
پشت مردم درختان پاییزی قرار دارند که از بی برگی و بی رونقی زندگی شان حکایت میکنند. در طرف مقابل پشت سربازان به دیوار محکم و بلندی گرم است که نشانگر قدرت مافوقهایشان است. از آن طرف در انتهای تصویر دو نفر در حال بالا رفتن از این دیوار(قدرت) هستند که فرار یا شاید گذار را در ذهن انسان تداعی کند. پشتشان به مردم و سربازان(گذشته و حال) و رو به سوی دیگر(شاید آینده) دارند. هیچ کس متوجه آنها نیست چرا که صحبتهای خندان مرد شرقی -که التماسگونه و با دستهای بسته و در هم گره خورده- در حال صحبت با نمایندگان قدرت است، توجه همه، به ویژه سربازان را به خود جلب کرده (سرباز اول و دوم به طور کامل متوجه او هستند و سرباز سوم تنها به روبرو نگاه میکند، یعنی در حال انجام وظیفه است.). اما علامت ویکتور در انتهای تصویر نوید پیروزی مردان روی دیوار را می دهد. اینکه گفته اید عکاس بی طرف در حال نظاره است، شاید چندان درست نباشد، چون تنها کسی که متوجه مردان روی دیوار است، خود عکاس است. لباس سربازان متحد الشکل است اما مردم لباسهای متفاوتی دارند. با این تفسیر که قدرتها همه هم شکل اند حتی اگر مردمشان متفاوت باشند .تصویر کودک هم که دیده نمیشود، شاید نمای ناپیدای آینده باشد. اما بی گمان پشت به قدرت است. تصویر شرقی مردمان شاید بازگو کننده دنیای سوم با تمام مختصاتش باشد، با "شرق بی آزار" کاملا موافقم و البته کمی عقب مانده از دایره پیشرفت ... ببخشید کمی سیاسی شد:)
تفسير خوب و كلاسه شده اي بود و در بخش مشاهده نواقصي بود كه اين دوست ناشناسمان آنرا تكميل كرد .بحثت در مورد پيش فرض هاي ذهني در مورد هر پديد خيلي به دلم نشست منتها به شكلي كاملا ديالكتيك .آدم را به ياد سقراط مي اندازد كه مي گفت "...فقط حافظه وجود دارد..." و ظاهرا شما تحليل شخصي را فرماليستي مي دانيد و يك تحليل فقط با استناد به انبوهي از مطالب تاييد شده از گذشته است كه اعتبار مي يابد.بحثتان در قسمت تاثير اثر عالي بود چرا كه من هم نوعي جو سنگين خودويرانگري را در آن حس كردم. جواب من را هم هنوز نداديد. بدرود
I am sorry I did not get the new update in time and I still have not yet the time to even read it and give a comment! I will though hopefully
من در تصویر دو صف را می بینم که نه در انتها، که در همان آغاز یکی شده اند.اما این یکی شدن، به خاطر تمایل یکسان دو صف به وحدت نیست. من می بینم که یک صف بر دیگری(از نظر کمیت و کیفیت) غلبه و چیرگی دارد.این صف، صف مردم است.مردمی که با چهره هیجان زده، خودمانی، احساساتی، صلحجویانه و انگار آماده برای پذیرش خطاهای صف مقابل، در برابر کسانی ایستاده اند که فقط ایستاده اند تا ایستاده باشند. به حکم قانون و وظیفه. همان که خود شما گفتید:صف نظامی ها مقید و ترس خورده است.
اما این اشتیاق یکی شدن (و شاید همان که شما می گویید:عدم خشونت) از نیرویی عظیمی شکل گرفته که مردم هستند.نه اراده نظامی ها. از اول تصویر تا انتها، این دو خط متقاطع را نگاه کنید. ما در تصویر فقط سه سرباز یا ارتشی را می بینیم اما از همان اولین تصویر ما چهره خندان شرقی مردم را می بینیم. این خط تا به انتها ادامه دارد. حتی بالای دیوار. من فکرمی کنم که این عدم خشونت ناشی از همان ترس خوردگی است که گفتید. و خیلی به خاطر قانونگرایی نیست و اگر هست از سر اجبار است نه از سر ذاتی و درونی شدن قانون در قانونگذار.این را می شود از چهره دو سرباز انتهای تصویر تشخیص داد.
در مجموع می خواهم بگویم که تساهل و تسامحی که دیده می شود از سوی مردم است نه از سوی سربازان.
راستی برای بار دوم است که تلفنم را در اختیارتان می گذارم تادر صورت تمایل به مصاحبه که قبلا موضوعش را نوشتم، به من زنگ بزنید.
ارادتمند. ش. آذر. خبرگزاری سینا. 8329001 تا 7
چند نكته درباره عكس به ذهنم رسيد:
يك، در نقطه يكی شدن دو دسته، ديوار پشتِ سربازان به طرفِ مردم متمايل شده و پشتِ مردم هم ستون محكمی وجود دارد؛ شايد به اين معنی كه اين اتحاد به نفع هر دو دسته است.
دو، نگاه همه مردم و همينطور سرباز دورتر -كه كمی از حالت رسمی خارج شده- به سمت سرباز نزديكتر است كه هنوز كاملاً رسمی به نظر ميرسد. گويا پس از خارج كردن آن يك از اين حالت منتظر اين يكی هستند.
سه، از ننظر من عكّاس با قرار گرفتن ميان دو دسته قصد دارد خود را سر يك دوراهی براي پيوستن به يك گروه نشان دهد؛ مردم يا سربازها؟
با تشكر از آقاي شيوا عزيز!
اگه اجازه بديد من جواب شما رو توي وبلاگ خودم بدم تا اميرحسينم بتونه بخونه
سلام. قربونت!
میگما اين عکسه چه قشنگه! روکمکنیِ اکو هم که هست! ايول!
من اطلاعاتم تو نقد ادبی به اندازه تو نيست، ولی گمون کنم توجه به خود اثر يا متن به عنوان يه چيز مستقل و خودآيين منحصر به فرماليستها نباشه و نقد ادبی نو کلا اين توشون مشترک باشه. اگه اشتبا نکنم اين ايده هم که اليوت گفتهس به فلسفهی هنر هگل بر میگرده.
ديگه اينکه بقيه گفتند ديگه درباره عکس. من ديگه چيزی نمیگم.
ايشالا اين دفعه هم برنده بشی. جاييزه هم داره؟! =))
امروز تو هم در اتاق كناري نبودي.براي شنيدن حرفهايم!!!
يه كوله بار حرف داشتم كه حتي نتونستم يه كلمه اش رو هم بگم.هر چي سعي كردم نشد .واقعا همون طور بود كه گفتي:
«گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي»