« April 2002 | Main | July 2002 »
هدومی هم بدنیا آمد و
ه
دومی هم بدنیا آمد و سومی مرد!
هاولین جوجه متولد شد؛ ما
ه
اولین جوجه متولد شد؛ ما خوشحال شدیم...
هوانصاف کجا رفت؛ ببین مدرسه
هو
انصاف کجا رفت؛ ببین مدرسه کردند
جایی که در آن میکده بنیاد توان کرد
ملا احمد نراقی
هآخه لامصبا! ما رو تا
ه
آخه لامصبا! ما رو تا تهش بکشین بالا! زجر میکشم از اینجوری پا در هوا موندن!
هودر غم ما روزها بیگاه
هو
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
با نخی به مبداء هستی وصلیم. در زندگیمان گاهی نخ را اندکی بالا میکشند و بعد از مدتی رها میکنند. بالاخره روزی فرا میرسد که نخ را برای همیشه تا انتها تا خودِ خودشان بالا بکشند. دیر و زود این روز فرا میرسد. اما نکته اصلی و مهم این است که تا رسیدن آن روز سالم بمانیم. اگر سالم نباشیم و روحی ورزیده نداشتهباشیم، تاب بالا کشیدن را نمیآوریم؛ نخ پاره میشود و سقوط میکنیم. و چه اندازه آن لحظه دردناک است: کسی عمری به انتظار نشسته تا بالا برود و آنگاه تاب بالارفتن را نداشته باشد!
هودیروز با تاکسی به سمت
هو
دیروز با تاکسی به سمت حسن آباد میرفتم. در چهارراه عزیزخان، مردی منتظر تاکسی بود. وقتی از کنارش عبور کردیم، گفت: "اول بهشت!"
هوبگذار تا شیطنت عشق چشمان
هو
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن بجز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن!
دکتر شریعتی
هامروز را هم در "آگاهی"
ه
امروز را هم در "آگاهی" و "شهرک" گذراندم. و البته بعدش با فرهاد و البته با استاد! داشتم فکر میکردم که من که الان بیست و دو سه سال دارم، کدامیک از ادارت دولتی را سر زدهام و به کار و بارشان وارد شدهام. با خودم حساب کردم: "گذرنامه"، "نظام وظیفه"، "سازمان سنجش"، "گمرک تجاری مهرآباد"، "آگاهی" "اداره دارایی" و "شهرک آزمایش" و شاید بعضی دیگر که به خاطر ندارم و در همه این جاها اگر آدم واقعاً بخواهد به شخصیتش توهین نشود باید چند نفری را بکُشد! نمیدانم این طرح "تحویل گرفتن ارباب رجوع" (!) که دولت دستور داده ادارات هرچه زودتر راهکارهای عملی برایش ارائه دهند، چقدر میتواند مفید باشد. اما گمان نکنم برای ادارههایی که مسوولش بجای جواب دادن سرش را تکان میدهد مفید باشد. مثلاً وقتی میپرسم جناب سرهنگ این را که شما مهر کردهاید من باید کجا ببرم؟ اول با دست بالا را نشان میدهد؛ یعنی طبقه بالا. بعد میپرسم کدام اتاق. دوباره با دست بالا را نشان میدهد و من میمانم حیران که این آدم چقدر سختی را تحمل کرده که اینچنین به دیگران فرافکنی میکند. وقتی به اداره دولتی مراجعه میکنید باید دعا کنید که مراجعین قبلی شما با متصدی مربوط دعوا نکرده باشد؛ وگرنه ترکش دعوایشان به شما هم اصابت میکند. بگذریم از نظام وظیفه که تا کمی اعتراض میکنی میگویند: "میدم توقیفت کنن ها!"
البته میدانم که آنها هم سختی کشیدهاند و میکشند و تعداد مراجعان زیاد و حقوق و مزایای اندک اعصابشان را به هم ریخته؛ به آنها هم حق میدهم. خدا عاقبتمان را به خیر کند...
هویک روزِ خسته کننده در
هو
یک روزِ خسته کننده در "شهرک آزمایش" و "آگاهی شاپور" (آنقدر خسته ام که نایِ نوشتن ندارم!) و یک روزِ به همان اندازه خوب و نشاط آور در خدمتِ دوستان... خوشحالم که هر روز بزرگتر میشوم.
حقامروز، آخرین خاطره "اخوان ثالث"
حق
امروز، آخرین خاطره "اخوان ثالث" از "شهریار" را (که اخوان در بیمارستان مهر به دیدار شهریار میشتابد) برای کسی خواندم و دیدم که اشک میریزد...


هوسخن رنج مگو؛ جز سخنِ
هو
سخن رنج مگو؛ جز سخنِ گنج مگو
ور ازین بی خبری؛ رنج مبر؛ هیچ مگو
"مولوی" این بیت را در غزل معروفش به مطلع "من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو" گفته.
بزرگی میگفت : اصل بر خوبی است و هرچه جز خوبی، تبعی است و نه اصلی. ولی نمیدانم چرا مردم دلشان میخواهد بدیها را نشان بدهند؛ بدیهایی که عرضی است. اگر درجهان خوبی نمیبینند و هرچه هست بدی است و کثافت، بهتر است که هیچ نگویند و دنیا را بیشتر با ناپاکی پُرنکنند.
راستی یاد "صادق هدایت" افتادم! خوش بحال آنهایی که هرچه میبینند، "گنج" است و اصولاً "رنجی" سراغ ندارند. گمانم، مولانا هرچه میدید "گنج" بود و برای همین هرچه گفته در پاک شدن فضا مؤثر بوده. ولی بعضی از ما آنقدر از "رنج" میگوییم که محیط متعفن میشود. بقول همان بزرگ "دنیا را از زِر پُر میکنیم!"
ه"تنهایی خیلی خوبه؛ ولی به
ه
"تنهایی خیلی خوبه؛ ولی به اندازهاش. تنهایی آدم رو بزرگ میکنه ولی اگه از اندازه بگذره انسان نابود میشه."
هبرام خیلی جالب بود وقتی
ه
برام خیلی جالب بود وقتی دیشب خبر زندانی شدن دومین پسر رییس جمهور کره به اتهام فساد مالی رو شنیدم. درست در بحبوبه شادی برد در فوتبال و رسیدن به یک جهارم نهایی، این خبر رو میدن. واکنش مردم چیه؟ معلومه! "گور بابای فساد مالی؛ اصلاً نوش جونش...بذار به خوشیمون برسیم!" و شاید همین الان که دنیا سرگرمِ فوتباله، خیلی جاها خیلی اتفاقا بیفته... مثلاً اسراییل بیفته به جون فلسطینیها...واقعاً که سیاست پدر و مادر نداره.
واقعاً گاهی شگفتزده میشم از این آدما و کاراشون... راستی خدا چرا به ما اختیار داد؟ بزرگی میگفت: خواب خودکشی موقتیه. توی خواب خیالمون راحته که اختیاری نداریم، لااقل تا زمانی که بیدار میشیم. چی دارم میگم؟ چه ربطی به بالایی داشت؟!
هوامشب با پسرعموها و پسرعمه
هو
امشب با پسرعموها و پسرعمه ها رفتیم بیرون. خوش گذشت. یادم میاد که چن وقت پیش نوشتم که "پدر و مادر و دوست و رفیق یعنی کشک! آدم خیلی تنهاست" بااینکه هنوز هم سر حرفم هستم، ولی امروز فهمیدم که دلبستگی خانوادگی خیلی چیز جالب و قشنگیه. یه جور محرمیت یا چیزی مث این توی این جور رابطه ها وجود داره. رابطه آدم با رفیقاش هم نوعی از همین محرمیت رو داره. ولی خب، با هم فرق میکنن.
گاهی اوقات احساس میکنم قدیمیها که خانواده های هسته ای (در مقابل خانواده گسترده امروزی) داشتن چه صفایی میکردن! درسته که مشکل هم داشتن ولی بااینحال حسودیم میشه. حیف که ما آدمای امروزی ظرفیت زندگی کردن تو اونجور خونواده ها رو نداریم و دو روز که مهمون – حتی فامیل نزدیک - میاد پیشمون کلافه میشیم و میخوایم که زودتر برن.
هنوز هم تصویرهایی رو که از دوران کودکیم تو ذهنم موندن خیلی دوست دارم. عمه ام و مادربزرگم از تهران میومدن گرگان پیش ما. عموم هم از بابلسر میومد. خاله ام هم از شیراز. دور هم جمع میشدیم. وای که چه لذتی داشت. توی اون خونه بزرگ و حیاطش با همدیگه بازی میکردیم. درسته، امکاناتی نبود. (حتی یادم میاد که هیچوقت نمیتونستیم کل خونه رو تو زمستون گرم کنیم) ولی خیلی خوش میگذشت. هیچوقت یادم نمیره. یه بار صبح از خواب بیدار شدم. مامانبزرگم گفت که من و برادرم باهاش بریم بابلسر. خیلی راحت و بی هیچ دردسری با مینی بوس رفتیم بابلسر. نه از یکهفته قبل نگرون سفر بودیم. نه اینکه "وای! کار دارم نمیتونم بیام!" (انگار الان رییس جمهور هستیم از بس برنامه مون پره!)خیلی راحت رفتیم دریاکنار خونه عموم و بی هیچ غم درس و مشق یکهفته ای موندیم. کاش همیشه بچه میموندم!
این عید که رفتم گرگان، خیلی برام خوب بود. نمیدونم با بقیه گرگان رفتنها فرق داشت. برای بعضیا تعریف کردم. یه روز ماشین رو برداشتم و رفتم تمام جاهایی که تصویری ازشون تو ذهنم بود. خونه قشنگ قدیمیمون رو دیدم و چون داشتن نصفش رو خراب میکردن که آپارتمان بسازن تا دم در اتاقم رفتم. از نزدیک خونه دوستام گذشم. مدرسه ام. تپه تلویزیون. ناهارخوران. کاش بچه میموندم. اون هم تو همون شهر کوچیک و دوست داشتنی. گرگان عزیز... کاش همیشه همونجا بچه میموندم!
حقراستی یادم آمد که زلزله
حق
راستی یادم آمد که زلزله زنجان و رودبار دقیقاً 12 سال پیش چنین روزهایی بود. گمانم درست وسط جام 1990 ایتالیا! هیچ یادم نمیرود که عمه و شوهرعمهام برای ختم برادر شوهرعمهام - که در حادثه رانندگی فوت شده بود- به زنجان رفته بودند و پسرعمهام با ما گرگان بود و ما وقتی خبر زلزله را شنیدیم چقدر نگران شدیم. راستی شوهرعمهام امروز از زنجان و سالگرد برادرش برگشت. غلط نکنم، تاریخ تکرار میشود!
هوامروز زلزله آمد؛ اولی را
هو
امروز زلزله آمد؛ اولی را ساعت هفت و نیم صبح متوجه شدم. دیشب خیلی دیر (ساعت 4) خوابیدم. صبح احساس کردم یکی با دست تکانم میدهد و میخواهد بیدارم کند. کمی که به هوش آمدم دیدم نخیر! زلزله آمده. بلند شدم. دیدم پدرم هم متعجب ایستاده. گفت: "مرغ و خروسهای خانه همسایه، قبلش خیلی سر و صدا کردند. طوری که بیدار شدم. بعد احساس کردم چون دیشب دیر خوابیدم، سر گیجه گرفتهام. بعد دیدم که نه! زمینلرزه است."
بهرحال رفتم خوابیدم تا ساعت 11 و 20 دقیقه (که با تلفن فرهاد بیدار شدم) و درست همانموقع زمینلرزه خفیفتری هم آمد... به قول فرهاد، مثل اینکه زمین آبستن حوادثه!
هوسلام، دایی ای والله، ای
هو

سلام، دایی ای والله، ای والله، این لقمهای که تو، تو سفره ما گذاشتی – وگرنه من کجا و شیراز کجا، سر تو درد نیارم دایی، این دل لانتوری خودشو باخته، دایی با توام، پاک آق مرتضی افتاده تو هچل، نه راه پس داره، نه راه پیش، دایی مصطفی، هرچی خودمو زدم به اون راه، دله دس وردار نشد، صد رحمت به صد تا نیش چاقو، همچی زُق زُق میکنه، که چار ستون بدنم میلرزه. سر تو درد نیارم، تو مایههای نامردیه، نالوطی هیچی سرش نمیشه، یک بیآبروییه که، دویومیش خودشه، بدجوری خودشو باخته، رسوا الی الله، فهمیدی، راحتت کنم، کار آقا مرتضی افتاده دست یه الف دل، چی بگم، حکم حکمِ اونه، نالوطی... اینارو نخونده بودم، این دیگه چه رنگشه، حیرونم، یه آدم گنده باهاس بشه نوچه یه وجب دل، آخه چرا باهاس همچی باشه، کی گفته، مگه من کیم؟ اه، کی گفته که یه جوجه دل بشه اختیاردارِ آدمیزاد. دایی اینو بهت بگم، آدم، آدم ول معطله... من اینو میخوام اونو میخوام نداره. باهاس دید که اون صاب مرده چی میخواد. این، این درست نیست دایی، درست نیست، کار از یه جا خرابه، حالا از کجا خرابه، باهاس، باهاس، وقت گرفت از اوستا کریم پرسید.
دختر شیرازی، دلِ مارو بردی، بردی دل ما، غم ما نخوردی، چی بگم؟ آره، آره، مگه من کیم؟ درسته، حالیمه، من نه، تو، آره، تو، تو که سرت تو حسابه چی؟ آره مچلیه، مجلیه، چی میگه اون چشات دایی، چی میگه اون چشات؟ آره ریتن تنه، لاتی پیتاله، آره من سیا شدم، سیا شدم، خیله خوب، مگه من، مگه من، مگه من، کیم؟ چرا به من میگی؟ مگه من کردم؟ مگه من گفتم؟ مگه من خواستم؟ من که سرم تو کفترام بود. کفترام، تو، تو، تو منو راهی شیراز کردی، تو، دایی تو منو هوایی کردی. کفترام...
- مرتضی؛ طوقی؛ علی حاتمی
حقخوبانِ گندمگونهیچ از این خوبانِ
حق
خوبانِ گندمگون
هیچ از این خوبانِ گندمگون نصیبِ ما نشد
ما سیهبختان مگر اولادِ آدم نیستیم؟!
- ادهمِ ترکمان (قرن 11)
هپسر عموهایم یکهفتهای میشود که
ه
پسر عموهایم یکهفتهای میشود که از آمریکا آمدهاند. اول که آمدند هیچ احساس قرابت و نزدیکی با آنها نمیکردم و گمان میکردم هیچ فضای مشترکی برای گفتگو نداریم. اما دیروز را که کاملاً با آنها گذراندم (و از جمله اینکه "قلیون" را بهشان معرفی کردم!) دیدم که کمکم به آنها علاقهمند شدهام و الان احساس میکنم دلم برایشان تنگ شده... و دوریشان در چند وقتی که تهران نیستند، سخت خواهد بود. راستی، به ایران خیلی علاقمند شدهاند و آرش میگفت شاید چند سال دیگر که درسش تمام شد به ایران بیاید و اینجا زندگی کند! خدا را چه دیدید؟!
هورانندگی در بزرگراه خلوت بسیار
هو
رانندگی در بزرگراه خلوت بسیار لذتبخش است؛ "نیایش" و "رسالت غرب" از همه بهترند. مخصوصاً اگر ظهر خلوت پنجشنبه باشد؛ معمولاً برای رسیدن به فرودگاه از "رسالت غرب" بجای شیخ فضل الله استفاده میکن.
هوذوق مستیشرابِ عشق نخوردست هر
هو
ذوق مستی
شرابِ عشق نخوردست هر که تا به قیامت
ز ذوقِ مستی عشقت دمی به هوش برآورد
- عطار

عطار را با دکتر زرینکوب بهتر شناختم. "صدای بال سیمرغ" محشر است؛ مخصوصاً خطاب اولش به عطار!
رازی که به غیر نگفتیم
رازی که به غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرمِ راز است
- حافظ
امامزاده اسماعیل، جای خوب خداست. آنجا، با خودم میگویم "سرِ خدا اینجا خلوتتره!"
آهسته وضو میگیرم. دم در کفشهایم را در میآورم. وارد میشوم و به جوانی که قرآن میخوانَد سلام میکنم. آهسته سر تکان میدهد. پیرزنی کنار ضریح چوبی نشسته و آهسته دعا میکند – احساس میکنم میشناسمش. همه همین سه نفریم. به امامزاده اسماعیل سلام میدهم. رو به قبله میایستم و دو رکعت نماز میخوانم؛ به یاد مادربزرگی که دوستش داشتم. دو رکعت برای بابابزرگ سرهنگ – که ندیدمش و هرچه شنیدم از هرکه بود خوبی بود. دو رکعت برای بابابزرگ – که همیشه پول میداد و میگفت "مرد نباید جیبش خالی باشه!" و صد حیف که وقتی رفت فقط هفت و هشت سال داشتم . دو رکعت هم برای سینا و خانوادهاش – که دوستش داشتم چون "خوب" بود و اینروزها بعد از اینکه دوباره ورقه انشایش را خواندم چقدر دلم برایش تنگ شده. کمی با خودم خلوت میکنم. پیرزن رفته... به ضریح نزدیک میشوم و دستی میکشم. احساس محبت میکنم! عقب عقب بیرون میروم. مرد روحانی با دو نفر دیگر میخواهند وارد شوند و من خارج. تعارف میکنم اول او داخل شود. قیافهام را برانداز میکند. با خوشرویی داخل میشود. یکیشان کفشهای خودشان و من و جوان را مرتب میکند و بسوی خودمان برمیگرداند. تشکر میکنم. کفشم را میپوشم، کمی در محوطه امامزاده میمانم. بیرون میروم و سوار ماشین میشوم. به خودم قول میدهم باز هم بیایم. شاید یکبار با مامانبزرگ...
هوامروز، 29 خرداد سالگرد درگذشت
هو

امروز، 29 خرداد سالگرد درگذشت دکتر شریعتی است. یکی از قشنگترین نماهایی که اغلب روزهای بهار و تابستان میبینم، گنبد "حسینیه ارشاد" است که از پس پیچی در خیایان شریعتی یکباره بدید میآید.
دکتر شریعتی را بیشتر از زبان دیگران شنیدهام و خودم را چندان نزدیک به او حس نمیکنم. اما باید بگویم هر چند عجیب به نظر میآید ولی "آری اینچنین بود برادر!" را خیلی دوست دارم. برای همین هم اگر با کلاس سومیها (که عقلشان بیشتر میرسد!) انشاء داشته باشم، برایشان میخوانَم... خب، بعضی جاهایش را هم حذف میکنم البته!
همن نگویم خدمتِ "زاهد" گزین
ه
من نگویم خدمتِ "زاهد" گزین یا "میفروش"
هرکه خوشحالت کند؛ در خدمتش چالاک باش
- مجذوبِ تبریزی
نمیدانم کجا خواندهام و کدام یکِ اهالی صوفیه بود که بر پای دزدِ بر دار بوسه زد و وقتی حیران پرسیدند؛ گفت : "در پیشه خود بکمال است." و باز، نمیدانم ربطی هست بین بیتِ مجذوب و آنچه گفتم یا نه؟ ... ولی میدانم خدمتِ چالاکِ "میفروش"، کمال وخشنودی همراه دارد... و چه اندازه با این سخن مجذوب خود را همراه میبینم.
و نهایتاً آیا "مجذوب" اومانیست بوده؟!
هسگِ عاشق!سحر آمدم به کویت
ه
سگِ عاشق!
سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی
تو که سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی؟
- ؟
هوعاشقِ سگ!من کی گفتم که
هو
عاشقِ سگ!
من کی گفتم که "عاشق روی توام"؟
من خاک کف پای سگ کوی توام
- سنایی
هوذوق مستی ذوق مستی از
هو
ذوق مستی
ذوق مستی از حضور خسروی بالاترست
دولت بال هما در سایه تاک است و بس
ذوق مستی اولی دارد ولی بی آخر است
خوش بود از ابندا تا انتها دیوانگی
- صائب
ههیچگونه اعتراضی ندارم!
ه
هیچگونه اعتراضی ندارم!
هودِ رفیق من! ما وایسادیم؛
هو

دِ رفیق من! ما وایسادیم؛ تو رفتی...
ما نخوندیم؛ تو خوندی...
ما عینِ یه جزیره بی کس موندیم؛ تو با همه کس جولتو از آب کشیدی...
آخرش چی شد؟ تو اونجا نشستی و ما اینجا
دِ! باوفا! رفیقمی، نوکرتم! تا جونم دارم پات وامیسم... واسه اینکه آدمی. اما دیگه به من سرکوفت نزن...
تو اونجوری شبُ روز کردی؛ ما اینجوری... آخرشم هر دو شو نگا کنی؛ یعنی کشک.
- سید؛ گوزنها؛ مسعود کیمیایی
هعقل را دیوانه کردی عاقبت...
ه
عقل را دیوانه کردی عاقبت...
هوچقدر خوب بود اگر تکلفِ
هو
چقدر خوب بود اگر تکلفِ کلمات و سدِ واژگان وجود نمیداشت!
امروز گفتم: حافظ، عارف بوده.
گفت: عارف یعنی چی؟ چرا نمیگذاری حافظ همانی باشد که بوده... چرا با این واژهها بین ارتباطت با حافظ سد ایجاد میکنی. حافظ فوقش آدم بوده؛ درست مثل خودت!
و من باز هم فکر کردم...
هوذوق مستیخار ارچه جان بکاهد،
هو
ذوق مستی
خار ارچه جان بکاهد، گل عذر آن بخواهد
سهلست نلخی می در جنبِ ذوق مستی
زُهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی، میگساران را چه شد؟
هوکاش میشد زیر دوش حمام
هو
کاش میشد زیر دوش حمام رفت؛ آب را باز کرد؛ همه دردها را شست؛ همه غمها را پاک کرد و از تمام گناهان منزه شد.
هبهتر از آنچیزی بود که
ه
بهتر از آنچیزی بود که میندیشیدم...
هوشبِ تاریکِ تاریک، یک دو
هو
شبِ تاریکِ تاریک، یک دو چراغ روشن کوچه پس کوچه ها... مستِ مست، تلو تلو خوران، زیر نم نمِ باران، بارانِ پاییزی... تا خودِ صبح، بی هیچ سخنی، پای پیاده... صدای گرم اذان، مسجدِ امامزاده... دو رکعت نماز... بارانِ چشمان سرخ بهاری.
هوگوست داگ، زبان بهترین دوستش
هو
گوست داگ، زبان بهترین دوستش را نمیفهمید!

هچه میشد ما هم مانند
ه
چه میشد ما هم مانند حافظ از می ازلی مینوشیدیم و سرمست ابدی میشدیم؟
هنمیدانم تجربه دیروز در آیینه
ه
نمیدانم تجربه دیروز در آیینه ورزانِ دماوند را چگونه باید تعبیر کرد؟ تعبیرهای مختلفی در ذهنم است... اما نمیدانم در ذهن استاد چه میگذشت و اصلاً چه منظور و هدفی را دنبال میکرد؟ آیا بعداً که یادش میاید چه کرده دوباره غمگین میشود (همانگونه که دیدیم)؟ آیا اصولاً میفهمید چه میکند؟
ولی باید بگویم هر روز که میگذرد بزرگتر میشوم. تجربه و تجربه و هزار بار تجربه... هر روز تجربه ... تجربه هایی که هرکدام در بزرگ شدنم نقش اساسی دارند. دیروز گفتم "جای احسان خالی که یک فیلمنامه خیلی خوب از سفر ما در میومد!" واقعاً مدتها بود که اینجوری نترسیده بودم. ترس همراه با احساس مسوولیت و البته بعدش شکرگزاری بخاطر اینکه از خطر جهیده بودیم. ولی به چه قیمتی؟
دیروز از خدا خواستم سلامتیش را حفظ کند و برای ما نگهش دارد. مرد بزگی است. با افکار و اندیشه ها و روحی که بزرگتر از جسمش است و روحهایی که طاقت جسم نحیفشان را ندارند، خیلی زود ... خدایا! خودت کمکش کن...
حقشد ز غمت خانه سودا
حق
شد ز غمت خانه سودا دلم
در طلبت رفت به هرجا دلم
خاک رهش گشتم و آخر ز بخت
رفت براین گنبد مینا دلم
در طلب زهره رُخ ماهرو
مینگرد جانب بالا دلم
در طلب گوهر دریای عشق
موج زند موج چو دریا دلم
آه که امروز دلم را چه شد؟
دوش چه گفتست کسی با دلم؟
از دل من در دل تو نکته هاست
وه چه رهست از دل تو تا دلم
- مولانا
چند وقت پیش – شاید 6 ماه یا بیشتر – آنچه که در پایین آمده را نوشتم. الان به نظرم آمد با آنچیزی که دارم در موردش فکر میکنم، همخوانی دارد. پس مرورش کردم:
[]
نميدانم در كجا خوانده ام اما دوره هاي زندگي بشر را به سه بخش ، قسمت كرده اند : (1) دوران اسطوره (2) دوران فلسفه (3) دوران علم
باز هم نميدانم منظور آنچه پيش از اين خوانده ام همين است يا نه؟ اما به نظر من دوران اسطوره ، دوره پاكي است . از يكسو پاكي طبيعت كه از آلاينده ها پاك و مبرا بود و از سوي ديگر پاكي ذهن . در اين دوره انسان از خود نميپرسد "خدا كيست ؟ من كيستم ؟ جهان چيست ؟ براي چه آمده ام ؟ و ..." بقول سعدي:
دوست از من است به من نزديكتر
وين عجب بين كه من از وي دورم
گمان كنم در آن دوره خدا بين مردم رفت و آمد ميكرده و با انسانهاي اين دوره گپ و گفت خصوصي هم داشته ! يعني اينقدر به آنها نزديك بوده كه سوال هاي فلسفي اصلا" محلي نداشتند.
اما دوره فلسفي آغاز بدبختي انسان است ... سوالها پيش ميايد و ذهن انسان از سوالات فلسفي آكنده ميشود. اما طبيعت كماكان پاك است .
دوره علم ، اما دوره هلاك است . دوره ناپاكي طبيعت و ذهن - هر دو.
بگذريم از ذكر همه اينها هيچ هدفي نداشتم . اصلا" شايد خيلي هم اين حرفها را قبول نداشته باشم .فقط خواستم مقدمه اي باشد تا داستاني نقل كنم . ميگويند روزي مولانا به خدمتكارش ميگويد "فردا برو و نان بخر" خدمتكار در پاسخ ميگويد "ان شاءالله " مولانا ميگويد "فردا سر راه شير هم بخر" و مرد باز در جواب "ان شاءالله "ي ميگويد. مولانا فرمان ميدهد و مرد همان را تكرار ميكند. مولانا اگهان به ستوه ميآيد و ميگويد "اينقدر نگو اگر خدا بخواهد. نگاه كن ببين چه كسي با تو سخن ميگويد" (يعني خدا بر زبان من نشسته و دارد به تو فرمان ميدهد. پس اينقدر خواست خدا را بميان نياور!)
"وحدت وجود" مرتبه بالايي از عرفان و اشراق است . آنگاه كه ديگر غير از خدا هيچكس و هيچ چيز نيست (غير از خدا هيچكس نبود!) . آنگاه كه حلاج اناالحق ميگويد. آنگاه كه خدا از من "من تر"است !
گاهي فكر ميكنم كاش سعدي بجاي :
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
ميگفت :
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم اوست
شايد سعدي اين را نگفت چون هنوز شعر نو ابداع نشده بود!
الان به نظرم مي رسد سعدي براي "عالم " همانند "خدا" وجود مستقل قائل است درحاليكه اگر شعر نويش را ميگفت ، عالم را خود خدا ميدانست و نه وجودي از لحاظ "موجوديت " همتراز "خدا".
خيلي جالب است اگر انسان هر جا را نگاه كند "خدا" ببيند. "خدا" را ببيند بدون اينكه با ذهني فلسفي بپرسد "آيا خدا هست يا نيست ؟"
واقعا" "كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ " چرا بايد سوال كنيم ؟ فقط كافيست كه از اين گل سرخ لذت ببريم و در آن به قول سهراب شناور باشيم . آنوقت است كه :
به صحرا بنگرم صحرا ته وينم
به دريابنگرم دريا ته وينم
اما به نظر ميرسد سوال كردن و پاسخ يافتن آسانتر از رسيدن به اين نوع عرفان است.
هوبه میخانه آ و صفا
هو
به میخانه آ و صفا را ببین
مبین خویش را و خدارا ببین
تو در حلقه می پرستان درآ
که چیزی نبینی به غیر از خدا
هامروز حرفایی شنیدم که مجبورم
ه
امروز حرفایی شنیدم که مجبورم کردن در مورد عشق مجازی و حقیقی و اینجور چیزا بیشتر فکر کنم. باید هنوز فکر کنم.. حرفایی که شنیدم خیلی شنیدنی بود:
آیا اصلاً مجازی وجود داره؟ یه موضوع یا حقیقته یا وجود نداره... کسایی که جلوی زیبارویان سجده میکردن، چی میدیدن که سجده میکردن؟ حافظ آیا بقول بهاءالدین خرمشاهی گاهی دمی هم به خمره میزده یا اینکه بی نیاز بوده از این جور چیزا؟ آیا کسی مثل خرمشاهی حق داره درباره حافظ اظهار نظر کنه؟ ...
گفته بودم که لذت 10 دقیقه حرف زدن با کسایی که دوستشون دارم، برام از هر لذت مادی برتره...
هامروز وقتی مرغ و خروس
ه
امروز وقتی مرغ و خروس فرهاد رو باتفاق استاد نگاه میکردیم، یه دفه بفکرم رسید که دوتا پا واسه خروس خیلی کمه! اصلاً ظلمه که خروس دو تا پا داشته باشه... مخصوصاً اگه یکیش هم کار نکنه! به نظرم خروس چهار تا پا لازم داره... راستی امروز خیلی خوشحال شدم وقتی خروسه از تو دست من دونه میخورد... و خوشحالتر وقتی که مرغه - که کرچه و روی تخماش خوابیده - وقتی دستم رو نزدیکش میکردم، نوک میزد... یاد شعر دهخدا افتادم :
...
پدر خنده بر گریه ام زد که هان!
وطن داری آموز از ماکیان
هووقتی بیت (؟) قبلی رو
هو
وقتی بیت (؟) قبلی رو نوشتم، چیز جالبی به ذهنم رسید. به نظر میاد این بیت - که باز هم ترجیع یک ضربیِ تخت حوضیه - در راستای مصرع مشهور سعدی باشه که میگه : "عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست" اگر من فرضاً آقای الهی قمشه ای بودم خیلی راحت از بعضی تعبیرها استفاده میکردم و این بیت رو مستقیماً وصل میکردم به خود خدا و یه بحث عرفانی ناب ازش در میومد!
مثلاً بعد از اینکه یه کم از ادبیات عامه صحبت میکردم میگفتم که گوینده ناشناس این بیت بسیار انسان کاردستی بوده. شما نگاه کنید به حسن تعلیل موجود در این بیت. چه دلیلی میشه از این زیباتر آورد که محبت ما به زیبارویان زمینی مستقل از ذات ربوبی نیست؟ انسان موجودیست مادی یعنی از گوشت و پوست و استخون ساخته شده. ولی خدا تماماً معناست. این معنا کمال وجودی اون ماده است که انسان باشه. چراکه میدونیم کمال انسان در اتصال به مبدا و قرب الهیه. ولی این ماده مستقیماً و بکمک حواس مادیش نمیتونه به معنایی که باریتعالی باشه برسه؛ نتیجتاً باید متوسل بشه به آیات و نشانه های الهی. و از بین آیات خداوند عقلانیه که برترین و کاملترینشون رو انتخاب کنه که بیشک انسانه. و آدمی باید خیلی بد سلیقه باشه اگه از بین آدمها -که بهترین نشانه پروردگارند- زنان زیباروی رو -که مظهر زیبایی و جمال پروردگار بر روی زمینند- انتخاب نکنه.
بعد هم از اون فرقه عرفانی – که الان اسمش خاطرم نیست - صحبت میکردم که هرجا زیبارویی رو میدیدن مقابلشون سجده میکردن و خدا را شکر میگفتن که نشانه هایش را از آفریده هاش دریغ نکرده و بعد هم از کلام عرفا استفاده میکردم که میگن : المجاز قنطره الحقیقه (مجاز پل حقیقت است). و بعد هم صحبت رو با این حدیث پیامبر ختم میکردم که فرمودن : از دنیای شما سه چیز را خوشتر دارم: نماز، بوی خوش و زنان زیباروی.
تازه اون وسطاش هم کلی حرف و حدیث داشتم و بیت و شعر؛ مثلاً این یکی از سعدی چطوره:
هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزار دستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حیرانیم
یا باز هم از سعدی:
سروبالایی که مقصود است اگر حاصل شود
سرو اگر هرگز نباشد در جهان آسوده ایم
هدوست دارم خدا رو تموم
ه
دوست دارم خدا رو
تموم خوشگلا رو
خلاقیت در ضربی تخت حوضی!دلبری
خلاقیت در ضربی تخت حوضی!
دلبری دارم به ظاهر شیک و پیک و نونوار
لیک اندر زشتخویی همچو برج زهر مار
او ز دست من پکر، من از جفای او شکار
میکنم همچون کلاغ از هجر روی آن نگار
قار و قار و قار و قار
قار و قار و قار و قار
از شکم همچون تغار و از دهن همچون تنور
شکل او در روز همچون گربه و در شب سمور
ناخن تیزش ز تیزی همچو چنگال طیور
میکنم چون قورباغه در وصالش با غرور
قور و قور و قور و قور
قور و قور و قور و قور
خویشتن را نوجوان داند ولی گردیده پیر
از چروک و چین، رُخَش گشته است مانند حصیر
نی؛ غلط گفتم. رُی دارد چو نان سرخمیر
میکنم چون سوسک اندر هجر آن ماه منیر
جیر و جیر و جیر و جیر
جیر و جیر و جیر و جیر
روی او بسیار زشت و خوی او بسیار نیک
در غم من بی طرف، با پول و مال من شریک
چهره اش مانند خوک و پیکرش مانند خیک
میکنم گنجشک وار از شوق آن اندام شیک
جیک و جیک و جیک و جیک
جیک و جیک و جیک و جیک
من ز روی عجز چسبیدم بدو همچون سریش
تاب دادم بر سیل ، و شانه افکندم به ریش
تا مگر یک دم مرا آن نازنین خوانَد به پیش
گربه ام انگار و او، سویم کشد با دست خویش
پیش و پیش و پیش و پیش
پیش و پیش و پیش و پیش
گفتم ای زیبا صنم تا کی بمانم در فراق
بس که دنبالت دویدم هر دو پایم شد چلاق
رحم کن بر من که آخر طاقتم گردیده طاق
زین سخن بنمود چون سگ آن نگارِ قلچماق
واق و واق و واق و واق
واق و واق و واق و واق
گفت شو دور از برم ای عاشق لات دبنگ
دیگر از دست تو من والله خُلقَم گشته تنگ
گر بگویی بار دیگر زین سخنهای جفنگ
میخوری چَک تا که از دردش نمایی بی درنگ
وَنگ و وَنگ و وَنگ و وَنگ
وَنگ و وَنگ و وَنگ و وَنگ
هاون حق داره شاد باشه.
ه
اون حق داره شاد باشه. بخنده و عمداً بلند بخنده. آزاده که داد بزنه. هر چی خواست بخوره. با هر کی خواست راه بره؛ حرف بزنه؛ درد دل کنه. هر چی خواست بپوشه. حق داره هر چی رو خواست نگاه کنه و هر کی رو نخواست نگاه نکنه. اما آیا حق داره اینقد زیبا باشه؟
ه"یادگیری یعنی تغییر نسبتاً پایدار
ه
"یادگیری یعنی تغییر نسبتاً پایدار در رفتار بالقوه بوسیله تجربه یا تمرین تقویت شده." مدتها بود تعریفِ قشنگ نخونده بودم. بنظرم تعریف یکی از معجزات خلقته. همیشه از تعریفها خوشم میومد چونکه خیلی خیلی موجزن. در مورد همین یک خط تعریف (تعریف یادگیری "کمبل") میشه یه کتاب نوشت. ولی تمام اون حرفا توی همین یه جمله موجوده. بنظرم ساختن تعریف، چیزی در حد شگفتیه. چطور میشه آدم اون همه اطلاعات رو تو یه خط خلاصه کنه؟!
هخراب "می" بایزیدم که گفت
ه
خراب "می" بایزیدم که گفت :
"به صحرا شدم عشق باریده بود"
بیت بالا از پرویز عباسی داکانی - دوست صمیمی سهیل محمودی - است. هر قدر از سهیل محمودی بدم میاد از این یکی خوشم میاد. اما از هر دوی این دو نفر بیشتر از تصویرسازی و ایماژ موجود در کلام بایزید بسطامی خوشم میاید: به صحرا شدم عشق باریده بود...
یاد مصراع مولوی افتادم که گفته: "نور خورم که قوت جان باشد." نمیدانم؛ ولی تصور میکنم در حالات شاعرانه وقتی معنا به اوج میرسد، کلامِ معمول در گِل میماند و نمیتواند مفهوم را همراهی کند و ظرفی برای آن مظروف باشد. پس شاعر مجبور به ابداع و خلق چیزی میشود که پیش از آن در سنت ادبی موجود نبوده. نتیجه چنین چیزهایی از کار در میاید. یا مثلاً آنجا که در غزل معروف "مرده بُدم زنده شدم" مولانا میگوید : "سلسله بندنده شدم"... که چنین تعبیری در گذشته موجود نبوده. امروز هم بااینکه ساختار درست نحوی دارد؛ ولی برایمان مفهوم نیست. به نظرم مولانا برای گفتن معنایش با چنان تنگنایی مواجه شده که چاره ای جز کاربرد این ترکیب ندیده. والحق هم که در شعر خوش نشسته. دلم میخواهد بارها و بارها این بیت را بخوانم و از ظرافت معنایی و زیبایی گفتاریش لذت ببرم.
و چقدر دمغ میشوم وقتی شاعران امروزی ما این تعبیرها و ایماژها و بیشتر از همه "حسامیزی"ها را بی محابا در اشعارشان استفاده میکنند؛ از همه بدتر سهراب. گاهی بسامد این تعبیرها در شعر سهراب آنقدر زیاد میشود که حالت تهوع پیدا میکنم. امسال اینمورد را در کلاس انشای سومها امتحان کردم و از بچه ها خواستم با رابطه ساده ای که در اختیارشان گذاشته بودم "تعبیر شاعرانه" بسازند. بعد با مقایسه تعابیر بچه ها با تعابیر سهراب باور پیدا کردم که سهراب هم این تعابیر را با رابطه و فرمولوار - و نه در حالت شاعرانه - میساخته.
هاز توضیح فروید درباره رشد
ه
از توضیح فروید درباره رشد شخصیت و مراحل سه گانه آن؛ یعنی نهاد و خود و اَبَرخود (یا id و ego و superego) خیلی خوشم میاید. مخصوصاً آنجا که صحبت از مکانیزمهای دفاعی میکند. به نظرم در زندگی اجتماعی امروز، انسان همانقدر که برای زنده ماندنش محتاج آب و غذا و هواست، به همان اندازه مدیون مکانیزمهای دفاعیش است.
هسلام من نذر گیسوانتکه از
ه
سلام من نذر گیسوانت
که از خدا تا به خاک جاریست
به امتداد لطیف باران
به ارتفاع غزل غزل نور
در این شب سنگی کدورت
[]
من و سلامی به چشمهایت
که راز خود را
چنان کلیدی
به دستهای دلم سپردند
به اشکهایت
که غربت آدمند و حوا
به آن دو جوی غریب و مغموم
و بغض بشکسته در گلویت
که جامهای صبوری ام را
به غربت سنگها سپرده است
[]
من و سلامی به گونه هایت
که شرم معصوم غنچه ها را
به عصمت آب هدیه کردند
[]
من و سلامی به دستهایت
که دسته ای از ستاره ها را
برایم از اوج عشق چیدند
و جامه ای از کبوتران را
به بانوی باد هدیه دادند.
[]
سلام یعنی تبسم تو
که باغی از روح لاله ها را
به دامن سرخ خویش دارد
و بر لبانت
دو شاهتوت شگفت خواهش
و آن خطوط موازی عشق
در امتداد بلوغ و آتش
که برگهای نیایشم را
به شعله های جنون سپردند
و بر پلی از گل و تفاهم
مرا به رویای ماه بردند
- پرویز عباسی داکانی
هبه نظر من هیچ لذت
ه
به نظر من هیچ لذت مادی رو نمیشه با لذت معنوی عوض کرد. لذت نیم ساعت همصحبت بودن با کسی که دوستش دارم، لذت چند دقیقه درست فکر کردن، لذت گوش دادن به موسیقی زیبا، لذت کتاب خواندن، لذت عبادت خالصانه، لذت نگاه کردن به رفتار بچه ها و گوش دادن به اونها، لذت توی جمع بودن و بعضی وقتها لذت تنهایی و لذتهایی از این دست برام خیلی خیلی دلچسب و خوشاینده. دارم به نظر قدما میرسم که لذتهای مادی رو فقط "رفع اَلَم" میدونستند! البته باید اعتراف کنم که از لذتهای مادی هم بدم نمیاد. بالاخره اگر حتی فکر کنیم که "رفع الم" هستن؛ خوب خوبن دیگه!
هحادثهگفتم که چرا دورتر از
ه
حادثه
گفتم که چرا دورتر از خواب و سرابی... خواب و سرابی
گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی... اما تو نقابی
فریاد کشیدم تو کجایی، تو کجایی
گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی
چون همسفر عشق شدی، مردِ سفر باش، مرد سفر باش
هم منتظرِ حادثه، هم فکرِ خطر باش، فکرِ خطر باش
--
هر منزلِ این راه بیابانِ هلاک است
هر چشمه سرابی است که بر سینه ی خاک است
در سایه ی هر سنگ اگر گُل به زمین است
نقشِ تنِ ماری است که در خوابِ کمین است
در هر قدمت خار، هر شاخه سرِ دار
درهر نفس آزار، هر ثانیه صد بار
چون همسفر عشق شدی، مردِ سفر باش، مرد سفر باش
هم منتظرِ حادثه، هم فکرِ خطر باش، فکرِ خطر باش
--
گفتم که عطش میکُشَدَم در تبِ صحرا
گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا
گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین، قلب تو دریاست
گفتم که در این راه، کو نقطه ی آغاز
گفتی که تویی تو، خود پاسخِ این راز
ترانه: اردلان سرفراز
همن درد تو را ز
ه
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
- مولوی
همن که ملول گشتمی از
ه
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی میکشم از برای تو
- حافظ
هتو آن بتِ سنگین دلی،
ه
تو آن بتِ سنگین دلی، مو بُت پرستُم... دل به تو بستُم
هومرغِ فرهاد کُرچ شده... مبارکه!
هو
مرغِ فرهاد کُرچ شده... مبارکه! خودش گویا 2 تا تخم گذاشته و خوابیده. ولی آقای پوراحمد رفتن و 10 – 12 تا تخم دیگه (از هر نوعی – حتی لاری - ) خریدن و گذاشتن زیر مرغه که اگه براش زحمتی نباشه به جوجه تبدیلشون کنه. 21 روزه دیگه باید صبر کنیم تا اولین بچه های خانوم مرغه رو ببینیم.
بیصبرانه منتظر اون روزم. وقتی بچه بودم و تو شهرستان (خونه مامانبزرگم و خونه ی سر زمین پدرم) پر از مرغ و خروس بود، خوب حال نکردم و حالا الان مجبورم دق و دلی اون موقع رو در بیارم! جداً که نگاه کردن به طبیعت و از جمله حیوونا لذتبخشه... فقط یک کم تمرین لازم داره. من که خیلی پیشرفت کردم. از خر و اسب شروع شد. تا رسید به گربه و مرغ و خروس و جوجه تیغی... بگذریم... خانوم مرغه برا دل ما هم که شده، چند تا بچه خوشگل بیار یه مدت لذت ببریم!
...تخت فنری بهتره ، یا
...
تخت فنری بهتره ، یا تخته مرده شور خونه؟
- فروغ؛ به علی گفت مادرش روزی ...؛ تولدی دیگر
عمران صلاحی [طنزنویسِ گل آقایی
عمران صلاحی [طنزنویسِ گل آقایی و نویسنده ستون مشهور "حالا حکایت ماست" در "دنیای سخن"] در مصاحبه با "چل چراغ" گفته که گاهی اشتباهاتی پیش میاد. گویا یه بار در مجلسی آقایی آواز میخونده و صلاحی خواسته تشویقش کنه؛ بجای اینکه بگه "ناز نفست" یا "دمت گرم" گفته "دهنتو!" ... داشتم فکر میکردم با اینکه خیلی اشتباه بامزه و البته ضایعی بوده ولی باز جای شکرش باقیه که اولاً طرف مرد بوده و ثانیاً نخواسته مادر طرف رو تشویق کنه و مثلاً بگه "شیر مادرت حلالت" یا چیزی مشابه این!
هوخنک آن قماربازی که بباخت
هو
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
- مولانا
حقمستی"بزن تار که امشب باز
حق
مستی
"بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته... بزن تار و بزن تار و بزن تار ... بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار ... بزن تار و بزن تار..." هایده داره میخونه. میگن هایده با عرق میچسبه. بعضیام دنبالش ادامه میدن که سیاوش قمیشی هم با شیر کاکائو! آخ که بدجوری هوس دو تا پیک عرق کردم. وای که چقدر مستی خوبه. کله آدم که گرم میشه انگاری خیلی چیزا رو از نو میفهمه... بهروز تو "گوزنها" چی میگفت؟ میگفت "آخ که امشب چقدر هوس دواخوری کردم..." منم بدجوری هوس دواخوری کردم. دو نفری بشینیم روبروی هم. ساقی همدیگه بشیم و یه عرق سگی توپ بزنیم. یه پیک تو برا من بریزی یه پیک من برا تو. تو بخوری به سلامتی من؛ من بخورم به سلامتی تو. بخوریم به سلامتی خیار که سید میوه هاس. به سلامتی گوجه که بیرون و توش یه رنگه... بی ریا... اینقدر بخوریم که حالمون خوبِ خوب بشه.... بشیم بی ریا مث کف دست. بخوریم به سلامتی همدیگه که هر چی هست رفاقته. تو تصدق من بری و من قربون تو. سرمون داغ شه. داد بزنیم. آواز بخونیم. گریه کنیم. بهم قول بدیم که تا روز قیامت پا همدیگه بشینیم. حرفای قشنگ قشنگ بزنیم. مث تو فیلما: شوق ما رفتنه. نه رسیدن. هر جا برسی اونجا یه جاییه مث اینجا. طاقشم آسمونِ. آسمون آبی. آسمون آبی و رنگین کمون. یا که لکه ابر با امید بارون. دیگه پابند نمیشیم. پای موندن نداریم. بشکنه پایی که پابند بشه. غم رقتن عذابمون میده. تو ازم بپرسی حالت که خوبه ؟ من بگم آره توپ توپم. بپرسی حواست هس یا نه؟ منم بگم آره. تو بگی اگه هس بگو دنیا دس کیه؟ منم بگم دس خود اوسا کریم. بگی مرد پیدا میشه ؟ بگم مرد؟ نه! ولی تا بخوای نامرد هس. مث ریگ بیابون. تو هم بگی: دمت گرم بابا! با منی؟ منم بگم: خاک بدهنم اگه با تو باشم. تو مردی. آخر همه مردا. اوسای جوونمردا. لات بازی در بیاریم. آخرشم تو بغل هم خوابمون ببره. تو سرتو بذاری رو شونه های من و زیر لب بگی : بابا... دمت گرم... یه استکان کمتر میخوردی... منم بگم یه استکان کمتر و بیشترش توفیری نداره. اصلیتش همینه که تو اینجایی پیش من. دو روز دیگه که یکیمون زبونم لال نبود. میخوریم به هوای امشب و یک شکم سیر گریه میکنیم... مث الان... گریه میکنیم...رو شونه های هم میخوابیم. هنوز هایده داره میخونه: "همه تشنه لبیم ساقی کجایی .... گرفتار شبیم ساقی کجایی ... اگه سبو شکست عمر تو باقی ... که اعتبار می تویی تو ساقی... اگه میکده امروز شده خونه تزویر... تو محراب دل ما تویی تو مرشد و پیر ... میگن مستی گناهه به انگشت ملامت ... باید مستا رو حد زد به شلاق ندامت... سبوی ما شکسته در میکده بسته ... امید همه ما به همت تو بسته ... به همت تو ساقی تو که گره گشایی ... تو که ذات وفایی همیشه یار مایی ...همه به جرم مستی سر دار ملامت ... میمیریم و میخونیم سر ساقی سلامت"
...موهبتی است زیستن، آریدر زادگاهِشیخ
...
موهبتی است زیستن، آری
در زادگاهِ
شیخ ابودلقکِ کمانچه کش فوری
و شیخِ ای دل ای دل تنبک تبارِ تنبوری
شهری ستارگان گران و زنِ ساق و باسن و
... و پشت جلد و هنر
گهواره مؤلفان فلسفه
"ای بابا به من چه ولش کن"
مهدِ مسابقاتِ المپیک هوش - وای!
جایی که دست به هر دستگاهِ نقلیِ
تصویر و صوت میزنی، از آن
بوق نبوغِ نابغه ای تازه سال میاید
...
- فروغ؛ ای مرزِ پر گهر؛ تولدی دیگر
هومک نیل (McNeill) برای اینکه
هو
مک نیل (McNeill) برای اینکه نشان بدهد یادگیری زبان ارنباط کمی به "تقویت" و "تقلید" دارد و بیشتر محصول "فرضیه آفرینی" خود کودک است در سال 1966 آزمایشهایی را انجام داد. نتیجه یکی از این آزمایشها بسیار جالب است:
کودک: کسی مرا دوست ندارند.
مادر: نه، بگو "کسی مرا دوست ندارد."
کودک: کسی مرا دوست ندارند.
مادر: نه، حالا خوب گوش کن. بگو "کسی مرا دوست ندارد."
کودک: آهان، کسی مرا دوستش ندارند.
من هنوز حیران قوه خلاقه این کودکم در ساخت چنین سامانه های زبانی! نمیدانم چطور آزمونگرها جلوی خنده همراه با شگفتی خود را در آن لحظه گرفته اند؟!
پ.ن. راستی که یادگیری زبان - به نظر من - بسیار وابسته "فطرت" است. برای همین در بین نظریه های یادگیری زبان، بیش از همه نظر "چامسکی" را میپسندم. و نیز نظریه های مشابه که یادگیری زبان را با "هوش" هم [به جهت فطری بودن] مرتبط میدانند.
هوامشب دکتر روح الامینی آمده
هو
امشب دکتر روح الامینی آمده بود تله ویزیون. شبکه 4. دکتر روح الامینی یک جورایی پدر مردم شناسی ایرانه.
هورنج اختلاف بین آنچیزی است
هو
رنج اختلاف بین آنچیزی است که هست و آنچیزی که باید باشد...
دو تا چشم سیا داری
دو تا چشم سیا داری دو تا موی رها داری
تو اون چشات چیا داری؟ بلا داری بلا داری
دو تا چشم سیا داری دو تا موی رها داری
توی سینه ات صفا داری توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبختُ از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیا داری دو تا موی رها داری
به یکدم میکشی مارا به یکدم زنده میسازی رقابت با خدا داری
دو تا چشم سیا داری دو تا موی رها داری
نظر داری نظر داری نظر با پوستین پوش حقیری مث ما داری
نیگا کن با همه رندی رفاقت با کیا داری
دو تا چشم سیا داری دو تا موی رها داری
نظر داری نظر داری خبر داری خبر داری
خبر داری که این دنیا همه اش رنگه
همه اش خونه همه اش جنگه
نمیدونی نمیدونی که گاهی زندگی ننگه
نمیبینی نمیبینی که دست افشان و پاکوبان و خرسندم
نمیبینی که میخندم آخ نمیبینی دلم تنگه
تو این دریای چشمون سیاه را پس چرا داری؟
دو تا چشم سیا داری دو تا موی رها داری
میخانه اگر ساقی صاحبنظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
دو تا چشم سیا داری دو تا موی رها داری
من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت
برون فِکنده ز گلشن به جرم چهره زردم
دو تا چشم سیا داری دو تا موی رها داری
- ترانه "چشمان سياه" – فريدون فروغی
خالق من او، و او
خالق من او، و او هر دم به گوش خلق
از چه میگوید چنان بودم، چنین باشم
من اگر شیطان مکارم گناهم چیست؟
او نمیخواهد که من چیزی جز این باشم.
- فروغ
"آدم خیلی تنهاست واقعاً تنهاست.
"آدم خیلی تنهاست واقعاً تنهاست. خانواده و پدر و مادر و دوست و رفیق؛ یعنی کشک!" نمیدانم کی به معنی این جمله پی میبرم؟
امشب بعد از دیدنش تنها
امشب بعد از دیدنش تنها یک جمله توانستم بگویم: خيلی آدمه! و واقعاً همینطور است... تابحال به کسانی که میگفتند "من استاد معنوی [یا مرشد یا چنین چیزی] دارم." میخندیدم. ولی امشب باورم شد که استاد معنوی دارم. ولی حیف که شاگرد خوبی نیستم...امشب خیلی چیزها فهمیدم خیلی؛ گفته بودم که "کوه معرفته!" امشب با تمام وجود باورم شد. چیزهایی را که امشب آموختم هیچوقت فراموش نمیکنم. واقعاً بعد از اینکه از هم جدا شدیم، دلم یک گریه سیر میخواست.
هوشطرنجهمیشه برده خواه تو، همیشه
هو
شطرنج
همیشه برده خواه تو، همیشه مات خواه من!
بچین. دوباره میزنیم، سفید تو، سیاه من!
ستاره های مهره و مربعات روز و شب
نشسته ام دوباره روبه روی قرص ماه، من!
پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر
همیشه کل راه تو، همیشه نصف راه، من!
تمسخر و تکان اسب و اندکی درنگ، تو
نگاه و دست بر پیاده و باز هم نگاه، من!
یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من!
دوباره رو سفید تو، دوباره رو سیاه من!
دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و
دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من!
تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه، من!
- غلامرضا طریقی (م. 1356)، زنجان
هوبانوی من!آرزو دارم در روزگار
هو
بانوی من!
آرزو دارم
در روزگار دیگری
دوستت میداشتم
روزگاری
مهربانتر
شاعرانه تر
روزگاری
که شمیم کتاب
شمیم یاسمن
و شمیم آزادی را
بیشتر حس میکرد
[]
آروز میکردم
که دلبرم میبودی
در روزگار شارل آیزنهاور
و ژولیت گریکو
و پل الوار
و پابلو نرودا
و چارلی چاپلین
و سید درویش
و نجیب الریحانی
[]
آرزو میکردم
با تو شام میخوردم
شبی در فلورانس
آنجا که پیکره های میکل آنژ
- هنوز هم -
نان و شراب را
با جهانگردان قسمت میکنند.
[]
آرزو میکردم
که دوستت میداشتم
در روزگاری که شمع
حاکم بود
و هیزم
و بادبزنهای ساخت اسپانیا
و نامه های نوشته با پر
و پیراهنهای تافته رنگارنگ
نه در روزگار
موسیقی دیسکو
و ماشینهای فِراری
و شلوارهای جین چل تکه
[]
آرزو میکردم
تو را
در روزگار دیگری میدیدم
روزگاری
که گنجشکان حاکم بودند
آهوان
پلیکانها
یا پریان دریایی
نقاشان
موسیقیدانها
شاعران
عاشقان
کودکان
و یا دیوانه ها
[]
آرزو میکردم
که تو از آنِ من بودی
در روزگاری که بر گل ستم نبود
بر شعر
بر نی
و بر لطافت زنان
اما
افسوس
دیر رسیده ایم
ما گل عشق را میکاویم
در روزگاری
که عشق را نمیشناسد
- نزار قبانی؛ بخشی از شعر "تو را در روزگاری دوست دارم که عشق را نمیشناسد"؛ ترجمه موسی بیدج
هوهدايابه او موسیقی ناپیدا را
هو
هدايا
به او موسیقی ناپیدا را دادند
هدیه ای از زمان که به مرور خواهد ایستاد
زیبایی را به او دادند، یک زیبایی مصیبت بار
عشق را به او دادند، دهشتناکترین هدایا
دانش را به او دادند
آنکه آگاهی بر زیباییهای زنان جهان فقط یکی از آنهاست
در بعد از ظهری ماه را دید
و با آن سیاق ستارگان را
گمنامی را به او دادند
با تأمل بررسی کرد جنایات شمشیر را
خرابه های کارتاژ
و مبارزه ی رویارویی شرق و غرب را
زبان را به او دادند؛ آنکه دروغ میگوید
جسم را به او دادند، همان که غبار میشود
کابوسی از نفرت را به او دادند و تابیده در آینه دیگری را
آنکه ما را در چشمان خویش دارد
از میان کتابهایی که زمان گرد آورد
صفحه ای چند بر او ارزانی داشتند
از الئا گنجینه ای از نقیضه
مانده مصون از گزند خوره زمان
عطا کردند بر او
خون عشق انسانی جلیل را (تصویری از آنِ یک یونانی)
از او که نامش شمشیر است
و بر ما نازل کرد ادبیات را از آسمان
بخشیدند بر او چیزهای دگر را، هر یک صاحب اسمی:
مکعب، دایره، هرم
شنهای بیشمار، جنگل
و چوب بستی از تن برای رفتن در میان مردم
شایسته بود تا بچشد طعم گذر ایام را
چنین است تاریخ تو، چنین است تاریخ من
- خورخه لوییس بورخس؛ اطلس؛ ترجمه احمد اخوت
یکی از دانش آموزانم که
یکی از دانش آموزانم که سه سال را با هم گذراندیم هفته گذشته نامه ای برایم نوشت و البته شرایطی هم برای خواندن آن گذاشت. وقتی نامه اش را خواندم سراسر افتخار شدم! خیلی برایم خوشایند بود. کتابی هم هدیه کرده و نوشته :
نمیدانم؛ شاید این آخرین "آقای شیوای عزیز" نوشتنها و گفتنها باشد:
- برای آقای شیوای عزیز که همیشه در یاد من خواهد بود.
- برای آقای شیوای عزیز به رسم یادگار و یادبود.
- برای آقای شیوای عزیز چون یاد سه سال و "امیر حسین" از یادش نرود!
و چگونه ممکن است یاد دوستانم - چه فرقی میکند؟ دانش آموزانم - را از خاطر ببرم. این جور موقعها محبت شدیدی نسبت به تمام دنیا در قلبم جا میگیرد: یک چیزی شبیه به محبت بوداییها در زمان مراقبه!
امیر حسین عزیزم! همیشه دوستت دارم و بیادت خواهم بود. (راستی چرا اسم بهترین دانش آموزانم "امیر حسین" است؟!)
در نامه اش هم متن پایین را نوشته ... برای خودم خیلی جالب و خواندنی بود:
"شما جوانان به دنیایی وارد
"شما جوانان به دنیایی وارد میشوید که تحت تاثیر تازگی و گوناگونی آن، فرصتی برای اندیشیدن برایتان باقی نمیماند. ولی زمانی فرا میرسد که در پرتو واقعیتها ناگهان گذشته با همه زیباییهای ناشی از ابهام خود ظاهر میشود؛ همچون کنده کاری ظریف و محوی بر روی قطعه ای از طلای درخشان و یا همچون انعکاس منظره ای چشم نواز در آینه ی ضعیف و لرزان آب.
آن وقت است که دوران تحصیلی و لاابالی گری جوانی تمامی خاطره شما را فرامیگیرد. همچون خوشبختی کاملی که مطلقاً قابل تکرار نیست. در آن زمان است که با دوستان دوران تحصیل خود، همچون نزدیکترین کسان برخورد میکنید. در آن زمان ضمن صحبت از دوران جوانی از معلمان خود با ستایش و سپاسگزاری یادمیکنید. میپذیرید که تا چه حد به خیر و صلاح شما کوشیده اند و با افتخار سخنانی را که از ما شنیده اید برای دیگران نقل میکنید." - نیکلای لوباچفسکی
هيچکس!
هيچکس!
امشب کلاً حال و حوصله
امشب کلاً حال و حوصله نداشتم... بهتر بگم یکی حالم رو گرفت! شدیداً نگرون حال یه نفرم... یه بزرگی که دوسش دارم. خیلیها دوسش دارن غیر از خودش. کوه معرفته ولی نمیدونه. یا نمیخواد بدونه. خدایا! کمکش کن...
امشب بعد از تلفن فرهاد، حالم گرفته شد و با خیلیها دعوا کردم. با خودم. با خدا. با مادرم و حتی با یارویی که تو خیابون تیکه انداخت... الان حالم بهتره ولی. با اینکه حالم گرفته شد. ولی کاش فرهاد اون حرفا رو درباره اون بزرگ زودتر میزد. الان شدیداً احساس گناه و عذاب وجدان میکنم. خدایا ! کمکش کن.
ايران به حد نرخ جانشينی
ايران به حد نرخ جانشينی رسيد. گويا در سخنرانی اخير دکتر عباسی در نيويورک، دنيا متقاعد شده که جمعيت ايران و بطور دقيقتر NRR آن به حد جانشیينی رسيده و تا 50 سال آينده و با برطرف شدن گشتاور سنی (اثر ساخت سنی) رشد طبیعی منفی جمعيت آغاز می شود.
البته اين نظر مخالفانی از جمله دکتر زنجانی - يکی از سه دموگرافيست بزرگ ايران - دارد... ولی به هر حال فکر کنم جهان خوشحالتر است که اين نظر را بپذيرد... اينجا را نگاه کنید.
هوديشب خيلی خوب بود! بی.
هو
ديشب خيلی خوب بود! بی. ام. و. 740 روندم... خيلی خوش گذشت. آدم احساس ميکنه داره هواپيما ميرونه.
دلِ من همی جُست پیوسته یاری
که خوش بگذراند بدو روزگاری
شنیدم که جوینده یابنده باشد
به معنی درست آمد این لفظ ، باری
به کامِ دل خویش یاری گُزیدم
که دارد چو یارِ من امروز یاری؟
بدین یارِ خود عاشقی کرد خواهم
کزین خوش تر اندر جهان نیست کاری
فرخی سیستانی
[بایگانی]
شکر
یک پیام صبحگاهی در زمستان مینئاپولیس: دمای هوا منهای هفت درجهی فارنهایت (منهای بیست درجهی سانتیگراد) و به زودی انتظار یک جبهه هوای سرد را داریم! اوّل با خودت فکر میکنی که طرف یا نمیداند سرد یعنی چه یا نمیفهمد منهای بیست درجه چهاندازه سرد است که تازه میگوید یک جبهه هوای «سرد» دارد نزدیک میشود. ولی بعد که با خودت فکر میکنی میفهمی که این در واقع بیان دیگریست از «باز برو خدا رو شکر کن ...» -ِ خودمان.
-----
چند روز به پایان ماه میلادی مانده. پهنای باند راز، لب به لب شده و ممکن است هر آینه لبریز شود. اگر این اتّفاق افتاد و راز را ندیدید، دوباره با شروع ماه میلادی نو سعی کنید. همهچیز روبهراه خواهد بود.
● جایزهی محسن رسولاف در جشن تصویر سال
● سایت رسمی دانشگاه آکسفورد- دربارهی مدرک جعلی علی کردان
● قابل توجهِ خوانندگان پروپا قرصِ راز
● جان به لب رسید از یاری!!!
[بایگانی]
پرواز
یکی جایی روی یکی از دیوارهای دانشگاه نوشته بود:
چرا [الکل] بنوشی و رانندگی کنی
وقتی میتونی ماریجوآنا بزنی و پرواز کنی؟
یک چیزی در مایههای ذم شبیه به مدح!
جمعهی سیزدهم
حدود نیم ساعت پیش به وقت مرکزی آمریکا، اوّلین جمعهی سیزدهم سال 2009 شروع شد. اینها جمعهی سیزدهم را (یعنی جمعهای که از بدِ حادثه باشد روز سیزدهم ماه) خیلی شوم میدانند. در واقع تا آنجا که فهمیدهام، برایشان جمعه به خودی خود شوم هست و سیزدهم باشد که دیگر قمر در عقرب میشود! امروز، بعضی حتّا از خانه بیرون نمیروند. از قرار، فوبیایی هم مربوط به این روز هست. ترس بعضی از جمعهی سیزدهم واقعاً جدّیست. آمارها نشان میدهد که کسبوکارها چیزی کمتر از یکمیلیارد دلار آمریکا را در این روز از دست میدهند. نکتهی جالب اینکه آمار تصادفهای رانندگی کم میشود؛ شاید به دلیل احتیاط بیشتر.
سال میلادی جاری، سه جمعهی سیزدهم دارد. بعدیش ماه آیندهست: مارچ. خدا به خیر بگذراند!
میخائیل باختین
ادامه...
موسیقی (15)
نوشته های دیگران (77)
وبلاگ قبلی راز (353)
پرسونا (6)
آموزش (31)
ادبیات، کتاب و نویسندگی (274)
جامعه شناسی (195)
شخصی (269)
عکس (34)
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001



