خيلي عكسش قشنگه.راستي عيدتون هم مبارك.


آزاده

ميدوني اين متنت دوباره من رو خلم كرد به خدا نميدونم شايد درست نيست كه من اين عبارت خل شدم رو هي تكرار كنم ولي باور كن اسمي جز ديوونگي نميتونم رو اين حس بذارم آخه باصفا! اين متن آخرت من رو ياد آويني انداخت... چقدر تم نوشته ت بوي دستخط اون رو ميده و ياد نوشته اي انداخت من رو كه هنوز برا كسي نخوندمش... ياد پسربچه اي كه توي اتوبوس بالا مي آورد ...فقر رو و اختلاف طبقاتي رو و پيرزنه بي توجه به بيماري پسرك بهش غر ميزد كه از جلو چشمم گم شو! راستي چشمهاي اين پسري كه ميرقصه دل آدم رو ميلرزونه... جورابهاش... حالت معصوم چهره ش... چه كردي با اين عكس!


آزاده

آدرس اون آقاي پيتزافروش رو كه ندادي.. ميشه محبت كني اقلا كمي بيشتر از شعري كه ميخوندن بنويسي؟ افغاني بود شعر؟ دلم لك زده براي موسيقي محزون و عاشقانه ي افغان كه هميشه تيزي به زخم كهنه و عفونت كرده ي ملت آواره ي افغان مي سابه... معشوقه هائي كه هميشه نماد سرزمين ويران و دوشيزه ي محزون و اسير افغانستان داره. ديدي چطور سر درددلم باز شد؟!


simin

جناب اقاي امير پويان شيوا

شما و همه ي پولدار هاي بيدرد مثل شما يك مشت دروغ گو هستيد كه فقر

ادمهايي مثل اون بچه ها بازيچه ي شماست .امتحانيه براي انسانيت شما,

يا عاملي,موضوعي براي گل كردن طبع شاعرانه ي شما .

اون بچه ها به دلسوزي شما نياز ندارند.حتي اون پولي كه دستشون دادي

(حالا تو يا فرهاد نميدونم) نميتونه دردي از اونا دوا كنه!چه بسا ممكنه خرج

عمل يك پدر معتاد بشه! (ممكنه بخندي ولي اين عين حقيقته!!!)

ولي بگو بدونم تا حالا چند دفعه دستي روي موهاي كثيفشون كشيدي ؟

چند دفعه ساندويچت رو با اونا نصف كردي؟

تو حتي به واسطه ي فرهاد از اونا عكس گرفتي!

تو يك بچه پولداري كه به عمرت طعم فقرو نچشيدي .پس هيچوقت نميتوني

به اونا كمك كني .

شما همتون يه مشت دروغگوييد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


فرهاد

موقعی که امیر از من خواست عکسی از آن کودکان بگیرم، ته دلم آشوب شد. از روی معصومشان خجالت کشیدم. معصومیتی که توهینی اینچنین را بر آن روا ندیدم. خجالت زده از عمل شنیعی که می‌خواستم مرتکب شوم به آنها نزدیک شدم. راهی بجز این برای تسلای دل معصومشان نبود. اسکناسی کف دست کوچکش نهادم. با شرمساری از آنها اجازه گرفتم که عکسی بگیرم. نیاز به نگاه به چهره اش نبود. فورا خودم را پشت دوربین مخفی کردم. چشم در چشم آنها انداختم، بی آنکه آنها بتوانند چشمان شرمگین مرا ببینند. خشمگین از زشتی عمل خود، دکمه دوربین را فشردم. صدایی می‌گفت : «طفلکی ها . مامی ، بریم یهشون پولی بدیم. » برگشتم. خانواده‌ای محو تماشای عمل من و آن کودکان بودند. تازه بعد از کار من متوجه آنها شده بودند. در دلم حسابی امیر را شماتت کردم و به او و احسان ملحق شدم.


amirhosein&amir

ايول !جالب بود!!!!!!!!!!!!!!


سلام آقاي پويان راز دار خر پول
من هم حرف سيمين رو تاييد مي كنم ! شما سوسول تر از اين حرفهاييد
از اونهايي كه مي خوان جار بزنن من هم با كلاسم اين بد بختها رو هم بازيچه ي دستتون كرديد ! اي كاش يك جو ...


حامد سليمي

آقاي امير پويان شيوا با عرض سلام:
اگر شما در دوران راهنمايي تحصيلتان در مدرسه مدرس واقع در منطقه 12 (فخرآباد)آدرس و تلفن تماس خود را بفرستيد و اگر هم نبوديد جواب منفيتان را ارسال بفرماييد در هر صورت منتظر جواب شما هستم با تشكر حامد سليمي


MHJAFARIAN

سلام!
من ماجرارو اين جوري تعريف نكردم.
قربانت:جعفريان


بهتر است نظر یا پیشنهادتان درباره‌ی نوشته‌ی من باشد. به‌هرحال، ممنونم که عقیده‌تان را ابراز می‌کنید. یادداشتِ شما پس از بررسی در همین بخش قابل مشاهده است.