیده میشد، نیروهای آلمانی بین متفقین و شوروی به دام میفتادند. آلمانها در مدیترانه از همه جا ضعیفتر بودند. تازه، پارتیزانهای تیتو در یوگسلاوی هم قابل اعتنا نشان میدادند. اینطور، در ژوئیة ۱۹۴۳ خیلی سریع سیسیل و جنوب ایتالیا به تسخیر نیروهای بریتانیایی – آمریکایی درآمده. موسیلینی بدست پارتیزانهای ایتالیایی کشته شده. ایتالیا سقوط کرده و جزای کسانی که با آلمانها همکاری کردهبودند، تراشیدن موی سر است و گاهی داغ کردن صلیب شکسته بر پیشانی. بهرحال، جنگ تمام شده؛ با قربانیانی بیشمار. یکی هم، مالنا. اینطور، مالنا فیلمی دربارة جنگ است. بهتر بگویم: عاشقانهای دربارة جنگ.
۸-
دست آخر، آنچه میماند توصیه است که این فیلم سراسر ایتالیایی را ببینید. از بازیهای بینظیر بلوچی و سولفارو لذّت ببرید و طنین زیبای ایتالیایی گفتگوها را بشنوید و یادتان باشد – آنطور که همینجا بارها گفتهام – ایتالیاییها – ایتالیاییهای دوستداشتنی –، معجزة داستانند ... و معجزة فیلم.
دن آرام و احمد شاملو - محمّد میرزاخانی
هو
دیگر نوشتههای محمّد در راز:
مارگریت دوراس | عاشق | دوراس، نوشتن، الکل و ... | امیلی ال | نایب کنسول
چندی پيش اميرپويان عزيز به مناسبت سالروز وفات شاملو يادداشتی نوشته بود درباره او. قبل از آن هم چند مطلب درباره ی دُن آرام در روزنامه ها خوانده بودم، و بنا به دلايلی که در ادامه خواهم گفت تصميم گرفته بودم چيزی درباره ی دُن آرام بنويسم. بالاخره با ديدن نوشته ی اميرپويان شروع کردم به نوشتن ؛ اما يکباره با چند مشکل روبه رو شدم (که آخري اش فوت يکی از عزيزانم بود17-16 روز پيش ) که نشد.امروز فرصتی شد تا کارم را انجام دهم.
1 . در نمايشگاه کتاب ، دُن آرام را ديدم اما نتوانستم آنرا بخرم .چند روز بعد به طور اتفاقی برادرم،سعيد، 20 هزار تومان بُن کتاب به من داد .من هم بدون معطلی بُن ها را دادم به دُن آرام.
2 . از خيلی وقت پيش شنيده بودم شاملو نزديک به ده سال بر روی ترجمه ی اين اثر وقت صرف کرده،ولی هنوز به آن اجازه ی چاپ نداده اند؛ شاملو خودش هم در آن فيلمی که در زمان حياتش درباره اش ساخته شده، به اين مساله اشاره مي کند.
3 . در مطالبی که در روزنامه ها و اين ور و آن ور درباره دُن آرام خوانده بودم چند ويژگی مشترک می شد يافت :
الف . تقريباَ، بدون استثنا، هيچ کدام از مقالات يک بار هم به هيچ کدام از صفحات يا قسمت های متن ترجمه ی شاملو هيچ ارجاعی نداده بودند و برای همه ی ادعاهای خود، در عظمت ترجمه و زيبايی های آن و قدرت شاملو در برگردان اين اثر وبرتری اش بر ترجمه ی پيشين(ترجمه ی به آذين)وغيره وغيره،يک مثال هم نياورده بودند.تنها در يک مورد يکی از آنها(محمدبهارلو) مثالی هم آورده بود برای خالی نماندن عريضه ؛آن مثال هم از صفحه ی اول يادداشت مترجم بود- همين و بس.يعنی همين ادعايی را هم که ترجمه ی شاملو چنين و چنان است از قول خود او آورده بود نه از خوانده ها و يافته های خودش.
ب . مقاله ها حرف های کلی ای بودند در تمجيد از شکوه اين ترجمه که گويا همه شان پيش از انتشار دُن آرام نوشته شده بوده اند،يا لااقل می توانسته اند نوشته شده باشند.
ج . بدون استثنا ( تا آنجا که من ديده و خوانده ام ) همه شان به ردّ ترجمه ی پيشين پرداخته بودند_ باز بدون دليل و بدون حتّا يک شاهد.
و.....
4 . ترجمه ی شاملو،چنانکه خودش گفته،« ترجمه ی لغت به لغت نبوده» بلکه شاملو «دُن آرام را وسيله ای رام يافته....برای پيش نهاد زبانی روايی به نويسنده گان فارسی زبان.»(ص7 )
5 . داستان اين رمان پُر حجم در دو دهه ی اول قرن بيستم مي گذرد و بيشتر به جنگ جهانی اول اختصاص دارد و نقش روسيه در اين جنگ و نقش قزاق ها در آن و... . ابتدای رمان از نواحی اطراف دُن شروع می شود و در شرح احوال خانواده ی مه له خوف . با شروع جنگ جهانی و به جبهه رفتن شخصيّت اصلی داستان، گريگوری مه له خوف، داستان هم وارد جبهه و جنگ می شود وتا پايان جنگ جهانی اول ( از اواخر جلد اول تا پايان جلد چهارم) ادامه می يابد.
6 . شاملو در اين ترجمه اش هم مثل ديگر ترجمه هايش روشی آزاد برگزيده؛ با زبانی آزاد ،عاميانه، پر از واژگان کوچه و بازار،بدون خود سانسوری ،و نيز بدون هيچ نوع فداکردن زيبايی های اثری که می خواهد (در ترجمه)بيافريند در پای وفاداری به متن. در حقيقت شاملو بنيان کارش در ترجمه بر اين است که کاری نو به زبان فارسی بيآفريند_چنانکه اگر قرار بود خودش آن اثر را تأليف کند چيزی جز آن نمی شد.
7 . هم چنان بدون ذکر هيچ مثالی،ديده ام بعضی ها مدعی شده اند شاملو زبانش(فرانسه/انگليسی)خوب نبوده و ضعف های زيادی دارد.نمی دانم. منکر اين ادعا هم نيستم ولی هنوز شاهدی نديده ام. ولی به شدت معتقدم ترجمه ی کاملاً پابند به متن اصلی چندان هم آش دهن سوزی نيست،چنانکه نمونه های فراوان آنرا مي توان در بازار داغ ترجمه در ايران ديد.حتا نمونه های خوب اين گونه آثار اغلب با آن ترجمه های آزاد ولی فوق العاده زيبای شاملو قابل قياس نيستند.( برای مثال می توانيد ترجمه ی ابوالحسن نجفی را - که اغلب به اسمش قسم می خورند و صد البته لياقتش را هم دارد – از شازده کوچولو مقايسه کنيد با برگردان شاملو از همين اثر درخشان.)
8 . دايره ی واژگان فعال شاملو واقعاً نامحدود است و اگر بخواهم تنها تعدادی را برشمارم صفحه های فراوانی سياه خواهد شد ؛در ضمن از آنجاکه معتقدم واژه در جمله است که هويت خود را مي يابد، تنها به آوردن تعدادی از بی شمار جملات زيبای ترجمه ی او بسنده می کنم :
« ...من فقط دل ام می خواهد بدانم چی چیِ اين تحفه چشمِ کور پراکوفی را گرفته... باز اگر دست کم يک چيزی اش به زن ها می رفت يک حرفی... نه شکمی نه ک. و کپلی.فقط مايه ی اسم بد نامی است! آخر دور و بر خودمان که کلی دختر ترگل ورگل می پلکد. زنکه يک کمر دارد عين زمبور: می شودگرفت چقی از وسط نصف اش کرد.چشم های سياه گنده اش را که نگو! وقتی پلک می زند انگار ابليس لعين قبای لعنت قيچی می کند...خدايا توبه: غلط نکرده باشم پنداری پا به ماه هم هست به خدا ! ......... »(ص26)
« .... پا به سن که گذاشت تتمه ی عقل اش هم گفت بگير که رفتم. اگر دروغ اش را رو می کردند اوقاتِ شريف اش گُه مرغی می شد وشری به پا می کرد که تشريف بيار تماشا ! اگر به روش نمی آوردند يا فقط به زيرسبيلی خنديدن رضا می دادند بی توجه به ريش خند ديگران می افتاد به دری وری گفتن و آسمان به ريسمان بافتن. اما ضمنا تو کارهاش هم آدمِ تيز استخوان داری بود. تا خوب زير و بالای هر چيز را با فکر و تأمل نمی سنجيد و درست ته وتوش را در نمی آورد دست به سياه وسفيد نمی زد. ....»(ص197)
«خانم ها آه می کشيدند و اوه مي کشيدند و جعبه جعبه سيگار تجملی و جوربه جور هله هوله ی مخصوص به قزاق دلاور دُن پيش کش می کردند.کريچوف،اول های کار، با بددهنی های چارواداريش حال خانم ها را می گرفت اما بعد تحت توجهات چکمه ليس های صاحب مقام ارکانِ حرب برای خودش دکان نان و آب دار پرُرونقی واکرد: فتح نمايش اش را هر بار با لفت ولعاب و سير داغ نعناداغ مفصل تری به خوردِ مشتری ها می داد و مثل ريگ دروغ شاخ و دم دار به هم می بافت، و خانم ها حالی به حالی می شدند و جلو قيافه ی پُرآبله قهرمان قزاق که بيشتر به گردنه گيرها می ماند به خلسه فرو می رفتند.»(ص378)
بعضی جاها به تناسب متن به گونه ی خاصی از نثر می نويسد؛مثلا نثر اداری و رسمی، نثر آخوندی،و...
مثلا :
« نان خورم زياد است و لاجرم کسب ام تکافوی هزينه نمی کند.آخر، می دانيد، من کشيش محله يی فقيرم فلذا عازم ام که قاضی عسکر قشون بشوم. بسيار جای سعات است که ملت روس ما بدون توسل به عروه الوثقای ايمان قادر به ادامه ی حيات نيست و سال به سال هم چنان که آن حضرت اطلاع داريد، ايمان و اعتقاد مردم ريشه دار تر می شود. البته کسانی هم هستند که منکر اين بديهيات و موضوعات اند، اما آنها فقط طايفه ی ملعونه ی روشن فکرها هستند، لعن الله افواجهم. .....» (ص425)
از آنجا که دارد زياد می شود به يک نمونه ی ديگر اکتفا مي کنم. اين مورد از زيباترين و پرشورترين صفحات اين ترجمه ی دلکش است ؛ مثل ترجمه ی شعرهايی که شاملو انجام داده :
« .... علف گور را محو می کند، زمان درد را . باد رد پای رفته گان را می ليسد، زمان محنت خونچکان و خاطره ی دردبار زنانی را که مردهای محبوب شان را ديگربار نديدند و ديگر هيچ گاه باز نمی بينند. چرا که زنده گی آدمی فصل بس کوتاهی است و يک وجب سبزه يی که به ما می دهند تا از فرازش بگذريم سخت تنگ. ....
يخه ی آخرين پيرهن ات را به تن ات جر بده، زن شوربخت ! موهات را که زنده گیِ سخت بی شور و نشاط فرو ريخته، بکن! لب های جويده ات را غرق خون کن! دست هايت را که کار بی حساب از ريخت انداخته در هم بپيچ و تو درگاهِ خانه ی خالی ات به خاک درغلت ! خانه ات ديگر صاحب ندارد، خودت ديگر شوهر نداری، بچه هايت ديگر پدر ندارند. يادت باشد که ديگر نه کسی دستی به سر و روی تو می کشد نه به گل و گوش يتيم مانده هايت. هيچ کس از کار خرد کننده و فقر مرگبار نجات ات نمی دهد.شب که خرد و خراب از کار از پا در آمده ای هيچ کس سرت را به سينه نمی فشارد. .... ديگر شوهری گيرت نمی آيد چون کار و گشنه گی و بچه داری تو را خشکانده زشت و بی ريخت ات کرده است.بچه های اَن دماغوی نيمه عريان ات پدری بالا سرشان نخواهند ديد. تو خودت تنها بايد نفس زنان جان بکنی زمين را شخم بزنی پنجه بکشی گندم را از پشت ماشين درو پايين بريزی بار ارابه کنی بافه های سنگين را نوک چنگک برداری و حس کنی يکهو زير شکم ات چيزی صدايی کرد و بعد، با خونی که ازت می رود لای جل و جندره هات از درد به خودت بپيچی.»
9 . شاملو در اين اثر نوع خاصی از نقطه گذاری را به کار برده که می توان آنرا نقطه گذاریِ حداقلی ناميد . او اساساً نقطه گذاری زيادی را مانعی بر سر راه راحت خوانده شدن متن می داند. نمونه ی خوبی از اين مورد، در چند سطر پايانیِ مثال آخر قابل مشاهده است.
اقامة پنج دلیل و نصفی در دوست داشتن فیلم مولنروژ
هو
مولنروژ را همین پریشب دیدم. فیلم محصول ۲۰۰۱ است؛ پس، لابد پیش از این، بسیاری دربارة فیلم نوشتهاند. امّا اینجا، دلایل شخصی خودم را بیان میکنم تا بگویم چرا از این فیلم خوشم میآید. دلایلم را هم در این نوشته تقدیم میکنم به فرهاد که پیش از من از فیلم خوشش میآمد و ما – که فیلم را ندیده یودیم – دستش مینداختیم که چرا چنین فیلم بازاری پر رنگ و نقش و ضرب و صدایی را میپسندی؟
۱- بیشک، مولنروژ از همانچیزی استفاده میکند که آدورنو، صنعت فرهنگ مینامد. وقتی به نظارة فیلم مینشینی، کم و بیش میدانی و حدس میزنی که در هر بخش فیلم چه اتّفاقی رخ خواهد داد؛ کم و بیش هم میدانی که در برابر این رخداد چه واکنشی باید اتّخاذ کنی و واکنشهایت بیش و کم مانندة دیگران است. در مولنروژ، تسلیم کلیشههای هزار بار تکرار ِ عشقی نافرجام هستی. حتّی کلیشههای دلبستن زنی بدکاره به مردی شاعر و عاشقپیشه که بیآنکه عشق را تجربه کرده باشد، میداند چیست و ایمان دارد به برتری عشق. (Above all things I believe in love) مولنروژ، جهان پیچیده را به ساختاری ساده و سرراست و دستیافتنی، به خوراکی راحتالحلقوم بدل میکند؛ کاری که – به بیان آدورنو و هورکهایمر – از صنعت فرهنگ بر میآید. امّا نکته در اینجاست که مولنروژ، بزیبایی و بدرستی از این صنعت بهره میبرد. فیلمنامهنویس، میداند که کلیشة عشقش، نخنماست. داستان را، بینندة ناباور، بارها و بارها دیده و شنیده؛ پس خود فیلمنامهنویس، داستان نخنمایش را رو میکند. چند دقیقهای بیشتر از آغاز فیلم نگذشته که از شخصیّت مرد نخست داستان میشنوی: زنی که من عاشقش بودم، اکنون مرده. بعد، پس از اوّلین رقص و آواز (Diamonds are a girl’s best friend)، وقتی حال ساتین بهم میخورد، دیگر مطمئنیم که از سل خواهد مرد. داستان اینطور، لو میرود. ولی مگر فرقی میکند؟ بیننده، داستان را میداند؛ حتّی اگر برویش نیاورد و مبهوت صنعت فرهنگ شود. پس چه بهتر که نویسنده، صادق است و داستان را لو میدهد.
اوّلین دلیلم برای دوست داشتن مولنروژ همین است: فیلم، بر خلاف بسیاری داستانهای از ایندست بلد است چطور صنعت فرهنگ را – حتّی بر ضد خودش – بکار بگیرد. فیلم، بیننده را نه یکبار، که دو بار فریب میدهد. عجیب اینکه مولنروژ، حتّی هالیوودی (در معنای منفی متداولش) نیست؛ بلکه بالیوودی (در معنای منفور متداولش) است و بیشتر شبیه سینمای هند؛ ولی با اینهمه، دوستداشتنی.
۲- همانطور که در فیلم اشاره میشود، داستان، “بوهمی” (Bohemian) است. داستان بوهم (La Bohème) که در سالهای ۱۸۰۰ (قرن نوزده فرانسه) نوشته شده و در حدود ۱۸۵۰ شهرتی عظیم داشته، گروهی را روایت میکند که کولیوار زندگی میکنند و زنان گروه با فاحشگی روزگار میگذرانند. بیماری سل یکی از اعضا و همزمان عاشق شدنش و مبارزهاش برای بقا – تا به عشق رمانتیکش وفادار بماند – موقعیّت پیچیدة داستان را پدید میآورد. مولنروژ، از این داستان آگاهانه اخذ میکند. آنچه در فیلم اهمیّت دارد، سبک زندگی بوهمی است که به زندگی سنّتی (conventional) وفادار نمیماند. کریستین با رفتن به پاریس، نوعی دیگر از زندگی را انتخاب میکند. نماد زندگی سنّتی در فیلم، پدر کریستین است که او را از رفتن بر حذر میدارد: پاریس را دهکدة گناه (A village of sin) میخواند؛ تعبیر کریستین از عشق را به سخره میگیرد (Always this ridiculous obsession with love) و با پیشبینی زندگی کریستین در مولنروژ سعی دارد او را در دنیای عرفی خودش ماندگار کند. (You'll end up wasting your life at the Moulin Rouge with a can-can dancer) کریستین امّا – بر خلاف خواست پدر سنّتی انگلیسی خود – به این دنیای مدرنِ پر زرق و برق پا میگذارد؛ اتّفاقات و رخدادهای پیشبینینشده – که ویژگی دنیای مدرن است – مسیر زندگی او را تغییر میدهند و دستِ آخر، آنچه برای کریستین میماند، زندگی بوهمی است: آسمان جل و کولیوار در آغاز قرن بیستم (۱۹۰۰) بر دکمههای ماشینتحریر میکوبد تا داستان عشقش به ساتین را روایت کند. او، معنی زندگی کولیوار بوهمی را دریافته؛ امّا خوب میداند که این زندگی برایش آزادی، زیبایی، حقیقت و عشق (Freedom, Beauty, Truth and Love) هم بهمراه داشته.
دلیل دوّمم برای دوست داشتن مولنروژ همین است: مولنروژ در روایت داستان بوهمیبودن مدرن – در پس ِ پشتِ داستانِ اصلی – موفّق عمل میکند.
۳- کریستین – نویسندة عاشقپیشه – از روی اتّفاق، درگیر نوشتن نمایشنامهای میشود برای ساتین، الماس درخشان مولنروژ – کلوب شبانة مشهور. در گیر و دار این ماجرا، کریستین دل به رقّاصه میبندد و متقابلاً مهر او در دل ساتین مینشیند. (The greatest thing you ever learned is just to love and be loved in return.) از سوی دیگر ساتین مجبور به همخوابگی با دوک – سرمایهگذار پولدار زیدلر، مدیر مولنروژ – است تا مایة ترقّی شادخانه و کابارة مولنروژ را فراهم آورد. نمایشنامه، در وضعیّتی بغرنج – در حالیکه گروهِ نمایشی، ساتین و کریستین و زیدلر در حال فریفتن دوک هستند – طرح میشود. نمایشنامة کریستین، داستانِ زنی “درباری” در هند را تعریف میکند که دل در گروی عشق نوازندهای دورهگرد بسته که سیتاری سحرآمیز مینوازد و از سوی دیگر، مهاراجهای پولدار میخواهد زن هندی را – که قرار است نقشش را ساتین ایفا کند – از آن خود نماید. این دو داستان – یعنی داستان فیلم و داستان نمایشنامه – همزمان با هم پیش میروند. زن هندی درباری، ساتین است؛ مهاراجه، دوک و نوازنده، کریستین. خواستِ ساتین این است که به هنرپیشهای واقعی تبدیل شود؛ همین هم میشود. داستان فیلم و داستان نمایشنامه، دو روایت موازی هستند که در پایان فیلم یکدیگر را قطع میکنند و یکی میشوند: شبِ اجرا، ساتین و کریستین روی صحنه، نه نمایشنامة از پیش تعیینشدة کریستین، که واقعیّت را اجرا میکنند. اینطور، ساتین تبدیل به هنرپیشهای واقعی میشود که نمایش زندگی را اجرا میکند. زیدلر – مدیر مولنروژ – شعاری دارد که در طول فیلم، هر بار که مشکلی سر راه گروه قرار میگیرد – مثلاً وقتی متوجّه میشود که ساتین مسلول است – تکرار میکند: نمایش باید ادامه پیدا کند. (The show must go on) اینطور، وقتی روایت نمایشنامه و روایت فیلم یکی میشوند، نمایشی که باید ادامه یابد، نه نمایش هندی نوشتة کریستین، که نمایش زندگی است؛ با هنرپیشههایی واقعی.
دلیل سوّمم برای دوست داشتن مولنروژ، همین است: تمام آنچیزهایی که در فیلم تکرار میشد، وقتی به پایان داستان میرسیم، معنایی جدید پیدا میکنند. آنچه تمام این معانی جدید را خلق میکند، تقاطع روایت فیلم است با روایت نمایشنامة کریستین.
۴- کریستین، اورفة مولنروژ است. با صدایش و با شعرهایش روح همه را تسخیر میکند؛ مثلاً، وقتی در کنار گروه برای اوّلین بار میخواند: کوهها، با نوای موسیقی زنده میشوند. (The hills are alive with the sound of music). و این همان کار اورفه است. اورفه، با نوای چنگش نه تنها ددان را رام میکرد که سنگها و درختها را به حرکت در میآورد. کریستین، مانند اورفه شک کرد؛ برگشت و نگاه کرد و ندانست که آنچه ساتین میکند بخاطر خود اوست. کریستین مانند اورفه، تا ابد غمگین میماند. کریستین مانند اورفه، معشوقش را از دست داد. کریستین، اورفة مولنروژ است؛ اورفة بوهمی مولنروژ. گویا، تقدیر دنیای مدرن چندان تفاوتی با تقدیر اسطورهای نمیکند.
دلیل چهارم برای دوست داشتن مولن روژ این است: فیلم، بازگویی اسطورة اورفه است. اسطورة اورفه را دوست دارم. (پیش از این دربارهاش اینجا نوشته بودم) مولنروژ را هم.
۵- پایانِ شبِ نخست را که کریستین به سراغ ساتین میرود و آهنگ Elephant Love اجرا میشود، بخاطر بیاورید. این صحنه را خیلی دوست دارم. کریستین اصرار میکند که عشق چیز خوبی است و ساتین انکار، که نمیتواند عاشق کسی بشود؛ چرا که عشقشق را با پول معاوضه میکند. گفتگو ادامه میابد تا هر دو به این نتیجه میرسند که میتوانند شده یک روز به نام عشق (In the name of love)، قهرمان باشند. (We can be heroes. Just for one day.) با دیدن این صحنه، یاد بخشی از – بگمانم – فراسوی نیک و بد نیچه میفتم. نیچه آنجا، به عالمان خرده میگیرد که آنچه در پیاش هستید سراسر افسانه است. بعد، میگوید ممکن است عالمان به من هم خرده بگیرند که از کجا معلوم فلسفه – که تو دلمشغولش هستی – افسانه نباشد؟ سپس، خودش پاسخ میدهد: بادا که افسانه بادا! این، بنظرم اوج لذّت است. بپنداری همه چیز افسانه است و بعد، برای یک روز که شده قهرمان باشی. همین، روح دیونوسوسی است که در سراسر این صحنه موج میزند. بگذار همة اینها – شکوه مولنروژ و چه اشکال دارد، شکوه عشق – افسانه باشد؛ ما که میتوانیم شده یک روز قهرمان باشیم. بتعبیر من، کریستین میگوید فرق نمیکند عشق آنطوری که تو گمان میکنی باشد یا آنطور که من تصوّر میکنم؛ دستکم میتوانیم یک روز بنام همین عشق – که شاید آنطور که تو تصوّر میکنی افسانه هم باشد (Love is just a game) – قهرمان باشیم.
دلیل پنجمم، منش گفتگویی خود-مخرّبِ آواز ِ Elephant Love در مولنروژ است؛ آنطور که کریستین، ساتین را متقاعد ساخت.
۵ و نصف- دلیل پنجم و نیمم بیشک چیز چرندی از آب درخواهد آمد: من هم مانند هر تماشاگر دیگری، مجذوب حرکات صورت و بدن کیدمن، صدای مکگرگور، حرکات فانتزی دوربین، چینش بینظیر صحنهها، آوازها، رقصها و رنگها شدم.
* احتمالاً مولنروژ را دیدهاید، اگر نه توصیه میکنم حتماً ببینید. دوست دارم نظر شما را هم دربارة مولنروژ بدانم.
بکار زدن/بکار بردن
هو
امیرحسین عزیز، لطف کرده و در کامنتهای یادداشت مناظرة صدری و جهانبگلو نوشته: “ضرب المثل را به كار نميزنند . به كار ميبرند.” بنظرم خیلی خوبه که امیرحسین اینقدر دقّت میکنه و کاربست صحیح واژهها واسش مهمه. دلیل دقّتش هم برای شما مشخّص نباشه، برای من معلومه. بهرحال امیرحسین تو این مدّتی که میشناسمش معلّمهای ادبیّات خوبی داشته. همهشون خوب بودن؛ علیالخصوص – از شما چه پنهون – معلّم زبانشانسی سال اوّل راهنماییش، معلّم زبانشناسی و متون فارسی سال دوّم راهنماییش و معلّم انشای سال سوّمش. کاری هم با اسم این معلّم خوبش نداریم ;) همینقدر از من بپذیرین که معلّم خوبی بوده! اگه – بلا نسبت – بجای امیرحسین، سنگ هم سر کلاس این معلّمها حاضر میشد، الان این دقّت نظر رو پیدا کرده بود. ;)
بگذریم؛ گرچه من به نوشتارم بعنوان زبان معیار اعتقاد دارم (!)؛ امّا از اونجایی که جوونهای امروزی – خاصّه اگه تیزهوش هم باشن – چیزی رو بدون دلیل و مدرک نمیپذیرن، یه سری به فرهنگهای واژگان زدم تا ببینم دلیلی پیدا میکنم تا ثابت کنم «بهکار زدن» درسته، یا نه؟
سراغ فرهنگ بزرگ سخن رفتم؛ تألیف دکتر انوری و همکاراش. فرهنگ سخن، جدیدترین فرهنگ قابل تأمّل فارسیه که علیرغم انتقادهایی که شده، کار بزرگ و دست اوّلی محسوب میشه. سراغ مدخل «کار» در جلد ششم رفتم. ذیل همین مدخل، جایی که ترکیبات «کار» رو معنی کرده، برای ترکیب «به ~ ... زدن» (صفحة ۵۶۵۵) اومده: برای رفع مشکل، مورد استفاده قرار دادن. بعد، سراغ مدخل «زدن» در جلد ششم رفتم. (جالبه بدونین که برای خود مصدر زدن، ۷۱ معنا اومده) باز ذیل همین مدخل و در بخش ترکیبات برای «~ ِ چیزی (بهویژه پول) به کاری» (صفحة ۳۸۳۸) اومده: استفاده کردن از آن در کار.
بهمین قدر اکتفا نکردم و سراغ فرهنگ فارسی عامیانة ابوالحسن نجفی هم رفتم. لابد با من همعقیدهاین که نجفی مترجم و زبانشناس ممتازیه و فرهنگ فارسی عامیانه، از کارهای عالی سالهای اخیر در حوزة فرهنگنگاری محسوب میشه. اونجا دو مدخل، یکی «به کار ِ خود زدن» و دیگری «به کار ِ کسی زدن» وجود داره. (صفحة ۱۱۲۴) هر دو هم – البتّه با کمی تفاوت – معنی استفاده کردن و مصرف کردن میدن.
از همة این دلایل کم و بیش محکمهپسند که بگذریم، امیرحسین و دیگران رو ارجاع میدم به جدال قلمی منصور ملکی و ایرج کابلی در شمارههای ۶۱ و ۶۲ نگاه نو. (البتّه این جنگ و دعوای قلمی سابقهاش خیلی بیشتر از این حرفهاست.) توی شمارة ۶۱ (اردیبهشت ۸۳)، ملکی در نوشتهای با عنوان «زبان ناآرام در دن آرام» به زبان ترجمة شاملو ایراد میگیره و بعد در شمارة ۶۲ (مرداد ۸۳) کابلی پاسخش رو در نوشتهای با عنوان «زبانِ زایا و پویای شاملو» میده و از کاربست واژهها و واژهسازیهای شاملو – در مقام همکار در ترجمة دن آرام – دفاع میکنه. تو ایراداتش، ملکی میپرسه نمیشد شاملو بجای «پَستقد» از «کوتاهقد» استفاده کنه؟ کابلی وقتی با دلیل و مدرک بیشتر ایرادات ملکی رو رد میکنه، در جواب این سؤال میگه «چرا، البتّه که میشد؛ امّا حاصل ِ کار میشد نثر کابلیوار و نه شاملووار!» بله، میشد من هم بگم «ضربالمثل بکار میبرد.» امّا، حاصل کار – بلا تشبیه و مقایسه – میشد نثر تو و نه نثر من. بنظرم باید اجازة پویایی و زایایی رو به زبانورها بدیم. (البتّه اون کار هم قانون خاص خودش رو داره، بنظرم.) ولی اگه من تو همین نوشتههای سردستی و سریع روزانة خودم نخوام تا این اندازه هم خلاقیّت بخرج بدم، به چه دردی میخورم دیگه؟
لاکان – فیلسوف و روانکاو معروف فرویدی فرانسوی که به فلسفة ذهن و فلسفة زبان خیلی علاقمند بود – توی نظریة زبانش میگه که زبان، دو جنبة مختلف داره: یکی، ساختار عمومی و قاعدهمند زبانه و دیگری سطح تداعی آزاد معانی و بازی با کلمات و رؤیاها. لاکان، اصولاً روی این سطح دوّم زبان خیلی تأکید داره و چون روانکاوه اون رو به ضمیر ناخودآگاه مربوط میکنه. نظریات لاکان بیش از حد پیچیده است. (میگن تو سالای آخر تدریسش، شاگردای پر و پا قرصش هم نمیفهمیدن که چی میگه! در واقع پیچیده بودن نظریههای لاکان یه علّتش همینه که خیلی به سطح تداعی آزاد حتّی در عمل تأکید میکرده. همه چیز تو نوشتههاش پیدا میشه، اوّلاً که مرز مشخصی بین زبانشناسی و روانکاوی و نقد ادبی و نظریهپردازی وجود نداره. ثانیاً همه جور ابهام و ایهام و جناس و ... تو آثارش هست که خوندنشون رو سخت میکنه.) بگذریم؛ خواستم از این تقسیم بندی لاکانی استفاده کنم و بگم که تا حالا خیلی روی بخش قاعدهمند زبان سرمایهگذاری شده؛ اگه از نظر فکری به اون بخش دیگهاش هم برسیم، خوبه؛ اینطوری کفههای زبان با هم برابر میشن.
فکر کنم دیگه زیادهروی کردم. خلاصه کنم که «به کار زدن» بدلایل گوناگون محکمهپسند و غیرمحکمهپسند درسته. همین! :)
پ.ن.۱. راستی دقّت کردین که تو خود ضربالمثل مصدر ضرب یعنی زدن بکار رفته؟ ما این مصدر رو تو مثال زدن و حرف زدن بعنوان همکرد استفاده میکنیم.
پ.ن.۲. بخداوندی خدا قَسَم است که همة کامنتها رو میخونم.
ستارهها ... و بچّهها
هو
امیر مسعود عزیز، دستور داده که راز را آپدیت کنم؛ چَشم. :) من هم برای اینکار از خودش مایه میگذارم. در واقع، یادداشتِ «انتخاب طبیعی و چشمان شما»ی ضدّ خاطرات و کامنتهای آن را که خواندم، بد ندیدم من هم چیزی دربارهاش بنویسم؛ امّا از منظر خودم. اشکالی که ندارد؟
خوب، اجازه بدهید اینطور شروع کنم: جالب است بدانید هفت ستارهای که بشکل ملاقه در آسمان دیده میشوند، پیش از این دوازده تا بودند و پنج ستارة دیگر، از روزگاران دور در زمین ماندهاند و این همان راز بزرگی است که “نصف بیشتریاش توی آسمان است و نصف کمترش روی زمین”. راستی هیچ میدانستید این ستارهها، همه خواهر و برادر هستند؟ همه هم، هر دوازده تا – که به شکل دو بال در آسمان خودنمایی میکردند – معمولاً راضی و خشنود بودند و “یک وقتهایی هم بود که خوشحالیشان بیشتر میشد. وقتهایی که حس میکردند از روی زمین، کسانی دارند به آنها نگاه میکنند. و این کسانی که از زمین به ستارهها نگاه میکردند، دلشان خوشحال میشد و یک وقتهایی، دل و جرأت مرموزی هم توی دلشان حس میکردند.” – نه دل و جرأت جنگیدن و انتقام گرفتن؛ که شهامت و شجاعتِ گفتن ِ دوست داشتن. امّا راستش را بخواهید بعضی وقتها هم ناراحت میشدند؛ آن وقتهایی که بعضی، غمگین به ستارهها چشم میدوختند و صدای آه و نالهشان به گوش شش خواهر و شش برادر میرسید. این شد که یک شب، وقتی ابرهای کلفت، سراسر آسمان را پوشانده بودند و غیبت ستارهها بچشم نمیآمد، هر دوازده تا تصمیم گرفتند بزمین بروند و دردهای زمینیها را درمان کنند و بفهمند ما زمینیها، چه مرگمان است؟ وخلاصه جوابی برای این سؤالشان پیدا کنند که “برای چی با وجود آسمان به این زیبایی بالای سر آدمها، با وجود زمین به آن قشنگی زیر پای آدمها، باز از زمین صداهای رنج و غمگینی به گوش میرسند؟” این شد که با همان دو بال، پر کشیدند سوی زمین.
داستان درازی دارند این دوازده برادر و خواهر بر روی زمین. باید بخوانید تا بدانید چرا پیش از این، دوازده تا بودند و حالا شدهاند، هفت تا. داستان را البتّه از من نخواهید؛ چراکه شهریار مندنیپور خیلی خیلی قشنگتر برایتان تعریف خواهد کرد داستان زیبای ستارهها را. خودِ مندنیپور هم سال شصت و یک وقتی افسر وظیفه بوده و در جنگ میجنگیده و غمگین بوده و به ستارهها چشم میدوخته، داستان یادش آمده. میدانید که این ستارهها در جنگ و جبهه فایدة مهمی دارند؛ میشود راه را با آنها پیدا کرد. امّا، باور کنید ستارهها هزارها هزار فایدة مهمتر از این هم برای زمینیها دارند. نمیدانم؛ شاید یکی اینکه مسکن “شازده کوچولو” هستند. از این بهتر هم مگر میشود؟ اخترکی باشد باسم ب۶۱۲ و آن تو پسرکی با موهای طلایی که سراغت میآید و میگوید “بیزحمت یک برّه برام بکش!” و با همان لحن قشنگش دیوانهات میکند و آنوقت است که برایت هیچ چیز مهمتر از دانستن این نیست که تو فلان نقطهای که نمیدانی، فلان برهای که نمیشناسی، گل سرخی را چریده یا نچریده. آنوقت است که تو، هر از گاهی به آسمان نگاه میکنی و میپرسی” برّه، گل را چریده یا نچریده؟” و این مثل خیلی چیزهای دیگری که از ستارهها و آدمهایی که از ستارهها میآیند، یاد میگیریم، بسیار مسألة مهمی است؛ گرچه “محال است آدم بزرگها روحشان خبردار بشود که این موضوع چقدر مهم است.”
بگذریم؛ راهنمای شش برادر و شش خواهر روی زمین، آرزو میکند که هر هزار و یکسال یکی پیدا بشود و داستان ستارهها را بنویسد. قرعه اینبار، باسم مندنیپور میفتد. او هم عهد میکند که اگر از جنگ زنده برگشت، داستان ستارهها را بنویسد. اینکه چرا از سال شصت و یک تا هفتاد و پنج (که روایت اوّل داستان را نوشته) و آخرِ سالِ هشتاد (که بازنویسی چهارم تمام شده) دست روی دست گذاشته و کاری پیش نبرده، دلیلش آنطور که خودش میگوید این است که در این فاصله، کلّی کار داشته: پدر شده، در ادارهای مشغول کار شده، نویسنده شده و مجبور بوده داستانهایی بنویسد که با آنجور داستانها میشود نویسندهبودن را ثابت کرد. اینطوری شده که نتوانسته در این فاصله به عهدش وفا کند. راستش را بخواهید “هزار و یک سال” فقط برای وفای به آن عهد دیرین نوشته شده و قرار نیست چیزی را ثابت کند. مندنیپور قبلاً داستانهایی نوشته که ثابت میکند نویسندة خوبی است. “دلِ دلدادگی” رمان دو جلدی مندنیپور با آن زبان درخشاننش بقدر کافی مشهور هست و البتّه داستانهای کوتاه کتاب “شرقِ بنفشه” – بخصوص خود داستان شرقِ بنفشه – را هم خیلی دوست دارم. اخیراً هم مجموعهای از نوشتههایش را دربارة “سازهها، شگردها و فرمهای داستان نو” در کتابی با عنوان “کتاب ارواح شهرزاد” چاپ کرده. امّا “هزار و یک شب” برای ثابت کردن چیزی نیست. کتاب، در وهلة اوّل برای باران و دانیالِ مندنیپور نوشته شده. بعد، برای گروههای کم سن و سالی که “دوست دارند بدانند غصّهها و خوشحالیهای بزرگترها چطور هستند” و برای گروههای سنّی بزرگسال که “دوست دارند یادشان بیاید غمها و شادیهای بچّهها چطور بودند.”
هزار و یک سال، شازده کوچولوی ایرانیست. پیشنهاد میکنم و خیلی هم پیشنهاد میکنم بخوانیدش؛ نه برای اینکه چیزی را ثابت کنید. فقط بخوانیدش. آنوقت، هر وقت به ستارهها نگاه میکنید – از همین تهران خودمان هم میشود اینکار را کرد – صدایی توی قلبتان میشنوید که میگوید: “نه خواب میبینی؛ نه دروغ میشنوی... ما آمدهایم بتو کمک کنیم.”
(راستی، ستارهشناسها و منجّمها که همهاش به ستارهها نگاه میکنند، لابد کلّی چیزهای قشنگ بهشان الهام میشود. همین است که فکر میکنم همهشان باید شاعر باشند.)
***
امیر مسعود! تو مجبورم کردی اینها را بنویسم. وگرنه، روزها و ماهها میگذشت و هیچوقت به سرم نمیزد دربارة هزار و یک سال به روایتِ شهریار مندنیپور بنویسم. ممنونم. راستی، باعث شدی برای تبرّک ایندفعه را هم بگذارم نقلی از کتاب. پس، یک بار دیگر هم ممنونم.
پویان – دمدمای غروبِ جمعة نمیدانم چندم ِ ماه مرداد – درّوس ِ تهران – ایوان خانهمان
پ.ن. مندنیپور، خودش را اینطور معرّفی کرده: اینجا – از طریق قابیل
نوشتة خداوند - بورخس - سیدحسینی
هو
هفت حقیقت کوتاه دریارة داستانی که پیش رویتان است:
- بورخس، اینبار حتی برخلاف رسم معمولش داستان را بنقل از کسان دیگری که از کسان دیگری شنیده یا خواندهاند، روایت نیمکند.
- بورخس، بخوبی از روایت قرائت نوشتة خداوند برآمده. بعد از خواندن داستان، میفهمید. داستان را آگاهانه بخوانید.
- بگمانم میتوان کیش تازهای بر پایة این داستان بناافکند.
- فلسفة عمیق لایههای ژرف داستان، الهیات غریبی را نمایان میسازد؛ گونهای نا/الهیات تیلوری.
- عنوان داستان، خود گویای همه چیز هست.
- قرائت و خوانش نوشتهی خداوند، حامل سرگردانی است؛ سرگردانی متن که سزاوار مکتوب خداوند است.
- قَسَم میخورم داستان بینظیری است.
مهمان مامان – حکمت شادان
هو
دیشب، مهمان مامان مهرجویی را دیدم. نکتهای که احسان پیشتر دربارة “بانو” گفته بود، درست است. مهرجویی، روشنفکر فلسفهدانی است، بیشتر طرفدار بورژوایی. در بانو، طبقة فرودست، تحقیر میشود و دغلباز و مکّار بنمایش در میآید. در اجارهنشینها هم گفتگویی را بخاطر میآورم که جوان معلولی که روی ویلچیر نشسته – قریب به مضمون – میگوید: چرا همیشه ما باید به فکر طبقه پایینیها باشیم؟ (راستی، ترتیب طبقات مستأجرهای اجارهنشینها را خاطرتان هست؟ هنرمند (حسین سرشار؟) بالاتر از همه بود اگر اشتباه نکنم. اگر کسی ترتیبشان یادش میآید، برایم بنویسد.)
مهمان مامان امّا، متفاوت بنظر میرسد. آنچه من دریافتم اینکه، فیلم تجلیل از روح دیونوسوسی طبقات فرودست است: غنیمت شمردن دم، اینکه خدا بزرگ است، بزن و بکوب، قهر و آشتیهای ناپایدار و ... ولی جالب اینجاست که باز هم بورژواها در فیلم آدمهای بدی نیستند. پدر و مادر یوسف هم دوستداشتنیاند و کینهای از آنها بدل تماشاگر نمینشیند. در مهمان مامان، انگار همة آدمها – همة شخصیّتها – خوباند؛ حتّی یوسف معتاد – که زنش، صدیقه را یکبار میزند؛ امّا همیشه او را عاشقانه دوست دارد – ، حتی مش مریم، حتّی کارگرهای ساختمانی و حتّی پدر خسرو، دوست امیر – که مرغفروشی دارد. مهمان مامان، شاید از اینجهت دلنشین است که لطافتی کودکانه دارد؛ همه خوب و معصومند و هیچ کس بد نیست. مهمان مامان، داستانی کودکانه است پر از جوهر دیونوسوسی زندگی، شادمانگی و طرب و سرمستی؛ دم را غنیمت شمار!
اورفه
ه
چیزی در اسطورة اورفه هست از جنس دلنگرانی. اورفه، بهترین نوازندة عتیق بود. در توصیف سِحر ِ نوایش گفتهاند چنان بوده که درندگان، بشنیدنش بپایش میفتادند. گاهی فکر میکنم، تقدیر اورفه را وحوش و ددان و درندگان رقم زدند و نگاه.
شبی که اورفه، اوریدیس را بزنی گرفت، ماری سمّی همسرش را گزید. اورفه، بنوای سحرانگیز سازش تا پیش پلوتون و بعالم مردگان رفت و باز بهمان نوای سِحرانگیز، پلوتون را متقاعد ساخت تا همسرش را به دنیای انسانها بازگرداند. پلوتون، پذیرفت، ولی شرطی پیش پایش گذاشت: برو، باین شرط که هرگز برنگردی و پشت سرت را نگاه نکنی. اورفه میرود؛ ولی در واپسین لحظة خروج برمیگردد و برای اطمینان از حضور اوریدیس و غلبه بر شکّش پشت سر را نگاه میکند. (نکند گم شده باشد؟ هنوز همراهم هست؟) و این، واپسین دیدار بود. دیداری که با نگرانی آغاز شد؛ لحظهای پایید و تمام شد. اطمینان خاطر ِ اورفه، لحظهای بیشتر دوام نیاورد؛ تنها همان دم که اوریدیس را پشت سرش دید. اورفه، از دنیای صداها بود و نه از دنیای نگاهها. بهتر بگویم؛ اورفه، از دنیای صداهای خوش بود و نه از دنیای نگاههای مضطرب.
درندگان، اورفه را بخود خوانده بودند. بعد از این، به صحرا رفت و برای ددان و درندگان نواهای خوش نواخت و با آنها زندگی کرد و بآنها خو گرفت. تقدیرش را درندگان نوشته بودند؛ و از همه مهمتر، ماری که همسرش را گزید.
داستان، تقدیرگرایی عجیبی دارد. تقدیر ِ اورفه، از دنیای ددان بود و صداهای خوش؛ بیجهت آنرا از خدایان و از نگاهها طلب کرد.
هایکو
هو
کم میآیند واژهها
وقت گفتن از تو؛
تولّدت مبارک.
سالمرگِ بامدادِ شاعر
هو
امروز، دوّم ِ مرداد، سالمرگ شاملو است؛ بامدادِ شاعر. زبان ِ شعری ِ شاملو بینظیر است. شاملوی شاعر را بیش از شاملوهای دیگر دوست دارم: شاملوی نویسنده، شاملوی محقّق (کتاب کوچه اثر بیبدیلی است)، شاملوی مترجم (شازده کوچولوی محبوب من، ترجمة شاملوست و نه قاضی یا نجفی یا دیگران)، شاملوی فیلمنامه نویس و یا شاملوی روزنامهنگار (کتاب جمعه ها هنوز هم خواندنیاند) و شاملوهای دیگر.
خروس زریِ پیرهن پری را هنوز که گاهی گوش میکنم، آنروزی را یادم میآید که کوچک بودم و شاملو در گرگان مهمان ما بود. تنها چیزی که از آن مهمانی چند روزه خاطرم هست، این بود که شاملو پرسید: یل و اژدها را بیشتر دوست داری، یا خروس زری پیرهن پری را؟ و اصلاً خاطرم نیست چه جوابی دادم. شاید برای اینکه از سر بازش کنم، چیزی گفتم و رفتم. شاملو – برخلاف دولتآبادی – بچّة همسن و سال من نداشت و برای همین بعدها هم هیچوقت در دهکده به دیدنش نرفتم. پدرم امّا، گاهی میرفت. یادم هست وقتی شعر در آستانهی شاملو چاپ شد (در آدینه شاید) بزرگتر بودم. پدرم گفت این شعر، غزل خداخافظی شاعر است. شعر را با زحمت خواندم. پدرم راست میگفت. با اینکه بین سرایش در آستانه (۷۱) تا مرگ شاملو (۷۹) چندین سال فاصله است؛ امّا این شعر غزل خداحافظی بامداد شاعر و خسته است.
امروز از ساعت سه و نیم عصر به بعد دوستداران شاعر در امامزاده طاهر کرج، جمع میشوند. عکس زیر را هفتة پیش – برگشتنی از آبیک – فرهاد (؟) در امامزاده طاهر گرفت. سر خاک شاملو، پهلو دست گلشیری، کمی اینطرفتر از پوینده و مختاری و نزدیک احمد محمود و صفر خان قهرمانیان همیشه کسی هست، جوان یا پیر، نشسته شعر شاملو میخواند یا چیزی مینویسد. هر وقت، سر مزار مادربزرگم میروم، سری هم به شاملو و بقیه میزنم. امروز اگر رفتید، به حسن کامکار (پدر کامکارها) و علیاصغر بهاری (نوازندة بینظیر کمانچه) هم سری بزنید.
بخشی از شعر در آستانه
بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)
رقصان میگذرم از آستانهی اجبار
شادمانه و شاکر.
از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. –
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانهای نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکهئی، –
من به هیأتِ ما زاده شدم
به هیأتِ پرشکوهِ انسان
تا در بهار گیاه به تماشای ِ رنگینکمانِ پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همّت و فرصت خویش معنا دهم
که کارستانی از این دست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است
انسان زادهشدن تجسّد وظیفه بود:
توانِ دوست داشتن و دوست داشتهشدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توان اندهگین و شادمان شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سویدای ِ جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توانِ غمناکِ تحمّل ِ تنهائی
تنهائی
تنهائی
تنهائیی ِ عریان.
انسان
دشواریی ِ وظیفه است.
هایکو
هو
یادت میکنم
چون خاطرات خوش گذشته
به ماضی استمراری
جاخالی
هو
اینهمه بدبین نیستم؛ ولی چرا از این قسمت ‘هفت پرده’ی سعید عقیقی/فرزاد مؤتمن خوشم میاد؟
.
.
.
جوان چهار [ادامه میدهد] ببین؛ فلسفة زندگی همینه. تو بیخود پیچیدهش میکنی و خودت رو عذاب میدی. دنیا پر از یه مشت آدمه که کنار هم وایسادن که به نوبت نفری یه چَک بزنن بیخ ِ گوش ِ همدیگه. تو فقط باید حواست باشه که یواشتر بخوری و محکمتر بزنی... جر زدن و ادا درآوردن هم نداره. بهمین راحتی.
جوان دو [که حالا دوباره چهرهاش را میبینیم] یعنی سالم موندن توی فلسفة تو جایی نداره؟
جوان چهار چرا، یه زرنگیهایی هم هس. مثلاً اگه تو خیلی زرنگ باشی موقعی که نوبت تو شد، جوری جاخالی میدی که چَکِ اینوری بخوره توی گوش اونوری. اونوقت ممکنه سالم هم بتونی بمونی. البتّه کار سختی هم هست امّا...
.
.
.
پ.ن.۱. میشه لطفاً وقتی قبل از من وایسادی، جاخالی ندی؟ ظاهر قضیه اینه که من بالاخره چک رو باید بخورم، چه از تو چه از کسی که قبل از تو وایساده؛ پس ظاهراً در حق من کار ناجوری نکردی. ولی همون خودت بزنی، بهتره. میشه؟ فقط خواهش کردم.
پ.ن.۲. راستی چرا هفت پرده اکران نشده؟
هایکو
هو
همین دیروز
از اینجا گذشت
و چیزی گفت
هایکو
هو
ناتمام آمدی
همچون همین هایکو
-- .
قوبلای خان و پولو: ذهن ساده
هو
مارکوپولو پلی را سنگ به سنگ تشریح میکند.
قوبلای خان میپرسد: امّا سنگی که پل بر آن تکیه دارد کدام است؟
مارکو جواب میدهد: پل بر این یا آن سنگ متّکی نیست؛ بلکه خط قوسی که سنگها به آن شکل میدهند بر پا نگهش میدارد.
قوبلای ساکت میماند و در فکر فرو میرود. سپس میفزاید: چرا از سنگها برایم میگویی؟ در نظر من فقط همان قوس است که اهمیّت دارد.
پولو جواب میدهد: بدون سنگ، قوسی در کار نخواهد بود.
(شهرهای نامرئی؛ ایتالو کالوینو؛ ترانة یلدا؛ ۷۷)
پ.ن.۱. یادداشت قبلی را که نوشتم، یاد این بخش شهرهای نامرئی کالوینو افتادم و ذهن سادة قوبلای خان. راستی، پولو هم سادهانگارانه فکر میکرده. با تشریح سنگ به سنگ، کیفیّتِ پل را نمیتوانسته برای قوبلای بگوید... بگذریم و خلاصه ببخشید که همه چیز را به همه چیز ربط میدهم!
پ.ن.۲. اینرا هم بگویم. پیش از این هم به یکی از دوستان عزیز، گفته بودم. بورخس جایی در کتاب اطلس مینویسد: [...] وقتی سطور فوق را باز میخوانم برایم (با یک حالت مالیخولیایی تلخ و شیرین) موضوعی مسجّل میشود، اینکه: در جهان هر چیزی مرا به نقل قول یا کتابی باز میگرداند.
نه بشدّت بورخس، امّا احساس میکنم که هر چیزی مرا به چیز دیگری مربوط میکند و گاهی حس میکنم این ارتباطها خیلی گنگ و چرت و پلا هستند. نمونهاش همین موضوع اخیر و از آن بدتر همین پانوشتِ ۲! پس، باز هم ببخشید...
خود ِ شعر منم ... و شما ...
----
افزوده:
اشعار نزار قبّانی را در "دمشق-آنلاین" ببینید. [اینجا]
آوازهایی را که از اشعار قبّانی ساختهاند، در همان سایت گوش کنید. [اینجا]
ممنون از عموی عزیزم، بخاطر لینکها
----
هو
-- برای احسان، که ‘بلقیس و عاشقانههای دیگر’ را دوست دارد
مشکلتی مع النّقد
اَنّنی کلَّما کتبت قصیدةً باللّون ِ الاسود
قالوا انَّنی نَقَلتها عن عینیکِ...
مشکل ِ من با نقد این است
که هرگاه شعری به رنگ ِ سیاه نوشتم
گفتند که آن را از چشمانت رونویسی کردهام...
(نِزار قبّانی – بخشی از شعرِ علی عینیکِ یَضبِط العالم ساعاتِه [جهان ساعاتش را با چشمان تو تنظیم میکند] ترجمة موسی اسوار)
نوشتن از نزار قبّانی (۱۹۲۳دمشق – ۱۹۹۸ لندن) شاعر عربزبانِ خوش قریحة سوری – لبنانی دشوار است. قبّانی، شعر عرب را همگانی کرد و بقول البیّانی ‘قبلهگاه بسیاری از نسلهای تازهای بود که پیش از آنکه شعر ِ او را بخوانند نمیدانستند شعر چیست.’ [جالب اینکه قبّانی چندان دلخوشی از البیّانی نداشت و پیردختر نقنقو میخواندش] و بقول سهیل ادریس، ‘خود، مکتبی بزرگ در شعر عربی است.’ خود قبّانی نوشته ‘کدام نحله؟ خود را خسته نکنید و مکتب و مسلک برای من تعیین نکنید. من شاعری هستم که در هیچ طبقهبندی و وصف و شناسهای نمیگنجم. نه سنّتگرا هستم؛ نه مدرنیستم؛ نه کلاسیست یا نئوکلاسیستم؛ نه رمانتیسیستم؛ نه سمبولیستم؛ نه سَلَفگرا هستم و نه فوتوریستم؛ نه امپرسیونیست یا کوبیست یا سورئالیستم... من معجونی هستم که هیچ آزمایشگاهی نمیتواند آنرا تجزیه و تحلیل کند... من معجونی از آزادی هستم...’
قبّانی شاعر عشق و سیاست است و جنگ. عاشقانههایش مشهورترند و شاید او را بتوان مشهورترین عاشقانهسرای عرب خواند؛ امّا دفتر شعرِ دیگرش ‘حاشیهای بر دفتر شکست’ نیز – که پس از شکست ۱۹۶۷ اعراب از اسرائیل سروده شده – مشهور است و داستانها دارد. شعرهایش از جنگهای داخلی لبنان و هجو اعراب هم خواندنی است.
نمیدانم بیشتر از قبّانی چه باید بگویم؛ شعرش بنظرم، علیرغمِ سادگی، سراسر پر است از تشبیهها و تصویرهای زنده و جانانه. دفتر شعرش را که در دست میگیری تا ته میخوانی و زندگی میکنی در هوای عروس ِ جهان، بیروت. زنده میشوی از دمِ مسیحایی شعر و دل میسوزانی بر عشقِ از دسترفتة شاعر، بلقیس... بغداد را به چشم میبینی و شهزاد و شهریار را. باید شعرِ قبّانی را بخوانی تا بدانی شاعر شهیرِ قومی که به شاعرانگی مشهورند،چطور ذهنت را سراسر تسخیر میکند.
از شعر ِ قبّانی، سه کتاب خواندهام و توصیه میکنم بخوانید. یکی ‘بلقیس و عاشقانههای دیگر’ است که موسی بیدج انتخاب و ترجمه کرده. کتاب، علاوه بر شعرها مصاحبهای دارد با شاعر – که خواندنی است. دیگری، ‘تا سبز شوم از عشق (شعرهای عاشقانه و نثرِ نزار قبّانی)’ است که موسی اسوار انتخاب و ترجمه کرده و سه دیگر، ‘از سرودِ باران تا مزامیرِ گلِ سرخ: پیشگامانِ شعرِ امروزِ عرب’ است که باز از موسی اسوار است و فصلی از آن (صص ۵۲۳-۴۶۱) تعلّق به قبّانی دارد. کتاب نخست را نشر ثالث و بقیه را انتشارات سخن منتشر کردهاند. ترجمة بیدج را بر اسوار ترجیح میدهم. گیرم که ترجمة فارسی اسوار را عمران صلاحی بازخوانی کرده باشد.
دستِ آخر، شعرِ ‘کلمات’ را همین پایین بخوانید (ترجمه از موسی اسوار است و در متن عربی کمتر اعرابگذاری کردهام). این شعر را – که از معدود شعرهای قبّانی است که زنی روایتش میکند – ماجده الرومی (Majida El Roumi) به آهنگ خوانده. (بسیاری شعرهای قبّانی به ترانه خوانده شدهاند) دوست داشتید از اینجا داونلودش کنید. (ریل آودیو - ۱۲ دقیقه و ۱۳ ثانیه – 84/1 مگابایت)
«کَلِمات»
یسمعنی ... حین یراقصنی
کَلِماتٍ ... لَیست کالکلِمات
یاخذنی من تحت ذِراعی
یزرَعنی فی احدی الغیمات
والمَطَر الاسود فی عَینی
یَتَساقَط زَخّاتٍ ... زَخّات
یحملنی مَعَه ... یحملنی
لمساءٍ وَردیِّ الشرفات
و اَنا کالطفلة فی یدِهِ
کالرّیشةِ تحملها النّسمات
[یحمل لی سبعةَ اَقمار
بیدیهِ ... و حزمَةَ اغنیّات]
یهدینی شَمسا ً... یهدینی
صَیفاً ... و قطیعَ سنونوّات
یخبرنی اَنّی تحفَته
و اساوی آلافَ النّجمات
و بِاَنّی کَنزٌ ... و بِاَنّی
اَجمَل ما شاهَدَ من لَوحات
یروی اشیاء ... تدَوِّخنی
تنسینی المرقص و الخطوات
کلماتٍ ... تقلب تاریخی
تجعلنی امرأةً ... فی لَحَظات
یبنی لی قصراً من وَهم
لااَسکن فیهِ سِوی لحظات
و اعود ... اعود لطاولتی
لا شيءَ معی... الاّ کَلِمات
«کلمات»
آنگاه که با من به رقص برمیخیزَد
کلماتی به نجوا میگوید ... که چون دیگر کلمات نیست
مرا از زیر ِ بازو میگیرد
و در یکی اَبر مینشانَد
باران سیاه در چشمانم
نمنم ... نمنم میبارَد
مرا با خود به شامگاهی میبَرَد
که مهتابیهایش گلفام است
و من چون دخترکی در دستانِ او
چون یکی پَر که نسیمش میبَرَد
مرا در دستانِ خود
هفت قرصِ ماه ... و بستهای ترانه میآرَد
به من آفتابی پیشکش میکند
و تابستانی ... و رَمة چلچلههایی
با من میگوید که ارمغانِ نفیسِ اویم
و با هزاران ستاره برابر
که من گَنجم ...
و زیباترین نگارهای که دیده است
چیزهایی باز میگوید ... که دوار ِ سر نصیبم میکند
آنسان که رقصگاه و گامها را از یاد میبرم
کلماتی ... که تاریخم را باژگونه میکند
و در لحظاتی ... مرا زن میسازد
مرا قصری از وهم میسازد
که جز لحظههایی چند
در آن سکنا نمیگیرم
و بازمیگردم ... بر سر ِ میز خود بازمیگردم
هیچ با من نیست ... جز کلمات
رمز ِ گل ِ سرخ
هو
(۱)
ترابادور ِ پیر، خسته از عمری ستایش ِ خاکسارانة بانو، رنجور از پرستش ِ دمادم ِ زیبارو، نالانِ تغزّلهای معشوقة پریوار، دل به باکرة مقدس بست. مریم ِ عذرا – که چونان معشوقه، دستنیافتنی است – دستمایة شعر ِ ترابادور شد، تا رستگارش کند.
(۲)
شوالیة ستبر، خسته از خویشتنداری، بیتابِ مادرشاه، هوسباز ِ کامجویی، به خواست ِ تنش نرسید. پس، زن را ریشخند کرد؛ به تحقیرش نشست؛ معشوقة زیباروی جایش را به جادوگر داد و زیباییش، زیبایی فتنهانگیز ِ شیطان شد. بانوی ِ تحقیرشده، دستیافتنی بود. شوالیه به کامش رسید؛ رستگار شد.
(۳)
سزای ساحره، سوختن است و مریم ِ عذرا، شایستة پرستش. ساحره را میسوزانند تا قدرت ِ نافرجامش را نابود کنند و قدرت ِ مقدّس ِ بانوی باکره را به نیایش مینشینند. نتیجة دلبستن به بانوی آسمانی و تحقیر ِ زنِ خاکی – هر دو – یکی است؛ نه رستگاری مرد که اقرار به قدرت ِ زن.
هایکو
هو
سرخوش این تصویرم:
بازتاب سطرهای نامهام
در زلالِ چشمانِ تو
غزلِ غزلها
هو
سلیمانی نکردی در ره عشق
زبان جمله مرغان را چه دانی
مولانا
عهدِ عتیق، سراسر زیباست و خواندنی و خواندنیتر، غزلِ غزلهای سلیمان است. غزلِ غزلهای سلیمان را چندین بار خواندهام. محبوب و محبوبه، – غزلوار – یکدیگر را وصف و تحسین و ستایش میکنند. توصیفها بینهایت زیبا هستند و جاندار. ستایشها چنان خواندنی و زیبایند که تأویل رسمی کلیسا در نظرم بیسلیقگی است که میگوید محبوب و محبوبه، عیسای مسیحند و کلیسای یسوعی – دینداران مسیحی.
غزلِ غزلهای سلیمان را اینجا (پیدیاف – ۱۳۶ کیلوبایت - از روی ترجمة تفسیری کتاب مقدّس - بینا) بخوانید. اگر خواندید و اگر دوست داشتید برایم بنویسید کدام آیه از کدام بخش را بیشتر پسندیدید؟ انتخاب برای من دشوار است. امّا از این دو-سه بخش بیشتر از دیگر بخشها خوشم میاید:
[محبوبه:] شبهنگام در بستر خویش او را که جانم دوستش دارد به خواب دیدم: بدنبال او میگشتم؛ امّا او را نمیافتم. رفتم و در کوچهها و میدانهای شهر جستجو کردم؛ امّا بیفایده بود. شبگردهای شهر مرا دیدند و من از آنان پرسیدم: آیا او را که جانم دوستش دارد، دیدهاید؟ هنوز از ایشان چندان دور نشده بودم که محبوبم را یافتم. او را گرفتم و رها نکردم تا به خانة مادرم آوردم. ای دختران اورشلیم! شما را به غزالها و آهوهای صحرا قسم میدهم که مزاحم عشق ما نشوید. (بخش ۳؛ آیههای ۱ تا ۵)
[محبوب:] تو مثل بوستان زیبای انار هستی که در آن میوههای خوشطعم به ثمر میرسند. در تو سنبل و حنا، زعفران و نیشکر، دارچین و گیاهان معطّری چون مر و عود میرویند. (بخشِ ۴؛ آیههای ۱۳ و ۱۴)
[محبوبه:] ای نسیم شمال و ای باد جنوب، برخیزید! و بر من که باغ محبوبم هستم بوزید تا بوی خوش من همه جا پراکنده شود. بگذارید او به باغ خود بیاید و از میوههای خوشطعم آن بخورد. (بخش ۴؛ آیة ۱۶)
فالاچی
هو
مصاحبه با بهمن فرزانه را که امروز در شرق خواندم، دلم خنک شد! فرزانه، در بخشی از صحبتهایش دربارة اوریانا فالاچی اینطور گفته:
متأسفانه الان هم فالاچی طرفدار دارد. اوریانا فالاچی یک خبرنگار دروغگو، نویسندة دروغگوتر، شیّاد، خودخواه و باری به هر جهت است! [...] چند سال پیش هم از بس بدتر از من سیگار میکشد، سرطان ریه گرفت. همه خوشحال شدند که بالاخره میمیرد! ولی نمرد و هنوز زنده است.
گرچه احساسی کم و بیش شبیه به اینها (و البته نه با این همه نفرت و آرزوی مرگ) نسبت به فالاچی داشتم، هیچوقت جرأت نمیکردم اینطور تنفّرم را بیان کنم؛ فرزانه این زحمت را کشید! فالاچی، همیشه بعنوان مثال و نماد بیاخلاقی ژورنالیستی در ذهنم پررنگ بود و چیزهایی که از او شنیده بودم کارهایش را در نظرم بیارزش میکرد. (فرض کنید، آنچه که معروف است: در جنگ یوگسلاوی – به گمانم – پولی به رانندة آمبولانس صلیب سرخ داده بود تا در آمبولانس را باز بگذارد که جنازهها بیرون بریزند و ایشان عکاسی کنند!)
خلاصه اینکه هیچوقت تنفّرم از فالاچی اینقدر نبود؛ امّا اعتراف میکنم از خواندن مصاحبة بهمن فرزانه خوشحال شدم.
هزار و یکشب
هو
شهرزاد، یکهزار و یکشب قصّههایش را گفت. اکنون، نوبت شهریار بود که داستانِ خودش را بیاغازد. یک کلام ِ شهریار – اگر میگفت – هزاران هزاران هزار شب، شهرزاد را بیدار نگاه میداشت. افسوس که غایتِ خواستِ شهرزاد، جان در بردن بود و همینکه فکرِ خونش از سر شهریار افتاد، آسوده خیال، شبهای دیگر را – به جبران آن هزار و یک شب – خوابید.
کسی داستان را تحریف کرده؛ کسی گمراهتان کرده... شهرزاد از برقِ شمشیرِِ آختة شهریار نمیترسید؛ صداقت شهریار او را ترسانده بود و همین، وادارش کرد قصّه ببافد و پشتِ قصّهها پناه بگیرد از رنج اینهمه راستی. شهرزاد، قصّهگو نبود؛ که اگر بود یک قصّهاش مدهوش میکرد شاهِ بظاهر قسی را – که نقل است زنانش را جز بر سفرة شمشیر نخواست!
گمراهتان کردهاند... شاه، با متانت و سخاوت، یکهزار و یکشب قصّهبافیهای شهرزاد را شنید و دم بر نیاورد. راز سکوت شهریار، همین است. یک کلام ِ شهریار – اگر میگفت – دردناکتر بود از صد زخم شمشیر نیشابوریش. شهرزاد، ترسیده از صداقت شهریار، خاموشیش را پسندید و سکوتش را.
فریبتان دادهاند... شهرزاد، شده ملکة قصّهها و شهریار، شاهِ رامِ داستان. شهرزاد از جانش میترسید؛ نه از تیغة شمشیر که از راستی و صداقت. ناشیانه فریبتان دادهاند... کاش دستِ کم رنج شهرزاد و خواستنِ زندگیش را باشکوه نشانتان میدادند؛ نه از ایندست، حقیر.
***
گواهی میدهم بر صداقت شهریار و بر ترسِ ذلیلم. شهادت میدهم بر سخاوت شاهانة شهریار و بر رنجِ حقیرِم. شهرزاد، ملکة قصّهها، منم؛ شهادت میدهم بر شهریار.
پداگوژی – اکبر اکسیر
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر، مهر مادر، جانشین ندارد
شیر مادر نخورده، مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
امّا، هیچکس حقیقتِ مرا، نشناخت
جز معلّم عزیز ریاضیام
که همیشه میگفت:
گوساله، بتمرگ!
ایمان یا بیایمانی؟
هو
فرضیة مرا رها کنید. آنرا بدیگران وانهید. امّا قبول کنید که حتّا اگر مسیح کسی نبود جز شخصیتی در یک داستان بزرگ، صِرفِ همین واقعیت که موجودات بدون پَر و دوپایی که تنها میدانستند که نمیدانند، توانستند چنین داستانی را خیال کنند و به آن میل کنند، اعجاز بود (و بشکل معجزهآسایی پر رمز و راز)، اعجازی بهمان عظمتِ معجزة آن پسرِ خدای راستین که براستی تجسّد یافته است. این رمز و راز طبیعی و زمینی دَمی قدرتِ لرزاندن و نرمکردنِ دل غیرمذهبیها را از دست نمیدهد.
- اومبرتو اکو
چند وقتی است که نشر نی، ترجمة مکاتبات اومبرتو اکو (Umberto Eco) و کارلو ماریا مارتینی (Carlo Maria Martini) را در روزنامة معروف لا کورهرا دلا سرا را چاپ کرده. اکو، – نویسنده و نشانهشناس مشهور ایتالیایی – در مقام فردی غیرمذهبی و کاردینال میلان، جناب مارتینی – که او را مهمترین فرد برای کسب مقام پاپ در آینده میدانند – همکلام شدهاند تا در فضایی سرشار از احترام و دوستی، فارغ از هرگونه مچگیری و انکار، امکان نزدیکی غیرمذهبیها و مذهبیها را فراهم آورند. چراکه بقول مارتینی "یافتن زمینة مشترک میان مردمان غیرمذهبی و دینداران بسیار مهم است. زیرا بر چنین زمینة مشترکی است که هر دو گروه میتوانند برای بهبود بشریّت، برای صلح و برای عدالت فعالیت کنند. "
کتاب، مجموعة چهار جفت مکاتبه است که پرسش اصلی را در سه تای آنها اکو طرح کرده و مارتینی تفکرات و اندیشههای خود را – نه بعنوان مقامی عالیرتبه در سلسله مراتب کلیسایی، که در مقام اندیشمندی مؤمن – در پاسخ نوشته. پرسش آخر را امّا مارتینی طرح میکند تا اکو بقول خودش احساس یابو بودن نکند. پرسش آخر دربارة پایههای اخلاق غیردینی طرح میشود و اینکه "انسان غیرمذهبی کجا به اشراق میرسد؟ " این پرسش بر خلاف پرسشهای قبلی – که از اپوکالیپس و روز واپسین، سقط جنین و مقام زن در مسیحیت سؤال میکنند – کلیتر است و بیشتر بیانگر اندیشههای دو اندیشمند.
بهر حال کتاب "ایمان یا بیایمانی؟" با ترجمة علی اصغر بهرامی گرچه کمصفحه، امّا خواندنی است. طوریکه اگر کتاب را بخوانید، بقول هاروی کالس – مترجم انگلیسی کتاب – دلتان میخواهد بازهم مقولاتی از ایندست را مطالعه کنید و آرزو کنید کاش مارتینی و اکو به طیف گستردهتری از موضوعات بپردازند.
بنظرم، همینکه روشنفکری چون اکو – با سوابق مذهبی امّا اکنون با ذهنیتی غیرمذهبی – با کاردینالی – که علیرغم لباسهای فخیمش، مذهبیها و غیرمذهبیها را دو دسته انسان متفاوت نمیپندارد و هر سال مجمعی عمومی و پرازدحام برای بحث باز ترتیب میدهد – همکلام شدهاند، ارزشمند است. حتّی بخشهایی از مکاتباتشان هم که به بحث اصلی نمیپردازند و تنها مقدمات را فراهم میکنند، خواندنی است.
هایکو
هو
’سامسارا ’ست،
دلتنگیهای من.
’کارما’، تویی.
جادّة پرت [پاسخ زائر] – عمران صلاحی
گفتم: ببخشید
این جادّة پرت
راه شما را دورتر کرد
گفتی که: برعکس!
تهران – ۱/۹/۷۷
متأسّفم؛ یادم رفته بود...
هو
۱)
‘زیبای این خیابان مرده است.’
(آمینتا؛ نوشتة جوانّی کمیسّو - نویسندة فقید ایتالیایی)
۲)
عصر ما داغ رمانتیسم آوارگان را بر چهره خواهد داشت.
(سیوران - نویسندة رومانیتبار فرانسوی)
میزنم تا زنده هستم حرف حق
گلآقا (قب) را آخرین بار پارسال همین موقعها در سالن نسیم شمال ساختمان زاگرس دیدم. یادم میآید روز معلم را هم تبریکش گفتیم و از ظرف کشک آبدارخانه، کشک تعارفمان کرد. دیروز که اتفاقی از خیابان زاگرس میگذشتم و پارچة سیاه تسلیت را دیدم که نوشته بود «گلآقای ملّت ایران به خدا پیوست»، شوکه شدم. دیشب نشستم و سالنامة ۱۳۸۲ گلآقا را خواندم. مقدمه و مؤخرهاش به قلم گلآقا بود. هنوز هم معتقدم بزرگترین هنر گل آقا، نثر بیبدلیش بود و بعد تربیت آدمهایی که آنطور خودشان میگویند مثل پسرهایش و جایگزین پسر ۲۰ سالة از دسترفتهاش بودند و همه را «نورچشمی» میخواند. کارنامة گلآقا حتماً مثبت و پرارزش بودهاست. روحش شاد...
هایکو
هایکو [ذکر]
تسبیح میانداختم تا صبح
خاطراتت را
دانه... دانه... دانه...
هایکو
هو
چاووشی ِ کلامت بود،
نگاهت
- طرح ِ کوچک ِ خوشبختی -
تدبیر یا تقدیر؟
هو
اصل در آمدِ کار است؛ نه دانستن کار
تاس اگر نیک نشیند همه کس نرّاد است
چیزی که از بچّگی خوب خاطرم هست اینکه در اطراف ما همه نرّاد بودند. تخته نردی که اکنون در خانه داریم، یادگار مامانی است. از تخته نرد بازی کردن بابابزرگ، خاطرات محدودی دارم؛ امّا تعریفش را زیاد شنیده ام. بابابزرگ همیشه مهمان داشت. بعد از ناهار بساط تخته به راه بود؛ معمولاً هم با جنجال زیاد. آنطور که تعریف میکنند، بابابزرگ رقیب نداشت! بازار کُری خواندن هم در تمام طول بازی گرم بود. بابابزرگ خیلی وقتها، همان عددی را که میخواست تاس مینداخت و اصطلاحاً تاس میگرفت. برای همین برایش لیوان میاوردند تا تقلّب نکند و جالب اینجاست که لیوان هم مانعی سدّ راه خواستش نبود! گاهی هم گویا، وقتی حریف در جایی از بازی عدد خاصّی میخواست، پیشنهاد میکرد: "تاس نریز! هر چی دوست داری، بازی کن!" هم حرص حریف درمیآمد و هم نمیتوانست این پیشنهاد نجاتبخش را رد کند؛ گرچه نتیجه باز، باخت حریف بود! تخته نرد همیشه در خانوادة ما بازی دوست داشتنی هیجان انگیزِ البته پرمدعی و پرتماشاگر و کنار دست نشینی بود. از همان بچّگی تخته نرد را یاد گرفتم و کم و بیش بازی میکردم... قبل از اینکه شطرنج را یاد بگیرم و "کیش" و "گارد" و "قلعه" و "مات" را بدانم، تخته نرد بازی کردن را یاد گرفتم و "قات کردن" و "ششدر" و "بستنِ درِ خانه" و "گشادبازی" و "گرفتن افشار" را. از همان بچّگی تاسها را مثل حرفه ایها میخواندم: "کورمکوری" و "شیش و بش" و "چُرس" و "سه بدو".
یکی از تفریحات عمده ام وقتی نُه ده سالم بود و به ترکیه رفته بودم همین بود که در قهوه خانه ها و پارکها نرد بازی کردن ترکها را ببینم و قواعدشان را که اندکی با ما متفاوت بود کشف کنم؛ مثلاً تا آنجا که خاطرم هست، "جفت" را دو بار بازی میکردند و نه چهار بار. ترکها هم متعجب بودند که چقدر دقیق بازیشان را نگاه میکنم و حتّی پیشنهاد بازی میدهم! شنیده ام، در ایتالیا هم – خیلی جدّی – نرد بازی میکنند؛ همین است که از "فرهنگ مدیترانه ای" خوشم میآید!
مامانبزرگ که میآید تهران، یا من که میروم گرگان تخته نرد بازی میکنیم و – شرمنده – اغلب میبازم. (گرچه نباید از حق گذشت که مامانبزرگ گاهی هم تقلّب میکند؛ خصوصاً وقت برداشتن مهره ها که بازی پرهیجان میشود و هر دو طرف تند تند تاس میریزند و بازی میکنند!) دو سال پیش که با سام و مهرتاش رفتم گرگان، دسته جمعی با مامانبزرگ تخته بازی کردیم و نهایتاً هم – شاید احترام مهمانهایش را نگاه داشت! – از تیم سه نفرة ما باخت. دستی که نوبت سام بود، مامانبزرگ از شگردِ محبوبِ خودش استفاده کرد؛ شیوة رایج پُر ریسکی که "گشاد بازی" میخوانند. یعنی مهره هایشان را در معرض مهره های حریف قرار میدهند تا آنها را بزنند. اینطور، خانة حریف را تسخیر میکنند و منتظر میمانند حریف – ناخواسته و با تاس بد – گشاد بدهد... آنوقت است که ورق برمیگردد و بازی باخته را به بُرده تبدیل میکنند. مامانبزرگ، سام را اینطور برد و خاطرة باختش مدّتها در ذهن سام مانده بود!
این اواخر اغلب – همان دفعات محدود که بازی میکنم – میبازم؛ یا اگر میبرم، بردم چندان دلچسب نیست. آخرین برد دلچسبم، بُردِ 5-1 بود: بازی با کسی که رقابتمان تند و شدید است؛ امّا چون با کامپیوتر بازی میکردیم، چندان مزه نداد! البته پیشنهاد بازی با کامپیوتر هم از من بود... شانس تاس ریختنم چند وقتی است خشکیده؛ به همین خاطر وظیفة تاس ریختن را به کامپیوتر واگذاشتیم! دفعة بعدش – یکی دو هفتة پیش – با لیوان تاس ریختیم و در کمال ناباوری 5-4 باختم و هنوز منتظر فرصتم تا باختم را جبران کنم...
***
همة اینها را نوشتم تا بگویم کتاب جالبی چاپ شده... امروز ظهر که سراغ کتابفروشی محلمان رفتم، کتاب "تخته نرد؛ تقدیر یا تدبیر؟" را دیدم و تنها نسخه اش را برداشتم. نویسندة کتاب دکتر ابوالقاسم تفضّلی است؛ برادر مرحوم محمود تفضّلی؛ همانکه آثار جواهر لعل نهرو را به فارسی برگردانده. (جالب اینکه پسرِ محمود تفضّلی – دکتر شیوا تفضّلی – نفر دوّم مسابقات جهانی تخته نرد است و ریاست عالیة مسابقات تخته نرد اروپای غربی!) خلاصه، وقتی کتاب را – که انتشارات عطائی در شکل و ظاهری بازاری و نه چندان مطلوب منتشر کرده – برداشتم، کتابفروش گفت: "فکر نمیکردم کسی این رو بخره؟" جواب دادم: "اتّفاقاً! ایرانیها همه نرّادن! این کتاب خوب فروش میکنه!"
کتاب مجموعه ایست از خاطرات و تاریخچة تخته نرد از عهد باستان تا امروز و شکلهای مختلفش در کشورهای گوناگون و نیز داستان نرد در شاهنامه و همینطور قواعد بازی و پیشنهادها و داستانها و حکایتها و شعرها و حتّی مفاهیم عرفانی تخته نرد. خلاصه هرچه دربارة تخته نرد بخواهید بدانید، اینجا هست! یکی از جالبترین بخشهای کتاب، آنجاهایی است که قسمتهایی از رسالة "قمارخانه"ی محمد امین میرزای قاجار (چهل و چهارمین فرزند ذکور فتحعلیشاه) را ذکر میکند...
خلاصه اگر مثل من نرد را دوست دارید، "تخته نرد؛ تقدیر یا تدبیر؟" – به گمانم – تنها کتاب مفصّل فارسی در اینباره است. فقط نمیدانم چطور کتاب را به حریفانم نشان بدهم. میترسم فکر کنند کتاب را برای بهبود بازیم خریده و خوانده ام؛ نمیدانند که خودم ختم تخته نردبازها هستم! امّا چه کنم که:
احوال جهان چو کعبتین است و چو نرد
نامرد ز مرد میبَرَد؛ چه توان کرد؟!
:)
معافیّت اخلاقی؛ مانیفستی – شاید – ضدّ هنرمند
هو
چرا اینها را میخوانی؟ چرا – خیره – دریده شدن مردمک چشم دختر را با تیغ اصلاحِ مرد میبینی و تحمّل میکنی؟ چطور خواندنِ توصیف پلکهای نیم جویدة جذامیان و چرکابة شاش آزرده ات نمیکند؟ میخوانی که پسرک، دخترک را میزند؛ بخون مینشاند و تا اطرافیان جدایشان نمیکنند، دست بر نمیدارد... جنازة متعفّن الاغ را روی پیانو تحمّل میکنی... چرخ شدن آدمیان را در چرخ گوشت غول پیکر نگاه میکنی. شاید توصیف بالاآوردن تُرشاب انبه را چون متنی ادبی بخوانی... با چشمانت میبینی مردِ معتاد، مواد را در قاشقکی با جوهرلیمو روی آتش ذوب میکند، به سرنگ میکشد و سوزن سرنگ را زیر نافش – دو انگشت بالای کشِ لباس زیر – تا ته داخل بدن میکند؛ تزریق میکند و دوباره خون را داخل سرنگ میکشد و سه باره؛ "خونبازی" میکند تا آنطور که خودش میگوید لذّت ببرد... صورت لهیدة سرباز جنگ را – خونسرد – به تماشا مینشینی. همة اینها را میبینی و میشنوی و میخوانی و هیچ نمیگویی.
تو، همین الان داری این گنداب واژه – که بوی عفنش طاقت مرا هم طاق کرده – تحمّل میکنی. چرا این صفحه را نمیبندی؟ رنج را میبینی و درد را. در داستان میخوانی. در فیلم به نظاره مینشینی. در عکس تماشا میکنی و باز تحمّل میکنی...
چرا من حق دارم واژه های عفن را اینطور بکار برم؟ چرا تو اینها را – در اینجا و ده فیلم و صد کتاب – میخوانی و میبینی و باز میخوانی و میبینی و حتّی ستایش میکنی؟ "سگ اندلسی" را بسیاری شاهکار سینما مینامند و مانیفست سینمایی سورئالسیم. آنچه تماشا میکنند، البتّه جسد است و جمجمه و گند... (و چه بداقبال که نجاست خواری را در این فیلم به تماشا ننشستند!) جز این است که گویا مجوزّی برای من یادداشت نویس و اوی فیلمساز و نویسنده قائلی؟ "جواز شاعرانه[یا معافیت روحانی]" (Benefit of Clergy) آنچیزی است که اوروِل میگوید. همان جواز و مجوّزی که هنرمند را از اخلاقیّاتِ مردمان عادّی معاف میسازد. جادوی "هنر" ستایش را برای هنرمند و هرچه میکند، همراه میآورد: دوراس نویسنده هنرمند است و حق دارد تا خرخره الکل بخورد. نویسنده است؛ لابد برایش لازم است! دالی نقّاش در کودکی – آنطور که در زندگینامه اش میگوید – ترکیبی از خفّاش نیم جان و مورچه هایی که خوردنش را آغاز کرده بودند، به دهان میبرد و با دندان به دو نیم میکند؛ لابد همة "هنرمند"ها همینطورند!
نتیجه نمیگیرم. نه اینکه دوست نداشته باشم نتیجه بگیرم. بیشتر، نمیدانم چه باید بگویم. میدانم که بهرحال تماشای گند و کثافت و دستِ کم – آنطور که سوزان سونتاگ میگوید – "نگاه کردن به درد و رنج دیگران"، قواعدی دارد... میدانم که گاهی چنین تصویرها و توصیفهایی را دیده و خوانده ام و به هنر فیلمساز و نویسنده آفرین گفته ام. گاهی هم البتّه فحش داده ام. حتّی بعضی وقتها – شرم ندارم بگویم – مشتاقانه کتاب را تا ته خوانده ام و البتّه گاهی، فیلم را نیمه رها کرده ام. میدانم "جواز شاعرانه"، هست. ولی از سوی دیگر میدانم از اوّلی که شروع به نوشتن این چند سطر کرده ام، این بیت مولانا از خاطرم میگذرد:
سخن رنج مگو، جز سخنِ گنج مگو
ور ازین بیخبری، رنج مبر، هیچ مگو
مارگریت دوراس (5) - محمّد میرزاخانی
هو
بخشهای پیشین:
4- امیلی ال
3- دوراس، نوشتن، الکل و ...
2- عاشق
1- مارگریت دوراس
نايب کنسول – محمد میرزاخانی
داستان پيچيده ای دارد نايب کنسول. دير ارتباط برقرار مي کند. شيوة روايتش کاملاً منحصراست به خودش: دانای کلي است که گاه محدود ميشود و گاه بي هرگونه محدوديتي است؛ گاه با يکي از شخصيتهای داستان يکي ميشود و گاه چيزي ميشود خارج از همة اين تقسيم بنديها.
ابتدای داستان نيز، ماجرايش تا حدودی متفاوت است از ادامة داستان: گويي يک دفعه يک گسست پيش ميآيد. زبان داستان هم گاه بسيار ادبي و بازيگوش است و گاه شيوة ساده ای پيش ميگيرد: گزارش گونه و اخباری.
فضای داستان هم، يکسر، رخوت است و خمودی و گرما و جذام و بي حوصلگي و ملال و اندوه و مرگ. از همان آغاز چنان با درد آميخته ميشوی که گويي درد ميشود تکه ای از وجودت و همين است که با وجود روايت نسبتاً پيچيده و گاهي کشدار وحتي گيج کنندة داستان، نميتواني کتاب را رها کني و کنار بگذاری. و اگر هم اين کار را بکني، چه بسا با کوچکترين واقعه ای باز بر سر آن بازگردی و پيگيرش شوی. ابتدا و انتهای داستان جذّايت وکشش بسيار مشهودتری دارد. ميانه ها گريزان است: هر لحظه ممکن است سير ماجرا را از دست بدهي و خسته و بي حوصله فراموش کني که چه ميخواندی و چرا ؟ دقّت زيادی ميطلبد آن ميانه ها. نويسنده هم گويي به عمد ميخواسته هر چه در توان داشته، به کار بگيرد تا شيوة نو و بديعي درافکند و حد توانايي خويش را به نمايش بگذارد – که انصافاً هم بايد گفت در اوج ممکن توانسته از پس اين مهم برآيد.
داستان با رانده شدن دختری از خانه آغاز ميشود. دختر با مردی رابطه داشته، از او حامله شده و خانواده فهميده اند و او را بسان جرثومه ای پليد و ملعون از خانه و کاشانه اش ميرانند، دورش ميکنند و سرگردان کوچه ها و خيابان و دشتها. مادر به او، به اين دختر سرکش نافرمان و ماية ننگ، گفته که خيال بازگشتن را از سر بيرون کند، به پشت سرش هم حتی ديگر هرگز نگاه نکند:
پا پس نميگذارد، حرف مادرش را قبول دارد. راه ميرود، درمانده است: هنوز خيلي کوچکم، بر ميگردم. مادر گفته بود که اگر برگردی زهر توی برنجت ميريزم و ميکشمت. (ص 6)
دختر راه ميافتد و راه کنار رودخانه را ميگيرد تا هم گم نشود و هم چه بسا بتواند چيزی خوردني در کنار رود بيابد.
به بيغوله ای متروک میرسد، داخل میشود. میخوابد. حومة پورسات است اينجا. در آستانة بيغوله چشمش به شيروانی بام میافتد. قبلاً يک بار از ذهنش گذشته بود که تقريباً دو ماه است که حرکت کرده است، حالا ولی نمیداند. در منطقة پورسات هزارها زنِ رانده شده هست، سالخورده ها، مردانِ بی خيالِ ياوه گو، با هم رو در رو میشوند، همه شان در پی قوت و غذا هستند، حرف با هم نمیزنند. طعام دِه، ای طبيعت، با ميوه هايي که هست، با لای و لجن، با صخره های رنگ به رنگ . (ص 10-9)
به هر رو، دختر به رفتن ادامه میدهد. هر دم بر سختیهايش افزوده میشود: از يک سو هر روز بنيه اش را بيشتر و بيشتر از دست میدهد و از ديگر سو شکمش هر روز بزرگتر میشود، بر ميآيد و بيشتر آزارش میدهد.
استفراغ میکند. زور میزند که بچه را بالا بياورد، ريشه کن کند از خودش، امّا فقط ترشاب انبه بالا میآورد. میخوابد، خيلی. موجود خوابزده ای شده است، باز افاقه نمیکند، بچّه شب و روز از درون میجودش. گوش میدهد، صدای جويدن توی شکمش را میشنود، بچّه ای که گوشت میجود. رانها، بازوها، گونه ها را جويده است؛ گوشتی بر گونه نمیبيند دختر... (ص 13)
درد، و فقط درد، آنقدر زياد میشود که خواننده نمیتواند ادامة داستان را بخواند: با منِ خواننده درد سخت عجين شده است. پيش رفتن چندان ميسّر نيست: جانکاه است: کشنده: گويي ذرّه ذرّه ات میکنند: پاره پاره .
مادر گفته است: لازم نيست برای ما قصه ببافی و بگويی که چهارده ساله ايد يا هفده ساله. ما هم اين سنين را گذرانده ايم، بهتر از شماها، خفه شويد، همه تان، ما از همه چيز با خبريم. مادر هر قدر هم که بگويد با اين سنين آشناست و میداند، باز دروغ میگويد. زيرآسمان اطراف پورسات میدانی گل و لای است و قابل خوردن.(ص 15)
دختر اما گويی رنجش پايان ناپذير است: گويی مرتکب گناهی شده که میبايست از آن پس تا آن ساعت که در بند حيات است، رنج بکشد و تقاص پس بدهد. يک لذّت – به اجبار يا اختيار – و هزار عقوبت در هر لحظه وهر روز و باز بيشتر.
خوب است که اين بخشهای نخستين داستان بالاخره به پايان میرسد و مسير داستان به گونه ای تغيير میکند ، والّا هيچ بعيد نيست که خواننده هم مثل دخترک استفراغ کند، کاهيده جان وتن شود و حتی از درد بی نهايت، بزايد و بيرون بريزد از خودش آنچه در درونش است.
با همة اين اوصاف گويی نويسنده خواسته به خواننده اش نويدی هم بدهد که آری چه بسا آينده روشن باشد، چه بسا دخترک به سر و سامان برسد، برگردد و ...:
دختر جوان .... بعدها برخواهد گشت و به او، به آن کودنی که بيرونش کرد خواهد گفت: راندم از خاطرم تو را. (ص 16)
جالب است که رانده شدن دختر، و دليل آن، بسيار شبيه است به راتده شدن خود دوراس از جانب خانواده، از جانب مادر.
صفحة 24 کتاب گويی نجات بخش است. با اين جمله آغاز میشود: "پيتر مورگان باز میماند از نوشتن." گويی پيتر مورگان از نوشتن ماجرای دختر بازمیماند . از اين جا به بعد داستان در کلکته میگذرد. انگار پيتر مورگان نويسنده اي است که دارد اين داستان را که ما ميخوانيم، مينويسد. هر چند خودش هم دارد نوشته ميشود به دست يک نويسنده: دوراس.
ماجراي ازين به بعد، اندک اندک پيچيده تر و گاه ملال انگيزتر ميشود. نوعي فضاي رخوتناک بر داستان حاکم ميشود. آن فضاي مرگ و غذاب و رانده شدن تبديل ميگردد به فضايي گرفته، گرم و خفه کننده. و گرما و خفه کننده بودنش اندکي من را به ياد داستانهاي احمد محمود ميندازد مخصوصأ رمان داستان يک شهر؛ حال و هواي بندرهاي جنوبي ايران در فصول گرما .
از اينجا به بعد داستان را که در ککلته و حوالي آنها ميگذرد و در حقيقت اصل ماجرا است مخصوصأ که دختر هم در سرگردانيها و پرسه زدنهايش بالاخره از اين جا سر در آورده، به خوانندۀ خوب نايب کنسول ميسپاريم. امّا تنها چند نکتة کوتاه و گذرا:
-- گويي خاک آن نواحي بسيار دامنگير است. هرکه به آنجا ميرود ديگر دل بازگشتن ندارد: زمين ميگيردش، به خود جذبش ميکند. سوداييش ميکند و عاشق آن آب و خاک وهواي نه چندان دلکش. و قطعاً "چيزي" آنجاست وراي اين آب و خاک.
-- ماجراي اصلي داستانگويي بر محور عشق است و دلبستگي. کوچکترين چيزي ممکن است تو را به خود بکشد و نتواني از چنگ مهرش رها شوي: نغمة پرنده اي، صداي سازي، نگاه زني، يا خنکاي نسيمي.
-- آنماري اشترتر عاشق کننده است؛ سود اگر است؛ شور و شيدايي عجيبي به جان مردان ميفکند: شوهر دارد ولي دلباختگانش فراوانند که از جملة آنها نايب کنسول فرانسه در لاهور است. او سخت دلباخته اش ميشود و هستيش را براي يک دم هم سخني با او حاضر است فدا کند؛ اين نايب کنسول که نام داستان هم از اوست، به نوعی محور اصلی داستان است. او به قول خودش هنوز پسر است. ازدواج نکرده و با هيچ زنی هم نبوده. يک نگاه، يک ديدن، کافی بوده تا او را به شيدايي بکشاند: او گرفتار عشق آنماری اشترتر می شود. "ماجرای نايب کنسول را در واقع بايد گذاشت به حساب عزوبتش، اميال سرکوب شده اش. ماجرای نايب کنسول، ماجرای عشق ناممکن است." (حقيقت و افسانه،99) چارلز روست به همين گونه و نيز عده اي ديگر.
-- دختر، فرزندش را به دنيا ميآورد و آنرا به خانواده اي ميدهد، يا ميفروشد و خودش در حواشی شهر، در ميان جذا ميان ميلولد و امّا، مبتلا به جذام نميگردد؛ هر چند عفونت و چرک همة جانش را در ميگيرد. و تنها کلامی که گاه به گاه از دهانش خارج ميشود واژه اي است سه هجايي: باتام بانگ.
دختر گاه به کنار جزيره ميآيد. با خودش هم ظاهرأ حرف ميزند. آواز ميخواند.
جرج کران میگويد: آواز میخواند، چيزهايي میگويد. در سکوت انگار با خودش جر و بحث ميکند، بی نتيجه. خودش را سرگرم میکند ، به سگ کنار کوچه لبخند میزند، شبها ول میگردد . من اگر میتوانستم با او حرف بزنم حتما وادارش میکردم به جای اين کارها کار ديگری بکند...
پيتر مورگان میگويد: ولی او دست از اين کارهاش برنمیدارد .... من حتی تعقيبش هم کرده ام، میرود زير درخت ها، چيزی به سق میکشد، زمين را چنگ میزند، قهقه سر میدهد.
پيتر مورگان در ادامه ، در توصيف دختر میگويد:
سر و وضع چرک آلوده ای دارد، عين طبيعت، آدم باورش نمیشود .... اَه، اصلاً حاضر نيستم اين وجه قضيه را ناديده بگيرم. چرک و کبره هاش جور وا جور است، کهنه. تا زير پوستش هم نفوذ کرده، اصلاً شده است پوست تنش. بدم نمیآيد که ذرّه ذرّه اين چرک ها را تجزيه کنم، تا بگويم که حاصل چه چيزهايي است، عرق تن، لجن، دل و جگر مانده، ته ماندة غذاهای مهمانیهای سفارتخانه .... حالتان به هم میخورد، دل و جگر مانده، بوی چربی و نفت، گرد و خاک، انبه، پوست و فلس ماهی، خلاصه همه چيز .... ( ص 167 ).
به هر رو توصيف اين کتاب، نايب کنسول، چيزی است وخواندنش چيز ديگر و ای بسا بی ارتباط با يکديگر. ولی با همة آنچه گفته شد بايد در نهايت بگويم اين کتاب:
دوزخی است که گرفتارتان میکند و مدتی، گيرم کوتاه، آ زارتان میدهد. (ص 177)
مآخذ :
1. دوراس،مارگريت؛ نايب کنسول؛ ترجمة قاسم روبين؛ تهران: نيلوفر؛ چ دوم 1379.
2. ويرکُندله، آلن؛ حقيقت و افسانه: سيری در آثار واحوال مارگريت دوراس؛ ترجمة قاسم روبين؛ تهران:نيلوفر؛ چ اول 1380.
هایکوی مشترک
هو
لعنتی!
پخش میکند باز، خبرِ درخواستی
رادیو
امیرحسین هاشمی [وبلاگ] و پویان
و نگاه کن - سیمین بهبهانی
"شتر" که میگویم، یاد این شعر سیمین بهبهانی میفتم. شعر، که در وزن عروضی جدید و بیسابقه ای (فعلات مفتعلن فعلن) سروده شده ملهم از آیه ای از قرآن است. وزن شعر – به نظرم – کاملاً مناسب مضمون است و – در نظرم – تداعی گرِ قدم برداشتن شتر. بخوانید و ببینید همنظریم یا نه؟
و نگاه کن
آیا نمینگرند به شتر که چگونه آفریده شد؟
و نگاه کن به شتر، آری
که چگونه ساخته شد، باری
نه ز آب و گل که سرشتندش
ز سراب و حوصله پنداری
و سراب را همه میدانی
که چگونه دیده فریب آمد
و سراب هیچ نمیداند
که چگونه حوصله میآری
و چگونه حوصله میآری
به عطش، به شن، به نمکزاران
و حضورِ گستره را دیدن
به نگاهی از سرِ بیزاری
و نگاه کن که نگاه اینجا
ز شیار شوره نشان دارد
چو خطوطِ خشکِ پس از اشکی
که به گونه هات شود جاری
و به اشک بین که تهی کردت
ز هرآنچه مایة آگاهی
و تو این تهی شده را باید
ز کدام هیچ بینباری
و در این تهی شده میبینی
هَیَمانِ اُشترِ عَطشان را
که جنون برآمده با صبرش
نرود سبک به گرانباری
و جنون دو نیشة رخشان شد
به صف خشونت دندانها
که ز صبر، کینه به بار آید
که ز کینه زخم شود کاری
و نگاه کن به کین توزی
رگ ساربان زده با دندان
ز سراب حوصله تنگ آمد
و نگاه کن به شتر، آری...
سیمین بهبهانی – اردیبهشت 64
هایکو
هو
خواب میدیدم؛
هایکو
میگفتی برایم
مارگریت دوراس (4) – محمّد میرزاخانی
هو
بخشهای پیشین: مارگریت دوراس | عاشق | دوراس: نوشتن، الکل و ...
اميلي ال – محمّد میرزاخانی
ابتدا چند گزاره :
1- شناخت و کشف ديگران، چه بسا يکي از بهترين راههای شناخت و کشف خويشتنِ راستين خويش باشد.
2- زندگي بدون عشق و دوست داشتن، اساساً بي معني و تلف شده است.
3- هر عشقِ بزرگي، يک شبه، ميتواند به نفرت عظيمي بدل گردد.
4- گفته ها و نوشته ها مهم هستند و ناگفته ها و نانوشته ها بسيار مهمتر.
5- عشق، فرجامش هرگز روشن نيست؛ ولي قطعاً ضربه اش سنگين و تکان دهنده است.
6- گريز از خويشتن، راهي است برای رسيدن به خويش.
چه بسا با توجه به گزاره های فوق بهتر بتوان اميلي ال را مطالعه کرد. اين رمان، داستان چندان مشخّصي ندارد. زن و مردی که ظاهراً مدتهاست کژدار و مريز کنار هم هستند و به دنبال يک عشق پايدار در ميان خود مي گردند، به کافه ای مي روند؛ همة داستان و گفته ها و شنيده ها و نوشته ها، در آنجا و از آنجاست . اين دو ابتدا اندکي دربارة خود صحبت مي کنند ولي خيلي زود مسير حرفها از خودشان به سمت زن و مرد ديگری مي گردد که در نزديکيشان در کافه نشسته اند و بر خلافِ آنها که فرانسوی حرف مي زنند، به انگليسي صحبت مي کنند. مرد، کاپيتان است و زن، همسرش. از اينجای داستان ديگر ما هم از نگاه و زبان راوی و هم از زبان خود کاپيتان و همسرش و اندکي هم از دريچة نگاه شخصيتهای ديگر داستان، با اين زوج آشنا مي شويم.
اندک اندک مي فهميم که زنِ کاپيتان شاعر بوده؛ ولي اينک سالهاست دچار افسردگي و يأس شديد شده و اوقاتش را به بطالت مي گذراند و به باده گُساری؛ گويي اين دو هيچ کاری ندارند جز اين که هر روز به کافه بيايند و دربارة چيزهای کم اهميت ، چند دقيقه ای صحبت کنند و باقي را ، آرام آرام با خوردن الکل به پايان رسانند.
کاپيتان و زن گويا در آغاز شديداً دلباختة يکديگر بوده اند؛ ولي ماجرايي پيش مي آيد که اين عشق شورانگيز را به سردی و خمودی مي کشاند و حتّي به نفرت و انزجار.
زن، نوزادش بعد از تولد مي ميرد و او را به ديوانگي مي کشاند. پس از بهبود نسبي، زن ظاهراً شعری گفته بوده است. از پيش مي دانيم که زن هر از گاهي شعر مي گويد. کاپيتان شعر را مي خواند: از آن خوشش نمي آيد و فکر مي کند شعری است بسيار نااُميدکننده. آنها را پاره کرده و درون آتش مي ريزد. زن هر چه مي گردد شعر را نمي يابد و بعد سر به سودايي مي گذارد.
گويا پس از گم شدن آن شعر ، زن به سفرهای دريايی روی مي آورد و تصميم گرفته زندگي اش را در دريا تلف کند و ديگر کاری با شعر و عشق نداشته باشد جز اين که آنها را در دريا رها کند. (اميلي ال، 68)
ادامة داستان و ... را نيز مي شود در خود کتاب دنبال کرد .
از دقّت در اين رمان – که از نوشته های نسبتاً پر کشش دوراس است – نکات فراواني مي توان دريافت که تنها به چند مورد ابتدايي و آ شکار آن اشاره مي شود، باقي بر عهدة خوانندگان خوب اميلي ال:
1- جريان امور هميشه به همان سادگي که مي انديشيم نيست؛ گاه يک عمل، نتيجة متضاد خواستة ما به بار مي آورد؛ چنان که کاپيتان نامه را از بين بُرد تا اندک نااُميدی موجود را ريشه کن کند ولي نتيجه چنان شد که خوانديم.
2- کوچکترين چيزهای ظاهری و بي اهميت ترين هاشان، گاه با اهميت ترينها و بزرگترين هايند. پارادوکس گونه ای پديد مي آيد: بی ارزشترين های ظاهری=با ارزشترين واقعی. آن شعرِ به ظاهر بی اهميت، تمام زن و کاپيتان و حتّی زندگی عدّه ای ديگر را به نوعی درگير خود کرد و دست کم زندگی خودشان را به ويرانی و ابتذال کشاند.
3- از خود گفتن، سخت دشوار و جانکاه است. انسان به نوعی می گريزد از اينکه خود را بيرون بريزد؛ بشکافد و به عمق برود. امّا اگر دربارة ديگران باشد چه بسا راحت تر بگويد و بنويسد. راوی ومرد همراهش، خود، گرفتار عشقی نافرجامند؛ ولی کمتر از آن می گويند. امّا در عوض گويی همة آنچه دربارة کاپيتان و زنش می گويند از آنها نيست که از خودشان است: مکاشفة خودشان است در آيينة زندگی به ظاهر بی غبار ديگران. و جالب اينکه کاپيتان و زنش، در کافه تقريباً روبه روی اينها نشسته اند: درست به سان آيينه ای .
و بعد من از خواب بيدار شدم. شما را صدا زدم، پاسخ نداديد. از رختخواب آمدم بيرون، آمدم پشت در اتاقتان و فرياد زدم. شايد خواب بوديد، نمی دانم، به اين فکر نيفتادم. بالاخره گفتيد: چه اتفاقي افتاده است؟ گفتم: مي خواستنم به شما بگويم که اين کافي نيست که آدم خوب بنويسد يا بد ، ... (اميلي ال،114)
مأخذ: دوراس، مارگريت؛ اميلی ال؛ ترجمة شيرين بنی احمد؛ تهران: نشر چکامه؛ چ اوّل 1370
هایکو
هو
میرود اتومبیل
در باریکه راه
مقصدش نامعلوم
مارگریت دوراس (3) - محمّد میرزاخانی
هو
بخش سوّم نوشتة دوست خوبم محمّد میرزاخانی... بخش اوّل را اینجا و بخش دوّم را اینجا بخوانید.
دوراس: نوشتن، الکل، و ... - محمّد میرزاخانی
جهانِ خود را دارد دوراس. يکپارچه و بی فراز و نشيب نيست زندگی اش. به شيوة معمولی نيست تا بتواني از پيش فرض هايت چيزی درباره اش بسازی و بگويي و بنويسي. نه اينکه جهان برتری دارد، و نه اينکه بگويم تنها اوست که جهان يکه ای از آن خود دارد. نه! بلکه به هر صورت بنای زندگی او مربوط است به خودش: خودش، در آن، آن را مي ساخته و خشت بر خشت مي نهاده و گاه ترجيح مي داده يک خشت بگذارد و يک ـ دو تا بردارد و گاه هم جای خشت، هر چيز ديگر که دستش مي آمده، مي گذاشته و بنا را دگرگون مي کرده و چه بسا نا استوار ـ از ديدة بيرونيان.
دوراس عاشق است: عاشق ِ عشق ورزی، عاشق باده نوشي، عاشق ِ نوشتن، عاشقِ قاعده شکستن؛ عشقهايش يکي ـ دو تا نيستند . بيش و کم مي شوند و متغيرند.
از همان پانزده ـ شانزده سالگی عاشق نوشتن است: از همان وقت که به مرد چيني دل مي سپارد. به مادرش مي گويد دوست دارد بنويسد، مثلاً رمان؛ و مادر مخالف است و نوشتن را بي ارزش مي داند، مي گويد دروغ و جفنگ است نوشتن؛ و بعدها هم مادر مي گويد: "نوشتن فکر بچگانه ای است." (عاشق،24). به هر رو، دوراس نوشتن و نوشته را دوست دارد و مي پرستد و زندگي اش را، همه، به پای آن مي گذارد؛ هر کاری هم که مي کند به نوعی در ارتباط با نوشتن است، يا او در ارتباط با نوشتن اش در مي آورد؛ به نوشتن مرتبطش مي کند. زندگی او مدام در نوشتن مي گذرد: چه بر کاغذ، چه بر ذهن، و چه بر جهان ديگران و نيز خويشتن.
نويسنده و نوشتن برايش غريب اند؛ جذاب اند؛ پر رمز و راز و پر از کششي رهايي ناپذير:
نويسنده موجودی است غريب، مخالف خوان و معني ناپذير. نوشتن، نعرة بي صداست. نويسنده فروبسته دم است اغلب، بيشتر گوش مي دهد، کمتر حرف مي زند. (نوشتن،22 )
نوشتن را دشوار مي داند. دشوارتر از هر چه: از سينما، تئاتر و تمام هنرهای نمايشي. نوشتن "دشوارترين است." (همان)
برای او نوشتن همه چيز است. شعارش "يا نوشتن يا هيچ چيز" است. (نوشتن،40) نوشتن را ناشناخته ای مي داند که ما در خود نهان داريم. نوشتن و نوشته را قدر مي نهد و به نوعي جنونِ شگفتِ نوشتن معتقد است. نوشتن را قصه گفتن نمي داند. نوشتن چيزی است و نقل قصه و حکايت چيز ديگر. "نوشتن يعني گفتن همه چيز" (حيات مجسم،30). دربارة نويسنده مي گويد: "نويسنده خاک بيگانه است." (پيشين،74) و برای نويسنده بعضي آداب مي شناسد و بعضي الزامات. نويسنده ای که با زن ها ارتباطي نداشته باشد را به جد نمي گيرد. فرقي نمي کند که آن نويسنده چه کسي باشد. اساساً معتقد است نويسنده ای که با زن ها به نوعي سرو کار نداشته باشد و مدعي باشد که حرفه اش ادبي است سخت در اشتباه است. مثالش هم جالب توجه است: رولان بارت . او عدم توجه به اين قضيه را غفلتي بيش از اندازه و غير قابل توجيه مي داند. او بارت را دوست دارد و تحسين اش مي کند ولي بي توجهي اش به زن ها را، در کنار زن ها نبودنش را، تحمل نمي کند. مي گويد که او از کودکي سريع وارد مرحله ی بلوغ شده و خطرات دوره ی بلوغ را پشت سر نگذاشته. مادر را، همان که در اتاق روشن وصف شده، يگانه قهرمان برهوت زندگي بارت مي نامد. (حيات مجسم،41 ـ 40)
شخصيتهای بعضی داستانهايش نيز گويي تصويری از خودش هستند. مي خواهند بنويسند، از همه چيز: از عشقشان، از عاشقانشان. شخصيت زن رمان "اميلی ال" به عاشقش مي گويد :
... من نمي توانم از نوشتن دست بردارم ، نمي توانم. وقتي هم که اين ماجرا را مي نويسم ، انگار شما را بازيافته ام ... لحظاتي را باز يافته ام که هنوز نه مي دانم طي آن چه اتفاقي مي افتد و نه چه اتفاقي خواهد افتاد ... نه مي دانم شما کي هستيد و نه اين که ما چه خواهيم شد .. (اميلي ال،20)
بله نوشتن برايش اين گونه است. يک شروع است بدون اين که از پيش برايش پاياني تعيين شده باشد. نوشته پيش ميرود و اين پيشرفت اش، پايانش را شکل مي دهد. معتقد است اگر آدم از آغاز بداند که چه خواهد نوشت "هيچ وقت نخواهد نوشت" و اساساً اگر هم بنويسد ديگر "به زحمتش نمي ارزد" (نوشتن،45)
نوشتن را هم سان زندگي مي داند :
نوشته مثل باد سر مي رسد. عريان است نوشته، از مرکّب و جواهراست. نوشته همين است، و چنان در مي نوردد که هيچ چيز به گرد آن نمي رسد، هيچ چيز، مگر زندگي، خود زندگي. (پيشين)
و بالاخره جان ماية کلامش همين است:Ecrir : Cest tout (نوشتن:همين و تمام)
آنچه به ز ندگی او گره خورده و کاملاً در روند آن نقش بازی مي کرده به طور قطع مشروب است. دوراس شديداً عاشق مشروب است. البته مثل خيلي انسان های ديگر و از جمله بعضي از معروفترين نويسنده ها ی جهان. و البته عشق و علا قه اش به مشروب بسيار شبيه است به عشق و علاقه اش به مردها: گاه تا پای مرگ در آن پيش مي رود و با تمام تن وروح خويش پذيرايش مي شود و گاه به ضرورت و يا از سر ناچاری پس مي زندش و از خود دورش مي کند.
باز در همان پانزده - شانزده سالگي با مشروب هم آشنا مي شود و باز چه بسا با همان عاشق چيني. در زندگي اش سالهای بسياری را گرفتار و وابستة مشروب بوده. گاه بدون مشروب زندگی برايش ميسّر نبوده: همه چيزش وابسته مي شده به آن و چه بسا حتي بدون وجودش نمي توانسته برای لحظه ای هم تفکر کند. شايد همان حسی را که مارکز موقعي نسبت به سيگار داشته، دوراس به مشروب داشته. مارکز مي گويد آنقدر سيگار مي کشيدم که گاه کار به جايي می کشيد که اگر دهانم پر از دود نبود نمی توانستم فکر کنم . (زيستن برای بازگفتن). دوراس هم گويي در دوره هايي چنين حالتی دارد. البته خودش اعتراف می کند هرگز تا حدی نمی خورم که کاملاً عقلم زايل شود. می گويد اساساً هيچ وقت به قصد مستی ننوشيده و "نه حتی باده از پس باده". (حيات مجسم،22)
بارها الکل را ترک می کند ولی هر بار به بهانه ای و از جايي دوباره باده نوشي گريبانش را می گيرد و دوراس تا به خود بيايد باز گرفتار شده. چهار - پنج مرتبه با اراده ای محکم، تصميم می گيرد که برای هميشه از شر آن و همچنين از شر سيگار راحت شود و البته هربار، توبه می شکند. و گويي مثل حافظ بهار توبه شکن می رسيده و او چاره ای نداشته. در باده نوشی تا جايي پيش می رود که کبدش از کار می افتد. کارش به نهايتی می رسد که ديگر از او قطع اميد می شود: گويي مرگ در جدارة گيلاسهايي که او هر روز بالا می رود پنهان شده و با هر جرعه ای ذره ای به جانِ هوشيارش نزديک تر می شود و اينک در يک قدمی است. می گويند که تصميم اش را بگيرد و برای ترک، خودش نزديک ترين فرصت را مشخص کند و دوراس اوايل اکتبر 1982 را تعيین مي کند و به او صريحاً گفته می شود که "مداوای سختی است، چارة ديگری هم نداری، خودت هم می دانی، به تنهايي نمی توانی از پس اين قضيه بر بيايي." (حيات مجسم،135) و او خود به اين امر سخت واقف است. بستری اش می کنند. البته می گويد اگر می دانستم که اين قدر ترک اعتياد زجر دهنده و کشنده است هيچ وقت زير بار نمی رفتم. قرار می گذارد در بيمارستان به زور داروهای خواب آور سر کند تا باده نوشی از سرش بيفتد. اما بی خوابی به جانش می افتد و باز به همان سمت سوق می دهدش. نقشه می کشد که هر طور شده، لبی تر کند. پرستارش متوجه می شود. فکر همه چيز را کرده اند؛ پرستار می گويد : "اينجا خودمان داريم خانم ، الان يک ليوان برايتان پر می کنم . بله ، پيش بينی شده بود ، و اين آخرين جام بود ، در ماه اکتبر 1982." (حيات محبسم،137)
باده امّا، هم از آغاز، کار خودش را کرده بود. چهرة زيبا و پرنشاط جوانی، به سرعت از هم فرو می پاشد و تکيده و پير می شود. گويي ديگر چهرة سابق نيست. چنان عوض می شود که وجوه تشابه ميان صورت پيشين و صورت پسين باقی نمی ماند. باده ويرانش می کند. البته اين مصيبت ويرانی چهره همه به خاطر الکل نيست. دلايل ديگری هم دارد مثل جنگ، اشغال پاريس، گرفتاری شوهرش و ... (حقيقت و افسانه،50 ) الکل اما، نقش ويژه ای در اين ويرانی دارد. مگر نه اين که هر کدام از آن شرايط بالاخره تمام می شوند و تأثيرشان را به سرعت می گذارند و می روند ولی الکل پايدار و همواره، می ماند و رهايش نمی کند و مدام تأثير می گذارد و نه يک باره: دم به دم بر جسم و جانش ضربه فرود می آورد، و ذره ذره می کاهدش؟ و مگر نه اين که اين الکل بود که تا دمِ مرگ کشاندش و به چند ماه اغما فرو بردش و خطر از دست دادن هميشگی حافظه را برايش به بار آورد؟ و جالب اين که او خودش، سخت به اين مسئله واقف است. خوب الکل را می شناسد؛ فصلی از "فصلی از حيات مجسم" را به همين نام می خواند : الکل. پايان بخش اين نوشته، چند جمله از همين فصل است:
- الکل بر عزلت دامن می زند، و سرانجام کاری می کند که آدم آن را بر هر چيز ترجيح دهد.
ـ نمی شود به نوشيدن ادامه داد و به نابود کردن خود واقف نبود. همدم الکل بودن يعنی همدمی با مرگِ دسترس.
ـ همپيالة من معمولاً مردها بوده اند. الکل به نوعی همبسته می ماند با خاطرة خشونت جنسی ، يادهايي از اين دست را زنده می کند.
ـ افراد الکلی، حتی آدم هايي "دائم الخمر" به طور کلی در شمار کسانی اند که دغدغة انديشه به سر دارند.
ـ الکل زبان را به گفتن وا می دارد.
ـ آدمی که زياده بنوشد سرانجام می رسد به دور باطل زندگی.
ـ هيچ موجود بشری، هيچ زنی،هيچ شاعری و هيچ موسيقيدانی، هيچ اثر ادبی و هيچ پردة نقاشی نمی تواند جايگزين نقشی باشد که الکل در مورد انسان ايفا می کند: تصور آفرينش بزرگ.
ـ الکل چيزی نمی آفريند که ماندگار باشد، کلام برآمده از الکل بادِ هواست، مثل خيلی از کلمات.
ـ آدميزاد بی خدا مانده است. اين خلا آشکار شده در شباب جوانی را هيچ چيز نمی تواند منکر شود. الکل اين خلا موجود در عالم را تحمل پذير می کند. و ... (حيات مجسم،19 تا 24)
مآخذ:
1. دوراس،مارگريت، عاشق، ترجمة قاسم روبين، تهران:نيلوفر ، چ پنجم 1380.
2. __________، حيات مجسم، ترجمة قاسم روبين، تهران:نيلوفر، چ اول 1381.
3. __________، نوشتن، همين و تمام، ابان، سابانا، داويد. ترجمة قاسم روبين، تهران:نيلوفر، چ اوّل 1381.
4. __________، اميلی ال، ترجمة شيرين بنی احمد، تهران:نشر چکامه، چ اول 1370.
5 . ويرکُندله، آلن، حقيقت و افسانه:سيری در آثار و احوال مارگريت دوراس، ترجمة قاسم روبين، تهران:نيلوفر، چ اول 1380.
هایکو
هو
تکرار میکنم نامت را
چون شطحی
در لحظه های سرخوشی
هایکو
هو
میخکوب صلیبم کرد
نگاهت
مسیح وار
ادامة "نا/الاهیات پسامدرن عرفانی"
هو
دوست عزیزی در ادامة یادداشت دیروزم، یاد این بیت مولانا انداختم – در داستان آن عاشقی که از عسس میگریخت و اتّفاقی به باغی رفت و معشوق را آنجا دید. در پایان حکایت مولانا میگوید:
پس بد مطلق نباشد در جهان
بد به نسبت باشد اینرا هم بدان
اگر مفهوم تفاوط (تفاوت/تعویق) دریدایی و نبودِ مدلول نهایی در زنجیرة بی پایان دالها را فقدانِ مفهوم "مطلق" بدانیم، بیتِ مولانا به نبودِ "بدِ مطلق" اشاره میکند. (خیر مطلق چطور؟ آیا در عرفانِ ما خیرِ "مطلق" هست؟ به هر حال – در ادامة یادداشت دیروز – خیر و شر، در فهرست تقابلهای سنّت کلامی جایگاهِ مهمی دارد.) یا این مصراع مولانا در همین شعر که به همان اندازه پساساختگرا به نظر میآید: "در زمانه هیچ زهر و قند نیست" (از این سرراست تر میشود به نبود تقابل اشاره کرد؟)
البتّه مولانا از این ابیات برای منظور دیگری سود میبرد؛ تا آنجا که میگوید:
زید، اندر حقِ آن شیطان بود
در حقِ شخصِ دگر، سلطان بود
آن بگوید زید، صدیقِ نسی ست
وین بگوید زید، گبرِ کشتنی ست
این دو سه بیت و واژة شیطان یاد آن گفتة عین القضات انداختم که به ابلیس (شرّ مطلق؟!) سلام میفرستاد که یکصد و بیست و چهار هزار فرستاده به خاطر او به رسالت آمده اند... (میبینید بنیان فکنی طبق سنّت دریدایی چگونه دقیقاً از داخل متن آغاز میشود؟)
بهرحال دنبال چنین سرنخهایی در عرفان اسلامی – ایرانی میگردم. اگر از این دست مثالها و نمونه ها میشناسید، خبردارم کنید. این روزها که بازار عرفان و پست مدرنیسم – هر دو – داغ است، شاید من هم – از ترکیب این دو – به نوایی رسیدم! ;) (تنها امیدوارم تبدیل به سوسک و این دست جانورها نشوم!) راستی، دکتر سروش هم احتمالاً از همین جاها شروع کرده باشد!! وضع او که به گونه ای مدرنسیم را به عرفان پیوند میزند (مثلاً نگاه کنید به "پارادوکس ایدئولوژی مدرنیسم" در "فربه تر از ایدئولوژی"؛ من که خواندم، خندیدم!) – شُکر خدا – خوب است پس در حق من که میخواهم پست مدرنیسم و عرفان را یک کاسه کنم، بخیل نباشید!
تارک دنیا
هو
توی روزهای خلوت تعطیلات عید، گاهی بدجوری با دلقکِ هاینریش بُل احساس همذات پنداری میکنی؛ اونجا که میگه: ... مثل یک آدم تارک دنیا زندگی میکنم؛ فقط با این تفاوت که من تارک دنیا نیستم. (عقایده یک دلقک؛ هاینریش بُل؛ ترجمة محمّد اسماعیل زاده؛ ص 19)
مارگریت دوراس (2) - محمد میرزاخانی
هو
آنچه میخوانید، بخش دوّم نوشتة دوست خوبم محمّد میرزاخانی است دربارة دوراس و آثارش. بخش اوّل را میتوانید اینجا بخوانید.
عاشق (L’Amant) – محمّد میرزاخانی
به اميرپويان عزيز گفتم که اوّل می خواهم از "باران تابستان" بنويسم؛ و نوشتم؛ امّا، هيچ راضی کننده نيست؛ رهايش کردم و به "عاشق " پرداختم :
"عاشق" (1984) يکی از نوشته های دوراس است که با ديگر آثارش تفاوتهايي دارد از جمله اينکه اين رمان، با توجّهِ بسيار چشمگيرِ خوانندگان در فرانسه و بعد در سراسر جهان روبرو می شود؛ به طوری که به عنوان "پرفروش ترين کتاب قرن فرانسه" معرّفی می گردد؛ در ضمن جايزة ادبی گنکور در همان سال (1984) به آن تعلّق می گيرد؛ اين اثر، دوراس را بيشتر از هميشه بر سر زبان ها می آورد؛ از او می گويند، درباره اش می نويسند، با او مصاحبه می کنند؛ مخالفان سرسختش که همواره به انکار دوراس و نوشته هايش برخاسته اند، اين بار سرتسليم فرود می آورند در برابرگرانقدری اثر و جايگاه برتر آن؛ ديگر اينکه عاشق به نوعی زندگی نامه دوراس است؛ اين بار دوراس از خود نوشته: از عشق اش: عاشق اش: پانزده و نيم سالگی اش: دوران دبيرستان شبانه روزی: و ...
عاشق شرح دريافت است: شرح کشف است: گزارش پی بردن به لذت است: لذتِ تن . لذتی از گونة ديگر، فراتر از لذتهای کودکانه، لذتی که دريافتِ آن گامی است در راه دور شدن از مرزهای کودکان هم سن و سال و وارد شدن به قلمرو بزرگترها.
دخترِ پانزده و نيم ساله با مردی چينی که می گويد خانواده اش اهل چينِ شمالی اند، اهل فو ـ شوئن، آشنا می شود؛ مرد از او می خواهد تا اجازه دهد همراهی اش کند و دخترک می پذيرد . مرد چينی، ثروتمند است؛ فرزند يک ميلياردر چينی و صاحب يک سلسله مسکونيهای مستعمراتی.
مرد چينی دخترک را سوار ليموزين خود می کند و از همين ساعت زندگی دخترک، يکسر، دستخوش ديگرگونگی مي شود و دوراس، که همواره خود خواهان ديگرگونگی است از آن استقبال می کند، می پذيردش و تا به جايي که می خواهد در مسير پيش گرفته ی خود، جلو می رود.
دخترک ديگر هيچ وقت با اتوبوس به جايي نمی رود. از آن پس همواره مرد چينی با ليموزين ، او را به هر کجا که می خواهد می برد و می آورد؛ ديگر با او برای صرف شام به مجلل ترين رستورانهای شهر می رود و ...
مرد چينی برای او حرف می زند که: پاريس برايش کسالت آور است، اما زنان پاريسی تحسين برانگيزند؛ خانواده شان بسيار ثروتمند است؛ مادرش فوت کرده و او يگانه فرزند خانواده است و فقط پدر برايش مانده با آن همه ثروت و ....
مهم اما، اين است که از اين پس سر و کار دخترک تنها با اين مرد است: مرد چينی؛ مردی که دخترک را هر جا که می خواهد می برد: خانه اش، رستوران، گردش؛ مردی که گويي بازيچة دخترک شده: و دخترکی که تو گويي هم از آغاز راه – ناخودآگاه – می داند که مردان را برای چه می خواهد.
بالاخره آن روز، پنج شنبه، خيلی زود فرا رسيد . دخترک با مرد چينی به خانه می روند. مرد برای او حرف می زند، از علاقه اش به او می گويد؛ دخترک در پاسخ می گويد "دلم می خواست دوستم نمی داشتيد، حتی اگر هم دوستم داريد، باز دلم می خواهد همان رفتاری را با من داشته باشيد که معمولتان است." دخترک مسيرش را انتخاب می کند: راهش را برمی گزيند: عشق، نه: دوستی، از نوع عاشقانه و پای بندکنانه، نه! امّا، اندک زمانی با هم بودن، چشيدن/ چشاندن شور و شيدايي رگ رگِ تن، شکستن مرزهای تعيين شدة خانواده و جامعه برای دخترکِ دبيرستانی و رها شدن در قلمرویی که تن، می طلبد و فکر، می خواهد و لذّت، می کشد و شهوت، می راند، آری!
دخترک خود را به دستِ درد می سپارد: به دستِ ميل
پوستی به غايت نرم، اندامی لاغر، ضعيف و کم عضله، گويي بيماری سختی را پشت سرگذاشته، يا دوران نقاهت را می گذراند . پوستی صاف و ظريف. از بودن تنها همين را دارد. ناشناخته تازه. گويي دچار عارضه ای است و دردمند. دختر به چهرة مرد نگاه نمی کند، نگاهش نمی کند. درد به چيز ديگری مبدل می شود، به تدريج از بين می رود. در ميل مستحيل می شود. ( ص 40 )
دخترک مرتکب عملی می شود که از نگاه جامعه و خانواده اش گناهی است نابخشودنی، يک ننگ، رسوايي تمام، چيزی بدتر از مرگ
زندگی مادرم دستخوش هولی غالب است: دخترش با خطر بزرگی روبروست، خطر مجرد ماندن برای هميشه، خطر بی شوهری در جامعه، محروم ماندن از جامعه، منزوی، تباه شده. در کشاکش بحرانها مادرم به من هجوم می آورد. در اتاق را به رويم می بندد، با مشت و لگد به جانم می افتد، سيلی می زند، عريانم می کند، خودش را به من می چسباند، بدنم را و زيرپوشم را بو می کند. می گويد که بوی عطر مرد چينی از من به مشام می رسد. به اين هم اکتفا نمی کند، به قصد يافتن لکه های مظنون به زيرپوشم خيره می شود و فرياد می زند، فريادی که عالم و آدم بشنوند، که دخترش هرزه است. که می خواهد دخترش را از خانه بيرون کند، که کاش سقط شده بود، فرياد می زند که کسی روی خوش به دخترش نشان ندهد، چون دخترش بی آبروست. و از سگ کمتر است. بعد با گريه می گويد که نمی داند چه بکند جز اينکه دختر را از خانه بيرون کند تا اين فساد خانه را نيالايد. ( ص 60 )
ولی اين، اما، شيوة زندگی دخترک می شود در باقی زندگی اش. هر بار به عشقی تن می دهد و تا حد توان و نيازش کام ستانی می کند و باز به ديگری روی می آورد. گويی هر عشق و هر عاشق، خانی از خان های بسياری است پيش رويش برای طی کردن راه زندگی تا رسيدن به مرگ، به پايان.
البته خيلی جالب نيست که مثل آلن ويرکندله، نويسندة حقيقت و افسانه، بگوييم او از مردها وجود مردانه شان را نمی خواهد و فقط آنها پله هايي هستند که او برای رسيدن به بامِ مقصودش (: نوشتن همين و بس) ازشان سود می جويد، آن هم آگاهانه (حقيقت و افسانه: 70). بلکه اين طبع و سرشتِ خاص دوراس است که نه آگاهانه بلکه ناخودآگاه و به طور کاملاً غريزی، خواهان وجود مردان است و همين خواستن و خواهندگي، خواسته و ناخواسته، برانديشه و عالم زندگی او تأثير گذاشته و بلکه همة آن را ساخته است. دوراس طبيعتش گويی مردطلب است: با مردها راحت تر است: قيد و بند برای خودش نمی شناسد و نمی سازد و نمی خواهد: همه چيز را خراب می کند، پشت سر می گذارد، باز می سازد و باز ويران می کند. به هيچ چيزِ لايتغيری پابند و معتقد نمی ماند. طبيعتش رام قوانين و سنت های خشک و بی انعطاف نمی شود. سرکش و چموش است؛ آزادِ آزاد . شوهر هم برايش مردی است مثل ساير مردها. و هر مردی، همانی که او می پسندد و به تن و روح خويش دوستش می دارد، شوهر اوست، يار اوست و همراه زندگی اش: همراه نوشتن اش ـ گيرم ده ها سال از او بزرگتر باشد يا کوچکتر.
دربارة عشق ورزیهای دوراس و عاشقهايش، اگر امير پويان عزيز اجازه بدهد، چيزکی می نويسم.
فعلا همين!
نکتة مهمی که نبايد فراموش کرد اين است که اين مختصر ربطی به رمانِ عاشق ندارد. اگر خيلی خوش بين باشيم اين مطالب برآمده از سه ـ چهار صفحة عاشق است و برای باقی ................ خودتان بايد عاشق را بخوانيد. عاشقِ دوراس را. دوراس، با همة استقبالی که از اين کتاب شد، معتقد بود بسياری، عمق و اصل ماجرا را نگرفته اند و به اصطلاح به صورت رفته اند – گر چه امروزه به اين سخنانِ مقتدرانة نويسنده- محور چندان وقعی نمی گذارند، که من هم خودم چنين اعتقادی دارم.
پی نوشت :
سه ماخذِ عمده ی اين نوشتار :
1 . دوراس،مارگريت، عاشق، ترجمه ی قاسم روبين، تهران:نيلوفر ، چ پنجم 1380 .
2. __________ ، حيات مجسم ، ترجمه ی روبين، تهران:نيلوفر، چ اول.
3. ويرکُندله، آلن، حقيقت و افسانه:سيری در آثار واحوال مارگريت دوراس ، ترجمه ی قاسم روبين، تهران:نيلوفر ، چ اول 1380.
دزدان دریایی
ه
عموماً فیلم خیلی نمیبینم. امّا امروز "دزدان دریایی کارائیبی: نفرین مروارید سیاه" رو – که "طلسم دریایی" ترجمه کرده بودنش – دیدم. جانی دِپ (چی شد؟!) توش بازی میکرد.
اصولاً افسانه های دزدان دریایی رو دوست دارم. یکی از محبوبترین کتابهام "جزیرة گنج" رابرت لوئیس استیونسن فقیده. به نظرم این داستان بینظیره؛ به معنی واقعی کلمه، شاهکاره. همیشه سر کلاسهای انشاء به بچّه ها توصیه میکنم کتاب رو – خصوصاً با ترجمة احمد کسایی پور (تنها ترجمة متن کامل در فارسی) – بخونن. گمان میکنم "جزیرة گنج" – بیشتر بخاطر توصیفها و شخصیت پردازیهاش – بهترین اثر استیونسن باشه؛ حتّی بهتر از "دکتر جکیل و مستر هاید". دنیای کودکانة جزیرة گنج و خصوصاً شخصیّت لانگ جان سیلور رو خیلی زیاد دوست دارم. هرچند که کتاب ظاهراً برای بچّه ها نوشته شده؛ امّا نمیدونم چرا اینقدر ازش لذّت میبرم. (راستی، بورخس هم خیلی زیاد نثر استیونسن رو دوست داشته.) شاید یه دلیلش زندگی خود استیونسن باشه. خصوصاً در آخر عمرش وقتیکه در جزیرة ساموآ و در بین قبیلة ماتافا زندگی میکرد؛ قبیله ای که دوستیش رو با احداث "گذرگاه دلهای مهربان" ثابت کرد... این رو هم تا یادم نرفته بگم که کسایی پور شعر اوّل کتاب (به خریداران مردّد) رو خیلی خوب ترجمه کرده. اگه – علیرغم این همه تعریف من – هنوز جزو خریدران مردّد کتاب هستین، شعر رو بخونین؛ بعد کتاب رو بخرین و تا تموم نشده، زمین نذارینش!
کاشکی، ای کاشکی کاین حکایتهای دریاها و آواهای دریایی،
و طوفانها و غوغاها و گرماها و سرماها،
کاشکی، ای کاشکی، کاین جزیره ها و کشتیها و آن گمگشتگانِ یکّه و تنهای دریاها،
و آن گنجینة پنهان و این دزدان دریایی،
و سر تا پای آن افسانة دیرین، که بر خواندم در این دفتر
راست چونان راه و رسمِ عهدِ پارینه،
یکایک راضی و خشنود گرداند پسربچگان خردمند امروز را
بدان سان، کَش مرا خشنود میفرمود حدیثِ نغزِ دیرینه.
- چنین باد، ورنه، وای بر من!
که گر نوجوانِ خردپیشه دیگر نجوید
و آن رغبت دیرپا رفتش از یاد،
بَلِنتاینِ دریادل و کینگستن،
و یا کوپرِ بیشه و موجِ دریا:
چنین باد، نیز! باشد ایدون که من
و دزدان دریایی ام سر به سر، نگون سر شویم اندر آن گورگاه
که مخلوق ایشان و اینها، همه، در آغوشِ آن خفته اند!
ر.ل.استیونسن
همخانه
هو
اتاق، مرطوب از خیسی لباسهای نمدارِ تازه شستة روی رادیاتور بود. نورِ پشت پنجرة بخارگرفته روی سطح شیشه پخش میشد. کیفش را کنار در اتاق رها کرد. چراغ را روشن نکرد؛ تا لباسش را عوض کند. سر و دستهاش را از یقه و آستینهای پیراهن بلند یکسره اش داخل کرد. کرکرة چوبی را پایین کشید. موهایش را باز کرد. سرش را آهسته دو سه چند باری تکان داد تا موهای به هم چسبیده اش منظم شوند.
چراغ را روشن کرد. سرش را به سرعت به سمت در برگرداند. چیزی – گمان کرد – رد شد. ترسیده، سرک کشید. چیزی – یقین کرد – ندید. نگاهش را در اتاق گرداند. کتابِ پُرصفحة میز کنار تخت را برانداز کرد. کتاب روی صفحات پایانی به پشت برگشته بود. تلفن را برداشت و از حفظ شماره گرفت. منتظر نماند. گوشی را گذاشت.
لباسهای محک خوردة نپوشیده، روی تخت رها بود. بی حوصله جایی باز کرد و خلاف جهتِ تخت دراز کشید. با نوک پاهایش کفِ زمین ضرب گرفت. بی هدف دست دراز کرد و کتاب را برداشت. نگاهی انداخت و بَست و روی انبوه لباسها رها کرد. به تقویم روی دیوار مقابلش چشم دوخت. دورِ رقم بعضی روزها خط کشیده بود.
هماهنگ با آخرین ضربآهنگ پاهایش بلند شد. پرّه های کرکره را از هم گشود. اوّل شبِ شهر، شلوغ بود و از این بالا شلوغتر. حرکت کُند نورها روی شیشه خسته اش کرد. کرکره را باز، بَست. یادداشتها و علامتهای دست نویس تقویم این ماهِ روی دیوار را یک به یک مرور کرد. ماههای بعد تقویم را هم سرسری نگاه انداخت. نورِ زردِ اتاق خسته ترش کرد.
مطمئن نبود همخانه اش امشب برگردد. سهمش از تخت را از لباسهای نپوشیده، خالی کرد. پتو را کنار زد. دراز کشید. خنک بود. چراغ بالای سرش را خاموش کرد.
دربارة اهانت به تماشاگر - پتر هانتکه
هو
آهای با شما هستم! با شما خرده روشنفکرهای فوکولی... آهای آدمهای تحصیلکردة صد تا یک غاز؛ ستاره های پِت پِتی آسمان علم و هنر؛ آهای علامه های دهر؛ طاووسهای علیین شده… آهای رفقا؛ دوستان؛ عزیزان، اگر هنوز "اهانت به تماشاگر" پتر هانتکه را ندیده یا نخوانده اید و با اینهمه ادّعا میکنید نمایشهای خوب را دیده و نمایشنامه های عالی را خوانده اید، برایتان متأسّفم؛ سخت در اشتباهید…
اهانت به تماشاگر (1966) عنوان نمایشنامه ایست از نویسندة شهیر اتریشی، پتر هانتکه؛ نمایشی بر صحنه ای بی هیچ اسباب و با چهار برخوان. اهانت به تماشاگر متنی است پست مدرن و پساساختگرا دربارة نمایش، به دلایلی که بر خواهم شمرد.
هدف پساساختگرایی زایل کردن تقابلهای دوتایی – میراث افلاتونی: دنیای ما در مقابل دنیای ایده – است. اوّلین ساختار تقابلی که "اهانت به تماشاگر" قصد شکستنش را دارد، تقابل تماشاگر – بازیگر است. بازیگر در تئاتر کلاسیک و مدرن با اجرای نقش، در سطحی هستی شناسانه قرار میگیرد که متمایز از تماشاگر است. امّا در این نمایشنامه، تماشاگر دیگر کسی نیست که بی اذن دخالت به تماشا ایستاده باشد. تماشاگر، موضوع نمایش است. (ص 15) به این ترتیب، تماشاگر هم نگاه میکند و هم نگاه میشود. (ص 13). تماشاگر نرینه و مادینة عمل مشاهده است؛ جنس مؤنّث و مذکّر نگاه کردن. (مشابه آنچه که بارت دربارة برج ایفل (بارت، 8:1381 و بعد) میگوید.) "اهانت به تماشاگر" تقابل سوژه و ابژه را از بین میبرد: "اینجا شما سوژه نیستید. اینجا شما ابژه هستید. اینجا شما ابژه های کلام مایید. امّا در عین حال، سوژه هم هستید." (ص 22) به این ترتیب، "ما"ی بازیگر و "شما"ی تماشاگر، اندک اندک یکی میشوند. (ص 13)
یکی از ترفندهایی که هانتکه برای شکستن این تقابل بکار بسته، استفاده از نور همسان بر صحنه و در سالن است. "روشنایی صحنه و سالن تقریباً به یک اندازه است." (ص 10) پس تماشاگر دیگر از آن موقعیت برخوردار نیست که از دل تاریکی به روشنایی بنگرد. (ص 13) تماشاگر، همان وضعیتی را دارد که بازیگر. "صحنة این بالا و جایگاه تماشاگران آن پایین وحدتی تشکیل میدهند که دیگر در آن دو سطح متفاوت از هم نیستند." (ص 37)
دیگر ترفند هانتکه – همانگونه که در نام نمایش آمده – توهین روا داشتن به تماشاگر است. بازیگر به تماشاگر اهانت میکند تا فاصله ها را از میان بردارد. (ص 43) با اهانت است که بازیگر میتواند دیواری را پاره کند، تا بی پرده به تماشای تماشاگر بنشیند (ص 44) که پیش از این وظیفة مشاهده به تنهایی متعلّق به او بود. (همینطور نگاه کنید به: مک هیل، 1379 که در آن اهانت به تماشاگر به عنوان الگوی رابطة سادیستی متن و خواننده قرائت میشود و به این ترتیب مؤلّف مقاله به موضوع عشق در نوشته های پسامدرنیستی میپردازد.) به همین شکل تماشاگر هم با ایفا و بازی نقشش (ص 44) کاری را انجام داده که پیش از این به بازیگر تعلّق داشته؛ پس مستوجب تشویق است: در پایان نمایش، پرده بلافاصله پس از پایین رفتن، بالا میاید و صدای تشویق و کف و سوت اینبار به سوی تماشاگر پخش میشود. (ص 48)
"اهانت به تماشاگر" سعی میکند در درجة صفر نوشتار به معنای بارتی آن باشد. (بارت، 1378) هیچ چیز به هیچ چیز دیگر ارجاع نمیدهد. تماشاگر چیزی نمیبیند که القا کنندة چیز دیگر باشد. هیچ تاریکی، روشنایی، نور، صدا، فضا و زمانی القاکنندة تاریکی، روشنایی، نور، صدا، فضا و زمانی دیگر نیست. (ص 16) و این با نمایشهای کلاسیک و مدرن متفاوت است که "مقرر بود آنچه میدیدید و میشنیدید آنی باشد که نمیدیدید و نمیشنیدید. هر چیزی منظوری بود. هرچیزی بیانگر چیزی بود [...] هر چیزی که نمایش داده میشد، بیانگر چیزی واقعی بود. مقرر بود که شما در ورای نمایش، واقعیّتی نمایشی شده را کشف کنید. مقرر بود که شما کُنه نمایش را دریابید. نمایش نبود که نمایش داده میشد؛ واقعیّت بود." (ص 37)
به این ترتیب، نمایش و واقعیّت تقابلی با هم ندارند. مرزی بین دنیای نمایش و دنیای واقعی رسم نشده است. واقعیّت و نمایش دو چیز نیستند. "اینجا دو جور زمان متفاوت وجود ندارد. اینجا دو دنیای متفاوت وجود ندارد [...] زمان در این بالا همان زمان شما در آن پایین است." (ص 25) "اینجا از دو زمان، یعنی زمان نمایش و زمان نمایشی، خبری نیست." (ص 31) و این متفاوت است با نمایشهای کلاسیک و مدرن که در آن "همیشه دو زمان وجود داشت: زمان شما، یعنی زمان تماشاگران و زمان نمایش، که ظاهراً زمان واقعی بود." (ص 38)
مفهوم پساساختارگرایانة دیگری که میتوان در نمایش هانتکه ردّش را یافت، تعویق است – که تا حدود زیادی متّکی به مفهوم "تفاوط" (differance) دریدایی است. [اشتباه نگارشی هم در واژة فارسی و هم لاتین، عمدی است. نگاه کنید به ضیمران، 195:1380] به طور مختصر، "تفاوط" بیانگر این ایده است که دالها در زنجیره ای بی انتها همدیگر را معنا میکنند و هیچ مدلول و مفهوم پایانی در کار نیست. دالی بیانگر دال دیگر است و همینطور: "شما حالا دیگر متوجّه شده اید که ما خود را تکرار میکنیم." (ص 23) "اینجا فقط یک حالا هست و حالا هست و حالا هست و بس." (ص 24) "اینجا پایان کاری در میان نیست." (ص 26) به این ترتیب، زنجیرة دالها – زنجیرة "حالا"ها – بی پایان است؛ همواره تعلیقی در کار است؛ معنا بدست نمیآید و مدام به تعویق میفتد و این تفاوت دارد با نمایشنامه های کلاسیک و مدرن که در آنها "همیشه در لابلای گفته ها، ژستها و اسباب صحنه چیزی در کمین بود و بر آن بود که معنایی را برساند." (ص 37) معنایی در کار نیست. چیزی دست تماشاگر را نمیگیرد و به همین دلیل است که "شما اینجا چیزی نخواهید شنید که قبلاً نشنیده باشید. شما اینجا چیزی نخواهید دید که قبلاً ندیده باشید. [ولی از سوی دیگر] شما اینجا چیزی نخواهید دید که همیشه میدیدید. چیزی نخواهید شنید که همیشه میشنیدید." (ص 11)
بهرحال "اهانت به تماشاگر" هانتکه "یک پیشگفتار است [...] پیشگفتاری است بر همة پیشگفتارهای دیگر. این نمایشنامه، تئاتر جهان است." (ص 42)
پی نوشت:
1- قبول کنید نوشتن دربارة "اهانت به تماشاگر" – که پیشگفتار است؛ امّا پیشگفتاری وسیع – کار دشواری است. به نظرم متن نمایشنامه، خطابه ایست فلسفی. با اینهمه این چند سطر را نوشتم تا بگویم خودم به شخصه این خطابه را چطور میخوانم؛ کجاهایش را بهم پیوند میدهم و کلّش را چطور معنا میکنم. (حتّی اگر اینکار با هدف ساخت شکنی (بهتر: بنیان فکنی) همخوان نباشد!)
2- تمام شماره صفحه هایی که به متن نمایشنامه ارجاع داده اند، مربوط میشود به:
+هانتکه، پتر(1378)؛ اهانت به تماشاگر [تجربه های کوتاه، شمارة 15]؛ علی اصغر حدّاد؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر تجربه [48 صفحه – 200 تومان]
3- به جز این:
+ بارت، رولان (1378)؛ درجة صفر نوشتار؛ شیرین دخت دقیقیان؛ چاپ اوّل؛ تهران: انتشارات هرمس
+ بارت، رولان (1381)؛ "برج ایفل"؛ موگة رازانی؛ در کتاب برج ایفل [مجموعة هنرهای تجسّمی معاصر، شمارة 9] (صص 5-55) نوشتة رولان بارت و ریمون دوشان ریون، ترجمة موگة رازانی؛ چاپ اوّل؛ تهران: نشر و پژوهش فرزان روز
+ ضیمران، محمّد (1380)؛ اندیشه های فلسفی در پایان هزارة دوّم؛ چاپ اوّل؛ تهران: انتشارات هرمس
+ مک هیل، برایان (1379)؛ "عشق و مرگ در نوشتار پسامدرنیستی"؛ پیام یزدانجو؛ در کتاب ادبیات پسامدرن (صص 115-147)، گزینش و ترجمة پیام یزدانجو؛ چاپ اوّل؛ تهران: نشر مرکز
هایکو
هو
"خداحافظ" تو
تلنگر چارپایه بود
برای منِ اعدامی
فهرست کتابهای دوست داشتنی
هو
خب، حاصل جمع بندی نظر دوستان چیزی است که پایین میبینید؛ فهرست کتابهای دوست داشتنی. به گمانم تعطیلات دو هفته ای نوروز فرصت خوبی برای مطالعه است. نظر دوستان به ترتیب ارسالشان ثبت شده. در پایان فهرست هم، نظر خودم را نوشته ام... ادامة مطلب را بخوانید!
مارگریت دوراس (1) - محمد میرزاخانی
هو
دوست خوبم، محمّد میرزاخانی پایان نامة کارشناسی ارشد ادبیات فارسی اش را در دانشکدة عتیقة ادبیات دانشگاه تهران با موضوع ساختارشکنی و ادبیات با تمرکز بر آثار دریدا و با نمرة بیست گذرانده است. گمان کنم هر کتابی را که نام ببری؛ یا محمّد آنرا خوانده یا دست کم اطلاعات مبسوطی درباره اش دارد. همین حالا داشتم فهرست منابع پایان نامه اش را نگاه میکردم. چیزی نزدیک به صد منبع فارسی و لاتین را شامل میشد؛ از نشانه شناسی و ساختارگرایی تا پساساختگرایی و تأویل و پست مدرنیسم و نظریه و نقد ادبی...
بگذریم؛ محمّد قول داده بود برای راز چیزی بنویسد. آنچه میخوانید، بخش اوّل نوشتة اوست دربارة مارگریت دوراس. شخصاً منتظر بخشهای بعدی هستم.
مارگريت دوراس (Marguerite Duras) - محمد میرزاخانی
ديده ايد چيزهايي را که آدم يک بار در يک زمانِ خاصی از زندگی اش , به شان برمي خورد ولی چندان عکس العملي نشان نمی دهد و بعد از مدتی دوباره همان چيز از جایِ ديگر دوباره سر بر مي آرد , و اين دفعه چنان آدم را شيدای خودش می کند که يک باره مثل کنه به جانِ آن قضيه افتاده و خود را در آن غرق می کند ؟ دوراس برای من چنين چيزی است . هم خودش و هم نوشته هايش . قطعاًچنان نوشته هايي فقط می تواند از قلم نويسنده ای مثل دوراس بيرون تراوش کند و باز قطعاً هم چون دوراس نويسنده ای , نمی تواند هم جز آن طور بنويسد .
دوراس برای من در اوج است ؛ هر نوشته اش را که می خوانم همواره اين تصوّرم استوارتر می شود که : نمی شود اين چيز را بهتر از اين نوشت . اوجِ اين مطلب همين است که دوراس نوشته است ! شايد تصوّر شود که بيش از اندازه عاشقانه می بينيم دوراس و نوشته هايش را . ولی قطعاً برايم چيزی هم جز اين نبوده . هر نوشته اش , هر سطر از سطرهایِ مکتوباتش , چنان زخمه ای بر دل و روحم می زند که آوایِ احساساتم را مدام در سراپای وجودم می شنوم .
اول بار مدرا توکانتا بيله را خواندم و آن شيدايیِ قلم را در آن شناختم . يک سالی , اما , گذشت تا اين نوشته کارِ خودش را بکند . يک سال بعد بود حدوداً که آن دوراسِ فروخفته در يادهايم با خماری لذت مدرا توکانتا بيله اش , دوباره مرا به سویِ خودش کشاند . اين بار تابستان80 ضربه یِ کاری را فرود آورد و به دوراس بازی ( يا بهتر است بگويم : دوراس خوانی ) مبتلايم کرد . و بعد به ترتيب هی آمدند : نوشتن همين و تمام , نايب کنسول , عاشق , بحر مکتوب , و ... .
قلمِ دوراس همانی است که می پسندم و دوست دارم و هميشه به دنبالش بوده ام . البته نبايد يادی از قاسم روبينِ عزيز و گرانمايه هم نکرد . روبين تقريباً اکثرِ نوشته هایِ دوراس را به فارسی در آورده است . البته چند کارِ ديگر او را مترجمانِ ديگری مثل رضا سيد حسينی , شيرين بنی احمد , و ... ترجمه کرده اند ولی به هر صورت از نظرِ حجم و کيفيتِ کار اصلاً با کارِ روبين قابل مقايسه نيستند ( واين البته هيچ چيزی از ارزش کارِ اين مترجمان بزرگوار نمی کاهد ) . در ضمن آن کارهايي را هم که مترجمانِ ديگر ترجمه کرده اند , روبينِ ديگر همه را از اول ترجمه نکرده . به هر رو , روبين آنقدر اين کارها را خوب از آب درآورده که گاه آدم واقعاً اين طور فکر می کند شايد از اين بهتر نمی شده دوراس را به فارسی برگرداند . آفرين به قلمِ روبين و سليقه و ذکاوتش .
قصدم اين است که در يک سری نوشته های پی در پی , به زندگی دوراس و چند تا از نوشته هايش نظری داشته باشم . زندگی اش بماند برایِ بعد . فقط مختصر همين که :
در 1914 در شهر جيادين در نزديکی سايگون ( در هندوچين ) به دنيا آمد و پس از گذراندن يک زندگيِ پر و پيمان در 1996 ( اسفند 1374 ) در پاريس درگذشت .
در مورد دوراس تا بحال به فارسی مطالب زيادی , چه در کتاب ها , و چه در مجله ها و روزنامه های کشور نوشته شده است . از جمله دو کتاب دربارة زندگی اش به فارسی برگردانده شده که درباره شان بعداً صحبت خواهم کرد . مقاله ها خيلی زيادند که در طول نوشته ها اشاره هايي به شان خواهد شد .
رامين جهانبگلوی عزيز هم ( که همواره عاشقِ نوشته هايش بوده ام و بيشتر از هر کس با او مدرنيته را زندگی کرده و دريافته ام ) مقاله ی بسيار کوتاهی در مدرن ها ی خود دارد که عنوانش هست :
مادگريت دوراس رسوا کنندة واقعيت جهان . برای اطلاعات بسيار اجمالی و در عين حال به درد بخور نوشتة خوبی است .
کتاب های دوراس هم که نسبتاً زيادند . چند تا را که بالاتر گفتم و چند تایِ ديگر هم اين ها هستند : درد , اميلی اِل , حيات مجسم , عشق , گفتا که خراب اولی , بارانِ تابستان , شيداييِ لُل.و.اشتاين , و ...
حال به تناسب و تناوب , دربارة کارها و زندگی اش و گاه هم دربارة نظر منتقدان و نويسندگان ديگر دربارة او , چيزهای کوچکی خواهم نوشت .
چرا این چند جمله اینقدر تأثیرگذار بود؟
"به من بگو؛ مرا آگاه کن که در آن دوردستها چه اتّفاقی می اُفتد؟ ... راستی، دور از چه چیزی؟"
اندوهی ژرف – یاسمینا رضا – نازنین شهدی – 20
فهرست پایان سال - کتابهای دوست داشتنی
هو
معمولاً نشریه و مجله ها تو آخرین شمارة سال از نویسنده ها و مترجمها و ناشرها و ... میپرسن بهترین کتابی که امسال خوندین، چی بود؟
خوشحال میشم اگه جوابای شما رو به همین سؤال بدونم. میدونم که جواب دادن به این سؤال اگه بخوایم سخت بگیریم، خیلی سخت میشه. امّا باور کنین اونقدرها هم دشوار نیست. یعنی در واقع لازم نیست به سؤال در چارچوب سفت و سختش وفادار بمونین. مثلاً به جای بهترین کتاب میتونین بهترین کتابها رو اسم ببرین. یا اصلاً بهترین رو معرّفی نکنین و صرفاً کتابهای خوب و ارزشمند رو پیشنهاد بدین. خلاصه اینکه سؤال رو – اگه دوست داشتین – اینطوری تغییر بدین: اگه بخواین برای تعطیلات نوروز به کسی کتاب خوب پیشنهاد کنین، کدون کتابها رو معرّفی میکنین؟
اگه دلتون خواست و حوصله داشتین میتونین مهمترین دلیلتون رو هم بگین و چند خط دربارة انتخابتون توضیح بدین؛ اگه نه اسم کتاب هم کفایت میکنه... فقط به نظرم بهتره کتابهای حوزة علوم انسانی و هنر رو معرفی کنین.
گرچه خواننده های اینجا معدودند و با بعضیها هم بیرون از این دنیای مجازی ارتباط دارم؛ امّا فایدة این کار – دست کم برای خودم – اینه که هفتة دیگه وقتی رفتم کتابفروشی و خواستم برای این دو هفته تعطیلی یا واسه عیدی دادن کتاب دست و پا کنم، یه فهرست پیشنهادی دارم و خب، کارم ساده تر میشه.
در ضمن، برای من بهتره که معرّفیهاتون با ایمیل باشه. ولی اگه حتّی حوصلة اون کار رو هم ندارین، کامنت بذارین... واقعاً ممنون میشم :)
سه
هو
(1)
برایان مک هیل در مقالة مؤثر "عشق و مرگ در نوشتار پسامدرنیستی" نظریه ای را از قول جان بارت نقل میکند – که البتّه خود بارت هم چندان جدّی به این نظریه نپرداخته. در این نظریه – که گونه ای خوانش را پیشنهاد میکند – مؤلّف نقش مرد، خواننده نقش زن و متن، نقش آمیزش این دو را ایفا میکند...
(2)
اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن
تا بر دو لبت بوسه دهم چونش بخوانی
["... شیخ از قوّال پرسید که این بیت کراست؟ گفت: عُماره گفته است. شیخ برخاست و با جماعت صوفیان به زیارت خاک عُماره شد." (اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید – باب دوِّم)]
(3)
فصل آخرِ "اگر شبی از شبهای زمستان مسافری" کالوینو را که خاطرت هست؟
هایکوی مشترک
هو
- یک گاز تو؛ یک گاز من
و ...
خندیدند
تقدیم به روح پست مدرن دونالد بارتلمی
ه
هنگام خواندن این وبلاگ:
آ- مینشینم ( )
ب- لم میدهم ( )
پ- میایستم ( )
ت- دیگر موارد ( ) ذکر کنید ...
پست مدرن در مقابل مدرن؟
هو
دیروز، پیش نویس مقاله ای را مینوشتم با این هدف که بسادگی و با زبانی قابل طرح برای دانش آموزان دبیرستانی توضیح دهد منظور از داستان پست مُدرنیستی چیست. با تقلیل گرایی خودآگاهانه ای پست مدرنیسم و پساساختارگرایی را یکسان فرض کردم و دربارة تقابلهای دوگانه نوشتم و اینکه یکی از کارهای مهم پساساختارگرایی شکستن این تقابلها و از بین بردن فاصله ها و شکافهای موجود است.
به عنوان مثالی در ادبیات داستانی هم از حذف تقابل و فاصلة هستی شناسانة نویسنده – شخصیّت داستانی از یکسو و خواننده – شخصیّت داستانی از سوی دیگر، گفتم. شخصاً ایدة مستتر در پیش نویسِ مقاله را دوست دارم: اینکه نویسندة پست مدرن، با شخصیّتهایش به گفتگو میپردازد و خوانندة پست مدرن میتواند یکی از شخصیتهای داستانی اینچنینی باشد و به این ترتیب، همه در یک سطح و نه در تقابل با هم قرار میگیرند؛ ساختار پیشین – که بر فراتر بودنِ سطح هستی شناسانة نویسنده (یا خواننده) از شخصیتها اصرار میورزد – شکسته میشود.
مثالهایی که پیش نویس مقاله با آنها آغاز میشود، یکی "شش شخصیّت در جستجوی نویسنده"ی لوئیجی پیراندلّو است و دیگری "مه" اونامونو. در این دو اثر محبوبم، شخصیتها و نویسنده در یک سطح هستی شناسانه قرار میگیرند و با هم به گفتگو میپردازند. (به نظرم فصلِ گفتگوی آگوستو پرث – شخصیّت اصلی داستان مِه – و اونامونو – نویسنده – یکی از صحنه های تکرارنشدنی ادبیات داستانی است.) از سوی دیگر، "اگر شبی از شبهای زمستان مسافری" کالوینو را برای یکسان شدن سطح هستی شناسانة خواننده و شخصیّت مثال آوردم. (میبینید که علاقة ایتالیایی ام را ناخواسته – اصراری ندارم؛ خواسته – به بچّه ها انتقال میدهم!)
امّا نکتة آموزنده برای خودم در این میان – که امروز در موردش فکر میکردم – این بود که به هر حال در تقسیم بندی امروزی، اونامونو یا پیراندلّو نویسنده های پست مدرن محسوب نمیشوند. همین، مرا به فکر واداشت که نوعی تقابل بین "مدرنیسم" و "پست مدرنیسم" هم وجود دارد. در واقع پست مدرنیسم، که داعیة برداشتن تقابلهای دوتایی را دارد، در شکل صوریش به عنوان فرعی بر مدرنیسم ظاهر میشود: پست مدرنیسم، بعد از مدرنیسم میآید. همانگونه که متن بر تفسیر مقدم است و کتاب بر فیلم و ... مدرنیسم هم بر پست مدرنیسم مقدم است. خلاصه اینکه، به نظرم آمد پست مدرنیسم – دست کم در ظاهر – گرفتار همانچیزی است که از آن میگریزد.
در پیش نویس مقالة دیروزیم نوشته بودم "نمونههایی از ساختارشکنی اوّلیّه در داستانهای این نویسندهها [اونامونو و پیراندلّو] قابل مشاهده است". الان هم به نظرم همینطور میآید. بخش اوّل این واژه – یعنی "پُست" – قاعدتاً نباید به تأخّر تاریخی اشاره داشته باشد؛ مدرنیسم در لحظاتی بسیار پست مدرن بوده. همانطور که داستانهای "شش شخصیّت در جستجوی نویسنده" و "مِه" در لحظاتی پست مدرنتر از داستانهای پست مدرن امروزی بوده.
همین چند دقیقة پیش، مقالة "معنای پست مدرن" لیوتار را خواندم و دیدم که نظر او هم دقیقاً چنین چیزی است: "مدرنیته همیشه لحظات پست مدرن خودش را داشته." میبینید که تقابلی در کار نیست. (مشابه همین نقد را "رورتی" در مصاحبه اش با دکتر جهانبگلو هم بیان میکند: لیوتار در "وضعیت پست مدرن" از پایان روایتهای کلان فلسفی صحبت میکند؛ امّا کتاب خودش روایت کلان جدیدی است.)
خلاصه اینکه، نوشتن پیش نویس مقالة "داستان پست مدرنیستی" برای خودم بسیار فایده مند بود.
هایکو
هو
خورشید
از خواب تو
طلوع میکند
شناوری زبان و نگاه عاشقانه
هو
(1)
در جامعة استبدادی، حریم افراد رعایت نمیشود؛ فضای عمومی و خصوصی چندان متمایز از یکدیگر نیستند. دستگاههای استبدادی به فردی ترین مسایل شخصی نظارت میکنند و آن چیزی را خلق میکنند که به شکل نمادین در 1984 اورول توصیف شده است.
(2)
در جامعة استبدادی – همسان با افراد – به حریم واژگان هم تجاوز میشود؛ القاب، سلسله وار، نامتناسب و به وفور مورد استفاده قرار میگیرد؛ بازار مدیحه سرایی داغ است و آنچنان که دکتر شفیعی کدکنی میگوید با اغراق گویی، زبان شناور میشود و هرقدر جامعه خودکامه تر گردد، شناوربودن زبان را بیشتر میبینیم. (این مورد را دکتر شفیعی به زیبایی با مقایسة ابیاتی از قصایدی با وزن و قافیة یکسان از چهار شاعر مدیحه سرا در چهار دورة تاریخی – عنصری، منوچهری، امیر معزی و انوری – نشان میدهد.)
(3)
در جامعة مجیزگو، سروان میشود جناب سرهنگ و تزریقاتچی، دکتر. در جامعة مجیزگو، دانشجوی سال اوّل پزشکی، خانم دکتر و آقای دکتر است و مربّی دانشگاه – و حتّا دبیر مدرسه – استاد. در چنین جامعه ای با کاربست پُربسامد واژگان – تجاوز به ساحت معنایی و در نتیجه شناوریشان – اندک اندک کلمات معنای اصیل خود را از دست میدهند. پس باید واژه هایی نو آفرید تا دست کم معنای قبلی استیفا شود.
(4)
برای چاره، گاهی واژه ای نو خلق میشود و گاه نیز برای حل این معضل – مثلاً – از قید "واقعاً" و صفت "واقعی" استفاده میگردد: "دکتر فلانی استاد واقعی است." (یعنی در سلسله مراتب دانشگاهی پس از استادیاری و دانشیاری به مقام استادی رسیده است.) یا آنطور که در تبلیغات میبینیم: "با پاسخهای واقعاً تشریحی!" (احتمالاً از آنجا که پیش از این، جوابهای کوتاه را معادلی برای "تشریحی" در نظر گرفته و با اینکار به ساحت معنایی واژه تجاوز کرده بودند، برای نشان دادن اینکه پاسخهای ارائه شده احتمالاً مفصّلتر از آنچیزی است که تا بحال دیده اید، مجبور به استفاده از قید "واقعاً" شده اند.)
(5)
تمام این اتّفاقات در حوزة زبان گزارشی (discoursive) و نه عاطفی (emotive) میفتد. در زبان و واژه های عاطفی، وضع اندکی متفاوت است؛ گویا که در آنجا کاربرِ زبان محق به تجاوز است و اصولاً "مَجاز" آنگونه که دکتر شفیعی کدکنی میگوید، از "تجاوز" میآید. به نظر میآید واژه های بکارگرفته شده در حوزة زبان عاطفی ذاتاً میدانی برای تجاوز اند.
(6)
گفتار عاشقانه، مدحی است صادقانه؛ تملّق و مجیزی مُجاز. گفتار عاشقانه – در حوزة زبان وابستة به احساسات – از ساده ترین شکل تا پیچیده ترین حالات، پُر است از کاربست پُربسامد واژه ها. در ساده ترین شکل برای نشان دادن فراوانی چیزی، تکرار قید "خیلی" نمونه ای کوچک از این کاربست است. در گفتار عاشقانه، مقیاس سنجش تغییر میکند: دوست داشتن به اندازة تمام دنیا، نگاه کردن با تمام چشمها، دیوانه بودن بیشتر از همة دیوانه های دنیا و ... گفتار عاشقانه، اساساً زبانی شناور است که سنجش آن بیشک با زبان معیار گزارشی امکان ندارد.
(7)
گفتار عاشقانه – شاید به علّت تشدید متناوب آن از سوی دو طرف کاربرندة زبان – بسیار زودتر از گفتار گزارشی به این نتیجه میرسد که راه حلّی برای ابراز معنا وجود ندارد. از آنجا که – در بسیاری موارد – "تملّق [صادقانة] عاشقانه" دو سویه است و بر خلاف کاربرد گزارشی زبان – که معمولاً فرودست، مجیز فرادست را میگوید – هر دو سو به تناوب زبان را شناورتر میکنند، دیگر هیچ واژه ای یافت نمیشود که عُمق احساسات و خلوص نیّت گوینده را نشان دهد. شاید واژه سازی یا روی آوردن به نمادهای از پیش تعیین شده و بقولی "استاندارد" برای دو طرف، از راههای رهایی مفروض باشد؛ امّا به هر حال، راه حل نهایی نیستند.
(8)
در گفتار عاشقانه، راه حل نهایی وجود ندارد. دیگر کلمات، یارای حمل معانی را ندارند. واژه ها، فاقد نیرو و توان لازم برای رساندن نیّت گوینده هستند و اینجاست که – فرضاً – "نگاه"، کار صدها هزار واژه را انجام میدهد؛ نگاه عاشقانه، جای گفتار عاشقانه را میگیرد.
مونته دیدیو، کوه خدا - اری دِ لوکا
هو
نمیخواهم مثل پابلو نرودا – که دربارة کورتاسار گفته بود "هرکس کارهای کورتاسار را نخواند، بدبخت است… نخواندن قصّه های او بیماری نامرئی خطرناکی است" – مجبور به خواندنتان بکنم. نمیخواهم مجبورتان کنم؛ نفرینتان کنم که اگر نخوانید، الهی به سرنوشت سگی دچار شوید که سوهان لیس میزند؛ خون خودش را میلیسد؛ امّا لذّتی که میبرد از دردی که حس میکند بیشتر است. به همین خاطر ادامه میدهد تا دیگر خونی در بدنش نماند. نمیخواهم تهدیدتان کنم که اگر نخوانید بلایی سرتان میآید و زیر باران و تگرگ بلا میمیرید. نمیخواهم فریبتان بدهم. نمیخواهم مجبورتان کنم؛ نمیخواهم قَسَمتان بدهم…
فقط میخواهم تمنّا کنم؛ خواهش کنم و – اگر خواستید – ضجّه بزنم و با تمام توانم – از صمیمِ قلبم – التماس کنم "مونته دیدیو؛ کوه خدا" اری دِ لوکا را بخوانید. اینرا عاجزانه میخواهم؛ باور کنید از هر کار مهم دیگری که دارید – از هر برنامه ای، درسی، قراری، کلاسی؛ از تمام چیزهای "بیهوده وار جدّی" که سراسر زندگیمان را گرفته – واجبتر است. یکبار به من اطمینان کنید... التماس میکنم.
نه قَسَمتان میدهم، نه تهدیدتان میکنم، نه فریبتان میدهم، نه لعنتتان میکنم، نه مرعوبتان میکنم و نه مجبورتان میکنم که کتاب را بخوانید؛ امّا اگر خواندید، اگر خواندید و از هر بخشی از کتاب خوشتان آمد – اگر به لهجة ناپلی علاقمند شدید؛ اگر حکمت بومرنگ را دانستید؛ اگر معنی پرواز را فهمیدید؛ اگر به معجزه ایمان آوردید؛ اگر درک کردید معنی مهربانی را، معنی عشق را؛ اگر از توصیف صحنة "شام عید" لذّت بردید؛ اگر از خنده های داخل سینما سر درآوردید ... – یادی هم از من بکنید. بیشتر از این چیزی نمیخواهم. همین!
شهر زیبا: قصّة همیشگی عشق و مرگ
ه
شهر زیبای اصغر فرهادی رو هم دیدم. گرچه بجز پایان – البته – محتوم فیلم از بقیه اش خوشم اومد؛ امّا چند وقتیه فکر میکنم خیلی اعصاب فیلمهای اینطوری رو ندارم. بهرحال پیشنهاد میکنم ببینین و وقتی دیدینش – هر وقت که شد – و به سکانس گفتگوی اعلا و فیروزه توی رستوران رسیدین، یاد من بیفتین؛ همینطور وقتی – تقریباً در پایان فیلم – به اونجایی رسیدین که اعلا برگشته کانون و داره با آقای غفوری مشورت میکنه و آقای غفوری هم به جای جواب، از اعلا سؤال میکنه – سؤالهایی که واقعاً جوابی ندارن – باز هم یاد من بیفتین... (البتّه اگه لذّت بردین!) این هم از وصیتهای سینمایی امشب من.
در ضمن، بابک غفوری آذر، توی وبلاگش خیلی فعالانه دربارة فیلمهای جشنواره مینویسه؛ خیلی فعالانه تر از خسرو نقیبی.
مارمولک: وسترن دینی
هو
مارمولک کمال تبریزی رو دیدیم. خیلی قشنگ بود. به قول احسان، حتماً میشه پرفروشترین فیلم سال بعد. داستان، داستانِ یه زندانیه (پرویز پرستویی) که برای فرار از زندان، لباس یه روحانی رو میپوشه و به طور اتّفاقی میشه پیش نماز و آخوند مسجدِ یه شهر مرزی.
به نظرم کمدی بودن فیلم بیشتر بخاطر کلامه؛ یعنی بشدت متکی به دیالوگهاست. تصوّرش رو بکنین یه زندانی (رضا مارمولک) با اونهمه اصطلاح جاهلی بشه آخوند – که قاعدتاً باید با اسلوب خاصی صحبت کنه. نتیجه جمله هایی میشه مثل این: "شیطان شخصاً به دهنتون عنایت میکنه!" یا "خواهر و مادرشو به هم پیوند میده!" و در جاهای احساسی تر: "فی الواقع خداوند اندِ لطافته؛ اندِ چشم پوشی و اندِ رفاقته." بقیة گفتگوها رو هم میتونین با همین روش بسازین!
مثل اینکه تبریزی گفته که فیلم من یه فیلم وسترنه. یعنی حکایت یه مرد تنهاست تو یه شهر مرزی بین یه عدّه غریبه. راست گفته؛ مارمولک "وسترن"ه؛ امّا یه وسترن دینی که اوجش در پایان فیلمه که یکی از اهالی ده "یار گلنده، تُز اُلماسُن..." [ترکی نمیدونم و اینرا هم به سختی نوشتم! ولی مفهوم شعر چنین چیزی است که "یار میآید"!] رو در مسجد میخونه؛ در مسجدی که به مناسبت نیمة شعبان چراغونی شده و جشن برپاست.
خلاصه اینکه شوخیها خیلی وقتها شما رو یاد "لیلی با من است" میندازه. اصولاً اسلوب فیلم هم همینه. یه آدم ناآگاه که در موقعیتی قرار میگیره (لابد بخاطر میل و عنایتی؛ نشونه اش هم اینکه چند تا دیالوگ میشنوین مثل این: "خدا شما رو خیلی دوست داره" یا "چهره اش مثل نظرکرده ها میمونه" عین "لیلی با من است" که میگفت: "اگر با من نبودش هیچ میلی...") و باعث میشه که کم کم معنی یه جمله رو بفهمه: راههای رسیدن به خدا به تعداد آدمهاست.
به جز این، تأثیر "شازده کوچولو" هم توی فیلم با نشونه هاش زیاد بود فرض کنین وقتی در مورد "اهلی کردن" حرف میزنه. (راستی چند وقته که همه اش به شازده کوچولو برمیخورم... مثلاً "شرقِ بنفشه"ی مندنی پور نمونه اش.) ضمن اینکه در خیلی جاها یاد شخصیّت دون کامیلو افتادم ("دون کامیلو"ی گووارسکی رو بخونین حتماً!) یعنی یاد روحانی ای که خیلی پایبند همة مسایل نیست و حتّی گاهی دست بزن هم داره: "به روحانیت توهین نکن و روش قیمت نذار! مخصوصاً اینکه روحانیتش بچّة دروازه غار باشه!"
دو سه تا از گفتگوهاش هم خوب یادم مونده؛ اگه یه وقتی فیلم رو دیدین و از این دیالوگهاش خوشتون اومد یاد من بیفتین لطفاً!: "بهشت که زورکی نمیشه. اینقدر فشارش میدی که از اون ور جهنم میزنه بیرون." "بزمجّه! خریت خودت رو گردن خدا ننداز." "ای لعنت بر نفس امّاره!" و ...
آهان! راستی، مارمولک رو مثل بعضی از بهترین فیلمهای دیگه – به قول فرهاد – با اعمال شاقه دیدم. "اعتراض" رو ایستاده؛ "سگ کُشی" رو روی پله و "مارمولک" رو کف زمین! خیلی زور داره آدم کارت داشته باشه و بعد روی زمین بشینه؛ امّا به همه چیزش میارزید. اصلاً یه بخش از لذّت جشنواره همینه دیگه!
به دو چشمِ ناآشنا - محمد الفیتوری
ه
محمد الفیتوری را با شعرهایش برای رنجهای آفریقا میشناسند؛ امّا من از میان شعرهایش، این عاشقانه را دوست دارم:
به دو چشمِ ناآشنا (اِلی عَینَینِ غَریبَتَین)
محمد الفیتوری
ترجمة موسی اسوار (با بعضی دستکاریها)
بانویم؛
اگر این واژگان عاشق بر حسب اتّفاق چشمانت را لمس کرد؛
یا اگر از دو لبت گذشت؛
از جانب من از چشمانت پوزش بخواه؛
زیرا که شامگاهی من در سایة آنها تکیه دادم؛
نیمخوابی در ربودم...
در آرامششان با ستارگان و ماه شوخ و شنگی کردم؛
زورقی وهم آلود از برگ گل بربافتم؛
روحِ خسته ای را تکیه گاهی ساختم؛
لبِ تشنه ای را سیراب کردم؛
و آتشِ شوق چشمی را نشاندم.
[...]
بانویم؛
اگر ناگاه دیدار کنیم؛
اگر چشمانم آن چشمها را ببیند؛
آن دو افقِ سبز غرقه در مِه و باران را؛
اگر بر حسب اتّفاقِ دیگری، در راه به یکدیگر رسیم،
- که هر اتّفاق، در حکمِ تقدیر است -
راه را دو بار خواهم بوسید.
شبهای روشن
هو
"حتّا بهترین آدمها هم مثل یه راز دورن."
شبهای روشن را در آخرین سانس آخرین روز نمایشش پیش از جشنواره دیدم. قرار بود خیلی پیشتر ببینمش... بدم نیامد؛ گرچه بعضی جمله هایش دروغ بودند؛ بعضی صحنه هایش را باور نمیکردم یا شاید نمیخواستم که باور کنم؛ شاید دوست داشتم که دروغ باشند...
بعضی جمله ها واقعاً عجیب بود... بعد از این جمله که مرد اوّل فیلم گفت: "خدا عادت داره چند تا کار رو با هم بکنه." پیش خودم گفتم: "خدا کنه این عادت از سرش نیفتاده باشه!" خدا کنه!
کتاب داستانهایم
هو
- بالاخره "شهرهای نامرئی" کالوینو تجدید چاپ شد. چاپ قبلی - گمانم - مربوط به سالهای 1360 میشود؛ کتاب، مدتها "نایاب" بود و زودتر باید چاپ میشد. کالوینو خوانها لابد خوشحالند. هرچند که کتاب با حروف چینی قبلی، چاپ شده.
- "دهِ مرده"ی شهریار وقفی پور را هم خواندم؛ شاید بعداً نظرم را گفتم. الان به همین اکتفا میکنم: داستانی که تقدیم نامه اش در پایان آمده، حتماً داستانی پست مدرن است. این را هم اضافه کنم: به نظرم "داستانِ شهریار وقفی پور" هم بخشی از نام کتاب است؛ یعنی خوب است اسم کتاب را اینطور بخوانیم: "دهِ مرده؛ داستانِ شهریار وقفی پور"
- به پیشنهاد دوست عزیزی، "شب بخیر یوحنا"ی پیام یزدانجو را هم میخواهم بخوانم.
- "طبقة همکف" یوریک کریم مسیحی هم در نوبت است؛ گمان نمیکنم چیز دندانگیری باشد؛ نمیدانم.
- دوباره خواندن "درخت و برگ" جی. آر. آر. تالکین با ترجمة مراد فرهادپور دوست داشتنی هم ضرری ندارد البته.
بار دیگر شهری که دوست میداشتم
هو
(1)
گرگان، شهر مادریم است؛ ترکها میگویند: آنا یوردوم. کودکیم در گرگان گذشت؛ روزهای خوب. در خانة بزرگی در محلة گرگانپارس، تقاطع "مهر" و "شهریور"؛ خانه ای که حالا آپارتمان شده و تعریض خیابانهای هر دو سو، کوچکترش کرده. خانه ای که حیاطی داشت مناسب روزگار کودکیمان. با برادر و پسرعمو و پسرعمه – که در روزهای سخت بمباران تهران، مانند بسیاری دیگر به گرگان آمده بود – در حیاط بزرگ خانه دوچرخه سواری میکردیم.
روزهای خوب مدرسه؛ دبستان فیضیه که تا خانة مادربزرگ، پیاده – با گامهای کوچک کودکانه ام – پنج دقیقه ای بیشتر راه نبود و من که شاگرد درسخوان کلاس بودم و بعد از جلب نظر معلمها، در رونویسیهایم از کتاب فارسی، کم کاری میکردم؛ از متن میدزدیدم و کسی نمیفهمید و معلّم مشقها را "خط" میزد. روزهایی که تحویل کارنامه، منوط بود به پس دادن کتابها؛ کتابهایی که باید تمیز نگه میداشتیمشان – چه انتظار بیجایی! مدرسه ای که فکر میکردیم چقدر بزرگ است و این اواخر، سر تا تهش را با چند قدم گز کردم. امتحانهای روزهای آفتابی در حیاط!
میدانیهایی که "فلکه" بودند؛ فلکة "کاخ" – که هنوز هم نام جدیدیش را نمیدانم – ، فلکة "شهرداری"، "تابلو"، "شالیکوبی"، "انبار ایزد"، "سینما مولن روژ"،"سینما کاپری"، "تپه تلویزیون" و "سوپر سحر" و … و اوّلین تاکسیهایی که سوار میشدم و 1 تومان و 5 زار کرایه میدادم. خیلی وقت نگذشته؛ کمتر از 15 سال…
بارانهای همیشگی گرگان و آسمان همیشه ابریش. سقفهای شیروانی. زیرزمین اتاق ته حیاط که پر از هیزم و چوب بود برای روزهای بی گازوئیلی. سقفهای شیروانی و ناودانهایی که هر سال آغاز فصل باران باید از برگ چنارها خالی میشد.
درختها… درختهای فراوان نارنج و پرتقال و نارنگی – و من چقدر نارنگی دوست داشتم و دارم؛ تک درخت انجیر وسط حیاط بالا. درخت شاتوتی که هر سال تابستان، رنگ لباسهایمان را لکه لکه، قرمز میکرد. روی شاخه هایش میرفتیم و روی دیوار بغل دستیش، شاتوت میخوردیم. درخت سرو خمره ای که میوه های ناخوردنیش تیرِ بازیهای کودکانه مان بود. چمن باغچه – که گمان میکردیم حتماً باید رویش فوتبال بازی کنیم – و بنفشه ها… دیوارها، کوتاه بودند و همیشه به خانة همسایه مان راه داشتیم؛ همسایه ای که بوقلمونهایش تفریح کودکانه مان را تکمیل میکردند.
محلّیها و ترکمنها که قالیچه به دوش در خیابانها به دنبال مشتری میگشتند. بازار "نعلبندان" که اولین بار با شگفتی آنجا دیدم که چینی بند میزنند! روزهای گرمی که از خانه مان تا مریم آباد، با دوچرخه میرفتیم و در کورة خشک کن ذرّت، سیب زمینی سیاه میکردیم؛ از کوه ذرتهای خشک، بالا میرفتیم و کفشهایمان در میان ذرتها جا میماندند و گم میشدند و عین خیالمان نبود. زیر خروجی ذرتها میایستادیم و دوش ذرّت میگرفتیم؛ ذرّت داغ! استخر روزهای آفتابی – که اوّل، دیوارهای مجاورش، تختة پرشمان بود و بعد ارتفاع منبع آب چاه کنارش.
کارخانة "یک و یک" گرگان؛ جادة کمربندی. چقدر تحویلمان میگرفتند و کارخانه را نشانمان میدادند؛ حجم کرکنندة صدا. مادرم رئیس آزمایشگاهش بود و من در گشتهای گاه به گاهم به دستان زنان کارگر خیره میشدم که گوجه فرنگیها را "سورت" میکردند. فرودگاه هواپیمای سمپاش گرگان و موتور سواری روی باند و پرواز بر فراز آسمان مزارع سبز – که ترسمان این بود مبادا بخاطر کم بودن ارتفاع، هواپیما به درختی برخورد کند. چاپر ذرّت و کمباین و تراکتور؛ مسی فرگوسن، رومانی، جاندیر… همه هنوز خاطرم هست. ماشینهای دوست داشتنی دوران کودکی!
دوستانم، عادل و مانی. تولدها و هجوم کودکان همکلاسی به خانه مان. تابی که بیست نفره سوارش میشدیم و هر آن بیم آن میرفت زنجیرهایش گسسته شود – و مادر و پدرم برای خوش گذشتن به ما چه اضطرابی را صبورانه تحمل میکردند. شبهای یلدا کنار شومینة خانة عمو سیروس. چهارشنبه سوریها و بته هایی که میسوزاندیم و در کوچة خلوتمان میپریدیم.
چقدر خوش میگذشت… شهر کودکیم گرگان بود؛ شهر مادریم. اوّل که به تهران آمدیم – با آنکه پیش از آن، سالی یک ماه دست کم در تهران بودیم – احساس غربت میکردم. بعد از مدتی که باز – اینبار برای سفر – به گرگان بازگشتم حس کردم که شهر مادریم غریب است؛ نمیدانستم که "شهرها را نبودِ ما غریب نمیکند."
(2)
"… بخواب هلیا، دیر است. دود، دیدگانت را آزار میدهد. دیگر، نگاه هیچکس بُخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر، هیچکس از خیابان خالی کنار خانة تو نخواهد گذشت. چشمانِ تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگها، رؤیای عابری را که از آنسوی باغهای نارنج میگذرد، پاره میکنند. شب از من خالیست هلیا. گلهای سرخِ میخک، مهمانِ رومیزیِ طلایی رنگِ اتاقِ تو هستند؛ امّا گلهای اطلسی، شیپورهای کوچک کودکان…"
اینها، آغاز "بار دیگر شهری که دوست میداشتم" نادر ابراهیمی است. کتابی که سراسر خطاب به "هلیا"ست و از آن مهمتر دربارة شهر من: گرگان. دربارة "آلوچه باغ" و اینروزها خیابان ملل. دربارة قصر و این روزها، پارک شهر. دربارة ترکمنها و نگاه موربشان. دربارة عشق است؛ عشق هلیا: "آلوچه باغ، خیابان ملل شده است. دوست داشتن در خیابانِ ملل چقدر مشکل است… دیگر باران بر سفالها صدا نمیکند. زنی، بچه اش را ایستاده، کتک میزند. خیابانِ ملل در تصرّف پنجره های نو، از درختان نارنج جدا میشود."
"بار دیگر شهری که دوست میداشتم" را دوست میدارم. آغازش را و پایانش را: "سلام آقا! سلام خانم! من یک کودکم. من یک فانوسِ تاشو هستم. در من شمعی روشن کنید!"
کتاب دربارة شهر من است؛ شهری که همیشه دوستش میدارم.
(3)
امیرحسین، سال دوم دبیرستان است. سه سال راهنمایی معلمش بودم. سال اوّل راهنمایی – یکِ چهار – با نوید و محمد بود و هر سه خوب مینوشتند. جنسِ نوشته های امیرحسین امّا با بقیه فرق داشت: درونی تر بود و بی پرواتر. مهم نبود که خواننده از ذهنیتش آگاه نیست؛ مینوشت، گویی که وظیفة خواننده دریافتن آنچیزی است که اوی نویسنده میندیشد. خوب مینوشت و خوبتر مینویسد. آغاز همین امسال تحصیلی – مهر و آبان بود شاید – برای اینکه نثرش بهتر شود، "بار دیگر شهری که دوست میداشتم" را دادم تا بخواند. حس کردم نوعی قرابت و گونه ای همشکلی بین نوشته های او و ابراهیمی هست. حس کردم که از کتاب خوشش میآید. اشتباه حدس زده بودم: امیرحسین از کتاب خوشش نیامده بود؛ از تک تک جمله ها لذت برده بود و سرخوش شده بود.
کتاب را – بنا به خواست من – با حاشیه های فراوان و متنهای برجسته برگرداند. با جمله ها و حتا تأکیدهای کوتاه نشان داده بود که از چه چیزی خوشش آمده. در حاشیة بعضی صفحات نوشته که یاد چه چیزهایی افتاده؛ بعضی جاها، ارجاعات درون متنی را مشخص کرده؛ جای دیگر حسش را از خواندن جملات گفته؛ سطری دیگر را با دو پرانتز جدا کرده و گفته نمیدانم فعلاً نظرم در اینباره چیست؛ خط کشیده و نظر داده.
فکر میکردم وقتی همسن امیرحسین بودم، چیزی از این دست مقولات – دست کم آنطور که او سر در میآورد – سر در نمیآوردم. جایی از کتاب نوشته – و این را چند بار در جاهای دیگر تکرار کرده – که ویژگی متن "شناور بودن" آن است. نمیدانم؛ چطور میشود امیرحسین از تعلیق و به تعویق انداختن متن آگاه باشد؟ چطور اینرا حس کرده؟ جز اینکه کتاب را خورده! و تک به تک جملاتش را خوانده… خوش بحالش و خوش بحالم.
در نخستین صفحه نوشته: "بعضی چیزها را که مربوط به شهر بود، دیده ام و بعضی را هم در ذهنم تصویر کردم. ولی حتماً به زیبایی آنچه شما در شهرتان دیده اید، نیست." راست گفته.
"بار دیگر…" را دوست میداشتم؛ به دو دلیل: خود کتاب و موضوعش که مربوط به شهر کودکیم بود. از سه شنبة این هفته به اینسو "بار دیگر…" را بیشتر دوست میدارم؛ به دلیلی مضاعف: امیرحسین، برایم در حاشیه اش نوشته. کلّی خاطره یادم آورده. خوشحالم کرده.
سکوت و سخن
فریبا وفی در آخرین نوولش "پرنده من" – که جایزة بنیاد گلشیری را نیز از آن خود کرده – جمله ای دارد که – به زعم من – به سراسر متن اثر میارزد: یاد گرفتم که حرف، میتواند حتّی مخفیگاهی بهتر از سکوت باشد. (ص 27)
این حکم، در مورد من بشدت صدق میکند – و گاهی گمان میکنم دربارة دیگران هم. با حرف نزدن، با سکوت، نمیتوان چیزی را مخفی کرد. حرف نزدن، دست آخر به کشف راز مینجامد. با نگفتن، چیزی – هیچ چیز – را نمیتوان پنهان کرد. حرف، پناهگاه بهتری برای راز است.
قبل از اینکه کتاب وفی را بخوانم به همین فکر میکردم که نوشتن – چه فرقی میکند؛ گفتن – راز را بهتر در خود نگاه میدارد تا ننوشتن و نگفتن. (عجیب است که این روزها، بسیار پیش میآید به چیزی فکر میکنم و بعد جایی میخوانمش یا از کسی میشنومش.)
در ضمن شاید بخاطر علاقة شدید من به جمله ای که نقل کردم باشد؛ ولی بهر حال به نظرم همین جمله نقش اساسی در کل داستان دارد: سکوت راوی داستان در خانة پدری و حرف زدنش در خانة همسر، هر دو یک معنای "زن" بودن اوست و "زن" بودن راوی کل داستان. سکوت او جنس رابطه اش را با خاله محبوب نشان میدهد و تفاوتش را با شهلا و مهین و موضعش را در برابر پدر و مادر؛ حرف زدنش، هم نشان دهندة رابطة زناشویی اش است با امیر (این وسط رابطه اش با شادی و شاهین – بچه هایش – کمی متمایز است). ولی به هر شکل، با فکر کردن راوی است که مای خواننده میتوانیم معنای سکوت و سخنش را بدانیم.
بگذریم. بهر حال – گرچه هدفم نوشتن دربارة خود داستان نبود – امّا به نظرم میشود آنرا با تمرکز بر معنای این سه مورد – یعنی، سکوت، حرف و فکر – خواند.
آوازهای زنانِ بی اجازه
هو
منوچهر آتشی مینویسد، فرزانة قوامی (1347) حامل حس زنانة شعر فروغ در روزگار ماست. شاید – خصوصاً در فرم و واژه ها – قوامی نزدیکتر به فروغ باشد؛ امّا به نظرم در جسارت زنانة شعر کسی مانند گراناز موسوی (1352) به فروغ نزدیک نباشد؛ خصوصاً در دفتر شعر "آوازهای زنِ بی اجازه" و مثلاً در "متن" یا "چهارصد ضربه" و همینطور در "نامه" از دفتر "در فاصلة دو جیغ". آنچه در پایین آورده ام، دو سه چند شعری است از قوامی و موسوی؛ شعرهایی که دوستشان میدارم و میدانم چرا.
نخ
گراناز موسوی – دفتر "در فاصلة دو جیغ"
فالت را به من بده
تا از دستت بگویم:
در اتفاقی که میفتد
زمان تکه تکه میشود
و تنی که رو به روی تو
در تو به توی نقشها گرفتار است
خوب میداند
قسمتش آخر
تلخی این فنجان است و باز
میخواهد در نقش و نگارِ دستانت
ته نشین شود.
پُست – سیندرلا
گراناز موسوی – دفتر "در فاصلة دو جیغ"
آنقدر برای تو رفته ام
که پایم در هیچ لنگه کفشی جا نمیشود
ولی باید
باید از من آنقدر میرفت
تا در تو جا شوم.
کنار آینه
فرزانة قوامی – دفتر "گفته بودم؛ من از نسل شهرزادهای مضطربم"
کوچولوی احمقی هستم
که خنده هایم را میفروشم
لحظه ای یک آب نبات
سیلی نزنید!
یادم هست
خوب میخوانم
برای عروسکهای کور میگویم
دنیا چه رنگی است
و از لای چینهای پیراهن مادربزرگ
قصه ای بر میدارم
بعضی وقتها
که تو با لحظه ها میآیی
میگردم
میخندم
و از عروسکهای کور میپرسم
یک نفر را ندیدید
خنده میخرید
لحظه ای یک آب نبات
خوب میخواند
از گوشة لبهایش دروغ نمیریخت
منتظر میماند
کنار آینه
مادربزرگ
چینهای پیراهنت تمام شده
هنوز
توی جیبهایت انجیر میگذارند
کوچه باغی میخوانند برایت
یادت نرفته
برای آینه بخندی
بی آب نبات
تا همین فروردین
فرزانة قوامی – دفتر "گفته بودم؛ من از نسل شهرزادهای مضطربم"
همیشه وقتی حرف میزدی
که گوش کوچه ها پر از باران بود
موهای خیست را در آینه ام شانه کردی
گفتی:
اسم گلها را نمیدانی
مثل من
که اسم پرنده ها را
و از تمام کوچه های رنگی تهران
بیمارستان را برای ملاقات
مثل من که ایستگاه اتوبوس را...
بلیتهایم که پاره شد
تو با دسته گلی که اسمش را نمیدانی، میرسی
موهایت را از آینه ام پس میگیری
جای چشمهایت روی آینه بسته میشود
باران جیبهایت
دستم را میبرد تا همین فروردین
که اسم پرنده هایش را نمیدانم
شاید اسم گلها را که حفظ کردی
نقّاشی، دیماهِ هر دومان را روی کوچه کشید
اتوبوسی که پر از کوچه های رنگی است
بلیتهامان را پاره میکند
من اسم پرنده ها را یاد نمیگیرم
نمیدانم
کِی میخوانی
یک نفر گوش کوچه های بارانی را میگیرد
و تو
که اندازة هرچه بهار است
توی جیبهایت باران داری
یادم باشد
جای چشمهایت را بیاورم
رمز کل
هو
دیشب بیست دقیقه - نیم ساعتی با احسان تلفنی صحبت کردم (در حالیکه امروز هم باید جامعه شناسی انحرافات اجتماعی امتحان میدادم و هم جامعه شناسی تغییرات اجتماعی؛ با اینحال صحبت کردن با دوستانم را به هر چه درس است ترجیح میدهم؛ به شرطی که آنها مرا به شلغم – باور کنید حقیقت دارد! – ترجیح بدهند (; !!)
مضمون مفید صحبتهایمان – جدای از شوخیها و سر به سر گذاشتنها – کتاب مقدس بود. احسان از جملة "باراباس راهزن بود" – که پیشترک در یادداشتی نقل کرده بودم – خوشش آمده بود. اینرا از ایمیلی که بعد از یادداشتم فرستاده بود و نقّاشی "مسیح زرد" گوگن را پیوستش کرده بود، میدانستم. بعد از تلفن احسان، مدتی به کتاب مقدس فکر کردم؛ کتابی که ویلیام بلیک مینویسد "رمز کلّ هنر" است. (عنوانی که نورتروپ فرای برای کتابش – که رابطة کتاب مقدس و ادبیات را نشان میدهد – وام گرفته: رمز کل) جدای از تقدّس کتاب برای مؤمنینش، آنطور که فرای میگوید کتاب مقدس، اسطورة بزرگیست: اسطوره ای که با سِفر پیدایش (The Book of Genesis) و داستان پیدایی بشر شروع میشود و با مکاشفة یوحنّا [یا رویدادهای آخرالزمان] (Apocalypse) پایان میپذیرد.
حالا که دورة امتحان است و آنطور که نوشتم برنامه های خوبم در زمان امتحانات به ذهنم میآید؛ میخواهم یک بار دیگر بخشهای مهمتر کتاب مقدس را بخوانم و در کنارش – اینبار دقیقتر و نه مثل دفعة قبل، پراکنده – "رمز کل: کتاب مقدس و ادبیات" (نورتروپ فرای) را. خلاصه، حتّا اگر کسی همراهی یا دست کم تشویقم کند (!) شاید خواندن ترجمة اناجیل اربعه (میرمحمد باقربن اسماعیل حسینی خاتون آبادی 1070-1127 ه.ق.) را هم به برنامه ام اضافه کنم. دلم نمیآید این ترجمة بی نظیر را نخوانم:
در ابتدا بود کلمه، و کلمه بود نزد خدا، و خدا همان کلمه است، این بود همیشه نزد خدا، همه چیز از آن پیدا شده و از غیر آن پیدا نشده چیزی از آنچه پیدا شده؛ و به سبب آن یافت شد حیات، و حیات نور مردم است و نور تابید در ظلمت و ظلمت نیافت نور را. (یوحنّا؛ باب اول؛ آیات 1 تا 5)
یادداشتهای مربوط در "راز":
معاشقه با خدا - 16 ژانویة 2004
تأویل افراطی و مکالمة ناقص - 14 ژانویة 2004
تراژدی مکالمه - 11 ژانویة 2004
یهوه و خدای پدر 25 اکتبر 2002
مستند
ه
کریستین متز (نشانه شناس) در اواخر عمرش به این نتیجه میرسه که : سینمای قصه گو بزرگراه سینماست و سینمای مستند پیاده رو و حاشیة این بزرگراه.
نمیدونم متزِ عزیز چطوری به این نتیجه رسیده؟ اما میدونم که بعد از امتحانام میخوام یه بار دیگه از اول Grass و People of the Wind رو ببینم و حین دیدنش فحش بدم به این نظر متز! بذارین این امتحانای فشردة من تموم بشه، براتون دربارة عظمت این دو تا فیلم – که یکی حدوداً 80 سال پیش و دیگری 30 سال پیش در ایران فیلمبرداری شدن – مینویسم... نمیدونم چرا بهترین و مفیدترین کارهایی که میخوام انجام بدم، همیشه وقت امتحانها برنامه ریزی میشن؟! نمیدونم چرا وقت امتحانها به هرچی آدم متفکر و اندیشمند فحش میدم؟! :)
داش آکل
ه
اقدس – رقّاصة شرابخانة اسحاق – در یکی از شب نشینیهای غمبار و مردانة داش آکل، خطاب به او میگوید: "وقتی مرد غم داره، یه کوه درد داره." و باز، وقتی حاج خانم – مادر مرجان – میخواهد داش آکل را برای صرف ناهار در خانه نگاه دارد، خبر میدهد که دخترش، جانماز را در اتاق زاویه پهن کرده. داش آکل – که پیش از این مردّد بود –، نه نمیآورد. آستینهایش را بالا میزند تا با آب حوض وضو بسازد. در همین حال با خودش – یا با خدای خودش – میگوید: "وقتی سجاده رو مرجان بندازه؛ اون نماز قبولتره."
این دو جمله، به نظرم بهترین دیالوگهای داش آکلِ کیمیایی هستند؛ حتّی درخشانتر از "به کی بگم مرجان، عشق تو منو کشت" – که مستقیماً از اصل داستان هدایت گرفته شده. حیف، که کیمیایی اوّلی را بارها تا پایانِ فیلم تکرار میکند.
شمس و جنگ
هو
اهل جنگ را چگونه محرمِ اسرار کنند؟ ترک جنگ و مخالفت بگو! مادة جنگ هواست. هر کجا جنگی دیدی از متابعت هوا باشد. [...] الا اُنَبِئُکُم باالسِّحرِ الحلال، تَستَعبِدونَ بِهِ الاَحرارَ، بِلا دِرهَمٍ و دینارٍ، قالوا نَبِّئنا یا رسول الله. قال: لُطفُ الفِعالِ و لینُ المَقالِ.
-- شمس تبریزی؛ مقالات
کاندیدِ ولتر
هو
میدانم که کاندیدِ ولتر تصویرِ دنیای دیوانة خون آشام و بیرحم است؛ دنیایی خلاف دنیای خیالیِ پانگالوسِ خوشبین. دنیایی که در آن کلیساها آدم میکشند؛ پادشاهان جوی خون راه میندازند؛ ثروت، فضیلت است و حتی انسانها از طبیعت در امان نیستند و بلایای طبیعی راحت و امان مردم را گرفته. اما بد نیست کاندید را یکبار با تأکید بر یکی از بلایای مورد نظر وُلتر – یعنی جنگ – بخوانید. کاندید اثری به معنی واقعی کلمه، ضد جنگ است. یک اثر ضد جنگ کلاسیک که با طنز و شوخی و مطایبه از امر مقدس جنگ – جنگی که ظاهراً حافظ ارزشهاست – تقدس زُدایی میکند.
تانگویِ تخمِ مرغِ داغ
ه
خیلی وقته ننوشتم. نه اینکه حرف نداشته باشم؛ چرا داشتم و دارم. اما خب دیگه… امروز – همین یکی دو ساعت پیش – دوباره نمایشنامة "تانگوی تخمِ مرغِ داغ" اکبر رادی رو خوندم. خیلی هوس کرده بودم دوباره اون گفتگوهای جوندار و زنده رو بخونم. یا حتی اون مقدمة دیوونه کننده رو… همین!
… خب شهید خونه تو هستی و نازتم میچِله. این جای مُهرتو میبوسه. اون بالشتو میزنه و زنده میکنه. دیزیِ سرِ سینه؛ تختِ یه نفره؛ انواع شیافِ پیزی. حتی خودِ من. خودِ منم در این مسابقة چاپلوسی شرکت داشتم. […] نه قربون؛ ما هیچ فرقی با هم نمیکنیم. مدالی هم نداریم جلوی همدیگه لیس بزنیم. همه از دم یه قماشیم. همه رنگ یه خمره ایم. چِلِسکه های گوشتی که لای چرخدنده مونده؛ داره تجزیه میشه؛ داره میگنده؛ آهسته، آهسته. خب، دنیا پِرتهایی هم داره: آدمای لب شکری، قوزولو، شش انگشتی… شاید مام جزو اون پِرتها باشیم. […] آقام سه ساله از نگاهِ من در عذابه؛ مثل شعبده بازی که حریف دستشو خونده و میون بازی قفلش کرده. اینه که با تنها چماقی که تو این خونه داره، یعنی تو، میکوبه توی سر من. اون با تملقهایی که به تو میگه، منو تحقیر میکنه تا شبهای خودشو بین "الاهیه" و کوچة "آبشُر" عادلانه تقسیم کنه. و من! وقتی از تاریکی رَحِم بیرون اومدم، صدای جیغِ منو شنیدین؟ - نه! و من در فاصلة اون شبِ ازلی یه تیپا به لالة شکوه میزنم، بلکه جِرمِ هزار ساله رو از روی این نعشِ پوسیده پاک کنم…
تانگوی مدرنیته
هو
اسلاومیر مروژکِ (1930- ) بزرگ را با "فیل" شناختم و بعدها البته اجرای نمایشنامه خوانیِ (بدون طراحی صحنه، طراحی لباس و گریم و با متن در دست بازیگر) نمایشنامة نخستش پلیس (1958) را به کارگردانی "مسعود نجفی" در خانة هنرمندان دیدم. (متأسفانه امکان دیدن نمایش "شهادت پیتر اوهی" میسر نشد.)
بتازگی"احسان نوروزی" نمایشنامة مفصّل تانگو (1964) را از همین نویسندة لهستانی ترجمه کرده است. تانگو در میان آثار مروژک جایگاهی خاص دارد و بسیاری آنرا ادامة نمایشنامة کوتاه بوقلمون (1960) میدانند.
در سراسرِ کتاب اندیشة مطابقت نوشتة مروژک با فرآیند مدرنیته، ذهنم را مشغول کرده بود. در این روزها – که خیلی حوصلة مطالعه و خواندن و بلکه نوشتن ندارم – محرک قویِ ایدة خوانشِ اثر با چنین پیش ذهنیتی باعث نوشتن متن زیر شد. در جای جای متن، تانگوی مروژک را با نظرات "مارشال برمن" و از طریق او "ژان ژاک روسو" و "مارکس" و نیز "زیمل" و "وبر" مقایسه کرده ام. از آنجا که در مورد نظرات "زیمل" و "وبر" حوصلة مراجعه به مأخذ نبود، منابع دیگر را هم ذکر نکردم. آنچه هم در مورد رقص "تانگو" در پایان متن آمده از مجلة "موسیقیدان" (نشریة انجمن موسیقیدانان و دوستداران مجموعة نیاوران) شمارة صفر و مقالة "تانگو؛ ضربآهنگ زندگی در آمریکای لاتین" اخذ شده.
"تانگو"ی مروژک در نظر اول، - فرضاً آنگونه که "مارتین اسلینِ" اطریشی میگوید – "شرحی معمول از دیالکتیک انقلاب" است. امّا میتواند مقوله ای فراتر را هم در خود جای دهد: مدرنیته؛ مدرنیته ای که انقلاب و تغییر مداوم، ذاتیِ آن است. مدرنیته، با هرچه سخت و استوار است، سر ستیز دارد و به همین خاطر است که "برمن"، بخشِ آغازینِ نام کتابش را – با استفاده از جملة مشهور مانیفست کمونیست – چنین انتخاب کرده: "هرآنچه سخت و استوار است، دود میشود و به هوا میرود: تجربة مدرنیته"
بگذارید اندکی بدبینانه به مدرنیته بنگریم؛ آنگونه که – به نظرم – مروژک در نمایشنامة پر و پیمانش "تانگو" خواسته. یا آنگونه که روسو در رمانِ نه چندان مشهورش "الوئیزِ نو" از زبانِ "سن پرو" – قهرمان جوان داستان که از روستا به شهرِ؛ شهرِ مدرن هجرت کرده – میگوید: "[در شهر] همه چیز گنگ و مهمل است؛ اما هیچ چیز تکان دهنده نیست. زیرا همگان به همه چیز عادت کرده اند." عبارتی که ما را بی اختیار یاد پردة نخست و آغازین جایِ نمایش "تانگو" میندازد. آنجا که اتاقی به غایت آشفته تصویر میشود: "وسایل خانه چنان نامرتب است که گویی اعضای خانواده یا تازه بدانجا اسباب کشی کرده اند، یا در حال اسباب کشی از آنجا هستند؛ آشفتگی کامل." و بعد نویسنده با شرحی افزونتر از بی نظمی و بهم ریختگی صحنه، سه نفری را تصویر میکند که در این "آشفتگی کامل" – در این آشوب و هاویه – بی خیال، ورق بازی میکنند.
میبینید قرابت نزدیک عبارت روسو را با شرح صحنة مروژک؟ همه چیز گنگ و مهمل است؛ اما هیچ چیز تکان دهنده نیست. یا معادل آن، در فضای مهمل صحنة یکم، شخصیتهای مروژک – بی هیچ نگرانی – نشسته اند و سرگرم بازیند.
در چنین محیطی، هیچ اصلی واقعیت ندارد؛ چرا که هیچ چیز "استوار" نیست؛ یا باز به قول قهرمانِ روسو " [در چنین فضایی] من فقط اشباحی را میبینم که در برابرم ظاهر میشوند، اما به محض آنکه میکوشم آنها را به چنگ گیرم، ناپدید میشوند." یا آنگونه که آرتور – قهرمان نمایش تانگوی مروژک – از "ابهام" میگوید: "اهمال کاری، هرج و مرج، آدمای مشکوک، روابط مبهم"
به نظر میآید در دنیای مدرن همه چیز مبهم است. یا چنانکه برمن میگوید: "این جو – جوّ تنش و تلاطم، مستی و گیجی روانی، گسترش امکانات تجربه و تخریب مرزهای اخلاقی و پیوندهای شخصی، جوّ بزرگ پنداشتن و خوار شمردن نفس، جوّ اشباح سرگردان در خیابان و در جان – همان جوّی است که در آن خُلق و خوی مدرن زاده میشود." به همین ترتیب در خانوادة نمایشنامة مروژک هم مرزهای اخلاقی، وجود ندارد: "ادی" فاسقِ مادرِ خانواده – الینور – به راحتی در خانه رفت و آمد میکند و این در حالیست که پدر – استامیل – از این قضیه مطلع و آگاه است. یا "آلا" همسر آیندة آرتور در پردة آخر – پردة سوم – در روز عروسیش با "ادی" همبستر میشود و این موضوع را به آرتور – همسر آینده اش – میگوید و البته اضافه میکند: "فکر نمیکردم برات مهم باشه […] یادم رفت بهت بگم. سرت خیلی شلوغ بود… حالا دیگه میتونیم بریم. دستکشامو دست کنم؟" میبینید، در این دنیای بدون مرز، هیچ چیز تکان دهنده نیست؛ چراکه هر چیز استواری – فرضاً اصول اخلاقی –دود شده و به هوا رفته است و بهمین دلیل است که "سن پرو"ی روسو نمیتواند چیزی را به چنگ گیرد. و البته هنوز این مقدار "بی مرزی" – این اندازه "نا استواری" – کفایت نمیکند. استامیل – پدر خانوادة نمایش مروژک آنچنان که توصیف شد – جایی در پردة دوم اینگونه میگوید: "میدونی، مشکلِ ما اینه که هنوز خیلی هوشمند و خودآگاهیم. گرفتار قرنها فرهنگیم. مسلماً خیلی سعی خودمونو کردیم که فرهنگو بریزیم دور، ولی هنوز راه زیادی داریم تا رسیدن به طبیعت."
و باز اگر به نقلی که از "برمن" آمد بازگردیم، میبینیم که در جوّ مولدِ خلق و خوی مدرن، امکانات "تجربه" گسترش میابد و جالب اینکه در خانوادة نمایش تانگو، پدر – استامیل – علاقمند به تجربه است؛ تجربة نمایشی: "آخ، آره، هنر! هنر مدرن! خدا رو بدید دستِ من، ازش تجربه در بیارم." و شاید خیلی دور از ذهن نباشد که در این محیطِ "هیچ"، تنها گاه به گاه تجربه ها، "شوک" ایجاد میکنند. شاید با این دید، استامیل، در نظر "زیمل" جزو گونة اجتماعی "ماجراجو" – که گونة مدرنی است – به حساب آید؛ او میکوشد با ماجراجویی، جریانهای یکنواخت زندگی روزمره را - شده لحظاتی – انکار کند. جالب اینکه زیمل برای تیپ مدرن "ماجرا جو"، عاشق پنهانی را مثال میآورد – ترکیب کامجویی و ریسک؛ اما در خانوادة تانگو، - آنگونه که دیدیم – عشق پنهانی چنان روزمره شده که دیگر خطر – و درنتیجه ماجرایی – در پی ندارد. عشق پنهانی از حیطة "فراغت" به حیطة "کار" آمده و دیگر، گویا در متن زندگی، چنان "تکان دهنده" نیست.
به هر حال، چنان پیداست که زندگی مدرن نیاز به شوک دارد: شوکهایی که پادزهرِ یکنواختیِ زندگی مدرن است. زندگی ای که هیچ چیز تکان دهنده ای ندارد، گاهی نیاز به تجربه های شوک آور دارد؛ گیریم تجربه های نمایشی یا حتی واقعی.
این تجربه، میتواند انقلاب باشد. در نمایشنامة مروژک آرتور – فرزند خانواده – که از مشاهدة این همه هرج و مرج آزرده است و در ضمن – ظاهراً – باهوش و تحصیل کرده میآید (اوژن: اون داره برای سه درجة علمی مختلف میخونه.) تصمیم به انقلاب (یا در نظرِ استامیل "ضد انقلاب") میگیرد. انقلابی که ارزشها را به جای نخست خود برگرداند: "خب، اگه بخوایم کلاً بگیم، یه نظامِ ارزشی ضرورتاً دارای دو کارکردِ انفرادی و اجتماعیه. […] بدون انواع مناسبِ ارزشها نمیتونیم امیدوار باشیم که جهانی هماهنگ داشته باشیم یا توازنِ لازمو میونِ عناصری که معمولاً خوب و بد نام میگیرن برقرار کنیم. […] حالا با این برخورد، وظیفة ما دوگانه اس؛ یک، باید ارتباط واقعی این مفاهیم رو بازسازی کنیم. دو، قوانینی اخلاقی تدوین کنیم."
به این ترتیب، آرتور تصمیم میگیرد برای انقلابش از احیای "فرم"ها بیاغازد؛ مثلاً جشن عروسی – با همان مراسم و سنتهای کهن – ترتیب دهد یا افراد خانواده را مجبور به پوشیدن لباسهای رسمی کند. این "فرم گرایی"، حرکت در جهت خلاف جریان "مدرن بودگی" است. در زندگی مدرن – آنگونه که کانت میگوید – "زندگی" در مقابلِ "فرم" قرار میگیرد. زندگی، منبع خلاقیت است؛ امّا فرمها آن را محدود میکنند. (این همان موضوعیست که "زیمل" از آن "تراژدی فرهنگ" را اقتباس کرد.) بهرحال، انقلابِ احیای فرمِ آرتور به شکست مینجامد؛ پس به احیای "ایده" میپردازد. که اینبار هم با شکست، انقلاب به دستِ "قدرتِ صرف" (ادی) میفتد. اینگونه است که "اسلین" تانگو را "شرح دیالکتیکِ انقلاب" میخوانَد. اما در این شکست، آنچه نظرم را جلب میکند، همان موضوعِ آغازین است: انقلابِ آرتور به شکست مینجامد؛ چرا که این، ذاتِ مدرنیته است: هرآنچه سخت و استوار است، دود میشود و به هوا میرود... خلاصه اینکه به نظر میآید هر تلاشی، محکوم است به "دود شدن"؛ سرنوشتِ محتوم.
و آیا به دلیل این حرکت مدور و بی پایان نیست که مروژک نامِ اثرش را "تانگو" انتخاب کرده؟ و آیا مروژک هنگامِ نگارش نمایشنامه اش، میدانسته که لغت تانگو – بر پایة پژوهشهای موزیکولوژی – به محل نگاهداری بردگان اطلاق میشده؟ همان محیط بسته ای که بردگان در آنجا میرقصیدند؛ "قفس آهنینِ وبر". قفسی که گویا انسانِ مدرن، در آن – چون برده ای – گرفتار است و فردیتش را از دست داده – حال آنکه گمان میکند خود را از قید فرمهای ضدّ زندگی رهانیده است و همین رهایی فرمی میشود تازه؛ نه ظرفی که قفسی - قفسی آهنین برای رقص تانگوی مدرنیته.
زوال
هو
زوال، ایدة بسیاری از داستانهای امروزی است؛ زوال، به معنی وسیع کلمه. چنین مضمونی را بابک احمدی در آخرین درس گفتارش گفت و بسوی فانوس دریاییِ ویرجینیا وولف را مثال آورد و آنا کارنینا را. امروز بار دیگر، شازده احتجابِ گلشیری را خواندم؛ داستانی که بی پرده راوی زوال است: نابودی خاندانی قاجاری و آخرین بازمانده اش، شازده احتجاب؛ زوال موروثی. مراد – گاریچی سابق شازده – پیام آور زوال است و اوست که پیاپی مرگ اطرافیان را به گوش خسرو خان احتجاب میرساند – و چه تصویر نابی خلق کرده گلشیری آنجا که مراد، نشسته بر صندلی چرخدار در حالیکه زنش – حسنی – هلش میدهد و از پله ها بالا میبردش، یکی یکی مرگ نزدیکان شازده را خبر میدهد و چه تصویر غریبی است وقتی در صفحات پایانی، خبر مرگ شازده را به خودش میدهد.
داستانهای امروزی، - آنجا که دیگر سخن از مرگ مؤلف است – روایتگر زوالند و جاودانی را کتمان میکنند. آئورای فوئنتس و بانویش را که جوانی و جاودانی میجوید؛ امّا از سطر سطر کهنة کتاب، بوی زوال میاید به خاطر میآورم. یا حتی شوهر مدرسه ای گووارسکی را که آنجا هم خاندانی اشرافی – که افتخار خانوادگیشان شرکت در جنگهای صلیبی است – ، اینبار دستمایة طنز میشود و زوال میابد و تسلیم خرده بورژوازی میگردد. یا مطرودِ پیراندلّو را – که بی اغراق همان آنا کارنیناست – و زوال زنی را روایت میکند که ناچار میشود دست از مقاومت بکشد و مانند دیگر مردم بشود و آنچه آنان میگویند بپذیرد و سرنوشت بدی پیدا کند.
زوال و باز هم زوال. چرا همه از زوال میگویند؟ بیشک دلیلی فرای واقعیتهای داستانی باید باشد؛ که هست.
باران تابستان مارگریت دوراس
هو
باد چیزی است متفاوت از انچه اسمش شناخت است. ولی در عین حال، شناخت، همان باد است؛ همان چیزی است که در بزرگراه جریان دارد، همان چیزی که در ذهن میگذرد.
- باران تابستان؛ مارگریت دوراس

باران تابستانِ دوراس را هم خواندم. واقعاً قشنگ بود. اینکه چه شد باران تابستان را خریدم هم خود حکایتی جداگانه دارد؛ آشنایی با جوانی که راهنمای کتابفروشی بود و پیشنهاد کالوینو کرد تا رسید به اکو و نشانه شناسی و بعد کشیده شد به رمان نو و پست مدرن و دست آخر "باران تابستان" دوراس را معرفی کرد و گفت که متن خودش را به تعویق میندازد و این نوشته اصلاً در حد و اندازة دوراس نیست و چیزی است جداگانه از دیگر کارهایش و چیزهای دیگر... از ترجمة روبین گفت و ویژگیهای ترجمة این اثر و اینکه نویسنده در متن اصلی فرانسه هم برادران و خواهران را برادرز و سیسترز نوشته. و دست آخر اینکه "گاهی نقد کتاب مینویسم. از این به بعد بیشتر بیا اینجا با هم صحبت کنیم."
خواب در فنجان خالی
هو
چهارشنبه – 11تیر
بعد از آخرین امتحانم رفتم تئاتر شهر. سالن قشقایی؛ نمایش "خواب در فنجان خالی" (نغمه ثمینی/ کیومرث مرادی). خیلی وقت بود نرفته بودم تئاتر. آخرین تئاتری که دیدم درست بعد از جشنواره بود؛ گمانم قبل از عید. به نظرم بعد از "محاله فکر کنید اینجوری هم ممکنه بشه" (چیستا یثربی/ سیما تیرانداز) چیزی ندیده بودم.
این یکی را با تعریفهای بیشمارش نمیشد ندید. دیدم و لذت بردم. خصوصاً از روایت داستان: وجه تمایز این نمایش از دیگر کارها. شاید بعداً دربارة روایت نمایش چند کلمه ای بنویسم... امّا در مورد بقیة کار، یکی از تصویرهای قاجاری که در پسِ صحنه به مرور و با گره گشایی روایت، کامل میشد لذت بردم و دیگری از عوض کردن موج رادیو، آنجایی که بعد از شنیدن صدای مظفرالدین شاه، ترانه ای عاشقانه به گوش میرسد. استعارة جالبی بود به نظرم: سیاست و عشق؛ فرامرزخان کاشف میرزایی و ماه لیلی؛ فرامرز و فرناز.
در روایت هم به نظرم – گذشته از جابجایی زمان و پایبند نبودن به "وحدت زمان" – شاهکار نمایش، پایانش بود؛ جایی که "مهتاب" به گذشته برمیگردد و اشتباه "ماهرخ" را تصحیح میکند و "فرامرز خان" را میکشد و به پند "ماه لیلی" گوش میکند که "باید در همین دنیا انتقام گرفت." اوج خلاقیت "ثمینی" همین است: به گذشته برمیگردیم و اشتباهی که در گدشته رخ داده تصحیح میکنیم.
اگر گرمای لعنتی سالن قشقاییِ دوست داشتنی نبود، باز هم میرفتم و نمایش را میدیدم. دیدن نمایش در گرمای دیوانه کنندة سالن – که باید بروشور نمایش را بادبزن کنی – لطفی ندارد. چرا فکری بحالش نمیکنند؛ نمیدانم.
دیگر اینکه، بهمن دارالشفایی را هم دیدم. یادی از دوستان دبیرستان کردیم و کلاً خوشحال شدم از دیدنش.
اونامونوی مِه
هو
"اونامونو"ی "مِه"، خلاصة همة "اونامونو"های قبلیست. این را روزی مفصل خواهم نوشت. ولی خلاصه اینکه، اگر قبلاً دیگر نوشته های اونامونو را خوانده باشی، در "مِه" شاهد نوع دلنشینی از تکرار خواهی بود. یعنی، بخشهایی از کتاب را که میخوانی با خودت میگویی:
- بسیار خوب، اینجا اونامونوی "اگزیستانسیالیست" را تحت نفوذ آرای "کرکه گارد" میبینم.
و بعد چند صفحه که ورق میزنی:
- و اینجا اونامونو، حرفهای "سرشت سوگناک زندگی" را تکرار میکند.
و باز:
- چه جالب! اونامونو در "هابیل" از همین نوع حسادت حرف میزد.
و در فصلی دیگر:
- اینجا زیبایی "خولیا"ی "مرد مردستان" تکرار شده و "الخاندرو" نیز همانگونه حضور دارد.
کمی که جلوتر میروی:
- مسألة ایمان، آنطور که در "قدیس مانوئل؛ نیکوکار شهید" طرح شده، اینجا هم هست.
و حتی از همة اینها عجیبتر، گاهی:
- خود داستان "مِه" در این بخش خلاصه شده؛ نظر اونامونو در بارة "نوول" و "نی وُلا" و همان عقاید دربارة چگونگی داستان و تکرار گفتگوها و ... گویی اینبار اونامونو، نویسندة "مِه" خودش و تکنیک داستان نویسی اش را از زبان "ویکتور" بیان میکند. (نمیدانم ولی رگه هایی از کار کالوینو در "اگر شبی از شبهای زمستان مسافری" اینجا هم هست؛ خیلی ابتدایی ولی دلنشین.)
و بعد همة این تحلیلها پشتت را میلرزاند و یاد گفتة خود اونامونو میفتی؛ یاد چند جمله ای از "سرشت سوگناک زندگی" - که بسیار دوستشان دارم:
از جمله مضرتهای این مکتب [پوزیتیویسم]، معرفی روش تجزیه و تحلیلی بود که بایستی پنبة حقایق را تا بدانجا حلاجی کرد که دست آخر چیزی بجز گرد و غباری از حقایق بجا نماند.
و با خودت فکر میکنی، نکند با ریز ریز کردن حقیقت، تمامیتش را از دست داده باشی. نکند اونامونو را آنگونه که بوده، درک نکرده باشی: همان – به قول خودش – "موجود پوست و گوشت دار" - و نه تنها آن نام نویسندة اسپانیایی قرون 19 و 20 موجود در "تاریخ ادبیات"ها و نقد و تفسیرها – را.
بهر حال، نمیخواهم متخصص ریزریز کردن آثار هیچ نویسنده ای – و خصوصاً اونامونو – باشم. امّا دوست دارم روزی بنویسم که اینجوری و با این ترتیب و تسلسلی که پیشنهاد میکنم و در کنار فلان کتابها، "هم" میشود آثار اونامونو را خواند. گمان نکنم، این کار دست کم با توجیه "بازگو کردن تجربیات خواندن" ضرری داشته باشد. پس اسم این یادداشت را فعلاً میگذارم "راهنمای مطالعة نوشته های اونامونو – نسخة 1"! منتظر نسخه های بعدی باشید!
فقط چشمهایش...
ه
فقط چشمهایش یادم مانده... همین که فکر او میخواهد از سرم بیرون برود، چشمهای جذابش مرا به سوی خود میکشند
میگل دِ اونامونو؛ مِه؛ 26-25
"کتیبه" - دکتر شفیعی کدکنی
"کتیبه"
همه این است و جز این نیست که ما میگوییم
آنچه ما زُمرة خیلِ علما میگوییم
گفته و کرده و اندیشة نیک
نیست جز آنچه که ما بهرِ شما میگوییم.
باورت نیست؟
بیا و بنگر
- گر ز نزدیک همی ترسی، بنگر از دور -
پوست آکنده به کاه
اندر باد
روی دروازة جندیشاپور
پیکرِ مانی،
زندیقِ بزرگ
آن پیام آورِ زیبایی و نور.
(به مناسبت هزار و هفتصدمین سالِ شهادتِ مانی
در 276 میلادی، پرینستون، 1976
از دفتر "مرثیه های سروِ کاشمر")
درین قحط سال دمشقی و ... - دکتر کدکنی
هو
در روزهای امتحان، برای مطالعه، بیشتر سراغ شعر میروم. چراکه میپندارم – به عبث – شعر را میتوان به یکباره خواند و از آن دل کند و گذشت و به ادامة کار پرداخت. امّا امروز بدجوری مشغول شعرهای دکتر شفیعی کدکنی شدم. با "درین قحط سالِ دمشقی" شروع شد. شعری بینهایت ویرانگر:
کلامی برافروز، از نو، خدا را!
جوانمرد یارا، جوانمرد یارا!
چراغِ کلامی که من پیشِ پا را ببینم
درین روشنیهای ریمَن،
خدا در خسوف است و ابلیس تابان
چراغی برافروز تا من خدا را ببینم.
درین قحطْ سالِ دمشقی
اگر حرمتِ عشق را پاس داری
تو را میتوان خواند عاشق،
وگرنه به هنگامِ عیش و فراخی
به آوازِ هر چنگ و رودی
توان از لبِ هر مُخَنَّث
رَهِ عاشقی را شنودن سرودی.
کلامی برافروز، از نو، خدا را!
جوانمرد یارا، جوانمرد یارا!
(17/5/49؛ از دفتر "خطی ز دلتنگی")
بعد "چراغی دیگر" را خواندم. در آنجا هم باز شاعر میخواهد که کسی، چراغی از نو، کلامی از نور برافروزد:
درین شبها
که از بی روغنی دارد چراغِ ما
فتیله ش خشک میسوزد
و دود و بوی خِنجیرش، ز هر سو، میرود بالا
بگو، پیرِ خرد، زرتشت را، یارا
چراغِ دیگری از نو برافروزد.
درین شبهای هولِ هرچه در آن رو به تنهایی
چراغِ دیگری بر طاقِ این آفاق روشن کن
"یکی فرهنگِ دیگر،
نو،
برآر ای اصلِ دانایی!"
(1355؛ از دفتر "مرثیه های سروِ کاشمر")
و بعد "معجزه" را. - در این شعر تکرار "دلم خون شد" را بسیار میپسندم. نمیدانم، خیلی واقعی است. درست همانگونه که در سوگ، مصیبت را تکرار میکنیم؛ بارها و بارها.
خدایا!
زین شگفتیها
دلم خون شد، دلم خون شد:
سیاووشی در آتش
رفت و
زآن سو
خوک بیرون شد.
(از دفتر "خطی ز دلتنگی")
مسجد و محراب...
ه
شكر خدا كه مسجد و محراب شهر نيز
يكباره ـ پوستكنده بگويم ـ دكان شدند
از غزل "آشتی"
محمد کاظم کاظمی - 1373
شالوده شکنی، فلسفه و ادبیات
هو
شالوده شکنی (بهتر: بنیان افکنی) سهم خواهیِ ادبیات است از فلسفة سنّتی غرب؛ یا حتی بیشتر، انتقام ادبیات است از آن فلسفه.
طی سدة پیشین فلسفه به دو دیدمان گستردة "اروپایی" و "انگلاساکسون" تقسیم شده است؛ با تفاوتهای فراوان. تا آنجا که فیلسوفان "انگلاساکسون" – که تأکیدشان بر روش آنالتیک است – موضوع بحث فیلسوفان "اروپایی" را – که به الهیات و فلسفه و هنر نزدیکترند – مطلقاً فلسفه به شمار نمیآرند و لابد از همه بدتر را فلسفة شالوده شکن دریدا میدانند. به همین دلیل هنگامیکه در سال 1992 دریدا نامزد دریافت دکترای افتخاری کمبریج شده بود، چهار تن از اعضای هیأت ژوری نامه ای نوشتند و خواستند نامزدی دریدا لغو شود.
دریدا و فلسفه اش محکومند به امحاء تمایزات و مرزهای معین میان ادبیات و فلسفه؛ شکستن مرزها. دریدا به مرزهای استوار علمی تجاوز کرده است!
دوستی میگفت: کسی که فلسفة شالوده شکنی را میپذیرد، مانند کسی است که اجتماع نقیضین را پذیرفته و بحث با چنین کس بیفایده است، چون آن که اجتماع نقیضین را میپذیرد در واقع هر چیز دیگری را هم میپذیرد... نمیدانم حرفش چقدر درست است؛ امّا چنین تشبیهی کمک میکند علّت مخالفت فیلسوفان آنالتیک را با شالوده شکنی دریابیم: فیلسوفانی که شالودة تاریخی کارشان بر منطق و برهان یونانی، استوار و پابرجاست. گرچه اینروزها صحبت کردن از فلسفة پست مدرن – و از آن جمله فلسفة پساساختارگرای شالوده شکنانة دریدا - ، در پارادیم و دیدمان نوین غریب نیست؛ پارادایمی که از فلسفه تا علم و هنر و سیاست کشیده شده.: پارادایم گفتمان و نسبیت.
دربارة دوبله و زیرنویس بولینگ برای کلمباین
ه
دوبله و زیرنویس فارسی "بولینگ برای کلمباین" یه اشتباه کوچولو داره؛ اونجاییکه مور داستان قتل دختربچة شش سالة مدرسة فلینت را تعریف میکنه... راوی دربارة پسربچة قاتل (!) میگه که تو خونة "عمو"ش زندگی میکرده (چون مادرش در طرح "از بهزیستی به کار" مجبور بوده هر روز برای کار به شهر دیگه ای بره) اما بعدتر (شاید کمتر از 10 دقیقه بعد) میگه که بچه رو برای نگهداری میبرده خونة "برادر"ش (در واقع دایی پسرکوچولو). احتمالاً همة آتیشا از گور این واژة uncle بلند میشه!
امّا همة اینها چه اهمیتی داشت؟!
گفتگوهای "دلشدگان"
هو
نمیدونم چرا از بین تمام آدمای فیلم "دلشدگان"، دو نفرشون از بقیه برام جذابترن؛ یکی "فرج" (بعدها آقا فرج بوسلیکی) و یکی دیگه هم "عیسی خان وزیر"... دوست داشتن این دو نفر یه جوری با دوست داشتن بقیة "دلشدگان" فرق میکنه. وجه مشترکی هم که هر دوشون دارن، "تنبک"نواز بودنشونه. همین کافی نیست که یه جور دیگه دوستشون داشته باشم؟ وزیر مطرب تنبک زن و آشپز ضربگیر! دو نفر از دو طبقة کاملاً متضاد؛ اما با یک علاقه و سلیقه... اون هم سلیقهای ناپسند از نظر اجتماع. (چقدر جالبه که همین رو تو گاراژ سرکهایها هم دیدم. یه آدم هیچی ندار و مثلاً یه رییس شعبة بازنشستة بانک با علاقة مشترک به خروسبازی!)
بگذریم... گفتگوهای این دونفر و همینطور گفتگوهایی که دربارة اونهاست خیلی قشنگه. "فرج" (با بازی اکبر عبدی) که بین اونهمه آدم متشخص، یه آشپز ساده است، خیلی خودمونی صحبت میکنه؛ اما تو همون سادگیش خیلی رمز و راز هست.
مثلاً وقتی استاد دلنواز (با بازی فرامرز صدیقی) ، توی چلویی، ازش دعوت میکنه که بیاد خونه اش. اینجوری میگه:
استاد دلنواز - این دستها نه در کارِ طبخ، که در کارِ طرب هم استادند. قبول زحمت ِ طبخ میفرمایید، در خانه؟
آقا فرج - خونة شما بعله.
استاد دلنواز - حتی برای یک ضیافت مختصر؟
آقا فرج - حتی اگه امر بفرمایید برای شما یکی بپزم. یه نفرایی تو دنیان، به هزار نفر میارزن.
یا وقتی که "عیسی خان" (با بازی جلال مقدم) با پیشکارش "افندی" حرف میزنه:
افندی - شما که قادرید، یک نواخانه بسازید، یا یه دسته موزیک. مثلِ اعلیحضرت که ارکستر شاهی دارن.
عیسی خان - ابله نشو افندی، ما به دُهلِ عشق دستک زدهایم، تنبک ما طبلِ بیعاری نیست. طغرای وزارت عیسی، وزیرِ شاهی نپذیر، منت پذیرِ طرب، مطرب نامراد.
یا وقتی که "طاهرخانِ بحر نور" (با بازی امین تارخ) دربارة سرّ عیسی خان میگوید و در واقع جواب "خسرو خان رهاوی" (با بازی حمید جبلی) را میدهد - که "خطر برملا شدن راز سر به مُهر" عیسی خان را یادآوری کرده بود:
طاهر خان بحر نور - اولین مرتبت راه، تردامنی است و آدمِ خیس، هراسِ بارون نداره.
یا وقتی خود عیسی خان، دربارة آقا فرج توضیح میدهد: استادی دارم در رختِ شاگردی، مسأله آموز صد مدرس. و استاد دلنواز که پاسخ میدهد: اوصاف این ایاز را من میدانم...
...
الان که فکر میکنم میبینم تمام این حرفا بهانه بود تا این چند خط رو بنویسم؛ تا بگم چقدر از گفتگوهای حاتمی حظ میکنم؛ خیلی...
دربارة "خرسهای پاندا"
هو
دوستی از من دربارة نمایشنامة "داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد" (ماتئی ویسنی یک/ تینوش نظم جو/ نشر ماهریز) پرسید. من هم این چند خط را برایش نوشتم. البته چون این دوستم دبیرستانی است، سعی کردم اندکی آسانتر بنویسم. نمیدانم چه اندازه این نوشته را میپسندد؟
اصل نمایشنامه را هم میتوانید اینجا بخوانید.
...
داستان "خرسهای پاندا" را همین الان دوباره خواندم و باز هم لذت بردم. حس من دربارة داستان چنین چیزی است: یک اثر پست مدرن عرفانی کاملاً سورئالیستی دربارة مرگ!
از ابتدا که داستان را میخوانم نمیتوانم قبول کنم که این فضا، دنیایی واقعی است. احساس میکنم ماجرا در دنیایی متفاوت رقم میخورد. حس میکنم مردی از دنیا رفته و زنی با انجام بعضی کارها و یادآوری بعضی خاطرات او را ظرف نه روز برای دل کندن از اینجا و پیوستن به آنجا آماده میکند. یکی از دلایلم، شخصیت پردازی زن است که نشان میدهد با فضای غیرعادی موجود آشناست. از وقایع عجیب تعجب نمیکند؛ طوری که میتوان حدس زد زن در مأموریتی است تا مرد را هم با این محیط غریبِ جدید آشنا کند. (مثلاً پرنده های ناموجود برایش عجیب نیستند و همینطور "همه جا بودن" مرد در شب هفتم.)
یکی از ویژگیهایی که بعضی آثار پست مدرن – حالا فرق نمیکند داستان یا فیلم و حتی تبلیغ و تله ویزیون - دارند این است که تصاویر با سرعتی شگفت آور از جلوی چشمانمان میگذرند. این تصاویر چنان شتابی دارند که گاهی از معنی تهی میشوند - یا به قول شما نمیتوان فهمید که موضوع اثر چیست؟ این نمایشنامه هم - قدری رقیقتر – چنین چیزی بود؛ پرده های نمایش به سرعت در شبهای مختلف از جلوی چشمانمان عبور میکنند و ما شگفتزده تنها ناظر خاموش و ساکت این ماجراها هستیم.
بعضی فصلهای داستان بسیار درخشانند: مثلاً شب دوم و بازی ساده ای که زن آغاز کرد و از مرد خواست "آ" را به شکلهای مختلف تکرار کند. تا آنجا که در پایان این فصل زن و مرد بی هیچ کلامی حرف میزنند. در واقع مرد یک قدم به محیط جدید نزدیکتر شده است؛ اکنون میتواند بی کلامی بر لب، حرف بزند. شبِ بعد، با درست کردن آن غذای لهستانی و یادآوری خاطرات گذشته، درک درست تری از "بودن" تازها ش پیدا میکند؛ مادرش سیب میخورد و سیب نمادی از اوست، پس او نزد مادرش حاضر است: "دلش خیلی واسه ما تنگ نمیشد؛ چون برای اون ما همیشه اونجا بودیم." همین درک از "بودن" بعداً در شب هفتم هم تکرار میشود: مرد همه جا هست؛ چون "پرنده های ناموجود" او را خورده اند. همانگونه که مادرش.
شب چهارم، شبی است که زن، پرنده ها را میاورد و به مرد یاد میدهد که حضور ناموجودات را هم درک کند. باز هم یک قدم به پیش... شب پنجم میبینیم که مرد برای مهمانی آماده میشود. کدام مهمانی؟ نمیدانیم. چراکه بعداً حرفی از مهمانی به میان نمیاید؛ اما چرا فکر نکنیم که دارد برای حضور در فضای جدید آماده میشود؛ مهمانی ابدی یا همان مهمانی عروسی شب هشتم؟ و باز هم یک قدم به پیش... مرد صداهایی را میشنود که گوش عادی قادر به شنیدن آنها نیست. صدای مرد و زن همسایه – همانهایی که برازندة همند اما هیچوقت همدیگر را ندیده اند؛ مرد و زن همسایه ای که صبح روز دهم برای اینکه در خانة مرد را باز کنند به شهادتشان نیاز پیدا میشود و همدیگر را میبینند. (البته از قبل هم میدانیم که این مرد و زن همسایه بالاخره باید همدیگر را ببینند؛ چراکه "زن" از قبل قولش را داده است... همان شب پنجم را به خاطر بیاورید: زن – شاید باید یه کاری براشون [برای مرد و زن همسایه] بکنیم.)
و شب ششم که زن به مرد یاد میدهد "غیرحاضر" را حس کند؛ وقتی آن شب را باید تنها با دستکشهای زن بر بالشش سر کند.
دربارة شب هفتم پیش از این گفته ام. شب هشتم که شب عروسی است. عروسی مرگ با زنی که از این به بعد "الهة مرگ" میخوانمش (الهه ای دوست داشتنی، نه آن تصور وحشتناک) و شب نهم، وحدت، یکی شدن و فنا... برای همین اول نامه گفتم که داستان عرفانی است. اگر آدم پرحوصله ای باشد میتواند خیلی خوب رمزهای عرفانی داستان را استخراج کند. شاید سیب هم رمز باشد. رمز همان گناه اولیة آدم و حوا (original sin).
بگذریم... میبینید که زن چه اندازه قدم به قدم و آهسته، مرد را با محیط جدید آشنا میکند؟ تکلم با صدای بی صدا. باور ناموجودات. شنیدن ناشنیدنیها. زندگی با نامحسوسات. وصال و وحدت و فنا. (اگر حوصله داشتید یکبار دیگر اینها را با شبهای مختلف داستان تطبیق بدهید.)
و نهایتاً صبح روز دهم که کمیسر وارد میشود و اندکی پیچیدگی داستان را کاهش میدهد. زن و مرد، آدم و حوا، انسان و الهة مرگ، دیگر آنجا نیستند و بوی سیب سالن نمایش را پر میکند...
پرحرفی کردم و سرتان را درد آوردم. شرمنده. 16/2/82
تعریفِ نشر
ه
این تعریفِ نشر را که روبر اسکارپیت میکند ببینید:
کشیدنِ عمدی و تقریباً ناگهانی رازِ آفرینش به میدان عمومی شهر و قرار دادن آن در انظار مردم، همراه با نوعی خشونت با رضایت خاطر... نوعی بیحرمتی پدیرفته شده.
چقدر حرف در این تعریف هست؛ رنج نویسنده را میشود در همین چند جمله دید. نشر، همراه است با خشونت و بیحرمتی... راست میگوید؛ بخدا راست میگوید.
ایتالیاییها معجزة داستانند...
هو

ایتالیاییها معجزة داستانند... این را قبلاً گفته بودم. "به نوبت" پیراندلو را هم خواندم...
یک پژوهش خشن آقای امیرخانی
ه
از دست آقای امیرخانی یک کمی عصبانی شدم! چرا؟ چون ایدة به این قشنگی رو تو داستان کوتاه آخرشون "یک پژوهش خشن" تلف کردن. ایده، همونیه که توی "کارسوق ادبیات" سازمان تابستون در موردش بهم گفتن و بعد من هم توی یکی از کارگاههای داستان اجراش کردم... بچه ها با این ایده داستانهای قشنگتری نوشته بودن؛ حتی به مراتب – شرمندم! – قشنگتر از آقای امیرخانی... البته این ایده در دست آقای امیرخانی حتماً به یک همچین چیزی تبدیل میشد؛ از قبل هم معلوم بود!
بگذریم... اما داستان کوتاه آخری مصطفی مستور رو خیلی پسندیدم : "تکوین فعل خداوند". همون مصطفی مستور سابق رو میتونین تو این داستان پیدا کنین. توی این داستان هم جملة قشنگ اول "روی ماه خداوند را ببوس" آمده: هرکس روزنه ایست بسوی خداوند، اگر اندوهناک شود؛ اگر بشدت اندوهناک شود.
دربارة زندگی کوتاه است - یاستین گوردر
هو
زندگی کوتاه است
یاستین گوردر
مهرداد بازیاری
انتشارات هرمس؛ 1381
هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
(حافظ)
"زندگی کوتاه است" ترجمة نامه ای است که گوردر ادعا میکند زمانیکه برای شرکت در نمایشگاهی در آرژانتین اقامت داشته، از فروشگاهی که کتابهای عتیقه میفروخته، خریده. نامه را زنی به نام فلوریا خطاب به آگوستین قدیس – اسقف هیپو – نوشته. فلوریا، معشوقة چندین سالة آگوستین قدیس بود. اگوستین، پس از تصمیمش به ترک دنیا و تعمید یافتن، فلوریا را هم – که نشانه ای از عشق شهوانی یا کجراهة زندگی بود – ترک میکند.
از آنجا که اطلاعات زندگینامه ای دربارة آگوستین اغلب منحصر به "اعترافات" اوست و آگوستین در "اعترافات" مستقیماً به شخصیت معشوقه اش اشاره نکرده، دربارة زندگی فلوریا (و حتی به احتمال زیاد نام او) چیزی نمیدانیم. اما آنچه مشهود است عشق فراوان بین ایندوست. عشقی که فلوریا در نامه اش بارها به آن اشاره میکند: "ما هم با یکدیگر صحبت میکردیم. با هم میخندیدیم و رفتاری مهربانانه با هم داشتیم. از بام تا شام علامتهای محرمانه رد و بدل میکردیم؛ علایمی که از قلب نشأت میگرفت و به دهان و زبان و چشم منتقل میشد و در آخر به نوازشهای عاشقانه مبدل میگشت." (ص 51)
کتاب، ترجمة نامه ای است از زنی بظاهر ناچیز به مردی ظاهراً بزرگ. به بزرگی سنت آگوستین – شاید بزرگترین فیلسوف قرون وسطی. عظمت فلسفی آگوستین از آن جهت است که اندیشة او 600 سال پس از مرگ ارسطو پدید آمد و این در حالیست که تا 800 سال پس از او (عصر توماس آکوینی [یا توماس دِ اکویناس]) در دنیای غرب فیلسوف مهمی پدید نیامد؛ یعنی آگوستین قرنها تنها فیلسوف درخشان دنیای غرب بوده. به جز این، از میان نوشته های آگوستین دو موضوع فلسفی است که بسیار به دلم مینشیند و به همین دلیل او را فیلسوف بزرگی میدانم: یکی تصور ذهنی که از مفهوم "زمان" ارائه میدهد و دیگری مفهوم "میندیشم پس هستم" دکارتی، قرنها پیش از ظهور دکارت: یقین به این که وجود دارم، به اینکه این را میدانم، و اینکه از آن خوشحالم، مستقل از هر خیالبافی یا تناقضی دانسته و معلوم است. با توجه به این حقایق، از هیچ استدلالی که اهل آکادمی پیش کشند ترسی ندارم. اگر بگویند "اگر اشتباه کنی چه؟" پاسخ میدهم "حتی اگر اشتباه کنم باز وجود دارم". ناموجود نمیتوانند اشتباه کند. پس اگر اشتباه میکنم پس باید باشم. چون اشتباه کردنم ثابت میکند که وجود دارم... (شهر خدا)
اما با تمام عظمتی که دنیای مسیحیت برای قدیس اگوستین قایل است، فلوریا در نامه اش او را به دلیل تباهی زندگیش به محاکمه میکشاند و بشدت الهیات خشک آگوستینی را مورد تاخت و تاز قرار میدهد: "وحشت بزرگ من از الهیات و پیروان آن است." (ص 115) او بارها جملة "زندگی کوتاه است" (VITA BREVIS) آگوستین را – که شاید بخاطر علاقة فراوانش به فلسفة سیسرون [یا کیکرو] به زبان میاورده – به یادش میاورد ؛ آنگاه که از رودخانة آرنو عبور میکردند و آگوستین جلوی همه از فلوریا میخواهد که بگذارد موهایش را ببوید و میگوید "زندگی کوتاه است."
در نامة فلوریا - چنانکه در "اعترافات" - تأثیر عمیق مادر بر زندگی آگوستین مشهود است. مونیکا (بعدها سانتامونیکا - مادر آگوستین) و همسرش (پدر آگوستین) هر دو احتمالاً در ابتدا می باره بودند. بعدها مونیکا ایمان میاورد و شاید تمام سرخوردگیهایی را که از شوهرش داشته (البته او را هم در لحظه ای از غفلت ناشی از مستی مسیحی میکند!) بصورت آرزویهایی برای فرزندش درمیاورد و اندک اندک امّا بسیار ژرف و عمیق فرزند خطاکار را – که احتمالاً سر و کار زیادی با فاحشه خانه ها داشته- از مذهب مختارش – مانوی – دور میکند و مسیحی میسازد؛ گرچه افکار مانوی تا پایان عمر همراه او بوده اند (به طور مثال مراجعه کنید به دلایلی که آگوستین در توجیه سقوط روم میاورد و ایدة خیر و شر مانوی را بار دیگر آنجا طرح میکند). مادر – که در سراسر کتاب مرا به یاد مرحوم "جمیلة شخی" در نقش مادر شوهر لیلا در فیلمی به همین نام مینداخت! - آنقدر بر فیلسوف تأثیر داشته که او ار مجبور به ترک فلوریا میکند، تا آگوستین برای ازدواجی رسمی آماده گردد و از زندگی - به زعم او – خطا و کژ گذشته جدا شود. و از همه دردناکتر اینکه آدئوداتوس – فرزند مشترک آگوستین و فلوریا – را از مادرش جدا میکند: "نمیتوان الزاماً چنین قضاوت کرد که برقراری رابطه ای جسمانی و شهوانی با یک زن الزاماً گناهی بزرگتر از جداکردن آن زن از تنها فرزندش باشد. (ص 97)
به هر شکل نویسنده، آنگونه که "فرید رائد" در مقدمه مینویسد "موفق شده است، ایشان [عرفای مسیحی و اسلامی را که محبت آدمی به انسان دیگری را معارض با محبت الهی میدانند] را در "وضعیت تعارض آمیز" دردناکی تصویر کند که نهایتاً برای نجات آخرت و "نیالودن قلب خود به شهوت" و "عشقهایی کز پی رنگی ست" و عاقبت منجر به ننگی خواهد شد، دست به انتخاب دردناکی بزنند و خیال کنند که اگر چشم و دل از خاک برگیرند و خدای را فقط در آسمان بجویند روح خود را نجات داده اند. غافل از اینکه "و هو الذی فی السماء اله و فی الارض اله" (الزخرف، 84)" (ص 6) و صحنه ای از داستان را به یاد میاورم که فلوریا مینویسد "یک روز بعد از ظهر، ناگهان خشمگین و پرخاشگر به طرفم هجوم آوردی. مرا زدی. آیا به یاد داری که ضرباتت را به کجا وارد میکردی؟ و تو ایرلیوس، همان فردی که استاد معانی و بیان محسوب میشدی با بی شرمی و هرزگی مرا به باد کتک گرفتی، تنها به این دلیل که اجازه داده بودم از من کام بگیری و از وجودم لذت ببری. به این ترتیب این من بودم که میبایست گناه تمایلات شهوانی تو را به دوش میکشیدم. قبلاً این جملة هوراس را نقل کرده لم ولی لازم میدانم آنرا تکرار کنم: "وقتی ابلهان سعی در پرهیز از اشتباه دارند برعکس عمل میکنند."..." (ص 103)
فلوریا به نظرم پیش از و بیش از نیچه، "فیلسوف زندگانی" است. نیچه در "دانش طربناک" [یا "حکمت شادان"] سقراط را محکوم میکند که برای اولین بار فلسفة ضد-زندگی را در غرب رواج داد و حقیقت و معرفت را برتر از زندگی نشاند و زندگی را بیماری توصیف کرد و زندگانی پس از مرگ را معنی دار دانست. همین روند را نیچه در "شامگاه بتان" و "زایش تراژدی" نیز ادامه میدهد و پایان عصر تراژیک یونان و ظهور سقراط را نمونة اعلای بدبختی میخواند: مرگِ زندگی که تا امروز ادامه یافته.
فلوریا اما همان نیچه است : "زندگی کوتاه است و به همین دلیل فرصتی برای محکوم کردن عشق نیست. ایرلیوس، اول باید زندگی کرد و سپس به فلسفه [اگر میخواهید با افکار نیچه مقایسه اش کنید، بخوانید "معرفت" یا "حقیقت"] پرداخت." (ص 96)
فلوریا "زندگی" را میخواست. اما "پشمینه پوشی تند خو" آنرا از او دریغ کرد و چقدر این داستان تکراریست. تکراری اما زیبا. بسیار زیبا. شاید به زیبایی تباه شدة فلوریا؛ به زیبایی تکرار نشدنی او.
نهایت اینکه، "میکند حافظ دعایی، بشنو آمینی بگو":
فدای پیرهن چاک ماهرویان باد
هزار جامة تقوا و خرقة پرهیز
قدیس مانوئل و هابیل - اونامونو
هو

شده داستانی بخوانی که نگذارد شب خواب آسوده به سراغت بیاید؟ هیچ فکر کرده ای چه سوز و گدازی است تراژدی آنکه ایمان ندارد و خود مسؤول ایمان دیگران است؟ داستانی دربارة قدیسی که گمان میکند ایمان ندارد؛ داستان قدیسی که به ایمان تظاهر میکند و دیگران را نجات میدهد: "قدیس مانوئل نیکوکار شهید" نوشتة "میگل دِ اونامونو". راست اینکه گفته اند این آخرین داستان اونامونو عمیقترین و نافذترین داستان اوست.
"هابیل" اونامونو را هم از دست ندهید. بخوانید تا بدانید "قابیل" بودن به اندازة "هابیل" بودن و حتی بیشتر از آن سخت و دردناک است. نیچه است که گفته ضد مسیح بودن به اندازة مسیح بودن عذاب آوراست؟ شاید اصولاً انسان بودن سخت است.
رنجی که میکشم...
هو
رنجی که میکشم...
(1)
مطالعة داستان "مردِ مردستان" اثر "میگل د اونامونو" بهانة آشنایی بیشتر با این نویسندة ظاهراً وجودی مسلک اسپانیایی شد. نویسنده ای که به شدت به کیرکگور عشق میورزید تا آنجا که زبان دانمارکی را میاموزد تا آثار بنیانگذار فلسفة وجودی را به زبان اصلی بخواند.
"دون میگل د اونامونو" در "سرشت سوگناک [= تراژیک] زندگی" مینویسد که نه به صفت "انسانی" اعتماد دارد و نه به اسم معنای "انسانیت"؛ بلکه فقط به اسم ذات "انسان" معتقد است؛ آن هم نه انسان انتزاعی بی زمان، نه انسان اقتصادی مکتب منچستر، نه حتی انسان اندیشه ورز، نه انسان آرمانی که خود، انسان نیست؛ بلکه انسانی که گوشت و خون دارد، انسانی که میمیرد. (میگل د اونومونو؛ هابیل؛ بهاءالدین خرمشاهی؛ صفحة 10)
(2)
وجودی گرایی او در داستانهایش نیز به چشم میخورد: داستانهای او به معنای معهود کلمه داستان نیستند؛ یعنی طرح ندارند یا به عبارت دیگر طرحهای وجودی دارند، طرح بی ماهیت. و این طرح چنان است که بر خود نویسنده هم آشکار نیست و همچنان که به پیش میرود به دست شخصیتهای داستا ن بافته میشود. به عبارت دیگر طرحی اگر هست به سان خود زندگیست و تعبیه ای در کار نیست. و البته در جهان داستانی، حرکات بدیهی وجودی ازپیش مقدرند و مؤلفی در کار هست که هر وقت او (یا خدا) بخواهد داستان را به پایان میبرد... او هم مانند سروانتس و کارلایل و کیرکگور که شخصیتهای آثارشان بیش از آنچه خود تصور و تخیل کرده بودند، تشخص می یافتند، خود را دست به گریبان و رویاروی با شخصیتهای داستانش که بر او – بر نویسنده – شوریده اند می یابد که گاه حتی نمیگذارند نویسنده بر حسب اقتضای داستان بکشدشان و او را در برابر سؤال سنگین و غامضی قرار میدهند که "تو حقیقی تری یا من؟" چنانکه اگوستوپرت در داستان مه بر او میشورد و میگوید: "پس من چون ساخته و پرداختة افسانه ام باید بمیرم؟ باکی نیست، خداوندگار من دون میگل د اونامونو، تو هم باید بمیری... روزی هم خواهد رسید که خدا دیگر به تو نیندیشد، زیرا تو هم که خالق منی، دون میگل عزیز، مخلوقی افسانه ای بیش نیستی، همچنین خوانندگان تو." و با او محاجه میکند که چه بسا او که ساختة داستان است، سازندة داستان نویس باشد. و این محاکای بعضی قهرمانان داستانهای اونامونو هفت سال پیش از شش شخصیت در جستجوی نویسنده اثر پیراندللو مطرح شده است. اونامونو در آثار غیرداستانیش هم از جمله در سرشت سوگناک زندگی به صراحت گفته است که دن کیشوت را از سروانتس مهمتر و حقیقیتر میداند. حتی فراتر از این، سروانتس را مخلوق دن کیشوت و شکسپیر را مخلوق هاملت میشمارد. (همان؛ صص 13 و 14)
(3)
این وجودی گرایی را اضافه کنید به خردستیزی او به سود زندگی (چون نیچه) و این اعتقاد هیجان انگیز که بیشتر دوست میداشت موطنش – اسپانیا – را کشوری آفریقایی بدانند تا اروپایی. همة اینها از او چهره ای جذاب میسازد؛ چهرة روشنفکری طاغی که ضد سنت مرسوم اروپایی گام برمیدارد.
تمام اینها باعث میشود که "دون میگل عزیز" اندک اندک جایش را به عنوان نویسندة محبوب جدید در قلبم باز کند! مهمترین دلایلم یکی وجودی مسلک بودنش است و دیگری آگاهیش از رنجی که مؤلف مییکشد. رنجی که همین چند روز پیش دربارة فردوسی و شاهنامه اش کشف کردم.
(4)
فردوسی هم رنج میکشیده. حاضرم قسم بخورم. مگر میشود "سیاوش" را خلق کنی؛ سیاوشی که "یوسف" شاهنامه است؛ زیباست. که "ابراهیم" شاهنامه است؛ به او دروغ میبندند؛ از آتش میگذرد بی گزندی. به جنگ میشتابد؛ انسان دوستی و خوشبینی اش را به اثبات میرساند؛ در خاک دشمن سکنی میگزیند؛ با تمام خلوص نیتش؛ با تمام پاکی و معصومیتش اسیر توطئة برادر شاه میشود و نهایتاً سر از تنش جدا میکنند؛ بهتر بگویم خود را به دست مرگ میسپارد بی هیچ اعتراضی؛ چرا که مظلوم است و معصوم؛ آنقدر معصوم که حتی مانند "اگوستوپرت داستان مه" بر خداوندگارش خرده نمیگیرد که چرا مرا میکشی حتی بی هیچ گناهی. امّا همین سکوت، بیش از صد خنجر کاری در قلب فردوسی فرو میرود. میدانم – تأکیر میکنم، میدانم و حتی میبینم– که فردوسی پس از مرگ "سیاوش" زار میگرید؛ رنج میکشد؛ میاندیشد : "چرا باید بمیرد بی هیچ گناهی؟"؛ با خودش کلنجار میرود؛ شاید گمان میکند که نمیتواند داستانی را که مردم دهان به دهان و سینه به سینه نقل میکنند تغییر دهد؛ مرگ مظلومانه اش را تغییر نمیدهد ولی از سوی دیگر رنج میکشد؛ رنج میکشد که پارة تنش و بیشک گرانقدرترین شخصیت کتاب گرانسنگش اینچنین جوانمرگ شود. پس دست به کار عقده گشایی میشود. رستم را فرامیخواند؛ هیچ نباشد رستم پدر اصلی سیاوش است، سیاوش برای رستم سهرابی بود که به دست خودش کشته. سیاوش پسر زیبای معصوم رستم است نه پسر پشت در پشت پدر بی کفایتش کیکاووس. پس همین پدر باید عقده گشای دل پُردرد فردوسی باشد. رستم اینجا تجلی فردوسی است. درد دل او را میگوید و تنها همدرد واقعی فردوسی – مؤلف. تنها رستم است که رنجی را که مؤلف میکشد احساس میکند. پس به انتقام برمیخیزد. به بارگاه شاه میرود و رو در رو و با جسارت فراوان او را به باد ناسزا میگیرد. به این اکتفا نمیکند به "شبستان" شاه میرود، به حرمسرای او، به آنجایی که نماد مردانگی شاه و تمام ناموس مملکت پادشاهی است! سودابه – بانی اصلی "فرار" سیاوش- را میابد؛ چنگ در مویش میزند؛ کشان کشان تا نزد شاه میاورد و جلوی چشمان شوهر صد البته حتماً غیرتمندش – شاه ایران، ابرقدرت – با خنجری به دو نیمش میکند. شاه از بهت و ترس هیچ نمیگوید و رستم قسم میخورد تا خاک توران را از خون توانیان سیراب نکند بازنگردد. به توران لشکر میکشد و آنچنان انتقامی میگیرد و قساوتی به خرج میدهد که مثالش را هیچ جای شاهنامه نمیبینیم. شاهزادة توران را میکشد و وقتی قربانی به زاری میگوید : من جوانم و در آن موضوع بی تقصیر. رستم با قساوتی باورنکردنی جواب میدهد: آنگاه که سیاوش جوان کشته شد کسی به این پرسش پاسخی نداد... خاطرم نیست، ولی گویا رستم بیش از شش سال بر توران حکم میراند.
تمام این کشت و کشتار آیا از رنجی نیست که فردوسی میکشد؟ این قساوتها از قلبی میخیزد و از قلمی میتراود که خودش را در "شهادت مظلومانة" پسر ایران زمین - "سیاوش" نامی- مقصر میدیده امّا از سوی دیگر راهی نمیابد که مرگ او را به تأخیر اندازد یا این بخش را از شاهنامه اش حذف کند.
(5)
بخدا قسم این رنج را "میبینم"؛ باور کنید مؤلف بودن سخت است وقتی داستان، داستان انسانهای پوست و گوشت دار واقعی – نه این انسانهای بی رگ و پی بعضی داستانهای امروزی – باشد. "دون میگل د اونومونو" میگوید که شکسپیر، هاملت را نساخته؛ بلکه بر عکس، هاملت است که شکسپیر را ساخته. من میگویم هاملت و شکسپیر دو تا نیستند؛ یکی هستند و سخت است کسی خودش را بکشد. سیاوش، فردوسی است؛ و حتی عزیزتر از خود فردوسی: پسرش است و سخت است پدری مرگ پسرش را ببیند. یا نه؛ سخت است پدری پسرش را بکشد. پس رنج میکشد. رنجی که مؤلف را پیر میکند و رنج میکشم از رنجی که مؤلف میکشد.
(6)
باور کنیم شخصیتهایی که نویسنده میسازد، جان دارند؛ با او حرف میزنند؛ به او دل میبندند و متقابلاً نویسنده عاشق شخصیتهایش میشود یا نه کینة آنها را به دل میگیرد و از هر فرصتی استفاده میکند و "توطئه"ای میچیند تا در منطق داستان انتقام بگیرد. جان دار بودن شخصیتها را از همه بهتر میتوان در "شش شخصیت در جستجوی نویسنده" لوئیجی پیراندللو دید. خود پیراندللو مینویسد:
"... اما ادم که بی خود شخصیت خلق نمیکند. این شش شخصیت مخلوق ذهن من دیگر زندگی ئی پیدا کرده بودند که مال خودشان بود نه مال من، زندگی ئی که دیگر در ید قدرت من نبود. چنین بود که با آن که سخت دلم میخواست از ذهنم بیرونشان کنم آنها به زندگی خودشان ادامه میدادند. انگار هیچ پیوندی با هیچ منبع داستانی نداشتند. انگار شخصیتهای رمانی بودند که به شکلی سحرآمیز از صفحات کتابی که در آن بودند بیرون زده بودند و زندگی مستقل خود را پیش گرفته بودند؛ اوقات خاصی از روز را انتخاب میکردند و در خلوت اتاق کارم پیش چشمم ظاهر میشدند – گاهی این یکی، گاهی آن یکی، گاهی هم دو تایی – و وسوسه ام میکردند یا پیشنهاد میدادند که فلان صفحه را بنویسم..."
"مصطفی مستور" هم داستانی دارد به نام "من دانای کل هستم". در این داستان نیز "رنج مؤلف" توصیف شده؛ شاید آنجا که "یونس به شدت مقاومت میکند. انگار دستش سنگین شده است و نمیتواند آن را تکان بدهد. برمیگردد و زُل میزند توی چشمهای من..."
(7)
کاش میتوانستم رنجی را که فردوسی از "شهادت" سیاوش میکشد، در داستانی تصویر کنم. امّا پیش از این گفته بودم چه بلایی سرم آمده: لعنت به من که نمیتوانم بنویسم! رنج میکشم از رنجی که نویسنده میکشد و رنج میکشم از اینکه نمیتوانم چون نویسنده ها رنج بکشم!
(8)
همین...
دربارة "دربرابر مردگان" - کنزابورو اوئه
هو

اوئه به همراه پسرش هیکاری (به معنای روشنایی)
پسر اوئه معلول ذهنی است و در عین حال آهنگساز. داستان برقراری ارتباط کلامی هیکاری و خانواده اش خواندنی است...
"در برابر مردگان" نوشتة کنزابورو اوئه (برندة نوبل ادبی 1994) را با ترجمة غلامرضا آذرهوشنگ خواندم. وقت خواندن داستانها معمولاً سعی میکنم تصویر حوادث را بسازم و دنبال کنم؛ امّا اینبار تصویر داستان در ذهنم سراسر سیاه بود... در واقع چیزی نمیدیدم، یا شاید نمیخواستم که ببینم.
داستانی را تصور کنید که اینگونه آغاز میشود: "مرده ها، با بازوی گره خورده و سرهای درهم فشرده، در مایع قهوه ای رنگِ تند و غلیظی غوطه ورند..." مدتهاست که تحمل این جور داستانها را ندارم! (زمانی شاید از اینجور داستانها میخواندم. راستی، نویسنده های خودمان هم گاهی با مرده ها بدجوری شوخی میکنند! چوبک را به خاطر دارید؟)
ولی راستش، اگر بیکاری حاصل از غیبت استاد و انتظار کلاس بعدی و – باید اعتراف کرد – تعلیق "کثیف" ولی جذاب اول داستان و نیز کشش مناسب برای 50 صفحه داستان نبود، حتماً نمیخواندمش.
بگذریم، یادآوری داستان چندان خوشایندم نیست ولی باز هم باید اعتراف کرد که اندیشة داستان خوب پرورانده شده بود؛ گرچه این اندیشه شاید تکراری باشد؛ مثلاً حین خواندن داستان گاهی یاد خیام خودمان میفتادم و البته صد مرتبه بر روحش آفرین میفرستادم و میستودمش؛ فکر میکردم خیام هم با مُرده ها صحبت میکرده، امّا خیلی "تمیز". ولی هرجا اوئه شخصیت داستانش را وامیدارد در خیالش با مردگان صحبت کند، مردةای به رنگ قهوه ای تیره و بوی گند فرمالین میبینی که 15سال در حوضچة تشریح مانده و اکنون شخصیت اوّل داستان دارد پایش را رها میکند و هلش میدهد تا به وسط حوضچه برود یا سربازی فراری را که دژبانی با تیر هدفش قرار داده و از پاانداخته و اکنون جای زخم تیر "به شکل گلبرگ چروکیده ای" درآمده که "در مقایسه با پوست اطراف زخم، کمی کبود و متورم" است. کار البته به اینجا ختم نمیشود و لابد برای تأثیرگذاری بیشتر چند سطر بعدتر تصویر سرباز زنده را مجسم میکند که "سری ورزیده و ساده" داشته با "موهای مجعد و کوتاه"... حق بدهید که نخواهم این تصاویر را در ذهنم نگه دارم و دنبال کنم.
از کل داستان امّا، یک جمله – که خوشبختانه ربطی به "مردة بوگندو" ندارد! - خیلی به فکر واداشتم: "به راستی انسانها میتوانند به چیزهایی افتخار کنند که دیگران حتی نمیتوانند فکرش را هم بکنند."
کتاب - علاوه بر اصل داستان – دو بخش دیگر دارد: "ژاپن سرزمین ابهام و من (متن سخنرانی اوئه در مراسم دریافت جایزة نوبل ادبی 1994)" و "گفتگو با تاریخ (مصاحبة انجمن مطالعات بین المللی دانشگاه کالیفرنیا، برکلی با اوئه)" این دو بخش برای شناخت اوئه و فکراو واقعاً مفیدند.
بهرحال، دست آخر شاید خواندن کتاب برای دانشجویان پزشکی مناسبتر باشد!
ایرانیها چه رؤیایی در سر دارند؟ - فوکو
هو
فوکو از شهریور تا آبان 57 دو بار به ایران سفر میکند. حاصل این سفرها مقالاتی میشود که مجموعة آنها را نشر هرمس با ترجمة "حسین معصومی همدانی" با عنوان "ایرانیها چه رؤیایی در سر دارند؟" چاپ کرده است. فوکو - شاید به خاطر ملیت فرانسویش و انقلاب مشهور کشورش - به انقلاب ایران علاقمند میشود و علل آنرا آنگونه که دیده بیان میکند. هنوز نمیدانم چقدر تحلیل فوکو از انقلاب ایران درست است؛ امّا بعضی چیزها را مسلماً خوب دیده. به نظرم فوکو دلایل انقلاب 1357 ایران را در تمایل مردم به حکومتی اسلامی در مقابل حکومت شاه، توسعة بیبرنامة ایران، اتکای بیفایدة شاه بر نیروی ارتش و کاریزمای امام میداند.
بهرحال بعضی جاهای این کتابچه خواندنی است:
یک نکته را باید روشن کرد: در ایران هیچکس منظورش از حکومت اسلامی، رژیمی که در آن روحانیان نقش رهبری یا چارچوب فراگیر را داشته باشند نیست. (صص 37و38)
من دوست ندارم که حکومت اسلامی را "ایده" یا حتی "آرمان" بنامم اما به عنوان "خواست سیاسی" مرا تحت تأثیر قرار داده است. مرا تحت تأثیر قرار داده چون کوششی است برای اینکه، برای پاسخگویی به پارهای مسایل امروزی، برخی ساختارهای جدایی ناپذیرِ اجتماعی و دنی سیاسی شود؛ مرا تحت تأثیر قرار داده است چون از این جهت کوششی است برای اینکه سیاست یک بعد معنوی پیدا کند. (ص 41)
... چرا دانشجویان در آخر این هفته دست به کارهایی زدند که از نوع کارهای قبلی نبوده و شاید حتی رادیکالترین مسؤولان جنبش هم به آن تمایل نداشتهاند؟ شاید میان گروههای سیاسیتر و گروههای مذهبیتررقابتی بوده است و به خصوص شاید به این دلیل که در اندیشة همه نوعی مبارزطلبی میان رادیکالیسم سیاسی و رادیکالیسم مذهبی وجود داشته است و هیچ یک از این دو نمیخواسته است خود را سازشکارتر و بزدلتر نشان دهد... (ص 50)
بهرحال کتاب را دیروز (بیست و دوم بهمن) خواندم! احساس کردم مطالب کتاب اینجوری بیشتر درونی میشود؛ نه؟!
توفان در مرداب - لئوناردو شیاشا
هو

ایتالیاییها معجزة داستانند. آنقدر از خواندن "توفان در مرداب" لئوناردو شیاشا (مهدی سحابی/ نگاه) لذت میبرم که دوست دارم مطالعة چندین صفحة باقیمانده قرنها طول بکشد... معنی واقعی "لاس زدن" را حالا میفهمم!
گفتهها و ناگفتهها - خاطرات محمّدمهدی کمالیان
هو
... روی سهتاری نوشتم: بگشای دهان آنچه نگفتم تو بیان کن. یعنی من قادر نیستم آنچه را میخواهم، بگویم؛ باقیِ آنرا، سهتار بگوید. من ناخن را میزنم به ساز، ساز هرچه خواست بگوید.
برای آقای کیهان کلهر سهتاری ساختم. رویش نوشتم: باز فروریخت عشق از در و دیوار من. اسم سازش "عشق" است. اینها یک چیزهایی است که مثل الهام است. [گاهی] نصف شب یادم میفتد، بلند میشوم و مینویسم.

کیهان کلهر
یک سهتاری از ایران میبردم به پاریس [که در حال حاضر] نزد آقای لطفی است. رویش نوشته بودم: ای خدا من الله الله میزنم. در فرودگاه تهران مأمور کنترل فرودگاه پرسید: "این چیست؟" گفتم: "سهتار است." گفت: "رویش چه نوشتهای؟" گفتم: "ای خدا من الله الله میزنم." گفت: "آدم روی تار مینویسد ای خدا؟!" گفتم: "علّت دارد پسرم، این ساز اینقدر صداقت دارد که اصلاً باور نمیکنی."
مأمور فرودگاه فکر کرد من دیوانه هستم. زد پشتم. گفت: "برو!"

محمدرضا لطفی
گفتهها و ناگفتهها؛ خاطرات محمّدمهدی کمالیان؛ گفتگو، گردآوری و تنظیم: بهروز مبصّری؛ نشر نی؛ 1381 [همة تأکیدها از منه!]
پ.ن. راستی، خیلی از سازهای اصیل و خوب ما که سازندههای قدیمی ساختهاند، دست "لطفی" است. گمان کنم از تمام سازندههای شهیر یک نمونه ساز نزد او باشد!
دربارة کلاه قرمزی و سروناز
هو
راستی، سه شنبه شب توفیق اجباری دست داد و کلاه قرمزی و سروناز رو دیدم. گرچه بنظرم کمتر از قبلی (کلاه قرمزی و پسرخاله) بچه ها رو میخندوند؛ اما برای من خیلی خوشایند بود؛ حتی شاید لازم بود! یه کم بلند بلند خندیدم! امروز هم داشتم به این فکر میکردم که پدر و مادرا چقدر از بچه هاشون لذت میبرن؟ به نظرم میاد دارن کفران نعمت میکنن... در مورد اسطورة معصومیت کودکی قبلاً نوشته بودم: هنوز هم به نظرم بچه ها معصومن حتی اگه این حرف واقعاً اسطور (بتواره به عبارتی!) باشه...
دربارة شعر عبدالقهار عاصی
ه
دوباره شعر عبدالقهار عاصی را که دو روز پیش گذاشتم، خواندم. ترکیب "خسته خسته" را بسیار میپسندم. (شاید اگر بارت بود، میگفت "خسته خسته" پونکتوم شعر است!) :
... که خسته خسته ترا
به چارچوب امیدی شکستهتر از پیش
قاب میکردند.
سفر به خیر - عبدالقهار عاصی
ه
شعر پایین را عبدالقهار عاصی، شاعر شهید افغان خطاب به دوستان و هموطنان مهاجر و کوچندهاش گفته. خود او هیچ حاضر نشد ترک وطن کند و در سی و هشت سالگی در میهنش - افغانستان عزیزش - درگذشت.
سفر بخیر برو
برو بخیر برو
سپیدههای بشارت رفیق راهت باد!
و رهوار مراد
کمینهتر از دل من غلام فرمانت
چراغهای بهشتی آرزوهایت
همیشه روشن و
همیشه بشگفته
... برو ولی مبر از یاد چشمای را
که خسته خسته ترا
به چارچوب امیدی شکستهتر از پیش
قاب میکردند.
مشق شب - مصطفی مستور
ه
آخرین باری که گریه کردم:
.. لعنت به شما. لعنت به كلمات. لعنت به نوشتن. لعنت به كسي كه شليك كرد. و چرا تمام نميشود اين ماراتون نفس گير؟ كجاست خط پايان؟ ميخواهم بايستم. بايد بايستم. بايد متوقف شوم. بايد بهترين كتاب هستي را بردارم. بايد مقدس ترين داستان را بردارم و گوشه اي درنگ كنم. كجاست درنگ؟ چرا كسي يقه ام را نميچسبد و نميگويد: “بايست عوضي!؟ بازي تمام شد ” ...
مشق شب/ مصطفی مستور/ از اینجا بخوانید
اتاق روشن - رولان بارت
هو
بارت شگفت انگیز است. گاهی با خواندن متنهایش به لذت نشئه آور میرسم - همانطور که خودش گفته بود: لذت متن. امروزم با بارت گذشت. حتی بارت بر وسوسة کانکت شدن هم غلبه کرد! حاصل کار خواندن بخشهای بیشتری از "اتاق روشن" بود. چند تا عکس نگاه کردم و پونکتوم و استودیوم را جدا کردم و خودم را مشغول آنها. کم کم مسألة مهمتری در ذهنم شکل گرفت و آن مقایسة نظریة بارت در عکس و در متن بود: به نظرم پونکتوم و استودیوم در عکس تا حد زیادی با لانگ و پارول در متن مرتبط است و از سوی دیگر عکسهایی که تنها از استودیوم تشکیل شده اند (بارت بعضی عکسهای خبری و عکسهای پورنوگرافیک را از این دست میداند) تا حد زیادی به متون واقعگرا در مقابل متون پیشرو، شبیه اند. حتی نظریة "مرگ مؤلف" بارت را بسادگی میتوان به عکس سرایت داد.
خلاصه اینکه در پایان روز مقاله ای 3 صفحه ای نوشتم: قصدم از اول تشریح نظریة پونکتوم و استودیوم بارت بود. بعد کم کم در پانویس متنها بین نظر ساختگرای بارت در مورد عکس و متن مقایسه های اشاره وار کردم. در انتها دیدم که پانویس متن از خودش مهمترشده... پس این متن را هم بایگانی کردم برای روزی که به "مهم" بپردازم...
الان هم احساس میکنم ساختگرایی و پساساختگرایی، آن بخشی از پست مدرنیسم است که بیشتر دوستش دارم و این را مرهون جناب بارت هستم؛ رولان بارت!
دو نمایشنامه
هو
دو تا نمایشنامه خواندم:

یکی "شش شخصیت در جستجوی نویسنده" اثر درخشان و استثنایی "لوئیجی پیراندلو"ی ایتالیایی [متن کامل نمایشنامه] و در ادامة آن گفتار پیراندلو را راجع به چگونگی خلق این نمایشنامه.

و دیگری، نمایشنامة "هنر" نوشتة "یاسمینا رضا". که این یکی هم خیلی برایم خوشایند و دلنشین بود. [مصاحبه با یاسمینا رضا]

کار خواندن "درجة صفر نوشتار" هم همچنان ادامه دارد. دیروز با استاد دو نفری نشستیم و در عرض یک ساعت واندی تنها موفق شدیم سه صفحه بخوانیم! ولی این سه صفحه را تا حد مناسبی فهمیدیم... (یا لااقل فکر میکنیم فهمیدیم!) "اتاق روشن" بارت هم در یک نگاه قشنگ بود؛ دست کم میشد فهمید که چه نوشته!
"قاصدک" دانشجویی
ه
راستی! اسم "قاصدک" به عنوان ماهنامة دانشجویی مستقل در شمارة 99 کتاب هفته چاپ شد و در معرفی بسیار مختصر آن به مقاله های من و مجید (در کنار مصاحبه های دکتر کزازی، شمس لنگرودی و حافظ موسوی) هم اشاره شده. این مقالة تصنیف و ترانه در چند قسمت در قاصدکهای قبلی چاپ شده بود و اینبار - از آنجا که شمارة جدید قاصدک دربارة فرمهای شعر بود - خیلی منسجمتر سرِ هم شد! (اینبار اقلاً مجبور شدم چند تا کتاب را درست و حسابی تورق کنم و بعضاً بخوانم!) مقاله های قبلی در جشنوارة دانشجویی مطبوعات 3 جایزه برد و این به تنهایی نشان میدهد که چقدر داورها بدسلیقه هستند! مدرک و دلیلم هم البته فرهاد است که شاهد بود چقدر برای نوشتن هر مقاله وقت میگذاشتم! بگذریم... این هم لینک مطلب در کتاب هفته ... (گرچه 2 هفته از آن گذشته؛ اما خوب، تازه یادم آمد!)
کارنامة اسلام - مرحوم دکترزرینکوب
هو
وقتیکه کارنامة اسلام مرحوم دکترزرینکوب را میخوانی، اولین نکته ای که به ذهن خطور میکند حجم عظیم اطلاعاتی است که همه جا آمده و مطلب را مستند و خواندنی کرده. نکتة دوم اما این است که میتوان بسیاری از اتفاقاتی را که در امپراتوری بزرگ اسلامی (از فتوحات زمان خلفای راشدین تا حملة مغول و حتی اندکی بعدتر) رخ داده و نیز دلایلشان را با شرایط امروزی مقایسه کرد.
***
دکتر زرینکوب در سراسر کتاب، "تساهل و تسامح" را باعث برتری تمدن بقول مؤلف "انسانی" اسلام میداند. مدارا و مسامحه ای که دنیای غرب آن زمان بطور کل نمیشناختش. تساهل به آن اندازه که سه شنبه ها نمایندگان مذاهب گوناگون – حتی در یک مورد یک نفر زندیق - در حضور مأمون خلیفه دور هم جمع میشدند و احتجاج میکردند. چراکه خلیفه معتقد بود: "غلبه بر خصم باید به حجت باشد نه به قدرت زیرا غلبه ای که به قدرت حاصل آید با زوال قدرت هم از بین میرود اما غلبه ای که به حجت حاصل آید هیچ چیز نمیتواند آنرا از میان بردارد."
البته این مداراها تنها با اهل کتاب بود: یهود و نصارا (که قرآن به آسمانی بودن دینشان شهادت داده) و مجوس (که به دستاویز حدیث، معاملة اهل کتاب با آنها شد) و صابئین [یا منداییها] (پیروان یحیای تعمیددهنده - شماری از مؤمنین این دین هنوز در جنوب ایران زندگی میکنند – [اطلاعات خوبی در اینجا هست. منداییهای ایران هم سایتی دارند، که هرچه گشتم نیافتم!]). البته جالب است که بدانیم بسیاری از بت پرستان اروپا و هند و تبت هم تحت عنوان مجوس و بت پرستان حرّان – یونانیهای عراق – با عنوان صابئی، با پرداخت جزیه در صلح و آزادی در قلمرو تمدن اسلامی زندگی میکردند و به ازای پولی که میپرداختند - و البته کمتر از مالیات و خراجی بود که به حکومتهای خودشان (مثلاً روم در مورد نصارای شرق و یهود یا ساسانی در مورد ایرانی) میدادند - در جهاد شرکت نمیکردند؛ به عیارت دیگر حفظ جان آنها بر عهدة دولت اسلامی بود.
غیر اهل کتاب اما از این دست بیرون بودند و با آنها معمولاً خوشرفتاری نمیشد. البته همینها هم دو دسته بودند؛ یکی مانند معطله که هدفشان تعطیل دستورات اسلام بود و دیگری مانویه (که لفظ زندیق بیشتر برای اینها به کار میرفت). مانویه (و تا حدودی دهریه) از آنجا که فکر و اندیشة فلسفی داشتند، به نوعی از اباحیه و معطله جدا میشد.
در این میان جالب اما رفتار مسلمانان است. ابتدا حکم تکفیر برای زندیقهایی از همین دستة اخیر – زنادقة صریح مانند معطله و دهریه و اباحیه و مانویه و ... - صادر شد. کار به همین جا ختم نشد؛ در وهلة بعد گروهی از علما و شعرا - مانند زکریای رازی و ابوالعلای معری و ابن الراوندی - تکفیر شدند. اینها به دلیل مطالعة عمیق در اندیشه های زنادقه اکنون خود به نوعی نهیلیسم رسیده بودند و معمولاً انبیای الهی و نیز وجود آفریدگاری حکیم را – به دلیل وجود شرور در عالم – نفی میکردند. (جالب اینجاست که اگر اشتباه نکنم سالروز تولد زکریای رازی [-ِ زندیق]، روز پزشک است)
تا اینجا شاید به دلیل جزمیت و قاطعیتی که احکام اسلامی و مخصوصاً اصل توحید در نزد مسلمانان داشته، تکفیر کسانی که اینچنین به پایه های اعتقادی تاخته اند، بدیهی به نظر برسد. اما در مرحلة بعد و با حذف دو دستة اخیر، گناه تشکیک در مراتب اعتقادی به گردن فلاسفه و عرفا افتاد: ابوعلی سینا و شیخ اشراق از فلاسفه و منصور حلاج از عرفا از دیگران مشهورترند. (پاسخ ابوعلی – که در کتابهای دبیرستانی اگر اشتباه نکنم میخواندیم – هم معروف است: کفر چو منی گزاف و آسان نبود/ محکمتر از ایمان من ایمان نبود و الی آخر...) و بعد حتی نوبت به فقها و حافظین قرآن - مانند این الحداد - و متکلمین - مانند ابوحیان توحیدی - رسید.
***
نکته، اما مقایسة دوران گذشته است با امروز؛ در اوایل انقلاب کسانی مانند کیانوری ماتریالیست [بخوانید: دهری] را محبوس کردند و تا آنجا که میدانم بلای سختی هم ندید و در خانه ای تحت الحفظ ماند تا از دنیا رفت. اما بعد از او نوبت به کسانی رسید که مؤمن بودند و این را خود اقرار داشتند ولی متهم به تشکیک در ایمان مردم شدند... همین مختصر - به نظرم - گویای بسیاری چیزهاست.
درجة صفر نوشتار - رولان بارت
ه
زبان سخت و مفاهیم دشوار "درجة صفر نوشتار" خواندنش را دشوار کرده؛ طوریکه گاهی فکر میکنم علت مغلق بودن نثر بابک احمدی مثلاً در "ساختار و تأویل متن" باین دلیل است که این دست کتابها را خوانده! اما مطالعة دو نفرة آن کا را راحتتر خواهد کرد. در بحثهای هفتة پیش با استاد خیلی مطالب روشنتر شد. اگر فرهاد همزمان "اتاق روشن" بارت (اندیشه هایی در باب عکاسی) را بخواند و گزارش بدهد، مطمئناً افق دید وسعت بیشتری پیدا میکند. بعد از "درجة صفر..." حتماً باید "راهنمای نظریة ادبی معاصر" (سلدن/ مخبر/ طرح نو) را بخوانم.
میخوانم
ه
میخوانم:
- درجة صفر نوشتار؛ رولان بارت؛ شیرین دخت دقیقیان؛ انتشارات هرمس؛ 1378 - سبک شناسی و نقد ادبی
- شش یادداشت برای هزارة بعدی؛ ایتالو کالوینو؛ لیلی گلستان؛ کتاب مهناز؛ 1375 - دربارة ادبیات و داستان
- شش شخصیت در جستجوی نویسنده؛ لوییجی پیر اندلو؛ حسن ملکی؛ انتشارات تجربه؛ 1378 - نمایشنامه برگزیدة قرن بیستم
- کشور اخرینها؛ پل استر؛ خجسته کیهان؛ انتشارات افق؛ 1381 - رمان پست مدرن
- زندگی و اندیشة بزرگان جامعه شناسی؛ لیوییس کوزر؛ محسن ثلاثی؛ انتشارات علمی؛ 1380 - تاریخ و اندیشة جامعه شناسی
کشور آخرینها - پل استر
ه
انتظار ندارم اوضاع را درک کنی. تو هیچ چیز ندیده ای و حتی اگر سعی کنی نمیتوانیاین اوضاع را تجسم کنی. اینها آخرینها هستند. امروز خانه ای سرجایش است و فردا دیگر نیست. خیابانی که دیروز در آن قدم میزدی امروز دیگر وجود ندارد. حتی آب و هوا دایماً در حال تغییر است. یک روز آفتابی است، یک روز ابری. یک روز برف میبارد و روز بعد مه آلود است؛ گرم، سرد، بادی، ثابت. مدتی سرمای سخت و بعد امروز وسط زمستان، بعدازظهر روشن و عطرآگین است، طوریکه میشود با یک بلوز هم از منزل خارج شد. اگر در شهر زندگی کنی یاد میگیری که هیچ چیز بی ارزش نیست. چشمهایت را مدتی ببند بچرخ و به چیز دیگری نگاه کن. آنوقت میبینی چیزی که در برابرت بوده ناگهان ناپدید شده است میدانی، هیچ چیز دوام ندارد. حتی اگر فکرهایی دربارة چیزی در سر داشته ای نباید وحشتت را در جستجویش تلف کنی. وقتی چیزی از بین میرود مفهومش این است که به پایان رسیده.
- کشور آخرینها؛ پل استر
کنش متقابل نمادین و جریان سیال ذهن
ه
توماسِ جامعه شناس جملهای دارد که از آن برای تفسیر نظریة کنش متقابل نمادین استفاده میکنند؛ اصل جمله چنین است:
.If men define situations as real, they are real in their consequences
داشتم فکر میکردم این جمله در داستان نویسی هم بسیار کاربرد دارد. نمیدانم؛ ربط ظریفی بین این جمله و "جریان سیال ذهن" میبینم. شاید اشتباه میکنم!
قصة جزیرة ناشناخته - ژوزه ساراماگو
هو
قصة جزیرة ناشناختة ژوزه ساراماگو را خواندم. مقدمة محبوبة بدیعی بر کتاب راهگشاست؛ گرچه کتاب تحلیل و نقد و موشکافی بیشتر میطلبد. خصوصاً اگر با دیدگاه "ساختگرایانه" به آن نگریسته شود. حتی شاید بتوان با استانِ "سیمرغ" در منطق الطیر عطار و "داستان آن دو نفر که خواب دیدند" (بورخس) مقایسهاش کرد و ساختار همسانشان را نشان داد. ضمناً در این تحلیل میتان از نشانههای پسانوگرایانة کتاب گفت و البته از واقعگرایی جادوییش نیز صحبت کرد... حیف که اینهمه از حیطة سواد من خارج است!
نوزاد - سیروس ابراهیم زاده
ه
نوزاد را دیدم به کارگردانی و نویسندگی سیروس ابراهیم زاده و بازی فریبرز عرب نیا... چنگی به دل نمیزد.
مرنجان دلت را خدا را
ه
مرنجان دلت را خدا را

گلچهره مپرس کآن نغمهسرا از تو چرا جدا شد
گلچهره مپرس پروانة تو بیتو کجا رها شد
دلشدگان
دختر پریشان زلف؛ عارف مبهوت
هو
عارف در استانبول دختری ترک را میبیند و در صدر تصنیف نوزدهم [؟] (شانه بر زلف پرییشان زدهای به به و به - در دشتی) چنین چیزی مینویسد: دختر پریشان زلف! عارف مبهوت!
این تصنیف به همراه تصنیف افتخار همه آفاقی و منظور منی (به عشق افتخارالسلطنه دختر ناصرالدین شاه - در سهگاه) و دیدم صنمی، سرو قدی روی چو ماهی (به عشق ارمنی زادهای در رشت - در شور) جزء معدود تصنیفهای عاشقانة عارف قزوینی است. داشتم فکر میکردم شاید مرحوم حاتمی، عشق طاهر ذوالنور خوانندة فیلم دلشدگان به لیلا شاهزادة ترک را تحت تأثییر این تصنیف عارف ساخته باشد...
آئورا - کارلوس فوئنتس
هو

آئورا شعر است... شعری زیبا.
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری - ایتالو کالوینو
هو
اینروزها "اگر شبی از شبهای زمستان مسافری" (ایتالو کالوینو) را دوباره – تحت تأثیر نوشتة امیرمسعود - خواندم؛ خواستم یادداشتی بر آن بنویسم. نامش را هم انتخاب کرده بودم: "هزار و یک شب نو"... اما هنوز در مقابل عظمت کتاب احساس حقارت میکنم! عجالتاًَ مدخل مربوط به کتاب را از "فرهنگ آثار" (سیدحسینی، رضا و دیگران؛ جلد اول؛ چاپ اول 1378؛ انتشارات سروش ؛ تهران) رونویسی کرده ام که میبینید؛ مقاله به بسیاری از نکات برجستة کتاب اشاره دارد. بنابراین اگر کتاب را نخوانده اید از خیر مقاله بگذرید و لذت کشف بعضی ازاین نکات را از دست ندهید:
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری* رمانی از ایتالو کالوینو** (1923 – 1985) نویسندة ایتالیایی، که در 1979 منتشر شده است. "این کتابی است که در حقیقت از اشتیاق خواندن زاده شده است. من با اندیشیدن به کتابهایی که دلم میخواست بخوانم شروع به نوشتن کردم و با خود گفتم: بهترین وسیلة داشتن چنین کتابهایی این است که خود آدم آنها را بنویسد، نه یکی، بلکه ده تا، یکی به دنبال دیگری و همه در یک کتاب." چنین است نقشة جاه طلبانة نگارش که به گفتة خود کالوینو در اگر شبی از شبهای زمستان مسافری عملی شده است. در واقع این رمان رمانها ده سرآغاز پیشنهاد میکند که هر کدام ده صفحه ای ادامه مییابد و قطع میشود و با مطالعة مجموع این داستانهای ناتمام، مطالعة دیگری (کامل و حتی با پایانی خوش) انجام می گیرد که عملاً یازدهمین داستان است و این بار داستانی عشقی بین مرد خواننده و لودمیلا، زن خواننده، که علاقة شدیدشان به رمانها، پژوهش مشترکشان، برخوردهای تصادفیشان و ناکامیهایشان در موضوع همة این داستانهای ناتمام آن دو را به هم نزدیک کرده است. عملاً رمانی است که با استفاده از تکنیک "چفت وبست" و در درون یک "رمان – کادر" به عنوان عنصر تداوم روایی نوشته شده است. ده فصل اول، باز هم به گفتة خود کالوینو، ده نوع رمان معاصر یا بهتر بگوییم "ده رودررویی مختلف با دنیا" را نشان می دهند: از رمان "ذهنی" گرفته تا رمان "عاشقانة مبتذل"، همچنین رمانهای "تاریخی" و "سیاسی" و غیره. این رمان همچنین تفکری است دربارة مطالعه و ساز و کارهایی که مطالعه بر پایة آنها صورت می گیرد. نخست با معرفی شخصیتهای خیالی، که با نقشی که دارند فعالیت خوانندة واقعی را (کسی را که اگر شبی از شبهای زمستان مسافری را در دست گرفته است) در نظر مجسم میکنند، تا آنجا که "رمان - کادر" این خواننده را با ضمیر دوم شخص مفرد ("تو") مخاطب قرار می دهد و به درون داستان دعوت می کند، و به این ترتیب باز هم بر اشکال مشخص خواندن می افزاید. خلاصه، دستگاه پیچیدة داستانی نوعی تور صیادی می بافد که در آن، عمل خواندن رمان – نظیر عبور از آینه – انواع تضادها را از قبیل درون و برون، واقعی و خیالی و حقیقی و ساختگی درگیر می کند. این مدح تصنع "نویسندة بندباز" که قبلاً نیز در کاخ سرنوشتهای متقاطع ظاهر شده بود، در اینجا بر گرد فعالیت اسرارآمیز نویسنده ای متقلب به نام ارمس مارانا*** (از قبیل درج کتاب دیگری در اثر خود، دزدیها، بازنویسی دست نوشته ها و غیره) گسترش مییابد. اگر شبی از شبها... این مؤلفة فرامنطقی، (تفسیرهایی از عمل نوشتن و خواندن) به ویژه در فصل دوم، شامل "یادداشتها"ی شخصیت دیگری است که او نیز نویسنده است: سیلاس فلانری****، که برهمة دشواریهای ناشی ازنوشتن کتابی با عنوان "اگر شبی از شبهای زمستان مسافری!" شهادت می دهد.
در سال 1979 از این رمان به عنوان نمونة مهارت فوق العادة کالوینو در بازی طنزآمیز با همة اندیشه های نقد معاصر دربارة طبیعت و کارکرد زبان داستانی استقبال شد. در واقع، این "رمانِ خواننده"، برعکس، حاکی از قدرت مطلقة نویسندهای است که عناصر آفرینش خود را به بازی می گیرد، آنها را مثل قطعات ماشینی پیاده می کند و قابل دیدن و خواندن می کند.
* d’inverno un viaggiatore se una… notte
** Italo Calvino
*** Ermes Marana
**** Silas Flannery
مهر و ابرار هفتگی
ه
هرجا نامی از علی میرفتاح باشد، نامهای دیگری هم به دنبالش هست: امرالله احمدجو (کارگردان روزی، روزگاری و تفنگ سرپر) محمدحسین جعفریان (خبرنگار آزاد)، خسرو سمیعی (مترجم)، ابوالفصل زرویی (ملاتصرالدین، طنزنویس)، یوسفعلی میرشکاک، عبدالجواد و عبدالرضا موسوی، آرش خوشخو (سینمایی و ورزشی نویس)، ابراهیم نبوی (طنزنویس)، بهروز افخمی (کارگردان و نمایندة مجلس) امیر رازی، شهرام شکیبا (طنز نویس) و دیگرانی که نامشان را الان به خاطر ندارم. همة اینها را از هفته نامة "مهر" حوزة هنری حاج آقای زم میشناسم. ملغمهای از افکار متناقض... مجلهای که از جهتی برایم بسیار زیبا بود و آن اینکه هرکس برای خودش صفحهای داشت و در این صفحه هرچه دوست داشت مینوشت؛ یک رونامهنگاری کاملاً خصوصی یا تولید انبوهی از "مقالات شخصی". (چیزی که وبلاگها هم بر آن استوارند و به نظرم این نوع مقالهنویسی اندک اندک فراگیر میشود و شکل نوشتن و روزنامهنگاری را تغییر میدهد)
گفتم که "مهر" مکان اندیشههای شخصی متناقض بود و قلم زدن در همین فضا اثرات فراوانی هم داشت. مثلاً باعث شد که بعدها عبدالجواد موسوی (که از نظر سیاسی محافظهکار و نزدیک به جناح راست است) یادداشتی به اسم "حمله به آقاجری و بوی تعفن سیاسی کاری" بنویسد. (همانروزها هم برای سینا مطلبی نوشتم که این یادداشت موسوی برای من که خوانندة مهر بودم و فضای نوشتاریش را میشناختم عجیب نبود.)
بگذریم؛ بعد از اینکه "مهر" به شکایت صدا و سیما تعطیل شد. موسویها "سوره"ی آوینی را احیا کردند که چندان چنگی به دل نمیزد. اما اکنون دوباره، دوستان دور هم جمع شدهاند و "ابرار هفتگی" را چاپ میکنند؛ با همان شیوة روزنامهنگاری که اینروزها اندک اندک متداول میشود ولی جرقهاش را میرفتاح و یارانش در "مهر" زدند...
دربارة ترجمان دردها - جومپا لاهیری
هو

مهاجرت به عنوان پدیدهای اجتماعی، جنبهها و متعاقباً پیامدهای گوناگون دارد: چه از نظر اقتصادی، سیاسی، جمعیتی، یا روانشناختی و از همه مهمتر فرهنگی. در ادبیاتِ داستانی، توصیفهای گوناگونی از مشکلات مهاجران یا تأثیر آنها بر دیگران و تأثیرپذیریشان آمده است که مجموعة آنها را "ادبیات مهاجرت" مینامیم.
"ترجمان دردها" -که چندی است به فارسی ترجمه شده– مجموعه داستانهاییست که تِمِ اصلی بسیاری از آنها مهاجرت است. مؤلّف کتاب – "جومپا لاهیری" نویسندة هندی تباری است متولد انگلستان و ساکن آمریکا! بعضی او را نویسندهای آمریکایی میدانند و دیگران نویسندهای هندی – آمریکایی. بعضی او را نویسندهای متولد انگلستان معرفی میکنند و گروهی نویسندهای انگلو – هندی و به همین ترتیب به عنوان نویسندهای ان.آر.آی (هندی غیرساکن در هندوستان - Non-Resident Indian) یا ای.بی.سی.دی. (نسل دوم هندیهایی که در ایالات متحده بزرگ شدهاند – American Born Confused Desi) میشناسندش. کتابش را در هند "داستانهای آوارگی قومی" محسوب و در آمریکا زیر عنوان "ادبیات مهاجرت" طبقهبندی میکنند. با این همه نکتة قابل تأمل در این میان، تعلق گرفتن جایزة ادبی پولیتزر سال 2000 به این کتاب است. جایزهای که طبق تعریف به "داستان برجستة نویسندهای آمریکایی ترجیحاً دربارة زندگی آمریکایی" تعلق میگیرد. دقت در همین موضوع به خوبی نشاندهندة اندیشه و سیاست جایزه دهندگان و بالطبع نظر جامعة آمریکا نسبت به مهاجران است: نویسندة کتاب، دیگر آمریکایی محسوب میشود و مهاجران ساکن آنجا نیز جزیی از آن جامعه هستند و زندگیشان، زندگی آمریکایی شمرده میشود.
***
داستانِ کوتاهی در این مجموعه هست به نام "سومین و آخرین قاره". این داستان کوتاه در واقع قصة مهاجرت و سازگاری و به تعبیری "جامعه پذیری" مهاجران هندی است؛ آنها که در سه قارة آسیا، اروپا و آمریکا بسر بردند و خود را با هر شرایطی سازگار کردند. "جامعه پذیری"، مکانیزم اخذ هنجارهاست؛ هر نسل در جامعة انسانی - که پویاست و رشد یابنده - باید خود را با هنجارها سازگار کند تا بتواند به زندگی ادامه دهد؛ از سرزنشها در امان باشد و از تشویقها برخوردار. در "سومین و آخرین قاره" - که داستان مردی هندی است - جریانِ این همنوایی و نیز تا اندازهای جریان تعاملات فرهنگی بخوبی توصیف شده و آنرا به داستانی با درونمایة قوی اجتماعی تبدیل کرده است.
البته همنوایی و همرنگی با هنجارها به دو شکل است: یکی ساده و ظاهری؛ که آنرا "جامعه پذیری" میگویند و دیگری ژرف و درونی؛ که "فرهنگ پذیری" میخوانندش. جامعه پذیری در سنین کودکی آغاز میشود و تا بزرگسالی ادامه میابد؛ در حالیکه فرهنگ پذیری در کودکی رخ میدهد. بنابراین، مهاجرین بزرگسال با اینکه هنجارهای نو را میپذیرند اما آنها را – یا دستِ کم بیشتر آنها را – درونی نکرده، "فرهنگ" جامعة میزبانِ مهاجرپذیر را از آنِ خود نمیکنند. مثال مناسب این عدم فرهنگپذیری را میتوان در داستان "خانة خانم سِن" جستجو کرد؛ داستان زنی هندی که به عنوان پرستار از نوجوانی آمریکایی در خانة خود نگهداری میکند. فکر و اندیشة این داستانها را البته میتوان در تجربیات نویسنده یافت: او پدر و مادری دارد که هیچ جا غیر از هند را منزل و خانة خود نمیدانند و گمان میکنند، داوران پولیتزر برای دخترشان استثناء قایل شده و او را که یک "هندی" است برندة جایزه اعلام کردهاند!
اشارات "لاهیری" به مشکلات ناشی از مهاجرت در میان داستانهایش فراوان به چشم میخورد. مثلاً تضادهای ناشی از مهاجرت را در زندگی زناشویی میتوان در داستانهای "یک مسألة موقتی"، "خانة تبرک شده" و نیز "جذاب" (که در ترجمة مژده دقیقی؛ انتشارات هرمس نیامده است) دید. "لاهیری" - گرچه در هنگام نگارش داستانها هنوز ازدواج نکرده بود - در توصیف مشکلات و مسایل میان زن و شوهرها بسیار هنرمندانه عمل کرده است. خود او، این توصیفهای دقیق و کالبدشکافانه را مدیون ذهن خلاقش میداند که "توانایی پر کردن فضاهای خالی داستان" را دارد. اوج این هنرنمایی را در داستان "خانة تبرک شده" میبینیم؛ آن هنگام که مسایل مذهبی به میان میاید و روابط بین زن و مرد پیچیدهتر و توصیف آن هنرمندانهتر میشود. در داستان "وقتی آقای پیرزاده برای شام میآمد" نویسنده باز هم از تأثیرات مهاجرت در روابط خانوادگی میگوید؛ اینبار از زبان کودکی که عرقِ ملّی اعضای خانوادهاش را به مسألة تجزیة شبه قاره درنمیابد و متعجب و حبران است.
در میان داستانهای کتاب ماجرای سه داستان "ترجمان دردها"، "یک دربان واقعی" و "مداوای بیبی هلدر" در هندوستان میگذرد. هر سة این داستانها مخصوصاً از نظر صحنهپردازی و توصیف وضعیت هندوستان خوب از کار درآمدهاند. شاید این سه داستان - از آنجا که به موضوع مهاجرت اشارهای ندارند - در کل مجموعه نامربوط به نظر برسند؛ اما باید گفت وجه مشترکی تمام داستانهای این مجموعه را به یکدیگر پیوند میدهد و آن اینکه شخصیتهای داستانهای لاهیری، همه مشکل ارتباطی دارند "دوست دارم دربارة آدمهایی بنویسم که هر یک به نوعی فکر میکنند قادر نیستند حرف خود را به طور کامل بیان کنند."
***
در ایران دو ترجمه از این کتاب چاپ شده است؛ یکی "ترجمان دردها" (مژده دقیقی؛ انشارات هرمس؛ چاپ اول؛ 1380؛ 3000 جلد؛ 980 تومان) و دیگری "مترجم دردها" (امیرمهدی حقیقت؛ نشر ماهی؛ چاپ دوم؛ پاییز 1381؛ 1100 نسخه؛ 1950 تومان). "مترجم دردها" یک داستان (داستان "جذاب") بیشتر از "ترجمان دردها" دارد. در ضمن فصلهای "گزیدهای از نقدهای مطبوعات و نویسندگان"، "زنده؛ بسوی بهشت" (یادداشت نویسنده پس از دریافت جایزه)، "گفتگوی نیوزویک با نویسنده" و "گفتگوی آرون آگویار با نویسنده" به اصل کتاب ملحق شده است. این شاید امتیاز "مترجم دردها" نسبت به "ترجمان دردها" باشد. ولی از سوی دیگر ترجمة مژده دقیقی، روانتر از ترجمة امیرمهدی حقیقت است و با لحن داستانها سازگارتر.
خواندن اثر "لاهیری" بیشک برای ما ایرانیها میتواند بسیار خوشایند باشد؛ چرا که مهاجرت، مسألة روزمرة ماست. از سویی مهاجران بسیاری به کشورمان وارد شدهاند و از طرف دیگر بسیاری به کشورهای دیگر - مخصوصاً اروپایی و آمریکایی - مهاجرت کردهاند و شاید به همین دلیل باشد که کتابی از نویسندهای مهاجر (رضا قاسمی؛ همنوایی شبانة ارکستر چوبها) این همه مد نظر و توجه قرار میگیرد و جایزه میبرد. در یک کلام، خوانندگان ایرانی به دلیل همذات پنداری قوی با شخصیتها و درک و باور آنها از خواندن داستانها لذت خواهند برد.
روی ماه خداوند را ببوس - مصطفی مستور
هو
"روی ماه خداوند را ببوس" (مصطفا مستور؛ نشر مرکز؛ تهران؛ 1379) مسلماً پدیدهای در داستان نویسی ایران محسوب نمیشود. مستور را پیش از این با کتابهایی که دربارة عناصر داستان و اصولاً آموزشهای داستان نویسی نوشته بود میشناختم. "روی ماه خداوند..." را همین امروز خواندم. از نظر تکنیکی و داستان پردازی آنگونه که انتظار داشتم نبود. ولی به شدت بر من اثر گذاشت. "روی ماه خداوند..." از آن دست کتابهایی است که ارتباطم با آنها قلبی است؛ شاید مثل "از به"ی آقای امبرخانی.
قبل از خواندن کتاب، اول پشت جلد کتاب را نگاه کردم که در مورد تجلی خدا بر کوه نزد قوم موسا نوشته بود. بعد کتاب را که باز کردم این سرآغاز را خواندم: "هر کس روزنهای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود." و همینها کافی بود تا مطالعة بیوقفة کتاب را شروع کنم. نمیدانم "روی ماه خداوند..." جزو چه سنخ کتابهایی است: دینی یا فلسفی؟ به نظرم بیشتر "دینی" است. داستان دربارة آدمهایی است که بعضیشان هکلاسی بودهاند. فلسفه و جامعه شناسی یا مهندسی کامپیوتر و یا الهیات خواندهاند و میخوانند. شخصیت اصلی داستان (یونس) مشغول نوشتن پایان نامة دکتری است و موضوع پایان نامهاش "بررسی علل اجتماعی خودکشی دکتر پارسا" (استاد فیزیک جدید) است؛ استادی که بخشی از زندگیش را صرف "تحلیل ریاضی مفاهیم انسان" کرده است. (برای هیچکس جالب نیست؟!)...
ترجمان دردها - جومپا لاهیری
هو

هر دو ترجمة کتاب برندة جایزة پولیتزر 2000 را خواندم؛ یکی با عنوان "ترجمان دردها" (با ترجمة مژده دقیقی – انتشارات هرمس) و دیگری "مترجم دردها" (با ترجمة امیر مهدی حقیقت – انتشارات ماهی)
کتاب بی نظیری بود. مدتها بود داستانهایی ایتقدر زیبا و موشکافانه نخوانده بودم. مخصوصاً در ادبیات مهاجرت که مورد توجه و علاقه ام است. ترجمة "حقیقت" از داستانهای "جومپا لیری"، البته یک داستان بیشتر دارد: "جذاب"... بیشتر از این کتاب و داستاهایش خواهم گفت.
حاجی! به شوقِ کدام کعبه قربان کردی؟!
هو

حاجی! به شوقِ کدام کعبه قربان کردی؟!
"حاجی واشنگتن" را خیلی دوست دارم. اول بار با امیرمسعود در سینما عصر جدید فیلم را دیدم؛ همان سالی که برای نخستین بار اکران میشد. 77 یا 78 بود. بیش از پانزده سال از ساخت فیلم (1361) میگذشت. گمانم بعد از مرگ حاتمی ...
بگذریم... یکی از تک گوییهای فیلم را بسیار میپسندم. آنجا که حاجی (عزت الله انتظامی) به مناسبت عید قربان در سفارت علیه دولت ایران، با سر تراشیده، گوسفندی قربان میکند و به درد دل با حیوان مینشیند. جمله های کوتاه وسلسله وار و حرکات دست حاجی که ساطور را پایین میاورد و گوسفند ذبح شده را تکه تکه و پاره میکند و گریه های کوتاه و منقطعش؛ هقهقهایش ... همه و همه تاثیر عمیقی بر من میگذارند. شاید یکی از صحنه هایی که از تمام فیلمهای ایرانی دوست دارم، این صحنه است... مونولوگی که حاتمی نوشته، بینظیر است و نکته به نکته خصیصه های روحی حاجی را مینمایاند. یک توصیف شخصیت عالی در مواجة حاجی با خودش؛ با گوسفندی که همسرنوشتش است. عقده گشایی حاجی، علاوه بر این وضع جامعه را هم خوب گزارش میکند... نوشتة حاتمی، بازی انتظامی و موسیقی کمرنگ محمدرضای لطفی عجیب هماهنگ اند و تأثیرگذار.
[گوسفند – حناگذاشته – از دست حاجی میگریزد... جاجی به چنگش میاورد]
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسفند، آئین چراغ خاموشی نیست، قربانی خوف مرگ ندارد، مقدر است. بیهوده پروار شدی، کمتر چریده بودی بیشتر میماندی، چه پاکیزه است کفنت، این پوستین سفید حنابسته، قربانی، عید قربان مبارک، دلم سخت گرفته، دریغ از یک گوش مطمئن، به تو اعتماد میکنم همصحبت. چون مجلس، مجلسِ قربانیست و پایان سخن وقت ذبح تو، چه شبیهه چشمهای تو به چشمهای دخترم، مهرالنساء، ذبح تو سخته برای من. اما چه کنم وقتی یک قصاب مسلمان آداب دان نیست. در تبعید به دنیا آمده ام، تبعیدی هم از دنیا میروم، پدرم به جرم اختلاس تبعید بود با اهل بیت به کاشان، کاش مادر نمیزادم. عهد این شاه به وساطت مهر علیا به خدمت خوانده شد. کارش بالا گرفت، شد صدر اعظم، شبابِ حاجی بود که به جرم دستیاری در قتل امیرکبیر، مغضوب قبلة عالم شد. بندة مرتد خدا و ملعون مردم، هم از صدارت عزل شد، هم تبعید. به عمرم حتی از آدمهای خانه عبارت "خدا پدرت را بیامرزد" نشنیدم. یک همچو رذلی بود بابای گور به گورافتادة حاجی. تاوان معصیت پدر را پسر داد. غشی شدم، حاجی دید یا باید رعیت باشد بندة خدا، دعاگوی قبلة عالم، جانِ خَرَکی بکند برای یک لقمة نان بخور و نمیر، و یا نوکر قبلة عالم باشد و آقای رعیت. صرفه در نوکری قبلة عالم بود. گربه هم باشی گربة دربار. حاجی بر و رویی نداشت، کوره سوادی لازم بود آموختیم، جلب نظر کردیم شدیم بابِ میل. نوکر مآب، شاه پسند، از کتاب داری تا ... رختخواب داری، تا جنرال قنسول شدیم به هندوستان. در هندوستان اینقدر خواب آشفته دیدم از قتل عام مردم هند به دست نادر، که شکمم آب آورد، سرم دوار گرفت، خون قی میکردم دائم، هر شب خواب وحشت بود، طبق طبق سرهای بریده، قدح قدح چشمهای تازه از حدقه درآمده، تپان مثل ماهی، لیز.
[حاجی، گوسفند را سر میبرد... تکه تکه میکند]
مرده زنده آمدیم دارالخلافه تهران، که صحبت سفر ینگه دنیا شد. کی کم عقلتر از حاجی. شاه، وزیر، یاران، اصحاب سلطنت، ما را فرستادند به یک سفر پرزحمت بی مداخل. دریغ از یک دلار که حاجی دشت کرده باشد. فکر و ذکرمان شد کسب آبرو، چه آبرویی، مملکت رو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید درست تره. مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه میاید، قحطی است، دوا نیست، مرض بیداد میکند، نفوس حق النَفَس میدهند، باران رحمت از دولتی سر قبلة عالم است، و سیل و زلزله از معصیت مردم. میزغضب بیشتر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه سهلتر. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته، سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده، چشمها خمار از تراخم است، چهره ها تکیده از تریاک. اون چهار تا آب انبار عهد شاه عباسم، آبش کرم گذاشته، ملیجک در گلدان نقره میشاشد، چه انتظاری از این دودمان. با آن سرسلسلة ... اخته. خلق خدا به چه روزی افتادند از تدبیر ما، دلال، فاحشه، لوطی، لَلِه، قاپ باز، کف زن، رمال، معرکه گیر، گدایی که خود شغلی است، (در نسخة نمایش داده حذف شد: مملکت عنقریب قطعه قطعه میشود.) من نه کاردانی داشتم برای خدمت، نه عرضة خیانت. من حاج حسینقلی، بندة درگاه، آدم ساده باده، قانع به نوکری، امیدوار به الطاف همایونی، حاجی رو ضایع کردند الحق، از این دست شدیم: سخت، دودل، بزدل، مردد، مریض، مفسد، رسوا، دو رو، دغل، متملق، حاجی به شوق کدام کعبه قربان کردی؟
محاله فکر کنید اینجوری هم ممکنه بشه
هو
محاله فکر کنید اینجوری هم ممکنه بشه...
من از اعماق شب میایم
از میان کابوس تو
از انجا که عشق را به طناب داری میفروشند
از انجا که عشق نفرینی است
عشق نفرینی است...
چهارشنبه خسته . از 8 صبح تا 2 بعدازظهر سر کلاس انشا و یکسره حرف زدن و متن خواندن؛ ساعت 3 تا 5 هم سر کلاس فلسفه دانشگاه... و بعد لرزش تلفن در جیب و پیشنهاد رفتن به تئاتر و اطاعت اجباری از دستوری که در قالب پیشنهاد ارائه شد! آن هم در شلوغی کوفتی شهر و هی کلاچ برداشتن، موقعی که از بس سر پا بوده ای پاهایت توان ندارند...
از تمام این حرفها که بگذریم، "محاله فکر کنید اینجوری هم ممکنه بشه" ارزش دیدن دارد. طراحی صحنه با آینه زاویه دار بسیار جالب بود - که البته آنطور که در راهنمای نمایش آمده، با الهام از طراحی لاتراویاتا اثر ژوزف اسوبودا (!) انجام شده...
"محاله فکر کنید..." تئاتری درباره تئاتر است در سالن "سایه" که چیستا یثربی – که بیشتر به عنوان مترجم میشناختمش – نوشته و سیما تیرانداز کارگردانی و البته بازی کرده. همبازی تیرانداز هم مجید نصیری جوزانی است. از همه بهتر در این نمایش به نظرم حرکات نرم و حالات چهره بسیار زیبای تیرانداز بود – که با دست شکسته و گچ گرفته بازی میکرد! داستان هم داستان بدی نبود... ولی خیلی کشدار نوشته شده بود و سر و صداهایش از حد تحمل من در آن حالت خارج بود البته!
به هر حال پس از پایان نمایش خوشحال بودم که اطاعت دستور کرده ام!
راستی به نظرم تیرانداز خیلی خوب حس میگرفت و میخندید و گریه میکرد... نمایش با این جمله و گریه تیرانداز پایان گرفت : "محال بود فکر کنم اینجوری هم ممکنه بشه" با اینهمه وقتی پرده بسته شد و دوباره باز شد، تیرانداز هنوز گریه میکرد و تا به خودش بیاید و گلها را بگیرد و لبخندی ظاهری بزند یک مدتی طول کشید!
از به - آقای امیرخانی
هو
امروز دو تا کتاب خواندم که یکیش "از به"ی آقای امیرخانی بود. نمیدانم چه سری در نوشتن آقای امیرخانی است که هر بار کتابی از او میخوانم بی اختیار گریهام میگیرد... شاید داستانهایش نکات ضعف داشته باشند - و از همه بیشتر اینکه داستانها بعضی جاها خیلی "رو" هستند و کلاً متن به نظر ناهگن میاید - و شاید بتوان در جلسة نقد از آنها ایراد گرفت، ولی حال و هوایشان از دست دیگری است. یادم میاید: اولِ "ارمیا" به گریه واداشتم. موقع خواندن "من او" خیلی جاها گریستم و این آخری "از به" از همه بدتر... حتی خاطرهای که در "رشد معلم" چاپ کرد هم به گریه واداشتم. شاید شرطی شده ام و با خواندن نوشتههای آقای امیرخانی اینجوری میشودم. "از به" ارزش خواندن دارد. داستات، خیلی قوی نیست اما از جنس دیگریست. پایان خوش داستان هم آدم را به گریه میندازد!
داستان اسباب بازيها
هو
داستان اسباب بازيها
انيميشن "داستان اسباب بازيهای (2)" چندی پيش از تلويزيون پخش شد. ميگويند در نسخه اصلی "جسی" در کنار پنجره و به ياد دختر بچه ای که در گذشته صاحبش بود، آوازی ميخواند. (البته اين آواز در نسخه دوبله شده حذف شده است) متن آواز را بزرگی برايم فرستاد... خواندنی است:
When She Loved Me
When somebody loved me,
Everything was beautiful
Every hour we spent together lives within my heart
And when she was sad,
I was there to dry her tears
And when she was happy,
So was I
When she loved me
Through the summer and the fall
We had each other, that was all
Just she and I together,
Like it was meant to be
And when she was lonely,
I was there to comfort her
And I knew that she loved me
So the years went by
I stayed the same
But she began to drift away
I was left alone
Still I waited for the day
When she'd say I will always love you
Lonely and forgotten,
I'd never thought she'd look my way
And she smiled at me and held me just like she used to do
Like she loved me
When she loved me
When somebody loved me
Everything was beautiful
Every hour we spent together lives within my heart
When she loved me
By Randy Newman
دلِ من همی جُست پیوسته یاری
که خوش بگذراند بدو روزگاری
شنیدم که جوینده یابنده باشد
به معنی درست آمد این لفظ ، باری
به کامِ دل خویش یاری گُزیدم
که دارد چو یارِ من امروز یاری؟
بدین یارِ خود عاشقی کرد خواهم
کزین خوش تر اندر جهان نیست کاری
فرخی سیستانی
[بایگانی]
غول
امروز استاد درس «نظریهها و رویّههای معاصر در مردمنگاری»مان میگفت «اینکه بر دوش غولهای بیکران ایستادهاید، دلیل نمیشود که از آن بالا روی سرشان بشاشید!»
پ.ن. لابُد نیازی به توضیح نیست که گمانم نیوتون است که میگوید اگر بهتر میبینم از اینروست که بر دوش غولهای بزرگی سوارم...
● جایزهی محسن رسولاف در جشن تصویر سال
● سایت رسمی دانشگاه آکسفورد- دربارهی مدرک جعلی علی کردان
● قابل توجهِ خوانندگان پروپا قرصِ راز
● جان به لب رسید از یاری!!!
[بایگانی]
شکر
یک پیام صبحگاهی در زمستان مینئاپولیس: دمای هوا منهای هفت درجهی فارنهایت (منهای بیست درجهی سانتیگراد) و به زودی انتظار یک جبهه هوای سرد را داریم! اوّل با خودت فکر میکنی که طرف یا نمیداند سرد یعنی چه یا نمیفهمد منهای بیست درجه چهاندازه سرد است که تازه میگوید یک جبهه هوای «سرد» دارد نزدیک میشود. ولی بعد که با خودت فکر میکنی میفهمی که این در واقع بیان دیگریست از «باز برو خدا رو شکر کن ...» -ِ خودمان.
-----
چند روز به پایان ماه میلادی مانده. پهنای باند راز، لب به لب شده و ممکن است هر آینه لبریز شود. اگر این اتّفاق افتاد و راز را ندیدید، دوباره با شروع ماه میلادی نو سعی کنید. همهچیز روبهراه خواهد بود.
پرواز
یکی جایی روی یکی از دیوارهای دانشگاه نوشته بود:
چرا [الکل] بنوشی و رانندگی کنی
وقتی میتونی ماریجوآنا بزنی و پرواز کنی؟
یک چیزی در مایههای ذم شبیه به مدح!
طلال اسد
ادامه...
موسیقی (16)
نوشته های دیگران (79)
وبلاگ قبلی راز (353)
پرسونا (7)
آموزش (31)
ادبیات، کتاب و نویسندگی (287)
جامعه شناسی (202)
رسانه (1)
شخصی (270)
عکس (34)
December 2011
November 2011
October 2011
August 2011
July 2011
June 2011
March 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001




