اتوبوسی به نام هوس
مینئاپولیس از نظر علاقهی مردمانش به نمایش، شهر عجیبیست. نصابِ بیشترین سرانهی صندلی تئاتر بعد از نیویورک – در واقع برادوی – متعلّق به مینئاپولیس است. به فراوانی پیش میآید که بیشتر صندلیهای همهی نمایشهای شهر در شبی معمولی در وسطِ هفته فروش رفته باشند. پریشب با سیما «اتوبوسی به نام هوس» را در گاتری دیدیم (پیوند به صفحهی نمایش در وبگاه گاتری). آنها که اجراهای مختلف نمایش را دیدهاند، اجرای اخیر را فوقالعاده ارزیابی میکنند. بهویژه بازی هنرپیشهی نقش بلنچ را منتقدان بسیار ستودهاند – که البتّه در کنار طرّاحی صحنهی عالی نمایش واقعاً ستودنی بود. جالب اینجاست که گمان میکردیم شبِ وسطِ هفته، آن هم درست بعد از پایان جشنوارهی فرینج مینهسوتا – که در ده روز بیش از هشتصد اجرا به روی صحنه میرود و سالنها عموماً لبالب از تماشاگر است– نباید استقبال از نمایشی که بیش از یکماهست هر شب اجرا میشود، زیاد باشد. امّا برعکس برخلاف تصوّر ما، شاید صندلیهای خالی سالن کمتر از انگشتان دو دست بود.
بگذریم؛ به بهانهی تماشای «اتوبوسی به نام هوس»، بخشی از نامهی تنسی ویلیامز را ترجمه کردهام که به نمایندهی کاریش آدری وود نوشته و در آن ایدههای اولیّهاش را دربارهی نمایش توضیح میدهد. آنها که نمایش – یا فیلم – را دیدهاند، میتوانند ببینند که چه اندازه ایدههای اولیّهی ویلیامز و جزئیات در نسخهی نهایی وجود دارد و چه اندازه، ایدههایش در بازنویسی عوض شدهاند.
هفتهی گذشته را – یا شاید کمی هم بیشتر – سخت سرگرم نوشتن بودم و حالا پنجاه و پنج یا شصت صفحه از دستنویس اوّل نمایشنامه را تمام کردهام. تا این لحظه چهار اسم مختلف برایش در ذهن دارم: شبپره، شبِ پوکر، رنگهای اصلی و صندلی بلنچ در کرهی ماه. نمایشنامه دربارهی دو خواهر از بازماندگان یک خاندانِ برشکستهی اهل جنوب است. خواهرِ جوانتر، استلّا، وضعیّتش را پذیرفته و با مردی از طبقهی اجتماعی فرودستتر ازدواج کرده و همراه شوهر عامی خشن امّا جذّابش به یکی از شهرهای جنوبی نقل مکان کرده. امّا بلنچ در بلهریو، خانهی ویرانهشان، مانده و پنج سال دست و پا زده و تقلّا کرده تا بلکه بتواند نظم امور را مثل سابق نگه دارد. هرچند بلنچ ذاتاً نجیب و طبعاً حسّاس و ظریف است، برای اینکه بتواند از خودش حفاظت کند به مردهای مختلفی پناه برده و شهرت و حیثیتش خدشهدار شده. بلنچ در دبیرستانی در شهری کوچک، انگلیسی درس میدهد؛ امّا بعد از اینکه با مرد زنداری رابطه برقرار میکند، عذرش را میخواهند و شغلش را از دست میدهد. خانهی پدری، بلهریو، نهایتاً از دست میرود و بلنچِ بینوا و مفلس، دست از تقلّا میکشد و به خواهرش استلّا در آن شهر جنوبی پنا میبرد. بلنچ، برشکسته از تقلّایی بیثمر از راه میرسد (ورود بلنچ به شهر نخستین صحنهی نمایش است) و حالا تحتِ قدرت شوهر جوان و خشن خواهرش – رالف – قرار میگیرد. موقعیّت جنسی سختی ایجاد میشود: ظرافت و حسّاسیّت بلنچ، قدرت رالف را به چالش میکشد و او را خشمگین میکند و بلنچ با او مقابله میکند امّا مجذوب قدرتِ خشنش میشود. دوستانِ رالف که شبیه خودش هستند، شبهای شنبه برای بازی پوکر در خانهی آنها جمع میشوند. یکی از مردهای حلقهی دوستان رالف، شیفتهی بلنچ میشود و بلنچ به خاطر نیاز شدیدش به قدرتی بیرونی، این توجّه را میپذیرد. چیزی نمانده که بلنچ برنامهای را که استلّا چیده عملی کند و خشونت و زمختی را پذیرا شود تا بلکه امنیّتش را به دست آورد. امّا رالف – که ناخودآگاه عاشق بلنچ شده – از گذشتهی او در شهر کوچک و بیآبروییای که او را واداشته تا مدرسه را ترک گوید، مطّلع میشود. بلنچ تظاهر میکرده که هنوز شغلش را در مدرسه دارد و پاییز که بشود برمیگردد و همینطور از دسترفتن بلهریو را پنهان میکرده. رالف، واقعیّت را برای استلًا در شبِِ تولّد بلنچ افشا میکند و به عنوان هدیهی تولّد به بلنچ بلیت اتوبوسی هدیه میدهد تا به شهر کوچکی که در واقع از آنجا تبعید شده برگردد. دستِ کم سه پایان محتمل وجود دارد:
یکی اینکه بلنچ صرفاً آنجا را ترک کند – بدون اینکه هیچ مقصدی داشته باشد.
دوم اینکه دیوانه بشود.
سوّم اینکه خودش را جلوی قطار باریای بیندازد که غرّش مهیبش در سرتاسر نمایش زیرصدای بدشگونیست.
میدانم که اینها که نوشتهام محتوای سنگینیست. دارم تا آنجا که ممکن است همزمان با حفظ فضای تراژیک و تأثربرانگیز ذاتی اثر، به نمایش تسکینی از جنس کمدی و تغزل میافزایم. بیشتر کمدی را دوستان رالف و درونمایهی جنسی نمایش پدید میآورند؛ درونمایهای که شخصیّت تلخ بلنچ، آنرا موقّر و آسوده میسازد. "رفتار" همه چیزِ نمایشی از این نوع است. امّا بعضی از صحنهها همین حالا به قدر کافی بافتِ دراماتیک دارند و بنابراین فکر میکنم که همینطور ادامه بدهم.
دوستدار، تِن
جمعه بیست و سهی مارس هزار و نهصد و چهل و پنج
رُسوایی
کوتزی نویسندهای که احتمالاً میشود گفت اهل آفریقای جنوبیست، هرچند حالا شهروند استرالیا شده، شهرتِ جهانی دارد. از قرار معلوم، بسیاری از کارهایش را هم به فارسی برگرداندهاند. امّا تا جاییکه من سراغ گرفتهام و جستجو کردهام، «رسوایی» به فارسی ترجمه نشده. چند روز قبل کتاب را خواندم. اوّلین کتابی بود که از او میخواندم. بسیار عالی بود. چهار سال بعد از این کتاب، کوتزی نوبل ادبی 2003 را میبَرَد.
کوتزی، آنقدری که از زندگیش و زندگینامههای خودنوشتش میدانیم آدم خاصّیست. دشوار تن به مصاحبه میدهد. هرچند که چندتایی از مصاحبههایش را جمع و منتشرکردهاند. اندیشههای سیاسیاش خوشایندِ همه نیست و هرچند ضد آپارتاید بوده است، بعضی از هموطنانش «رسوایی» را کتابی نژادپرستانه میدانند. البته عمدهی دلخوریها از وقتی پیدا شده که کوتزی ملیّت استرالیایی را میپذیرد و از سیاستهای کشور پیشینش خصوصاً در موردِ مقابلهی با جرم و جنایت انتقاد میکند. رسوایی، داستان غریبیست بازنمای سیاستهای نژادی در آفریقای جنوبی پس از آپارتاید.
خلاصهی داستان را در بسیاری از منابع انگلیسی و بعضی وبگاههای فارسیزبان میتوانید – اگر بخواهید البتّه – بیابید. داستان را عمداً اینجا نمیآورم تا مزّهی خواندنش – اگر قصد دارید بخوانید – از بین نرود. بخشی که این پایین ترجمه کردهام، تأثیر عجیبی روی من گذاشت و البتّه همین کوتاه هم در آشکار شدن زوایای شخصیّت قهرمان داستان در کتاب بسیار راهگشای خواننده است. گمان نمیکنم با خواندنِ این مقدار، داستان ضایع شود. هرچند ترجمهام به هیچشکل قابل مقایسه با نثرِ درخشانِ کوتزی نیست؛ خوشحال میشوم بخوانید تا بدانم این بخش روی شما هم همانقدری که روی من تأثیر داشته، تأثیر میگذارد یا نه.
ترجمهی بخش کوچکی از رمان رسوایی، نوشتهی جِی. ام. کوتزی
عمدهی حیوانهایی که در درمانگاهْ تیمارشان میکنند، سگها هستند. گربه، کمتر است. برای احشام هم روستا ظاهراً راه و روش دامپزشکی خاص خودش را دارد؛ درمانگرها و داروهای خاص خودشان هست. امّا سگهایی که به درمانگاه میآورند، یا هاری دارند یا دست و پاشان شکسته. بعضی هم دچار گزیدگی عفونی شدهاند یا مشکلشان گریست. از بعضیهای دیگر درست مراقبت نکردهاند و مرضهای خوشخیم و بدخیم قدیمی دارند. سگهایی میآورند که سوء تغذیه یا انگل روده دارند. امّا بیشتر از همهی مرضها، سگها هرچه میکشند از باروری خودشان است: تعدادشان زیاد است. وقتی مردم سگشان را به درمانگاه میآورند، رُک و راست حرفشان را نمیزنند؛ نمیگویند «سگ را آوردهام پیشتان خلاصش کنید». امّا توقّعشان همین است. اینکه ترتیبشان را بدهند؛ محوشان کنند؛ از خاطرهها پاکشان کنند. آنچه که میخواهند این است که «حل»شان کنند. تصعید: همانطور که مثلاً الکل از آب تصعید میشود و هیچ چیز باقی نمیماند. بعدش هیچ طعمِ الکل در آب نمیمانَد.
به همین دلیل است که یکشنبهها بعدازظهر، درهای درمانگاه را میبندند تا او به بِو شاو کمک کند و سگهای اضافی هفته را راحت کنند. سگها را یکییکی از قفسهای پشت درمانگاه میگیرد و میآوردشان و میفرستدشان یا بلندشان میکند و میبَرَدشان به سالن نمایش. بِو به تکتکِ سگها در لحظههای پایانی عمرشان، بیشترین توجّهی را که میشود، میکند: نوازششان میکند؛ باهاشان حرف میزند و مرگشان را برایشان آسانتر میکند. اگر، آنطور که گاهی پیش میآید، سگی بعد از ناز و نوازشها آسوده خاطر نشود، به خاطر حضور اوست: بوی غلطی میدهد (سگها میتوانند فکرهایت را بو کنند)، بوی شرمندگی. با همهی اینها، اوست که سگها را بیحرکت نگه میدارد تا سوزن، رگ را بیابد و دوا به قلب بزند و پاها خم بشوند و چشمها، تاریک.
اوّلها فکر میکرد که به این وضع عادت میکند. ولی اوضاع آنطور که فکر میکرد پیش نمیرود. هرچه کشتارهای بیشتری را دستیاری میکند، بیشتر وحشتزده و عصبانی میشود. غروب یکی از یکشنبهها، وقتی که فولکس کمبیِ لوسی را میرانَد، مجبور میشود کنار جادّه بایستد تا بتواند خودش را جمع و جور کند. اشک همینطور از صورتش میریزد پایین و او نمیتواند مانع شود. دستهاش میلرزند.
نمیفهمد چه بلایی دارد سرش میآید. تا حالا، کمتر و بیشتر، حیوانها برایش مهم نبودهاند. هرچند که در شکل مجرّد و انتزاعیش هر نوع ظلمی را رد میکند، امّا نمیتواند تشخیص بدهد که ذاتاً مهربان است یا ظالم. در واقع هیچچی نیست. تصوّر میکند آنهایی که ظلم، مثل یکجور وظیفه ازشان انتظار میرود، مثلاً آدمهایی که در سلّاخخانهها کار میکنند، یک جور لاکِ سفت و سختی مثل لاکِ لاکپشت دور روحشان کمکم رشد میکند. عادت، آدم را سخت میکند. در بیشتر موارد باید اینطور باشد. امّا به نظر نمی رسد که در مورد او هم قضیّه از این قرار باشد. موهبتِ دلسختشدن را ندارد.
همهی هست و نیستش گره خورده به آنچه در آن سالن نمایش میگذرد. متقاعد شده که سگها میدانند که نوبهی مرگشان فرارسیده. با وجودِ سکوت و بدونِ درد بودنِ کل عملیات، علیرغمِ فکرهای خوبی که بِو شاو بهشان میاندیشد و او تلاشش را میکند که بهشان فکر کند، با وجودِ اینکه هوا از کیسههایی که جسدهای تازه را داخلشان میگذارند رد نمیشود، علیرغمِ همهی اینها، سگهای منتظر در حیاط پشتی آنچه را آن تو میگذرد، بو میکشند. سگها گوشهایشان را پایین میآورند و دمهایشان را زمین میاندازند، جوری که انگار آنها هم خفّت مرگ را احساس میکنند؛ پاهاشان قفل میشود و برای همین باید هلشان داد یا کیشدشان یا بغلشان گرفت و از درگاهی عبورشان داد. روی میزِ عمل، بعضیها ناگهان راست و چپ را گاز میزنند، بعضیها از سرِ استیصال ناله میکنند؛ هیچکدامشان مستقیم به سوزنِ توی دستِ بِو که یکطوری میدانند بدجوری بهشان صدمه خواهد زد، نگاه نمیکنند.
بدترینشان آنهایی هستند که او را بو میکشند و سعی میکنند دستش را لیس بزنند. هیچوقت دوست نداشته لیسش بزنند و اوّلین واکنشش این است که خودش را میکشد کنار. چرا باید وانمود کند که رفیقشان است در حالیکه در واقعِ امر قاتلشان است؟ امّا دوباره نرم میشود و دلش به رحم میآید. چرا باید موجودی که سایهی مرگ بالای سرش ایستاده احساس کند که او دارد چیزی را مضایقه میکند، انگار که تماس باهاش منزجرکننده است؟ به همین خاطر بهشان اجازه میدهد که اگر دلشان میخواهد، لیسش بزنند همانطور که بِو شاو، اگر آنها اجازه بدهند، نوازششان میکند و میبوسدشان.
سانتیمانتال و احساساتی نیست. دستِ کم آرزو میکند که نباشد. تلاش میکند که حیواناتی را که میکشد و همینطور بِو شاو را با احساسات آمیخته نکند. از اینکه به او بگوید «نمیفهمم چطور میتوانی این کار را بکنی» سر باز میزند به خاطر اینکه در جواب نشوند «یک کسی بالاخره باید اینکار را بکند». احتمال این را که شاید در سطحی ژرفتر بِو شاو نه فرشتهی نجات که شیطانی پلید باشد رد نمیکند. زیر نمایش شفقت و دلسورزیاش ممکن است قلبی به سختی قلب قصّابها مخفی شده باشد. سعی میکند که ذهنش را بر روی هر احتمالی باز نگه دارد.
بِو شاو سوزنها را تزریق میکند و او عهدهدار امحای جسدها شده. صبحِ روز بعد از هر جلسهی کشتار، فولکس کمبی پُر از جسد را تا محوّطهی بیمارستان ستلرز و کورهی لاشهسوزیش میراند و آنجا جسدهای داخل کیسههای سیاه را به شعلهها میسپارد.
آسانتر این بود که کیسهها را بلافاصله بعد از هر جلسه میبُرد و میسپردشان به خدمهی کوره تا امحاشان کنند. امّا اینطوری باید آنها را روی آشغالها با بقیهی آنچه از تمیزکاری آخر هفته جمع شده رها میکرد: با زبالهی بیمارستانی، با لاشه گندیدههای جمع شده از کنار جادّه، با فضولات بدبوی دبّاغی – مخلوطی از چیزهایی که معمولی امّا وحشتناک است. حاضر نبود که چنین ننگی را بهشان تحمیل کند.
به همین خاطر غروب هر یکشنبه، کیسهها را با خودش پشت فولکس کمبی لوسی به مزرعه میآوَرَد، شب همانجا میگذاردشان و صبح هر دوشنبه با ماشین میبردشان به محوّطهی بیمارستان. آنجا، خودش دست به کار میشود و آنها را یکی یکی میگذارد روی گاریای که خوراک کوره را میبرد. دستهی دستگاهی را که گاری را از دروازهی پولادی هل میدهد داخل شعلهها میچرخاند. اهرم را فشار میدهد و بار گاری را خالی میکند و دوباره دسته را میچرخانَد تا گاری برگردد بیرون. همهی اینها را وقتی میکند که کارگرهایی که شغلشان معمولاً همین است، ایستادهاند و نگاه میکنند.
دوشنبهی اوّل، لاشهسوزی را واگذار کرد به خودِ کارگرها. جمودِ نعشی، اینکه ماهیچهها بعد از مرگ سخت میشود، در طول شب باعث شده بود که لاشهها سفت و خشک شوند. پاهای نعشها بین میلههای گاری گیر میکرد و وقتیکه گاری از کوره برمیگشت، گاهی سگها هم همراه گاری در حالیکه سیاه شده بودند و دندانهایشان نمایان بود و بوی پشم کِزکرده میدادند و کیسهی پلاستیکیشان کاملاً سوخته بود، برمیگشتند. بعد از چندی، کارگرها شروع کردند با پشت بیلهایشان کیسهها را قبل از اینکه بارِ گاری کنند میزدند تا دست و پای خشک و سفت بشکند. از آن موقع بود که او مداخله کرد و کار را خودش برعهده گرفت.
کورهی لاشهسوز با زغالسنگ خشک میسوخت و بادبزن برقیای داشت که هوا را از طریق دودکش میمکید. حدس میزد که تاریخ ساختش به دههی پنجاه برگردد، تقریباً همانوقتهایی که خودِ بیمارستان ساخته شده بود. کوره، شش روز هفته کار میکرد. دوشنبه تا شنبه. روز هفتم، کار نمیکرد. وقتی خدمه بعد از روزِ هفتم برمیگشتند، اوّلدست خاکسترهای روز قبل را جمع میکردند و بعد آتش را روشن میکردند. تا نُه صبح، محفظهی داخلی به دمای هزار درجهی سانتیگراد میرسید؛ دمایی که برای تبدیل استخوان به آهک کافی بود. آتش تا وسطهای روز روشن میماند و همهی بعدازظهر طول میکشید تا خنک شود.
اسمِ خدمه را نمیدانست و آنها هم اسم او را نمیدانستند. برای آنها، او خیلی راحت مردی بود که از یک دوشنبهای به بعد هر هفته با کیسههای «مؤسّسهی رفاه حیوانات» میآمد و از آن موقع به بعد هم، هر دفعه، صبح زودتر و زودتر میآید. میآید، کارش را میکُنَد و میرود. در واقع بخشی از جامعه و آدمهایی نیست که کورهی لاشهسوزی، علیرغم وجود حصار مفتولی، دروازهی قفلدار و آگهی سه زبانه، مرکز و هستهی آن جامعه است.
از آنجاییکه بخشی از حصار را خیلی وقت پیش پاره کردهاند، کسی به دروازه و آگهی توجّهی نمیکند. از قبل از اینکه خدمهی بیمارستان، صبح، با نخستین بستههای زبالههای بیمارستانی از راه میرسند، چندین زن و بچّه منتظرند تا زبالهها را بکاوند بلکه سُرنگی، سنجاقی، باند زخمبندی قابل شستشویی، یا هر چیز دیگری که بازاری برایش هست، پیدا کنند. مخصوصاً دنبال قرص میگردند تا به مغازههای طب سنّتی بفروشند یا کنار خیابان معامله کنند. آوارهها هم هستند. روزها دور و بر محوّطهی بیمارستان پرسه میزنند و شبها کنار دیوار کوره یا شاید حتّا داخل تونل میخوابند تا گرم شوند.
این مجموعهی آدمها، گروه و دستهای نیست که بخواهد بهشان بپیوندد. امّا وقتیکه آنجاست، آنها هم همانجایند و اگر آنچه که میآوَرَد، نظر آنها را جلب نمیکند، فقط به این خاطر است که اعضای بدن سگِ مرده را نه میتوانند بفروشند و نه بخورند.
چرا چنین کاری را قبول کرده است؟ برای اینکه مسؤولیّت بِو شاو را کمتر کرده باشد؟ اگر دلیلش این بود، تنها کافی بود که کیسهها را روی آشغالها بیندازد و با ماشین دور شود. به خاطر خودِ سگها بوده؟ امّا سگها که مُردهانند؛ و اصلاً سگها از ننگ و احترام چه میفهمند؟
پس، برای خودش بوده. به خاطرِ ایدهاش دربارهی دنیا؛ دنیایی که درش مردم با بیل لاشهها را نمیکوبند تا قوارهشان برای فرایند نعشسوزی مناسبتر شود.
سگها را به درمانگاه میآورند چون نمیخواهندشان: به خاطر اینکه ما خیلی هستیم. اینجاست که او وارد زندگی آنها میشود. ممکن است که نجاتبخششان نباشد، کسی که در نظر او عدّهشان زیاد نیست. امّا او آمادهست که آنوقتی که آنها خودشان نمیتوانند – مطلقاً نمیتوانند – از خودشان مواظبت کنند، مواظبشان باشد. آنوقتیکه حتّا بِو شاو هم دست ازشان میشوید. پتروس یکبار خودش را سگ-چران خوانده بود. بسیار خب، حالا او سگ-چران است: مسؤول کفن و دفن سگها؛ راهنمای روح سگها؛ هاریجان – فرزند خدا.
غریب است که مردی به خودخواهی او باید خودش را وقف خدمت به سگهای مُرده کند. باید روشهای دیگری، روشهای مؤثرتری، برای دهش به دنیا یا به ایدهای که از دنیا داریم، وجود داشته باشد. مثلاً میتواند ساعتهای بیشتری را در درمانگاه کار کند. میتواند بچّههایی را که در زبالهها میگردند متقاعد کند که نباید بدنشان را با زهر و سم پر کنند. حتّا جدیّت به خرج دادن برای نشستن و نوشتن کتابِ اُپرای لرد بایرون را، اگر کار مهمتری نباشد، میتوان به نوعی خدمت به بشر تعبیر کرد.
امّا آدمهای دیگری هستند که این کارها را – کارهای مربوط به رفاه حیوانات، کارهای مربوط به بازتوانی اجتماع یا حتّا کارهای مربوط به اُپرای لرد بایرون – انجام بدهند. او مسؤولیّت احترام به اجساد را برای خودش نگاه میدارد چراکه هیچ احمق دیگری پیدا نمیشود که این مسؤولیّت را بپذیرد. او دارد تبدیل به یک چنین آدمی میشود: احمق، نادان، مصر به انجام و باز-انجامِ کار اشتباه.
حجاب در اروپا: سیاست تفاوت
برای مدّتی طولانی، بویژه در سالهای آغازینِ دههی رو به پایان، مسألهی حجاب زنانِ مسلمان در اروپا، موضوعی داغ در عرصهی عمومی بود. در فرانسه، جَدَلها سرانجام در سال 2004 به قانونی انجامید که استفاده از نشانههای مذهبی انگشتنما را در مدارس دولتی ممنوع میکرد. البتّه، کموبیش آشکار بود که منظور از «نشانههای مذهبی انگشتنما» حجاب زنان مسلمان است؛ گیرم حالا با کمی رودربایستی بیان شده باشد. اینروزها دوباره بحث دربارهی حجاب زنان مسلمان در اروپا بالا گرفته است. در بسیاری از گفتگوها دربارهی ممنوعیت بعضی یا همهی اَشکال حجاب در اروپا و خصوصاً فرانسه – که اینروزها در مرکز خبرهای مربوط به قانونگذاری برای روبنده قرار گرفته، یکی از تأکیدهای اصلی بر مسألهی «تفاوت/برابری» است و اینکه شهروندان جمهوری فرانسه نباید با هم تفاوت داشته باشند یا به هر حال تفاوتهایشان را در فضای عمومی آشکار کنند. این را به وضوح در گزارشها و مصاحبههایی که شبکههای مختلف خبری تهیّه و از فرانسه مخابره میکنند، میبینیم و اصولاً یکی از پایههای استدلال برای توجیه قانون است. امّآ جالب اینجاست که در همین خبرها و گزارشها، تقریباً همیشه به هویّت فرهنگی زنانِ مسلمان – و اینکه از کدام کشورها مهاجرت کردهاند – هم اشاره میشود.
در واقع در نگاه حاکمیّت فرانسوی قضیّهی شهروندی دو جنبه دارد: یکی بخش تعمیمدهنده/فراگیر که میگوید هر که باشی، همینکه شهروند فرانسه شدی باید مثل و برابر با دیگران باشی و پس سعی دارد آدمهای واقعاً متفاوت را به قول گری وایلدر – استاد دانشگاه شهر نیویورک – تبدیل کند به شهروندان انتزاعی ظاهراً برابر. جنبهی دیگر قضیّه برعکس ویژهگراست و شهروندان را با ملیّت و البتّه نژادشان توصیف میکند. به این ترتیب، «تفاوت» که در مرکز همهی بحثهای مربوط به ممنوعیّت پوشش زنان مسلمان قرار دارد، مرتّب کنار گذاشته میشود و دوباره داخل میشود. زنِ مسلمانی که موضوع قانون و گزارشهای شبکههای خبریست، بین شهروندِ فرانسوی برابر با همهی شهروندان دیگر و زنِ مسلمانِ از تبارِآفریقایی سرگردان است.

ماریان، نماد فرانسه، خرد و آزادی برای فرانسویها
در واقع بحث اینجاست که اگر به فرض محال قانونِ اخیر که متأسفانه با رأی بسیار بالا تصویب شد (و همهی قانونهایی که تنها در ذهنِ قانونگذاران جمهوری فرانسه وجود دارند و خوشبختانه هنوز تصویب نشدهاند) موفّق از آب در بیاید و همهی زنهای مسلمان حجاب از سر بردارند، باز تغییری در معضل «شهروندِ برابرِ همزمان متفاوت» ایجاد نخواهد شد. تلاشِ حاکمیّت فرانسه تنها این نیست که از همهی زنهای مسلمان شهروندی انتزاعی مثل «ماریان» بسازد. همزمان هدف این است که بگوید این شهروندهای انتزاعی جدید، عربهایی بودهاند که به لطفِ آزادی و خردی که «ماریان» به نمایندگی از جمهوری فرانسه نمادش است، اینطور از «قید» «بیخردی» رها شدهاند. ماینتی فرناندو – استاد دانشگاه کالیفرنیا در سانتاکروز – نوشتهای دارد دربارهی فضیله عماره و جنبشی که در فرانسه شکل داده بود. اسم مقاله که بسیار هم خواندنیست هست «شهروندان استثنایی: زنان مسلمان سکولار و سیاستهای تفاوت در فرانسه». فضیله عماره در واقع نمونهای از زنانیست که ظاهراً «تفاوت»هایشان را کنار گذاشتهاند و جنبشی راه انداختهاند تا دیدگاهها را نسبت به زنِ مسلمانِ سکولار عوض کنند (جالب اینجاست که اینجا هم امثالِ عماره که قاعدتاً دیگر تفاوتی با دیگر شهروندان جمهوری فرانسه ندارند، باید تفاوتهایشان را با پسوند «مسلمانِ سکولار» روشن کنند. بسیاری دیگر از شهروندان کافیست خود را تنها سکولار بدانند؛ امّا برای عماره و دوستانش این کافی نیست. آنها مسلمانِ سکولار هستند). به هر حال فرناندو مینویسد:
زنانی مثل عماره و کسانی که همراه با او راهپیمایی میکردند به عنوان نمایندگان پیمان فراگیری شهروندی جمهوری، باید همزمان هم یکسان و هم متفاوت باشند؛ به این دلیل که دقیقاً در لحظهی گذار از تفاوت به نا-تفاوت است که شمول و فراگیری شهروندی جمهوری ایفا میشود. با اینکه تفاوتهای زنانی مانند عماره باید از بین بروند تا وعدهی فراگیری شهروندی در جمهوری محقّق گردد؛ امّا این تفاوتها در واقع هرگز نمیتوانند که از بین بروند. چراکه فراگیری شهروندی در جمهوری فرانسه، وابسته به لحظهی گذار است و لحظهی گذار خود منوط است به وجودِ همزمان دو قطب تفاوت و عدمِ تفاوت.
فرناندو اشاره میکند که با اینکه قرار بوده عماره و زنانی همانند او الگویی برای شهروندیِ «خوب» فرانسوی – مانند همهی شهروندانِ دیگر، برابر و فارغ از تفاوت – باشند امّا همه از سیاستمدار تا اهل رسانه آنها را با تفاوتهایشان معرّفی میکنند و در معرّفی او و کسانی مانند او برچسبهایی نظیر «عربِ نسلِ دوّم»، «دختر خانوادهی مهاجرِ الجزایری»، «از خانوادهای مهاجر» یا «با نَسَبِ مراکشی» را به کار میبرند. نکته اینجاست که «تفاوت» همیشه هم آنطور که قانونگذاران اروپایی ادّعا میکنند بد نیست. گاهی وقتها این نمودهای بیرونی «تفاوت» به غلط میشوند توجیهی برای مشکلاتِ این کشورها که در واقع از جایی دیگر آب میخورَند؛ در این اوضاع تفاوت از منظر سیاستمداران «بد» و «اهریمن» میشود و در برابر برابری میایستد. در عوض هنگامی که «تفاوت» سوختِ ایدهی حاکمیّت و شهروندی فرانسوی میشود، اتّفاقاً خوب هم هست و هر روز و هر بار یادآوری میشوند. در واقع، خلاصهوار، تفاوت بهانهست؛ باید ریشههای سیاستِ تفاوت را جُست.
گوشا و الکساندرا
الکساندرا: به مامان میگیم؟
گوشا: لازم نیست بگیم.
ا: چرا نه؟ میخوام بدونه که چی کار کردی.... رفتارت مث یه مرد واقعی بود.
گ: هر مردی بود همین کار رو میکرد... تصمیم گرفتن و جنگیدن برای اون تصمیم وظیفهی مرداست. تو فقط به خاطر اینکه یه زنی میتونه غذا درست کنه، بهش افتخار نمیکنی.
ا: ولی من نمیدونم چطور غذا بپزم...
گ: اشکالی نداره. بهت یاد میدم.
ا: چرا درست رو ادامه ندادی؟
گ: چرا باید ادامه میدادم؟
ا: واسه اینکه مدیر بشی.
گ: مگه همه باید مدیر بشن؟
ا: نه... اصلاً. ولی همه دوست دارن.
گ: هیچوقت چیزی در مورد امپراتور رومی دیوکلتیانوس شنیدی؟ در اوج قدرتش، تاج و تختش رو ترک کرد و رفت یه جایی بیرون شهر توی روستا ساکن شد و وقتی ازش خواستن دوباره قدرت رو بدست بگیره، گفت «اگه یه بار کَلَمهایی رو که من پرورش دادهام دیده باشین، دیگه هیچوقت همچین چیزی ازم نمیخواین.»
ا: هیچوقت برنگشت؟
گ: نه. میبینی؟ همه دلشون نمیخواد تو موقعیتی باشن که بقیه رو رهبری کنن. هرچند؛ بنظر میرسه که این تنها مورد تو تاریخ کل جهان باشه.
ا: پس تو بیشتر دلت میخواد کَلَم پرورش بدی...
گ: من ترجیح میدم کارهایی رو بکنم که دوست دارم بکنم. پرستیژ و مُدای احمقانهی روز رو به هیچجام نمیگیرم. من کاری رو که الان دارم میکنم، دوست دارم. چونکه میدونم بهم احتیاج هست. عاشقِ دوستامم؛ چون هیچوقت از همدیگه و از حرفایی که میزنیم خسته نمیشیم. عاشق مامانتم چون ... چون عاشقشم.
ا: [میخندد]
گ: چرا میخندی؟
ا: حرف زدن باهات جالبه... فکر میکنی تا نهایتی که ممکنه خوشبختی؟
گ: واقعیتش رو بخوای نه... اگه الان میتونستم یه لیوان نوشابهی خنک تو دستم بگیرم، اونوقت خودم رو کاملِ کامل خوشبخت میدونستم.
«مسکو اشکها را باور ندارد»(1980، شوروی)
نوشتهی ولنتین چرنیخ
کارگردان ولادمیر منشو
ایدئولوژی، زبان، قصد و مسؤولیّت
شاید در ادامهی یادداشت قبلی این تجربه هم جالب باشد: کلاسی که این نیمسال دستیار آموزشش بودهام، کلاس پرجمعیتی است که عصرها برگزار میشود و تقریباً نُه و نیم شب تمام خلاص میشویم. کلاس، جلسههای بحث جداگانه – که معمولاً دستیارهای آموزش به تنهایی میگردانندش – ندارد. من و دو نفر از دوستان با همدیگر تنها یک ساعت پایانی کلاس صد و هفتاد نفره را – بعد از اینکه استاد درسش را تمام میکند و میرود – اداره میکنیم. دو همکار دیگرم یکی هندیست که تازه از کار میدانیش برگشته و شروع کرده روی پایاننامهاش کار کردن و دیگری کرهایست که هفتهی قبل امتحان جامع کتبیش را داد و حالا باید امتحان جامع شفاهیش را بدهد.
سه چهار هفتهی پیشْ آخرِ وقت داشتیم برگههای امتحانی را برمیگرداندیم. چون برگهها نمره داشت، نمیخواستیم بگذاریمشان روی میز تا هرکس برگهی خودش را بجورد و بردارد. این بود که به شیوهی سنّتی سه طرف رفتیم و در هر طرف یکی از ما به نوبت اسمها را میخواند تا دانشجوها بیایند و برگههاشان را بگیرند. وقتی نیمی از کلاس برگههاشان را گرفتند و قاعدتاً با همدیگر دربارهی امتحان و نمرهشان صحبت میکردند، کلاس کمی شلوغ شد و صدامان درست به آنها که منتظر برگههاشان بودند، نمیرسید و ما مجبور بودیم بلندتر اسمها را بخوانیم. این شد که دوست هندیمان، خطاب به کلاس گفت که «لطفاً ساکت باشید تا ما مجبور نباشیم فریاد بزنیم...» گویا یکی از دانشجوها که کنار این دوستمان ایستاده بوده و تازه برگهاش را گرفته بوده، به طعنه ادامهی جملهی همکار هندیمان را گرفته و آهسته گفته «...آنوقت ما نمیتوانیم لهجهی قشنگتان را بشنویم» و رفته.
کلاس که تمام شد، دوست هندیمان ماجرا را برای ما دو تای دیگر تعریف کرد و گفت که چون فرصت کم بوده آنجا چیزی به طرف نگفته. مشخّصات دانشجو را برایمان گفت. من به سرعت شناختمش و در فهرستْ عکسش را نشان دادم و پرسیدم که آیا منظورش این آدم است که تأیید کرد. از قبل متوجّه شده بودم که آدم ناراحتیست. اینجا بین دانشجوهایی که بیشتریهاشان بسیار مؤدّب و محترمند، کسی مثل این یکی زود انگشتنما می شود.
فردایش دوست هندیمان به استاد درس موضوع را گفت و او هم نامهای به دانشجوی ناراحت نوشت و ازش خواست که به دفترش بیاید تا ببیندش. قرار بود ما هم حاضر باشیم که نشد. خلاصه دانشجوی ناراحت انگار به استاد گفته بوده که منظوری نداشته و عذر خواسته بوده. استاد هم به ما گفت که طرف بچّگی کرده و منظور خاصّی نداشته. در واقع احتمالاً میخواست که مسأله ادامه پیدا نکند. ما – در واقع دوست هندیمان که مخاطب مستقیم طعنهی طرف بود – البته قانع نشدیم. جلسهی بعدش، قبل از اینکه وارد کلاس بشویم، دانشجوی ناراحت آمد و گفت که عذر میخواهد اگر ما ناراحت شدهایم و اینها. دوست هندیمان امّا گفت که عذرخواهی فردی کافی نیست و این اتفاق در حضور دانشجوهای دیگر افتاده و باید در جمع عذر بخواهد. دانشجوی ناراحت اینبار گفت که «امّا انگار شما معنای «قشنگ» را نمیدانید. من گفتهام که لهجهی شما «قشنگ» است!» همکار هندیمان – که مثل خیلی از هندیهایی که دیدهام از اینکه لهجهشان را مسخره کنند، بسیار آزرده میشود – قانع نشد و گفت که «اصلاً برای من مهم نیست منظور تو چه بوده. مهم این است که این را در کلاس گفتهای و اگر فکر میکنی لازم است معذرت بخواهی، باید در کلاس عذر بخواهی. این جلسه که جلسهی امتحان است. امّا من جلسهی دیگر مقدّمهای دربارهی اتّفاقی که افتاده به کلاس میگویم و تو هم اگر دوست داری عذرخواهی کن. وگرنه موضوع را از طریق کمیتهی انضباطی پیگیری میکنیم.» دانشجوی ناراحت ظاهراً پذیرفت؛ امّا از آنموقع تا حالا دیگر سرِ کلاس نیامده.
اینها که اتّفاق افتاد، به این فکر میکردم که «قصد» طرف در حرفی که میزند چقدر اهمیّت دارد. منظور دانشجوی ناراحت، تأثیری در قضاوت همکار هندی – که برایش پیامدهای حرفِ طرف مهم است – نمیگذارد؛ امّا در مورد استاد، شنیدنِ اینکه «منظوری نداشتم» یا «منظورم از قشنگ فقط «قشنگ» بوده و نه یک کلمه پس و پیش» کفایت میکند تا از مسأله صرفِ نظر کند. برای استاد آمریکاییم، زبان رابطهی یکبهیک دارد با چیزها. «قشنگ» تعریفش مشخّص است و میشود در فرهنگِ لغات دید که معنایش چیست و اگر هم چند معنا دارد میتوان از گوینده پرسید که منظورش کدامیک از اینهاست. برای استاد، مسؤولیت گوینده را مقصودش معیّن میکند. امّا برای همکار هندی، زبان در عمل کار میکند و آنچه به حساب میآید منظورِ طرف نیست؛ پیامدهاییست که با عمل زبانی طرف ایجاد شده و مثلاً اقتدارِ دوستمان – به عنوانِ دستیار آموزش زیر سؤال رفته. در یک کلام، ایدئولوژی زبانی این دو نفر با هم فرق دارد.
زبان: ابزار یا ایدئولوژی
همهی ما دربارهی زبان صحبت میکنیم و نظر میدهیم. به عبارتِ دیگر، صحبت از زبان، بخشی از کارِ هرروزهی خیلیهامان است؛ بیآنکه الزاماً متخصّص زبان باشیم. در واقع ما زبانی داریم دربارهی زبان – که عُلما به آن فرا-زبان میگویند و جالب اینجاست که تا جاییکه من فکر کردهام «فرا» چیزِ دیگری نداریم که به نوعی از جنسِ زبان نباشد و همین، زبان را از خیلی پدیدههای دیگر جُدا میکند.
چند وقت پیش، نکتهای که ناصر زراعتی (اینجا) – که نمیشناسمش؛ امّا هر کجا هست، روزگار برایش خوش باشد – دربارهی «شین» -ِ به گمانِ او زائد گفته بود و پاسخهای کوروش علیانی عزیز را (اینجا و اینجا) خواندم. پاسخهای کوروش برای من البتّه قانعکننده بودند. مشکلِ من هم اصولاً شینِ زشت و زائد نیست؛ مسأله در مقیاسِ بزرگتر نسخهپیچی زبانیست – که بحثِ مفصّلتری میطلبد. تنها نکتهای که در نوشتهی کوروش خواستم بیشتر بدانم و بیشتر – شاید بیش از آنچه منظورِ خودِ اوست – پیش ببرمش، این بود که او میگوید زبان ابزار است، نه دین یا ایدئولوژی. مشکلِ من با اینطور گزارهها این است که زبان را به جوهرهای یکتا – حالا فرق ندارد ابزار باشد یا دین یا ایدئولوژی یا شِکَر یا میراثِ گذشتگان یا ماتَرَکی برای آیندگان – فرومیکاهند.
به گمانِ من، زبان همانقدر ایدئولوژیست که ابزار. اگر بپذیرید که قصدم از نام بُردن، ترساندنِ خواننده – بویژه کوروش علیانی عزیز اگر منّت بگذارد و بخواند – نیست، میگویم که ارجاعم در اینجا به مایکل سیلورستین – استادِ انسانشناسی و زبانشناسی دانشگاهِ شیکاگو – است. در واقع او با طرحِ این نکته که زبان از بالا تا پایین «نمایگانی» یا «ایندکسیکال» است، میگوید که آنچه زبان را به ساختار اجتماعی وصل میکند، همین ویژگی «دورگهای» یا «هیبریدی» نمایههاست. در واقع او با طرحِ این اندیشه که ایدئولوژی کمابیش برابر با «نمایگی» (؟) یا «ایندکسیکالیتی»ست، مثل خیلی دیگر از زبانشناسهای وامدارِ پیرس و وُرف به جنگِ زبانشناسی سوسوری یا میراثِ جان لاک میرود و میگوید که ویژگی زبان خاصیّت ارجاعش نیست؛ ایندکسیکال بودنش است. یا بهتر، همانقدر که زبان ارجاعیست، نمایگانی هم هست. زبان هماناندازه که ابزار است، ایدئولوژی هم هست.
نمیدانم کوروش چقدر این احتمال را در نظر میگیرد که ایدئولوژی بر دیدگاهِ خودِ او دربارهی ابزار-بودنِ زبان تأثیر گذاشته؛ امّا اگر به قول کتابِ مقدّس مسیحیها، زبان حاصلِ سهگانهی «خدا-کلمه-انسان» باشد و اگر ناصر زراعتی با زبان طوری رفتار کرده که انگار هدیهی «خدا»ست – که حالا ویروسی موذی به جانش افتاده، کوروش هم کمابیش بر بُعد «کلمه»ی سهگانهی بالا پا میفشارد و میگوید– یا دستِ پایین من اینطور میفهمم – که زبان قدرتی دارد که خودش انتخاب و تصحیح میکند. البتّه، بعضیها هم مثل «چامسکی» بر آن وجه دیگر یعنی «انسان» تأکید میکنند – که این روزها دستِ پایین در گفتمانی که من کم و بیش میشناسم، حتّا تحویلشان هم خیلی نمیگیرند تا نقدشان کنند. به هر حال، هر که بسته به کارویژهای که برای خود تعریف کرده، با زبان مطابقِخواستش رفتار میکند. کارویژهی کوروش، تا آنجاییکه من میتوانم بخوانم، یکسرش به «عدالت» وصل است.
به هر حال، همهی اینها به گمانِ من، «شیءوارهسازی» زبان (برابرنهادِ خوبیست برای فتیشایز کردنِ زبان؟) است. همه انگار – وامدارِ سوسور – تلاش میکنیم طبیعتِ زبان را بشناسیم. هدف از این جوهرهشناسی و فروکاهشِ زبانی، به قولِ هارپهام در کتابش «خودِ زبان» – که بیشتر به فیلمهای تارانتینو میمانَد که همه (و از همه مقصودم کلّهگندهترین فلاسفه و زبانشناسهای مدرن و پسامدرنند) از دَم با خاک و خون یکسان میشوند – ما محتاجیم که زبان را شیءواره کنیم. با اینکار – با فتیشایز کردنِ زبان – به قول فروید این توان را مییابیم تا برای خودمان پوششی بسازیم برای محافظت دربرابرِ پیامدهای رفتارهایمان. هارپهام، مدّعایش را – پس از قلع و قمعِ بسیاری از اندیشمندانی که دوستشان داریم – تا آنجا پیش میبرد که میگوید زبانِ شیءواره، از ما نه تنها دربرابرِ آنچه دوست نداریم محافظت میکند؛ بلکه سپریست در برابر حقیقتی که دوست نداریم ببینیم: اینکه «هیچ چیزی وجود ندارد؛ هیچ چیزی به عنوانِ انسان یا ویژگی انسانی وجود ندارد».
پرسش من حالا اشارهوار این است که آیا زبان ابزار است و ایدئولوژی نیست؟ و آیا ابزار دانستنِ زبان، خودش ایدئولوژی نیست؟ و آیا اصلاً جایی میتوان یافت خارج از ایدئولوژی؟ اگر نباید «باید-نباید» کرد، اینکه باید زبان را از ایدئولوژی جدا کرد، خودش «باید-نباید» نیست؟
دستِ آخر اینکه اینها «استفهامِ انکاری» نیستند؛ پرسشند و هر که پاسخی میداند بگوید، مرا مدیونِ خودش خواهد کرد. هرچند که به دلیل مشغلهی زیاد، ممکن است دیرتر ار معمول برسم و پاسخ بدهم؛ امّا خواهش میکنم من را از نظرهایتان بینصیب نگذارید.
فهرستِ کتابهای دوستداشتنی سال هشتاد و هشت
سال نوتان فرخنده باد! سپاسگزاریم از شرکت در نظرخواهی کتابهای دوستداشتنی سالِ رفته. مثل همیشه، «برگزیده» بیمعناست؛ تکتکِ نظرها پای نوشتهی قبلی و کتابهایی که معرّفی شدهاند، مهم و سودمند و باارزشند و میتوانند راهگشای کتابخوانها باشند. با اینحال، این چهار تا با بسامدِ بیشتری در میان انتخابها تکرار شده بودند:
خاکِ غریب، جومپا لاهیری
گفتگو در کاتدرال، ماریو بارگاس یوسا
کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی - که پارسال هم فراوان خوانده شده بود.
خداحافظ گری کوپر، رومن گاری
هر چهار تا کتابهای ارزشمندیاند که باید خواندشان.
باز هم سپاسگزاریم از اینکه تجربهی کتابخوانیتان را با ما و دیگران قسمت کردید و ممنونیم از آنها که فراخوان را در شبکههای اجتماعی یا وبلاگهاشان به اشتراک گذاشتند و دیگران را تشویق به شرکت کردند.
نوروزتان صددفعه خجسته!
معرفی کتابهای دوستداشتنی: سال هفتم
به مانندِ شش سال گذشته، در روزهای پایانی سال، دعوتتان میکنیم نام کتابهایی را بنویسید که در سال رفته خواندهاید و لذّت بردهاید. کتاب و کتابخواندن موضوع فردی نیست؛ اجتماعیست. نویسنده، ممکن است کتاب را در خلوت بنویسد، امّا در خلاء نمینویسد. ما خوانندهها هم بیاییم کتاب را با معرّفیش به دیگران به جایگاهش، به اجتماع برگردانیم. بزرگواری میکنید اگر نام کتابهایی را که در سال گذشته خواندهاید و دوست داشتهاید با ما به اشتراک بگذارید.
دوباره، قوانینِ این معرّفی – مانندِ هر سال –تصریح میکنند که قانونی در کار نیست:
× دوستداشتنی را هر طور که دوست داشتید تعریف کنید: کتابی که مفیدش یافتهاید؛ احساساتتان را غلغلک داده؛ به فکر واداشتهتان؛ خاطرهای را در دلتان زنده کرده یا اصلاً خاطرهای برایتان ساخته.
× هر چندتا کتاب که میخواهید معرّفی کنید؛ لازم نیست با خودتان بجنگید تا یکی را از بر دیگری ترجیح دهید.
× دوست داشتید توضیحی دربارهی هر کتاب – کوتاه یا بلند – بنویسید؛ دوست نداشتید ننویسید و به نامش اکتفا کنید.
× اگر خواستید، فهرستتان را برایمان با ایمیل بفرستید؛ نخواستید پای همین نوشته کامنت بگذارید. به هر شکل، دستِ آخر آنها را جمع و جور میکنیم و در مطلبِ دیگری جمعبندی نظراتتان را میآوریم.
× اگر دوست داشتید میتوانید دیگران را هم تشویق کنید که کتابهاشان را معرّفی کنند؛ دوست نداشتید، نه. میتوانید پیوندی به این نوشته را در وبلاگ خودتان بگذارید. یا نه؛ شفاهی از دیگران دربارهی کتابهای دوستداشتنیشان بپرسید و آنرا به ما منتقل کنید.
دستِ آخر اینکه، مثل هر سال، در این روزهای پایانی، با دیگران تسویه حساب هم بکنیم. بگذارید این یادداشت یادآوریمان کند اگر کتابی، فیلمی چیزی به قرض دستمان است، به صاحبانشان برگردانیم.
سابقه:
فراخوانِ هشتاد و هفت / فهرست هشتاد و هفت
فراخوانِ هشتاد و شش / فهرست هشتاد و شش
فراخوانِ هشتاد و پنج / فهرست هشتاد و پنج
فراخوانِ هشتاد و چهار / فهرست هشتاد و چهار
فراخوانِ هشتاد و سه / فهرست هشتاد و سه
فراخوانِ هشتاد و دو / فهرست هشتاد و دو
دربارهی بمبگذاری انتحاری - گزارش کتاب 6
طلال اسد در انسانشناسی - و در بقیهی رشتههای نزدیک - اینروزها اسم بزرگیست. خیلی وقتها هم نوشتههای تأثیرگذاری در انسانشناسی داشته و تئوری را در اندازههای خودش تکانهایی داده.
گزارشم دربارهی «دربارهی بمبگذاری انتحاری» کمتر از شش دقیقهست و نزدیک پنج و نیم مگابایت. میتوانید از اینجا گوش کنید.
پ.ن. این آخرین صدایی بود که در تعطیلات ضبط کردم. شاید انتشار گزارش بعدی دیرتر شود.
من لم یشکر المخلوق...
با تلاش صبورانه و دقت دانشمندانه ی سولوژن بزرگوار، راز به میزبان دیگری منتقل شد و حالا دیگر مشکلی درباره ی پهنای باند وجود ندارد. هدف تشکر از امیرمسعود عزیز است. سپاسگزاریم :)
پ.ن. در ضمن از پرشین تولز هم بسیار زیاد ممنونیم بابت میزبانی راز این همه سال و پشتیبانی عالیشان. :)
دلِ من همی جُست پیوسته یاری
که خوش بگذراند بدو روزگاری
شنیدم که جوینده یابنده باشد
به معنی درست آمد این لفظ ، باری
به کامِ دل خویش یاری گُزیدم
که دارد چو یارِ من امروز یاری؟
بدین یارِ خود عاشقی کرد خواهم
کزین خوش تر اندر جهان نیست کاری
فرخی سیستانی
[بایگانی]
غول
امروز استاد درس «نظریهها و رویّههای معاصر در مردمنگاری»مان میگفت «اینکه بر دوش غولهای بیکران ایستادهاید، دلیل نمیشود که از آن بالا روی سرشان بشاشید!»
پ.ن. لابُد نیازی به توضیح نیست که گمانم نیوتون است که میگوید اگر بهتر میبینم از اینروست که بر دوش غولهای بزرگی سوارم...
● جایزهی محسن رسولاف در جشن تصویر سال
● سایت رسمی دانشگاه آکسفورد- دربارهی مدرک جعلی علی کردان
● قابل توجهِ خوانندگان پروپا قرصِ راز
● جان به لب رسید از یاری!!!
[بایگانی]
شکر
یک پیام صبحگاهی در زمستان مینئاپولیس: دمای هوا منهای هفت درجهی فارنهایت (منهای بیست درجهی سانتیگراد) و به زودی انتظار یک جبهه هوای سرد را داریم! اوّل با خودت فکر میکنی که طرف یا نمیداند سرد یعنی چه یا نمیفهمد منهای بیست درجه چهاندازه سرد است که تازه میگوید یک جبهه هوای «سرد» دارد نزدیک میشود. ولی بعد که با خودت فکر میکنی میفهمی که این در واقع بیان دیگریست از «باز برو خدا رو شکر کن ...» -ِ خودمان.
-----
چند روز به پایان ماه میلادی مانده. پهنای باند راز، لب به لب شده و ممکن است هر آینه لبریز شود. اگر این اتّفاق افتاد و راز را ندیدید، دوباره با شروع ماه میلادی نو سعی کنید. همهچیز روبهراه خواهد بود.
پرواز
یکی جایی روی یکی از دیوارهای دانشگاه نوشته بود:
چرا [الکل] بنوشی و رانندگی کنی
وقتی میتونی ماریجوآنا بزنی و پرواز کنی؟
یک چیزی در مایههای ذم شبیه به مدح!
طلال اسد
ادامه...
موسیقی (15)
نوشته های دیگران (77)
وبلاگ قبلی راز (353)
پرسونا (7)
آموزش (31)
ادبیات، کتاب و نویسندگی (277)
جامعه شناسی (198)
شخصی (270)
عکس (34)
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001



